من گربه‌ترین جواب‌نده‌ی بیست و هفت سال اخیرم

خیلی قبل‌ترها یه املتور بود به اسم «اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی». انسان موجهی بود، ادبیات املت‌زده موقری داشت و نفهمیدم هیچ‌ موقع کی بود اما هرکی بود خلاصه چراغ قرمز کامنت‌های مارو همیشه روشن نگه می‌داشت. کلا من انقدر آدم «جواب‌نده‌ای» هستم که این بنده خدا هم بعد از کلی کامنت‌های خلاقانه و متفاوت در مورد هر پستی و با ادبیات متنوع مختلف خسته شد و رفت. نمی‌دونم الآن کجاست اما خدا ایشالا چراغ کپس‌لاک کیبوردش رو براش نگه‌داره.

این جواب ندادن من و عدم پاسخ‌دهی من واقعا پهنای باندی وسیعی در زندگیم داره. عمدتا هم به خاطر اینه که پیام، کامنت و… رو می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چی جواب بدم، جواب رو آماده می‌کنم در ذهنم و در ذهنم به اون پیام جواب می‌دم اما اون نورونی که باید جواب این دیدگاه رو از مغز به دستام یا زبونم منتقل کنه شبیه کارمندای شهرداری می‌مونه که صبح رو می‌چسبونن به صبحونه از ۱۰ تا ۱۱ کار می‌کنن بعدش هم به ناهار و نماز و اینا می‌چسبه. هروقت ازش امضا بخوای نیست یه میز خالی هست و یه چایی نیم‌خورده جلوش.

تو این ایام عید هم که من داشتم با اندام وستیجیالم (دنبالچه) گردو می‌شکوندم که آخ جون عیده و امسالم هم به خاطر کرونا همه چی پیچیده است و کلش رو خونه نشستم بین مبل و میز کار مسافرت می‌کنم اما متوجه شدم خیار خامی داشتم و از این خبرها نیست بلکه بدتر، قرار به همه زنگ بزنم.

اگر روزی از نهادهای امنیتی دولت‌ها من رو دستگیر کنن و بخوان از من اعتراف بگیرن به جای واتربوردینگ و شوک برق و پخش محسن چاوشی کافیه بگن تو باید با چندین نفر تماس تلفنی برقرار کنی و باهاشون حرف بزنی. مطمئنم توی کمتر از ده ثانیه اعتراف می‌کنم که همه چی کار من بوده.

هرچی باشه عید دیدنی با خوردن میوه و شیرینی و حرف زدن با اعضای خانواده خودت و یا گوش دادن به صحبت‌های بقیه می‌گذشت اما این تماس لعنتی هر ثانیه‌اش مثل شلیک گلوله به پا می‌مونه. باید یک دقیقه و بعضا یک دقیقه و بیست ثانیه با یارو صبحت کنی و هی براش آرزوی سال خوبی رو بکنی کما اینکه فکر کنم شروع سال ۹۸ اهالی دیوهای مازندران برای ما آرزوی سال خوب کرده بودن.

خلاصه اینکه اگرچه شاید یکی از دوستام رو دقیقا به خاطر سلسله مراتبی شبیه منشی و پیچ و خمِ دره‌های عمیق بروکراسیِ رسیدن بهش از دست دادم اما خب گاهی اوقات بهش حق می‌دم یکی باشه همیشه به بقیه بگه پیامتون رو بهشون می‌رسونم اما ایشون برای ابد تو جلسه با خودشه!

