بازگشتم و خواهم نوشت

من معنایِ هیچ چیزی را نمی فهمم، نمی خواهم بفهمم! می خواهم خودم را به جنون بزنم تا واقعن مجنون شوم دیگر حال و حوصله‌ی اینهمه روزهایِ تکراری و وحشت انگیز را ندارم؛ می خواهم به هیچ فکر کنم، نمی توانم! اما سعی خودم را می کنم نهایتِ تلاشم را. گاهی به پرده‌ی سفید و خالی فکر می کنم تا با این راه به «هیچ» فکر کرده باشم اما این مغزِ لعنتی از حرکت نمی ایستد نه جواب نمی دهد! گاهی غرق در موسیقی می شوم با بعضی گریه می کنم با بعضی درد و دل می کنم حس می کنم آنها هم با نُت جوابم رو می دهند هر لحظه و هر بار جوابی متفاوت نه مثل این انسان هایِ مثلن پر احساسی که در مقابل هر حرفی تو گزینه بیشتر ندارند: «آه خیلی عالی است.» یا «جدن متاسفم»!

آری مطمئنم جوابم را می دهند چون اگر نمی دادند تابحال غرق در «روزمرگی» شده بودم این مردابِ منفور همه چیز را می بلعد. حتی زمانی برای یک پیامکِ تبریکِ «زادروت مبارک» باقی نمی گذارد. همه چیز را، عقاید را، احساسات را، عشق را … هرچیزی که بتواند. من معتقدم از سیاهچاله هم قوی تر است، مسلمن قوی تر است چیزهای خیلی قوی تر از سیاهچاله ها داریم اما اخترشناسان می گویند:«فلان سال دیگر همه چیز نابود خواهد شد و فلان سیاهچاله با منظومه‌ی شمسی تصادم خواهد داشت.»

خوشبختی هیچ‌گاه تداوم نداشته، اصلن من نمی توانم جمله‌ی :«من انسانِ خوشبختی هستم.» را درک کنم. چون خوشبختی لحظه‌ای است نه حتی چند ثانیه و یا دقیقه اصلن به نظرم در بعد زمان تعریف نخواهد شد فرای هر بعدی است شاید برای لحظه‌ای یا چمی‌دونم مبنای غیر زمانیی حس کنم خوشبختم چون یک نفر از صمیمِ قلبش به من تبریک گفت و این یعنی خوشبختی…

 

ذیل‌نامه یکم: «املت‌نامه»ی جدید متولد شد. زادروزش مبارک.

ذیل‌نامه دُیُم: شاید کمی متفاوت شوم، اما «خواهم نوشت…»

خواندن ادامه مطالب

“فرا برادری” با طعم خاگینه

توی زندگی یه فردی هست که از کوشولویی تا گندگی همراهش هست و با هم بزرگ می شن، میتونم بگم لحظات کمی از زندگی ما هستش که ما کنار هم نبودیم، گاهی وقتا انقدر کنار همیم حالمون از هم بهم می خوره! یکبار با هم بالا آوردیم! ولی می تونم بگم از این عمر هیفده ساله ی من حداقل ما ده سالش رو با هم بودیم، یعنی رابطه در حدود “فرا برادر”، کوشولو که بودیم زیاد با هم دعوا می کردیم زیاد زیاد هم نه ولی حالا یکم عقل هامون (واژه ناشناخته ای برای من !) سر جاش اومده، کارهای شگفت انگیزی ما با هم کردیم از انجام پروژه های ام آی شش تا گسترش فرهنگ املت و خاگینه سازی، آخرین پروژمون جابجا کردن ایفل بود که من از ایران رفتم…!

به جرئت می تونم بگم بازی های رایانه ای از دست من و اوشون به گریه در اومدند و البته به سجده! می تونم بگم از این ده سال دایم با هم بودن ما با هم شش سالش به بازی کردن بازی های رایانه ای ختم شد! واسه همینم هستش که در حال حاضر مخ من دود کرده و دارم “املت نامه” رو می نویسم، می تونم بگم تابستون ها ما ساعت ده از خواب بلند می شدیم تا ساعت دو بازی می کردیم یک ناهار می زدیم سپس تا ساعت شش بازی می کردیم بعد می رفتیم بیرون “گیم نت” تا ساعت ده و این برنامه ی اکثر روزهای ما بود، چه برنامه ی پرباری ها، همش به مطالعه ختم می شد، ولی الآن کاملا وضع دگرگون شده!

و حالا، امروز، تولد “فرا برادرم” است، بهترین دوست خلم، بهترین پسر عموی دنیا و البته  پسر عمویی با طعم خاگینه، «تولدت مبارک!»

پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک
پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک

ذیل نامه: خاگینه چیست ؟ خوراک ساده ای که از مخلوط کردن زرده و سفیده تخم مرغ و سرخ کردن آن در روغن درست می شود!

ذیل نامه دوم: هنگام بازگشت به وطن حتما شما را از کادو ها و وسایل ارزشمندی همچون تخم مرغ امگاسه، ماهی تابه ی تفال، و دیگر جهیزیات بهره مند خواهیم ساخت…

خواندن ادامه مطالب