۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز قبل

از این اولین پست املت‌نامه در وبلاگ وردپرسم ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز گذشته. باور کردنش سخته که ۱۰ سال گذشته اما خب اتفاقیه که افتاده. قبلا یه جایی خونده بودم از لحاظ بیولوژیکی هم به هویت آدما نگاه کنیم هر چندین سال (که من یادم نیست) خیلی از سلول های آدم دوباره تولید و تجدید میشه و از لحاظ فلسفی این سوال همواره مطرحه که اصلا فیزیک کسی نمی تونه مبنای هویت سنجیده بشه چرا که در عرض چند سال هیچ یک از سلول های بدن اون سلول های قبلی نیستن. حالا همین مسئله رو من برای خودم در نظر گرفتم و کاملا به این باور رسیدم که روند تغییرات آدم در طول چند سال می تونه چرخش های زیادی ایجاد کنه که هیچ چیزی از اون آدم اولیه باقی نمونه.

حالا هم ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز گذشته و میشه گفت خیلی از چیزها عوض شده. این روند تغییرات برای من موقعی خیلی محسوس بود وقتی که خیلی از اکانت های شبکه های اجتماعیم رو پاک کردم و شروع کردم به ساختن اکانت های جدید. در واقع تصمیمی که (شاید؟) ناخودآگاه من گرفته و خودآگاه رو مطلع کرده این بوده که من به شیوه‌ی قبلی با دنیام رابطه ندارم و رفته رفته این کنش‌ها خیلی سمت و سوی درون گرایی به خودش گرفته. املت‌نامه هم از این مسئله مستثنا نیست. چند روز پیش که تصمیم گرفتم املت‌نامه رو تمدید نکنم و ببندمش با خودم خیلی فکر کردم که کجا می تونم جایگزینش کنم یا اسباب کشی کنم یا برم جای جدید اما هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه ی خاصی می رسیدم و متوجه شدم که عمر املت‌نامه به سر اومده. تصمیم گرفتم تمام این خاطرات رو منتقل کنم به جایگاه قبلی و اولیه املت نامه یعنی توی وبگاهِ املت نامه به آدرس (www.omletname.wordpress.com) منتقل کنم که صرفا خاطراتی از گذشته باقی بمونه.

املت نامه در تمامی این سال ها یک سوپاپ اطمینان برای شخصیت پیاز مانند و تو در توی من بوده. تک تک پست های اینجا به نحوی آینه ای از یکی از لایه های این شخصیت پوست پیازی است. اگر خوش بودم اگر ناخوش بودم اگر ناامید بودم اگر عاشق بودم و خیلی از اگرهای دیگر همه این احساسات به نحوی در یکی از پست های اینجا گنجانده شده برای همین هم دست بریدن از این تپه ی کم ارتفاع احساسات برایم سخت بوده و البته هست.

گرچه هیچوقت آنچنان دوست خاصی اینجا پیدا نکردم و معمولا دوست هایم رو به اینجا دعوت کردم اما تک تک املتورهای اینجا دوست داشتنی بودند چرا که شاید هیچوقت نفهمیدند من دقیقا چه می گویم. مراتب قدردانی ویژه رو هم از اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی که هیچوقت نفهمیدم کیه و ممنونم از اینکه هیچوقت نگفت که کیه و همینطور خانواده محترم رجبی.

بار اولی که متن رو نوشتم املت‌نامه رو به ققنوسی تشبیه کردم که اگر الآن میمیره شاید جور دیگه ای متولد بشه اما وقتی دوباره نوشته ام رو خوندم متوجه شدم املت‌نامه ققنوس نیست، املت‌نامه بیشتر شبیه به غول سرخی میمونه که آخرین سوخت های هیدروژنش رو مصرف کرده، منبسط شده و در حال تبدیل به کوتوله سفیده. کم‌نورتر، چگال‌تر و کوچک‌تر. شاید اگر یک وقت یک جایی در یکی از سوراخ سنبه های وب به وبگاهی سر زدین (که هیچکس این روزها به وبگاه سر نمی زند) دیدید یک نفر آسمان را به زمین می دوزد و هیچ هدفی از زدن حرف هایش ندارد اولین جایی که یادتان بیاید اینجا باشد و این تنها میراث املت نامه در تمام این ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز خواهد بود.