خواندن ادامه مطالب

اسمشو ببر

گاهی اوقات من اگه تنها باشم با خودم بلند بلند فکر می کنم، در نتیجه خیلی راحت کسی می تونه افکارم رو شنود کنه. البته همین موضوع رو هم الآن متوجه شدم اون هم به خاطر اینکه اتفاقی افتاد که من رو یاد یه شخصیتی توی زندگیم انداخت و بلند با خودم گفتم شبیه فلانی شده. برام عجیب بود شنیدن اسمش از زبون خودم. ما اسم هارو برای خطاب کردن افراد استفاده می کنیم و توی ذهنمون اغلب کم اتفاق می افته که اسم آدمارو بگیم چون می دونیم داریم در مورد کی صحبت می کنیم (حداقل برای من اینطوریه) اما همین به زبون آوردن اسم به‌واسطه بلند فکر کردن باعث شد اسمی رو که مدتهاست خطاب نکردم صدا کنم و احساسات شبیه موقعی که دریچه سد سرریز میشه و آب می ریزه بیرون همینطور کف خونه جاری شدن.

من هر موقع در مورد اسم ها فکر می کنم یاد بازی The Witcher 3: Wild Hunt می افتم. اصلن هم نمی دونم چرا باید این اتفاق بیوفته شاید بزرگترین لحظهd فلسفه اسم ها برام تو زندگی همین لحظه بوده ماجرا اینه که یه بچه‌ای به شیوه ظالمانه ای سقط میشه و وقتی می رن بچه رو خاک کنن بهشون می گن که قبل دفن کردن بچه براش اسم انتخاب کنین به خاطر اینکه:

Names are powerful seals.

بعدها خیلی بهش فکر کردم و چقدر به ضرورت و اهمیت اسم ها پی بردم. اسم‌ها واقعا توی ذهن ما مهر و موم میشن برای همین کسایی که فامیلی داغونی دارن و می رن عوض می کنن همچنان با همون فامیلی برای ما باقی می مونن.

خواندن ادامه مطالب

صحابه‌ی مسنجری

گفته بودم که به طرز عجیبی نمی‌شه از املت نامه غافل بود. یعنی این مدت رابطه من و املت‌نامه دقیقن برای من عملکرد این فیلم‌های تخیلی رو داره که یارو به خواب ابدی رفته و کنترلش دست خودش نیست در عین همین حال یهو می‌شنوه که معشوقه‌اش داره صداش می‌زنه «یا شلغم» بعد اول از چشم چپش اشک سرازیر می‌شه بعد یهو با تمرکز بر قوای درونی و استعانت از ضمیر ناخودآگاهش یهو چشماش رو باز می‌کنه. همینقدر تاثیر گذار و کلیشه.

یعنی این اواخر جوری شده بود که قشنگ به اغما رفته بودم ولی ناگاه که به عادت هر روزه ایمیلم رو باز کردم یهو دیدم یه نامه‌ای بهم رسیده که قشنگ اگه میزان هیجانش رو بخوایم با قاشق یه جا جمع کنیم بیشتر از یه لیوان می‌شه (واقعن نمی دونم چه شیوه اندازه گیری بود ولی خب حق مطلب رو رسوند.)

ایمیل از یکی از صحابه‌ی یاهو مسنجری! همینکه از لفظ و واژه یاهو مسنجر استفاده کردم بلافاصله دو سه تا از تارهای ریشم سفید شد بماند که پیدا کردن دوست قدیمی از این دیار و عمر چند ساله دوستی در این فضا که فکر می‌کنم باید با آزمایش کربن ۱۴ مشخص بشه.

می دونم احتمالن اگر این نوشته رو بنویسم، نوشته‌ی بعدیم میره تا یکسال دیگه، تو تمدید پیش روی املت نامه اولین بار بود که یک «چرا» در ذهنم به وجود اومد. میگن ایمان زمانی از بین میره که ته ته ته اعماق قلبت یه چرای کوچولو تو هوا ویز ویز کنه.

ذیل‌نامه: بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم و منتشر کردم و نگاهم به بقیه پست های املت نامه افتاد متوجه شدم در ۹۸% پست‌هام دارم از تمدیدش می‌نالم. این حجم از ناله واقعن تحسین برانگیزه. آفرین.