دوستدار تمامی پلاتیپوس‌‎ها، کرکس های ریش‌دار و املتورهای عزیز
شیخ المعانی شلغم‌الدین سمنانی
به تاریخ ۱۷ مهرماه یکهزار سیصد و نود و نه هجری شمسی

تمّت

خواندن ادامه مطالب

من گربه‌ترین جواب‌نده‌ی بیست و هفت سال اخیرم

خیلی قبل‌ترها یه املتور بود به اسم «اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی». انسان موجهی بود، ادبیات املت‌زده موقری داشت و نفهمیدم هیچ‌ موقع کی بود اما هرکی بود خلاصه چراغ قرمز کامنت‌های مارو همیشه روشن نگه می‌داشت. کلا من انقدر آدم «جواب‌نده‌ای» هستم که این بنده خدا هم بعد از کلی کامنت‌های خلاقانه و متفاوت در مورد هر پستی و با ادبیات متنوع مختلف خسته شد و رفت. نمی‌دونم الآن کجاست اما خدا ایشالا چراغ کپس‌لاک کیبوردش رو براش نگه‌داره.

این جواب ندادن من و عدم پاسخ‌دهی من واقعا پهنای باندی وسیعی در زندگیم داره. عمدتا هم به خاطر اینه که پیام، کامنت و… رو می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چی جواب بدم، جواب رو آماده می‌کنم در ذهنم و در ذهنم به اون پیام جواب می‌دم اما اون نورونی که باید جواب این دیدگاه رو از مغز به دستام یا زبونم منتقل کنه شبیه کارمندای شهرداری می‌مونه که صبح رو می‌چسبونن به صبحونه از ۱۰ تا ۱۱ کار می‌کنن بعدش هم به ناهار و نماز و اینا می‌چسبه. هروقت ازش امضا بخوای نیست یه میز خالی هست و یه چایی نیم‌خورده جلوش.

تو این ایام عید هم که من داشتم با اندام وستیجیالم (دنبالچه) گردو می‌شکوندم که آخ جون عیده و امسالم هم به خاطر کرونا همه چی پیچیده است و کلش رو خونه نشستم بین مبل و میز کار مسافرت می‌کنم اما متوجه شدم خیار خامی داشتم و از این خبرها نیست بلکه بدتر، قرار به همه زنگ بزنم.

اگر روزی از نهادهای امنیتی دولت‌ها من رو دستگیر کنن و بخوان از من اعتراف بگیرن به جای واتربوردینگ و شوک برق و پخش محسن چاوشی کافیه بگن تو باید با چندین نفر تماس تلفنی برقرار کنی و باهاشون حرف بزنی. مطمئنم توی کمتر از ده ثانیه اعتراف می‌کنم که همه چی کار من بوده.

هرچی باشه عید دیدنی با خوردن میوه و شیرینی و حرف زدن با اعضای خانواده خودت و یا گوش دادن به صحبت‌های بقیه می‌گذشت اما این تماس لعنتی هر ثانیه‌اش مثل شلیک گلوله به پا می‌مونه. باید یک دقیقه و بعضا یک دقیقه و بیست ثانیه با یارو صبحت کنی و هی براش آرزوی سال خوبی رو بکنی کما اینکه فکر کنم شروع سال ۹۸ اهالی دیوهای مازندران برای ما آرزوی سال خوب کرده بودن.

خلاصه اینکه اگرچه شاید یکی از دوستام رو دقیقا به خاطر سلسله مراتبی شبیه منشی و پیچ و خمِ دره‌های عمیق بروکراسیِ رسیدن بهش از دست دادم اما خب گاهی اوقات بهش حق می‌دم یکی باشه همیشه به بقیه بگه پیامتون رو بهشون می‌رسونم اما ایشون برای ابد تو جلسه با خودشه!

خواندن ادامه مطالب

صحابه‌ی مسنجری

گفته بودم که به طرز عجیبی نمی‌شه از املت نامه غافل بود. یعنی این مدت رابطه من و املت‌نامه دقیقن برای من عملکرد این فیلم‌های تخیلی رو داره که یارو به خواب ابدی رفته و کنترلش دست خودش نیست در عین همین حال یهو می‌شنوه که معشوقه‌اش داره صداش می‌زنه «یا شلغم» بعد اول از چشم چپش اشک سرازیر می‌شه بعد یهو با تمرکز بر قوای درونی و استعانت از ضمیر ناخودآگاهش یهو چشماش رو باز می‌کنه. همینقدر تاثیر گذار و کلیشه.

یعنی این اواخر جوری شده بود که قشنگ به اغما رفته بودم ولی ناگاه که به عادت هر روزه ایمیلم رو باز کردم یهو دیدم یه نامه‌ای بهم رسیده که قشنگ اگه میزان هیجانش رو بخوایم با قاشق یه جا جمع کنیم بیشتر از یه لیوان می‌شه (واقعن نمی دونم چه شیوه اندازه گیری بود ولی خب حق مطلب رو رسوند.)

ایمیل از یکی از صحابه‌ی یاهو مسنجری! همینکه از لفظ و واژه یاهو مسنجر استفاده کردم بلافاصله دو سه تا از تارهای ریشم سفید شد بماند که پیدا کردن دوست قدیمی از این دیار و عمر چند ساله دوستی در این فضا که فکر می‌کنم باید با آزمایش کربن ۱۴ مشخص بشه.

می دونم احتمالن اگر این نوشته رو بنویسم، نوشته‌ی بعدیم میره تا یکسال دیگه، تو تمدید پیش روی املت نامه اولین بار بود که یک «چرا» در ذهنم به وجود اومد. میگن ایمان زمانی از بین میره که ته ته ته اعماق قلبت یه چرای کوچولو تو هوا ویز ویز کنه.

ذیل‌نامه: بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم و منتشر کردم و نگاهم به بقیه پست های املت نامه افتاد متوجه شدم در ۹۸% پست‌هام دارم از تمدیدش می‌نالم. این حجم از ناله واقعن تحسین برانگیزه. آفرین.

خواندن ادامه مطالب

سوسو زنان

امسال که خاستم برای تمدید سایت اقدام کنم واقعن عذاب وجدان داشتم. نه بابت پرداخت پولی که سال اول تمدید املت‌نامه ۷ برابر کمتر از تمدید فعلی بود نه بخاطر این موضوع بلکه بخاطر اینکه واقعن در سالی که گذشت من شرمند روی املت‌نامه‌ام. شرایط سختی بود و نوشته‌های معدود، از جفنگ‌ها به پیش‌نویس‌ها می‌آمدند و جنگ‌آورهایشان هم که دیگه می‌تونستن توی آمفی‌تئاتر بزرگ جلوی ژنرال ماکسیموس بجنگند به سختی می‌توانستند در مقابل پهلوانی همچون «اینکه دیگه به درد نمی‌خوره» دووم بیاروند. مسئله اصلی این غفلت بود که از شلغم‌الدینی که وارد ۲۷ سالگی شده انتظار داشتم بتواند مثل ۱۸ ساله‌ها یا ۲۰ ساله‌ها بنویسد و همواره این عدم رضایت و عدم پذیرش نوشته‌ها باعث میشد که نوشته‌ها کشته بشوند و گلادیاتوری از سرزمین مغز ظهور نکند. شاید یک نویسنده که مدتی ننوشته عضلات نوشتنش تحلیل بروند اما هرچند باشد مرد رزم روزی بوده.