خواندن ادامه مطالب

ستوان‌های یک، فرشتگانِ نظامی

اولین چیزی که در خدمت به شما یاد می‌دهند جدای از شیوه صحیح آنکادر تخت و رعایت «سیمای صالحین» و… آشنایی با این عبارت است: «درجه که مال آبگرم‌کنه!» (البته من حتمن در یک پست به تفضیل در مورد عبارات و اصطلاحات خدمت خاهم نوشت.) از جهاتی این عبارت کاملن صحیح و از جهاتی کاملن چرت است. شخصن خیلی از سرهنگ‌هایی را دیدم که اگر مثلن جای آنها یک زیرلیوانی سخنگو را فرض می‌کردیم، حضور زیرلیوانی بسیار منطقی‌تر می‌آمد. اما در کنار تمام درجات و سلسله مراتب نظامی یک جایگاه است که فی‌الواقع خارج از چارت سازمانی نظامی است و آن ستوان‌یک است!

از ابتدای خدمت «مقدس» سربازی با درجات و سلسله مراتب مختلفی برخورد داشتم. گروهبان‌های جوگیر، ستوان سه‌های تازه افسر شده، سروان‌های در حسرت سرگردی و… اما هیچکدامشان برای من ستوان یک نمی‌شوند. بدون استثناء عمده‌ی این ستوان یک‌ها دور سرشان هاله دارند. که حالا بنا به دلایل مختلف اعم از مصرف انرژی یا روشن ماندن اتاق هنگام استراحت در شب هاله‌هایشان را خاموش می‌کنند یا درجه روشنایی‌شان روی Auto می‌گذارند. حتی یکبار که سرزده وارد اتاق یکی از افسران ستوان‌یک شدم داشت هاله‌اش را دستمال می‌کشید و از دیدن من کمی هول شد و سریع خاموشش کرد.

بیشتر آزادی‌ها، بیشتر رفاقت‌ها، بیشتر مرام‌ها حتی بیشتر اجازه‌های پیچاندن، توسط ستوان‌یک ها صورت می‌گیره. حتی بدون اغراق شاید بتوانم با کمی کلنجار ذهنی تمام بیشترهای جملات قبل را تبدیل به تمام بکنم. حتا چند ماه پیش که یک جابجایی در محل خدمتم اتفاق افتاده بود و افسری که به من معرفی شده بود بسیار انسان شریف و خوبی بود درجه‌اش ستوان دو بود؛ اصن نمی توانستم تحمل کنم آخه مگه چطور میشه انسان به این شریفی ستوان دو باشه؟ چندین صبح به خوبی یادم هست وقتی از خاب بلند می‌شدم و داشتم دستم را با آخرین قدرت روی ساعت کنار تختم می‌زدم وسط فعلِ فرودِ دست، به این فکر می‌کردم «آخه، چرا؟» تا اینکه بعد از شش روز از ماندن در آنجا متوجه شدم ترفیعش آمد و ستوان یک شد.

کم کم در آستانه ثبت این موضوع در قالب یک «اصل» هستم. در پایین تصویر واقعی یک ستوان یک در عالم معنا را برایتان آورده‌ام. «سیمای صالحین» ایشان نیز مرا هم مورد تحسین قرار داد.

 

 

ذیل‌نامه یکم: FYI من اُملت‌نامه را فراموش نکرده‌ام و از هر زمان دیگر بیشتر در قلبم شُرشُر جریان دارد.

خواندن ادامه مطالب

چال‌مجیدی زِ گلستانِ جهان مارا بس

معمولن آدما با کسان مختلفی درد دل می‌کنند. مثلن آشنایی، فامیلی حتا جکی یا نه اصلن جانوری بالاخره آنها هم کس هستند برای خودشان دیگر. بالاخره هرکسی به نحوی خلاصه. اما من دنبال پیدا کردن چیزهای جدید با هم‌دردی و صحبت با آنها هستم. مثلن مدت‌ها با «استفان» عنکبوتِ بالای توالت‌مان که معمولن پشه‌های سفارش‌داده شده‌اش به آن چسبیده بودند و خودش هیچوقت نبود درددل می‌کردم. یعنی اصالت موضوع این بود که خلاصه خودش هیچوقت نبود. حالا نمی‌دانم دو شیفته می‌ایستاد، معتادی چیزی بود یا چه؟ («چه» قبل «چه» ندانم یا عدم اطلاع است، مثل یا چی‌چی مثلن)

بعد از مدتها درددل کردن با استفان، یه روز نزدیک عید بود که دیدم مادر بدون اطلاع دهان خانه استفان را مسواک کرده بود و به کل استفان رفته بود. این اتفاق نامیمون و رفتن استفان مدت‌ها بر دلِ ما تاپ نیوز بود تا چند مدت پیش که با مجید آشنا شدم.

فرق مجید با دیگر موجوداتی که با او درددل می‌کردم این بود که مجید اصالتن جاندار نبود. موجود بود اما جاندار نبود. مجید اینطور آمد که یک روز که من عجله داشتم که باتری لپ‌تاپ را جا بزنم آرنجم خاست بوسه‌ای از دیوار بگیرد و به افتضاح‌ترین شیوه‌ی ممکن خورد به دیوارِ کنار میز و چاله‌ی گردِ نازی در آنجا بوجود آمد که همان موقع وقت نکردم اسمش را بپرسم. بعد که شب آمدم و چاله را گریان دیدم اسمش را پرسیدم گفت مجید است.

مجید نسبت به استفان حُسن‌های زیادی دارد. کم‌ترینش این است که هیچوقت من نباید بروم دنبالش و هروقت پشت میز میشینم مثل بز به من نگاه می‌کند طوری که گاهی اوقات که مطلبی می‌خانم یا چیزی می‌بینم که عصبی می‌شوم برمی‌گردم و می‌گویم: «مجید میشه این زل زدن رو تمومش کنی؟»

Majid

 

ذیل نامه یکم:
این مطلب را بسیار پیشتر نوشته بودم، اما حال چاپش کردم. همین الآن دارد مجید شما را نگاه می کند و سلام می رساند.

خواندن ادامه مطالب

قاچ دادن زندگی از استوایش

عدم اعتماد به نفس کافی در اینکه این پست را چگونه شروع کنم خودش غربت اینجا را می رساند. دلم به حالش می سوزد، تقریبن مردی شده برای خودش، پشت سبیلش سبز شده و هیکلش کمی رو آمده است.(املت نامه را عرض می‌کنم) این روزها این مکان مقدس از کشف سیارات فراخورشیدی و اخبار خنده‌دار سیاست‌های خارجی تغذیه می‌شود. البته قبول دارم مدتی است واقعن مفهوم «کم کار» در برابرم به زانو در آمده است اما حقیقت این است ابعاد جدیدی از زندگی و افراد و البته ابعاد روزمره‌تر ولی در عین حال جالب‌تری برایم در حال شکوفایی است.

برای درک این موضوع یک پرتغال را در نظر بگیرید که همیشه بعد از پوست کندنش و قاچ دادنش از وسطش در امتداد خط های پوست هایش قاچش می‌دادید؛ اما این بار از استوایش قاچش می دهید و با نمک و شکر می خوریدش. این ابعاد جدید باید توسط این مثال به شما نمایانده می‌شد که اگر نشد باید متاسفانه شما رو با همین مثال تنها بگذارم.

در این دو ماه تجربیات فوق العاده جالبی کسب کردم. تجربه زندگی کاملن متفاوت در شرایط پادگان و … و کلی وقت برای فکر کردن. اگر آدمِ فکر کردن باشید در این مدت به کشف های کاملن بدیعی می‌رسید. مثلن شاید آخر آموزشی در حالیکه سعی در اثبات عدم وجود گرانش دارید شما رو به زور ترخیص کنند و بگویند «پسرجان بقیه فکراتو ببر پیش بابا و ننه‌ات.» شما تنهایید، بدون هیچ مزاحمتی از جانب فضاهای جانبی و مجازی و غیره و مسلح به کلی وقت خالی در پست های نگهبانی و تامل برای رسیدن صف تلفن و رسیدن به مهدیه و هزاران اتلاف وقت دیگر که اصلن مغزتان تعجب می‌کند.