متاسفانه یکی از خواصی که ذهن من داراست، عدم توانایی در فراموش کردن انسان‌ها، شخصیت‌ها و مکان‌هاست. البته این موضوع شامل گفتگوها و وقایع نمیشه که املت‌نامه در حقیقت برای من هم حضور دارد و مکان است. دوست داشتم مثل دامبلدور می‌توانستم بعضی از این خاطرات و شخصیت‌هارو بریزم در اون قدح اندیشه‌ای، لگنی، آبکشی یه چیزی تو همین مایه‌ها اما حقیقت این است که ما محکومیم به یادآوری.

در واقع رجعت تفکرات من به املت‌نامه با این آهنگ خدابیامرز «چستر بنینگتون» رقم خورد که حقیقتن کم شدن یک نور از آسمانی که میلیون‌ها ستاره داره چیزی رو از آسمان کم نمی‌کنه. (دانلود کنید)

?Who cares if one more light goes out
In a sky of a million stars

 

خواندن ادامه مطالب

قاچ دادن زندگی از استوایش

عدم اعتماد به نفس کافی در اینکه این پست را چگونه شروع کنم خودش غربت اینجا را می رساند. دلم به حالش می سوزد، تقریبن مردی شده برای خودش، پشت سبیلش سبز شده و هیکلش کمی رو آمده است.(املت نامه را عرض می‌کنم) این روزها این مکان مقدس از کشف سیارات فراخورشیدی و اخبار خنده‌دار سیاست‌های خارجی تغذیه می‌شود. البته قبول دارم مدتی است واقعن مفهوم «کم کار» در برابرم به زانو در آمده است اما حقیقت این است ابعاد جدیدی از زندگی و افراد و البته ابعاد روزمره‌تر ولی در عین حال جالب‌تری برایم در حال شکوفایی است.

برای درک این موضوع یک پرتغال را در نظر بگیرید که همیشه بعد از پوست کندنش و قاچ دادنش از وسطش در امتداد خط های پوست هایش قاچش می‌دادید؛ اما این بار از استوایش قاچش می دهید و با نمک و شکر می خوریدش. این ابعاد جدید باید توسط این مثال به شما نمایانده می‌شد که اگر نشد باید متاسفانه شما رو با همین مثال تنها بگذارم.

در این دو ماه تجربیات فوق العاده جالبی کسب کردم. تجربه زندگی کاملن متفاوت در شرایط پادگان و … و کلی وقت برای فکر کردن. اگر آدمِ فکر کردن باشید در این مدت به کشف های کاملن بدیعی می‌رسید. مثلن شاید آخر آموزشی در حالیکه سعی در اثبات عدم وجود گرانش دارید شما رو به زور ترخیص کنند و بگویند «پسرجان بقیه فکراتو ببر پیش بابا و ننه‌ات.» شما تنهایید، بدون هیچ مزاحمتی از جانب فضاهای جانبی و مجازی و غیره و مسلح به کلی وقت خالی در پست های نگهبانی و تامل برای رسیدن صف تلفن و رسیدن به مهدیه و هزاران اتلاف وقت دیگر که اصلن مغزتان تعجب می‌کند.

دیدم انسان‌هایی رو که در خارج از پادگان انقدر بوی لجن زندگی «آدم بزرگونه» اونهارو گرفته بود که می گفتند بودن در پادگان و در کنار انسان‌های شوخ طبعی مثل من (البته در سلامت عقلی‌اش شک دارم!) چقدر در روحیه او تاثیرگذار بوده است و اگر چند ماه دیگر در آن لجن‌سرا زندگی می‌کردند شاید از خفگی می‌مردند.