دیدم انسان‌هایی رو که در خارج از پادگان انقدر بوی لجن زندگی «آدم بزرگونه» اونهارو گرفته بود که می گفتند بودن در پادگان و در کنار انسان‌های شوخ طبعی مثل من (البته در سلامت عقلی‌اش شک دارم!) چقدر در روحیه او تاثیرگذار بوده است و اگر چند ماه دیگر در آن لجن‌سرا زندگی می‌کردند شاید از خفگی می‌مردند.

خواندن ادامه مطالب

از آن سایت‌های درجه یک

ملاک شما را برای انتخاب یک سایت درجه یک نمی‌دانم، مثلن بعضی ها علاقه زیادی به دیزاین سایت و اینکه چقدر داینامیک و فلان و بیسار باشد دارند و از اینکه با اسکرول کردن از جبهه‌های شرق و غرب صفحه چیزی در وسط صفحه بیاید و بدوئد (بِدُوئَد) بسیار خوشحال می‌شود. یا مثلن بعضی دیگر محتوا برایشان مهم است و دوست دارند پشت ال‌دس‌دی ناموزونشان کلمات ریز با فونت ۸ تاهوما را بخوانند و اینطور وانمود کنند که لذت می‌برند.

البته امیدوارم دو گروه بالا به راه راست هدایت شوند اما سایتی که من دوستش دارم نه یک ژورنالیست تخصصی در حیطه موازی‌سازی بیتی است نه یک متخصص علوم غذایی که کلم‌ بروکلی را پرستش می‌کند و نه با مدیریت محتوای حرفه‌ای از پیش طراحی شده و با زبان چی‌چی‌اچ‌پی نوشته شده؛ او یک ملا بنویس متعهد به نویسندگی است که تخصص‌اش «آیین نگارش و نامه نگاری اداری» است و سمت چپ وبلاگ پرشین‌بلاگش دو تا بچه‌ روی فیل سوارند و یکی هم که شازده‌کوچولو طور می‌زند با آن برگ زرین کوچک مثلن دارد فیل را هدایت می‌کند (زهی خیال باطل) البته یک زرافه نمور هم پشت این جماعت است که مشخصن از نگاهش بر می‌آید که دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهد. تا اینجا همه چیز عادی است. اما مسئله شیوه نگارش او با آن زبان لطیف و جای گذاری اشیا و موضوعات با چیزهای بسیار پرمعنی است. طیف وسیع استفاده از عبارات او واقعن نبوغ بنده را هم به وجد آورده، طیف متنوعی که مشخصن از شرایط روحی و روانی او برداشت می‌شود. مثلن:

1

یا مثلن وقتی خیلی عصبانی است:

4

2

3

خودتان می‌توانید قدم رنجه فرموده و به اینجا سر بزنید. ایشان در واقع مرزهای طنز و شطح رو در هم شکسته و واقعن در مسائل عملی و آموزشی نامه‌نگاری انواع مسائل سیاسی و… رو باهم فالوده مانند قاطی کرده و منتشر می‌کنند. جدای از اینکه چندین بار بشدت سایتشون مورد استفاده‌ام قرار گرفت، امیدوارم استفاده کننده‌گان حداقل در این یک زمینه کپی پیست نکنند و رئیس اداره‌ای را با عنوان «رییس محترم شرکت چهل دزد بغداد و شرکاء» خطاب نکنند.