خواندن ادامه مطالب

از آن سایت‌های درجه یک

ملاک شما را برای انتخاب یک سایت درجه یک نمی‌دانم، مثلن بعضی ها علاقه زیادی به دیزاین سایت و اینکه چقدر داینامیک و فلان و بیسار باشد دارند و از اینکه با اسکرول کردن از جبهه‌های شرق و غرب صفحه چیزی در وسط صفحه بیاید و بدوئد (بِدُوئَد) بسیار خوشحال می‌شود. یا مثلن بعضی دیگر محتوا برایشان مهم است و دوست دارند پشت ال‌دس‌دی ناموزونشان کلمات ریز با فونت ۸ تاهوما را بخوانند و اینطور وانمود کنند که لذت می‌برند.

البته امیدوارم دو گروه بالا به راه راست هدایت شوند اما سایتی که من دوستش دارم نه یک ژورنالیست تخصصی در حیطه موازی‌سازی بیتی است نه یک متخصص علوم غذایی که کلم‌ بروکلی را پرستش می‌کند و نه با مدیریت محتوای حرفه‌ای از پیش طراحی شده و با زبان چی‌چی‌اچ‌پی نوشته شده؛ او یک ملا بنویس متعهد به نویسندگی است که تخصص‌اش «آیین نگارش و نامه نگاری اداری» است و سمت چپ وبلاگ پرشین‌بلاگش دو تا بچه‌ روی فیل سوارند و یکی هم که شازده‌کوچولو طور می‌زند با آن برگ زرین کوچک مثلن دارد فیل را هدایت می‌کند (زهی خیال باطل) البته یک زرافه نمور هم پشت این جماعت است که مشخصن از نگاهش بر می‌آید که دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهد. تا اینجا همه چیز عادی است. اما مسئله شیوه نگارش او با آن زبان لطیف و جای گذاری اشیا و موضوعات با چیزهای بسیار پرمعنی است. طیف وسیع استفاده از عبارات او واقعن نبوغ بنده را هم به وجد آورده، طیف متنوعی که مشخصن از شرایط روحی و روانی او برداشت می‌شود. مثلن:

1

یا مثلن وقتی خیلی عصبانی است:

4

2

3

خودتان می‌توانید قدم رنجه فرموده و به اینجا سر بزنید. ایشان در واقع مرزهای طنز و شطح رو در هم شکسته و واقعن در مسائل عملی و آموزشی نامه‌نگاری انواع مسائل سیاسی و… رو باهم فالوده مانند قاطی کرده و منتشر می‌کنند. جدای از اینکه چندین بار بشدت سایتشون مورد استفاده‌ام قرار گرفت، امیدوارم استفاده کننده‌گان حداقل در این یک زمینه کپی پیست نکنند و رئیس اداره‌ای را با عنوان «رییس محترم شرکت چهل دزد بغداد و شرکاء» خطاب نکنند.

 

امضا

کسی که نهایت احترام را برای شما، سایت‌تان و فعالیت‌تان قائل است

مدیر سایت املت نامه
شاپور شتره

 

ذیل‌نامه یکم: نعل کردن پشه در هوا آخه؟

خواندن ادامه مطالب

ساعت های دور از خانه

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

خواندن ادامه مطالب

ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

خواندن ادامه مطالب

شیخی که دوش نداشت

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش
ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربه الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب

در جستجوی فاز

در اینکه من آدمِ درست و حسابی از دید خیلیا نیستم و مثلن چند روز پیش در یکی از انجمن‌های سایبری (همون فروم) از مدیر سایت تقاضا کردم اسمم رو به «شلغم‌الدین» تغییر بده گفت این اسم نامناسبه و باعث ترسِ کاربران می‌شه شکی نیست. حتا مردم در خیابون و شهر من رو می‌بینن ناخودآگاه یک جیغ خفیفی می‌کشند البته من بعد از تکرار این وضع یک شیشه آب قند همیشه در کیفم دارم که بتونم بهشون کمک کنم اما خب به محض اینکه یکم حالشون بهتر میشه با دیدن دوباره من به اغما می‌رن.