 

امضا

کسی که نهایت احترام را برای شما، سایت‌تان و فعالیت‌تان قائل است

مدیر سایت املت نامه
شاپور شتره

 

ذیل‌نامه یکم: نعل کردن پشه در هوا آخه؟

خواندن ادامه مطالب

کمپ ایرانی جنگجویان افسانه‌ای برای رقابت‌های درون محله‌ای

من فکر می‌کنم تمام اشیا نسبت به ما هم احساس دارند. کوشولوتر که بودم وقتی آخرای هفته از این کلوپ‌ها سی‌دی بازی کرایه می‌کردم یا می‌خریدم و شب می‌آوردم خونه و خب معمولن اون موقع‌ها بازی ها اجرا نمی‌شدن خیلی ناراحت می‌شدم می‌رفتم کنار دسکتاپم می‌نشستم دستی به روی کیس‌اش می‌کشیدم و حس نوازش یک اسبِ مشکی زیبا رو داشتم و می‌گفتم فردا ناامیدم نکن پسر! و فردا اون بازی اجرا می‌شد و من به مراد می‌رسیدم. البته هنوز هم این رابطه‌ی حسنه‌ام با بسیاری از اشیاء وجود دارد حتا با اباصلت لپ‌تاپ عزیزم!

گاهی اوقات پیش می‌آید وقتی بیرون هستم و اشیاءام رو به درستی نمی‌شناسم اونها دوست دارند با من آشنا بشن. مثل این کوه بلند وقتی داشتم از شمال برمی‌گشتم منو صدا کرد و یه آدرسی از من پرسید که متاسفانه نمی‌دونستم. نمی‌دونید تو نگاه اول چقدر دلبری در نگاهش داشت. البته اگر شما اینکاره نباشید، ناشیانه رفتار می‎کنید و مخاطبتان را می‌پرانید اما من بعد از اینهمه سال قلق کار دستم اومده و اونها برای من ژست‌های قشنگی می‌گیرن.

نمی‌دونم الآن که دارم این پست رو می‌نویسم چقدر جاندار روت زندگی می‌کنن، یا چقدر آدم دارن درختاتو قطع می‌کنن یا چند نفر قوطی رانی رو کنار درختات رها می‌کنن.

من مطئمنم اگر اسطوره‌های افسانه‌ای شائولین این عکس من رو ببینند به من حسودی می‌کنن و می‌دونن چندین استاد بزرگ می‌تونن در ابرهای بالای کوه تو در آرامش به چکیدن صدای شبنم به روی زمین گوش کنند.

یا کلی اژدها هستن که توی نیازمندی‌های روزنامه‎ها دنبال یک کوه همراه با ابر هستند که بتونن بچه‌هاشو پرورش بدن. یا مطمئنم الآن در بالاترین نقطه قله تو یک گل به اسم «میخچه‌ی‌پای‌گراز‌استانبولی» با طیف رنگ RGB وجود داره که می‌تونه فیخ فیخ آبریزش دماغ در صبح تابستان و بهار رو درمان کنه.

من مطمئنم که تو هم همونقدر که من عاشقت شدم، عاشقم بودی!

photo_2016-05-30_00-32-47
این کوهِ بلند پای در بند/این گنبد گیتی این هم‌آورد

خواندن ادامه مطالب

ما بی‌تو خسته‌ایم

آدم همیشه باید جلواش رو نگاه کند، مخصوصن وقتی در حال پیمایش قلل و مسیرهای پرافتخار آن‌هم با سرعت بالا هستند. اصن وقتی سرعت بالاست باید تمام نگاه شما به جلو باشد. در واقع اون مخروط دیدی که یک فرد با سرعت بالا از آن به جلو نگاه می کند خیلی کوچکتر است از کسی که با سرعت پایین خرکت می کند و همیشه هم در حال جلو رفتن نیست.

حال اگر سرعت شما خیلی بالا باشد در فتح شهرهای موفقیت و خلاقیت و اینطور مسائل، دیگر وقت نمی کنید پشت را نگاه کنید. البته شاید در حدی باشید که از آینه عقب به مسافرانتان نگاهی بیاندازید که مطمئنن شما دارید آنها را با سرعت تُپُلی به سمت موفقیت و از این بحثا هدایت می کنید اما هیچ وقت نمی توانید خیلی هوای ماشین پشتی یا آدم های پیاده پشت‌تان را داشته باشید.