آدم‌های نادرست و حسابی مثل من تفریحات نادرست و حسابی دارند و مشخصن آدم‌های درست و حسابی اجتماع را درک نمی‌کنند. به عنوان مثال یکی از تفریحات خیلی باحال من که فکر می‌کنم در نوع خودش جای پیشرفت و ترقی دارد «خواندن کامنت‌های پست‌های افراد نسبتن مشهور یا مثلن سلبرتی ایرانی در اینستاگرام‌» است. باور کنین خیلی کیف می‌ده.

البته این افراد که ما بهشون «زیرپست‌کامنتی» خطاب می‌کنیم به چند دسته تقسیم می‌شوند:

۱- مُستاصلین
۲- منتقدین
۳- روشن فکرین
۴- مبلّغین
۵- متلگین (تَگ کنندگان)
۶- تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید
۷- معرفین

  • مُستاصلین: این گروه از افراد در فضای کامنتیکِ شبکه‌های اجتماعی مستاصل هستند. همواره در حال ناله می‌باشند. معمولن این ناله مربوط به عدم وصل به سلبریتی، نداشتن پول به اندازه سلبریتی، عدم شادی به اندازه سلبریتی، حسودی به صمیمیت آدم‌های کنارِ سلبریتی می‌باشد. این ناله‌ها، ناله‌های معمول می‌باشند ولی خب ناله‌های جزئی مثل «وای چه انگشتر قشنگی» یا مثلن «کاش من اسپری مرطوب کننده دماغت بودم» و… هم میشه نام برد.
  • منتقدین: این دسته از کامنت دهندگان به همه چیز نقد دارند. در عکس‌های سلبریتی دنبال نکته‌های اخلاقی-مذهبی-فراماسونری-عقیدتی یا بعضن سیاسی هستند و سلبریتی مورد نظر را نقد می‌کنند. البته این دسته از افراد حجم حوصله‌شون به اندازه یک استخر تخمین زده میشه و بصورت جفت جفت در شبکه‌های اجتماعی یافت می‌شن. یعنی اگر شما در مورد موضوعی مثبت باشید یک منتقد منفی در محدوده قلمرو این مثبت پیدا می‌شه که با تگ کردن باتوجه به سطح اجتماعی اول یک فحش نثار منتقد اول کرده و سپس به نقد انتقاد منتقد اول می‌پردازه و معمولن کامنت‌های این گروه از یازده خط تجاوز می‌کنه. البته این دسته از کامنت دهندگان تنها گروهی هستند که خودشون هم هیچ نظری ندارند در مورد حرفی که می‌زنند، ندارند.
  • روشن‌فکرین: این دسته از نظردهندگان از لحاظ ژنتیکی پسرعموی منتقدین هستند. خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتارشناسانه‌شون شبیه منتقدین بوده اما تنها تفاوت بارز و اصلیشون پیوستگی بدون قطعیشون از لحاظ گفتاوردی و نقل قولی به کوروش بزرگ، راسل، نیچه و دو جین آتئیست و سه جین آگنوستیک و… است. ویژگی و خصلت این گروه تصدیق‌کنندگی قوی‌شون در صورت ارتباط سلبریتی مورد نظر با حیطه‌های فکری آنهاست.
  • مبلغین: این جماعت به طور ویژه به سرزمین ما تعلق دارند. البته در جای جایِ کره زمین مبلغین حضور دارند اما مبلغی که معاش روزمره‌اش از این طریق انجام میشه فقط مختص این مرز و بوم است. مبلغین در همه جا یافت می‌شوند از پیج حوله‌ی شخصی علی دایی تا پیجِ جوراب‌های خال‌خال پلنگی علیرضا خمسه جهاد عظیمی می‌کنند و با کامنت‌های از قبیل «اولین پیجِ رسمی فروشِ چرکِ گوشِ استاندارد» یا مثلن «اگه می‌خوای از خنده نترکی فالو کن» یا مثلن «اولین مرجع معتبر وارداتِ سیخِ کباب» به جهاد در زیر پست‌های سلبریتی‌ها می‌پردازند.
  • مُتَلِگّین: تَگ کنندگان از معدود پایه‌های شبکه‌های اجتماعی هستند. برای این دسته از کامنت دهندگان نمی توان محدودیتی در نظر گرفت. اما خب معمولن همه‌ی مُتلگگین یک مخاطب دارند که در همه جا هست. البته با توجه به پُست امکان تگ شدن عشق، یار و… هست اما خب برای سوژه‌های خنده برای مجردین و متاهلین مخاطب‌ها تعریف شده است. رواجِ اسمایلِ معروفِ «:))» بعد از تگ شدن اسمِ مخاطب اپیدمیِ رایجی است. لازم به ذکر است این خیل از افراد برای درآوردن حرص مخاطب خود نیز پیوسته از تگ استفاده می‌کنند و بنده به شما می‌گویم که جواب می‌دهد.
  • تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید: این دسته از افراد تصدیق‌کننده‌ی نظریه‌ی تشکیل شهر بر اساس نظریه‌ی مازاد تولید دیوید هاروی هستند. به این معنی که مازاد تولید را با کالاهای دیگر به صورت معاوضه‌ی کالا به کالا عوض کرده و رشد می‌کنند. این افراد در زیر پُست‌ها به نحوی لایک خودشون رو در بیتِ «دندونِ من تیز‌تره/ناخنِ من لذیذ‌تره» گذاشته با فرض این مفروض که لایک اونها یا فالو کردن اونها از عوامل رستگاری دنیوی و اخروی‌است سعی در قالب کردن پُست‌های خود به دیگران دارند. اصلن این افراد ناقض حقوقِ حقِ انتخاب‌اند.
  • معرفین: این افراد در زیر پست‌های افرادِ معروف از سابقه کاریشان می‌گویند یا حتا دیده شده می‌گویند چندتا بچه دارند و قرمه سبزی را در روز سوم از هفته با پیازِ قرمز می‌خورند. اینها زیاد به گوشی‌شان نگاه می‌کنند تا شاید سلبرتی جوابشان را بدهند و در میان ۱۳۵۴۲۸ کامنتی که زیر عکس هستند بعد ۱۵دقیقه اسکرول کردن به کامنتِ خودشان برسند و ببیند که شاید سلبریتی «چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی» کند.

از همه‌ی اینها بگذریم. از عدم درکِ فازشان بگذریم. من نمی‌توانم عضوِ هیچ گروهی از گروه‌های بالا باشم. البته قبول دارم که یک مُتلگگ (تگ کننده) هستم زیر این عکس مثلن:

Phnophlakes
Phnophlakes

و پسر عمویم را تگ می‌کنم و می‌نویسم: «اینجا چه می‌کنی؟ هار هار هار هار» اما خب کامنت‌های من زیر پستِ فلانی این است: «شما زیرِ گازت صابون کشیدی؟» و چون مطمئنم اون فرد هیچی نمی‌فهمه از این سخن عرفانی به اسکرولینگم در این شبکه‌ها ادامه می‌دم. در کل جریان کامنت دادن ما همون جریانِ که میگه: «از کوزه همان برون تراود که در اوست»…

خواندن ادامه مطالب

استعداد من شبیه ذرت بوداده‌ست

قبل از همه باید بگویم من کاملن دید خاصی نسبت به گوجه‌های یک سالاد دارم! اینطور بگویم که گوجه‌های سالاد به مثابه گوشت‌های دایره دایره شده‌ی(گولی‌گولی در ادبیات خانواده خطاب می‌شوند) «ته‌چین»‌های مامانم هستند یا یک اقلیت خاص از خوراکی که باید با طیف متنوعی از خوراکی‌های دیگر مصرف شوند. بگذارید مثالی بزنم؛ شما هیچوقت در یک مشت آجیل بیشتر از دو کشمش نباید بگذارید اما باید در همه مشت‌های آجیل‌تان کشمش بگذارید. اگه بیشتر بگذارید مشتِ آجیل‌تان زیادی شیرین می‌شود و اگر کمتر بگذارید خیلی حالتِ آردِ نخود یا ماسیدن به دهن پیدا می‌کنه. امیدوارم از ایدئولوژی‌هام برداشتِ کافی رو داشته باشید.