شاید اون آدم های عقبی خسته شده باشند، شاید میخ تهِ کفششان رفته باشد، شاید نیاز داشته باشند بنزینی، گازوئیلی، موزی چیزی بخورند جانی تازه کنند. شاید اصلن نخاهند دیگر راه جلویی را ادامه بدهند و بزنند جاده خاکی.

این یک مسئله ساده‌ی منطقی است که در همه جا کاربرد دارد. از دویدن‌های بچه‌های راهنمایی در زنگِ ورزش که نفر اولی شبیه گوزن می‌دود تا مسافرت چند خانواده با ماشین‌هایشان که نفر اولی هبچ وقت معلوم نیست کجاست.

***

پاییز واقعی (مهر و آذر پاییزهای ناواقعی هستند که گرایشان تابستانی و زمستانی افراطی دارند) در حال اتمام است. هوا رو به «خیلی» سرد شدن است. لذا این فتوا بر هر املتوری واجب است که یک بعدازظهر یا شب (ترجیحن شب) تمام خستگی و روزمرگی‌اش را بریزد داخل گونی، یک چای/قهوه/نوشیدنی خوب برای خودش مهیا کند. هر آهنگی که دوست دارد و همیشه با پخش آن دوست دارد باهاش هوار بزند (اگر وُکال باشد) و همواره موی بر تنش سیخ می‌کند، برای خودش پخش کند در تنهایی و یا جمعی که دوست دارد بنیشیند. همه چیز را به دور بیاندازد و پتویی دور خود بپیچد و از روی زمین بلند و از متعلقات آن جدا شود.

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه‌ای؟ |مولانا|
ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه‌ای؟
|مولانا|

خواندن ادامه مطالب

خلاصه ببخشید

بعضی از مسیرهارو که پیاده می‌رم حالا از هر جا به هر کجا و به زمین نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم پاهام رو حتمن داخل موزاییک‌ها بذارم و روی خط‌هاشون نذارم که نسوزم چنان فکرهایی وجودم رو فرا می‌گیره که حس می‌کنم شاید هر لحظه به سیم‌های برق گیر کنم و یا سرم بخوره به ایوان مردی که در آپارتمانش در حال جرخوندش این چیز ذغال برای قلیون هست و انقدر غرق می‌شم در چیزی، که دوست داشتم همونجا هر چیزی بود داشتم و هرچیزی که رو می‌اومد تو ذهنم می‌نوشتم.

همین چند لحظه پیش سخت درگیر این فکر بودم که کلن من تو زندگیم آدم بدهکاری بودم. بر خلاف بعضیا که همیشه طلبکارن من در بیشتر اتفاقات زندگیم (شاید نه همون لحظه) اما نهایتن همه چیز رو با «خلاصه ببخشید» تمومش کردم. چه مقصر بودم چه نبودم. اصلن تقصیر چه اهمیتی داره وقتی شما قلبن بدهکار همه چیز هستید. حقیقتش اینکه در کنار تمام آدم‌هایی که همیشه طلبکار هستند ما همیشه بدهکاران هستیم که تعادل جامعه رو برقرار می‌کنیم و اگر ما نباشیم جامعه اساسن از اعتدال باز می ایسته و از داخل فرومی پاشه. (تلاش برای مهم سازی خود) انگیزه هایی که در این حس هست اینطوره که مثلن دوست دارید برید بازداشتگاه‌ها و به همه از طرف افرادی که داخل بازداشتگاه یا زندان هستند معذرت خاهی کنید.

  • «آقا ما معذرت می‌خایم ایشون چک‌هاش پاس نشده.»
  • «آقا ما شرمنده‌ایم فلانی انقدر اختلاص کرده، ببخشید»
  • «آقا ایشون خاسته به دوستش بگه تو بمیری یه نیمچه هلی داده ایشون خورده به دیوار پخش زمین شده، سخت نگیرید دیگه من معذرت می‌خام.»