استعداد من شبیه ذرت‌بو‌داده‌ یا همان «چیزِ»فیل خودمان یا نه معاذلله پاپ‌کورن است. از همین جا ضمن عرض صلام و خسته نباشید خدمت اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دوست دارم بهشون بگم بجای جایگزینی کلمه‌ی قبیح «تَبلِت» با «رایانکِ مالشی» یه گریزی به این پاپ‌کورن یا ذرت بوداده بزنند و جایگزینی مناسب براش پیدا‌ کنند. البته می‌دونم که الآن پیش خودتون می‌گید (می‌گویید) که ذرت‌بوداده همین جایگزینی‌ست اما «ذرت‌بو‌داده» شبیه یک دستورالعمل آشپزی می‌مونه. مثلن مثل اینکه به ماکارانی (!) بگویم:
«ظرف‌نسبتاً‌بزرگی‌را‌پر‌از‌آب‌می‌کنیم‌و‌برای‌هربسته‌ماکارونی‌۲قاشق‌نمک‌در‌آب‌می‌ریزیم‌وبعدازجوش‌آمدن‌آب‌ماکارونی‌رادرآن‌می‌ریزیم‌ویک‌دو‌قاشق‌روغن‌درآن‌می‌ریزیم…» البته حتمن باید «…» هم ادا کنیم چون این تازه شروعش است.

البته فقط من اینطور نیستم اما شاید این مسئله در من شدت بیشتری دارد. یعنی آن ترکیدگی پاپ‌کورن منظورم نیست منظورم شدت تغییر قیافه از ذرت بودن تا پاپ‌کورن بودن. راستش را بخاهید من مشکل در ادا کردن مفهوم فلسفی پاپ‌کورن یا ذرت‌بوداده یا خود کلمه‌اش هستم و ازین به بعد بجای استفاده از تمام آن کلمات از «استقبال» استفاده می‌کنم. داشتم می‌گفتم که استعداد من شبیه به تبدیل شدن یک ذرت به یک «استقبال» است. این لحظه خیلی برایم اتفاق افتاده است. مثلن یادم می‌آید که حدود سال سوم راهنمایی بودم که تازه فهمیدم خطم در عرض حدود دو ماه خیلی خوب شده و من بر اساس اصول انجمن خوشنویسان ایران خط تحریری خوش یا عالی‌ست که حتا دخترخاله‌ام که کاملن متوجه «استقبال» استعداد من شده بود این جمله معروف رو فرمود: «یهو چی شد؟»

این جمله‌ی ارزشمند در مراحل بعدی زندگی‌ام خیلی مطرح شد. مثلن «یهو چی شد» که تو شدی منجم؟ «یهو چی شد» که تو در رابطه با روابط زناشویی پلاتیپوس‌ها اظهار نظر می‌کنی؟ «یهو چی شد» که عکاس شدی؟ و کلی «یهو چی شد» دیگه که به قول سخنرانی‌های اول صبح مدیران مدرسه سر صف «توضیح اونها از حوصله خارج است.»

فقط من از این موضوع به اندازه کافی مطلع هستم که برای انجام این فرآیند یعنی سپری نمودن نقاهت ذرت به «استقبال» نیاز به گرما دارم. دروافع برای تبدیل شدن نیاز به گرما و شاید کمی روغن و نمک داشته باشم اما در واقع همه چیز یِیهویی‌ست. داشتم «داستان» گوش می‌‌دادم جایش می‌گفت: «زندگی اگر بدانی چطور ازش لذت ببری چندان هم بد نیست.» حال سوال اینجاست کیست که مرا داخل قابلمه بیندازد؟

خواندن ادامه مطالب