اصلن موضوع بر می‌گرده به همان کوچیکی‌هام که تا می‌رفتیم برای بابا مامانمون ناز کنیم شپلق می‌زدن دم گوشمون می‌گفتن مرد که ناز نمی‌کنه. بعد که می‌دیدیم ناز نهایتن جواب نمی‌ده سعی می‌کردیم قهر کنیم که بالاخره نابرابری و یا هرچیزی رو یه جوری به گوششون برسونیم. هروقت هم قهر می‌کردیم نهایتن با این داستان از بابام داستان با بدهکاری ما ختم می‌شد که: «ما کوچیک بودیم بالاخره یه جوری پول قرض کرده بودیم و شناسنامه گذاشته بودیم تا آتاری اجاره کنیم و این دو تا دسته بیشتر نداشت عموی کوچیکم که خیلی تلاش می‌کرده برای بازی کردن و راهش نمی‌دادن به بازی، یکم دعوا می‌کنه و می‌بینه که نهایتن هیچکس براش تره هم خورد نمی‌کنه داد می زنه و قهر می‌کنه. بعد از اینکه قهر می‌کنه همه برادرا می‌گن آخ جون یکی کم شد و بعد عمو کوچیکم که می‌بینه داره بازی رو از دست می‌ده بر می‌گرده به بازی…» بعد بابام به طرز خیلی افتضاحی «قهر» رو تلفظ می‌کرد و می‌گفت حالا تو «قهر» کن. خلاصه تمام کودکی ما با این داستان و یا شپلق‌های مختلف طنازی و یا قهرمون سرکوب می‌شد.

اخیرن هم که سعی کردیم واسه چند نفر خودمون رو بگیریم و بگیم مثلن من دیگه از این به بعد از همه طلبکارم و اگر یارو بیاد تو صورتم قمه بزنه نگران پیرهنش نیستم که خونی می‌شه و برخلاف همیشه خیلی هم شاکی می‌شم اتفاقن. مثلن اگر یکی اومد ازت کمک خاست و یه فایل درب و داغون وُرد بهت داد و تو بهش یه فایل کلاسیفاید شده و تر تمیز بهش دادی دیگه حق نداره سرت غر بزنه و بگه که چرا تنوین هاتو نذاشتی. یا مثلن اگه از یکی کمک می‌خای باید نهایتن به این نتیجه برسی او غلط می‌کنه کمکت نمی‌کنه. کلن رویکردمون رو رویکرد طلب‌کار محور قرار دادیم و آخر هم انقدر تو خودمون به تناقضات فلسفی-عاطفی-روانی رسیدیم، شدیم همون عمومون.

اصن آدمهایی که قرار است همیشه بدهکار باشند نباید هیچ وقت تغییر موضع بدهند. دقیقن مثل این است که شما همیشه یه چیزی بودید و همه غر می زدن از اینکه آن چیز بودید دقیقن روزی که تصمیم می‌گیرید دیگر آن چیز نباشید همه باز هم غر می‌زنند پس چرا آن چیز نیستید دیگر.

نهایتن هم به این نتیجه می‌رسید که هرچی باشد حق با آنهاست. اصن شما غلط کردید که طلبکار شدید. آخرای راه که داشتم به خونه می‌رسیدم اینو روی دیوار دیدم.

خلاصه ببخشید…

10706667_463119653827217_1345323979_n

خواندن ادامه مطالب

من آن نیم!

122

پی‌نوشتی که بعدن خودش دوست داشت اضافه شود:
شخصن علاقه خاصی به موسیقی‌های کم کیفیت ترجیحن سنتی/جَز سالهای دور دارم. نویز بخش لاینفک و دوست داشتی تمام این موسیقی هاست. از آن نویزهای دوست داشتنی که وقتی در موسیقی سکوت می شود صدای یه نویز لوپ دار شنیده می شود (مثلن خرت خرت خرت یا پر پر پر فیش پر پر پر فیش) که با روح و روان بازی می کنند.

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب