۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز قبل

از این اولین پست املت‌نامه در وبلاگ وردپرسم ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز گذشته. باور کردنش سخته که ۱۰ سال گذشته اما خب اتفاقیه که افتاده. قبلا یه جایی خونده بودم از لحاظ بیولوژیکی هم به هویت آدما نگاه کنیم هر چندین سال (که من یادم نیست) خیلی از سلول های آدم دوباره تولید و تجدید میشه و از لحاظ فلسفی این سوال همواره مطرحه که اصلا فیزیک کسی نمی تونه مبنای هویت سنجیده بشه چرا که در عرض چند سال هیچ یک از سلول های بدن اون سلول های قبلی نیستن. حالا همین مسئله رو من برای خودم در نظر گرفتم و کاملا به این باور رسیدم که روند تغییرات آدم در طول چند سال می تونه چرخش های زیادی ایجاد کنه که هیچ چیزی از اون آدم اولیه باقی نمونه.

حالا هم ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز گذشته و میشه گفت خیلی از چیزها عوض شده. این روند تغییرات برای من موقعی خیلی محسوس بود وقتی که خیلی از اکانت های شبکه های اجتماعیم رو پاک کردم و شروع کردم به ساختن اکانت های جدید. در واقع تصمیمی که (شاید؟) ناخودآگاه من گرفته و خودآگاه رو مطلع کرده این بوده که من به شیوه‌ی قبلی با دنیام رابطه ندارم و رفته رفته این کنش‌ها خیلی سمت و سوی درون گرایی به خودش گرفته. املت‌نامه هم از این مسئله مستثنا نیست. چند روز پیش که تصمیم گرفتم املت‌نامه رو تمدید نکنم و ببندمش با خودم خیلی فکر کردم که کجا می تونم جایگزینش کنم یا اسباب کشی کنم یا برم جای جدید اما هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه ی خاصی می رسیدم و متوجه شدم که عمر املت‌نامه به سر اومده. تصمیم گرفتم تمام این خاطرات رو منتقل کنم به جایگاه قبلی و اولیه املت نامه یعنی توی وبگاهِ املت نامه به آدرس (www.omletname.wordpress.com) منتقل کنم که صرفا خاطراتی از گذشته باقی بمونه.

املت نامه در تمامی این سال ها یک سوپاپ اطمینان برای شخصیت پیاز مانند و تو در توی من بوده. تک تک پست های اینجا به نحوی آینه ای از یکی از لایه های این شخصیت پوست پیازی است. اگر خوش بودم اگر ناخوش بودم اگر ناامید بودم اگر عاشق بودم و خیلی از اگرهای دیگر همه این احساسات به نحوی در یکی از پست های اینجا گنجانده شده برای همین هم دست بریدن از این تپه ی کم ارتفاع احساسات برایم سخت بوده و البته هست.

گرچه هیچوقت آنچنان دوست خاصی اینجا پیدا نکردم و معمولا دوست هایم رو به اینجا دعوت کردم اما تک تک املتورهای اینجا دوست داشتنی بودند چرا که شاید هیچوقت نفهمیدند من دقیقا چه می گویم. مراتب قدردانی ویژه رو هم از اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی که هیچوقت نفهمیدم کیه و ممنونم از اینکه هیچوقت نگفت که کیه و همینطور خانواده محترم رجبی.

بار اولی که متن رو نوشتم املت‌نامه رو به ققنوسی تشبیه کردم که اگر الآن میمیره شاید جور دیگه ای متولد بشه اما وقتی دوباره نوشته ام رو خوندم متوجه شدم املت‌نامه ققنوس نیست، املت‌نامه بیشتر شبیه به غول سرخی میمونه که آخرین سوخت های هیدروژنش رو مصرف کرده، منبسط شده و در حال تبدیل به کوتوله سفیده. کم‌نورتر، چگال‌تر و کوچک‌تر. شاید اگر یک وقت یک جایی در یکی از سوراخ سنبه های وب به وبگاهی سر زدین (که هیچکس این روزها به وبگاه سر نمی زند) دیدید یک نفر آسمان را به زمین می دوزد و هیچ هدفی از زدن حرف هایش ندارد اولین جایی که یادتان بیاید اینجا باشد و این تنها میراث املت نامه در تمام این ۱۰ سال ۹ ماه ۱۱ روز خواهد بود.

دوستدار تمامی پلاتیپوس‌‎ها، کرکس های ریش‌دار و املتورهای عزیز
شیخ المعانی شلغم‌الدین سمنانی
به تاریخ ۱۷ مهرماه یکهزار سیصد و نود و نه هجری شمسی

تمّت

خواندن ادامه مطالب

قاتل دفترچه‌های خاطرات

دقیقا از امروز ۳۰ روز به پایان اشتراک دامنه و هاست املت نامه باقی مونده. املت نامه از سال ۸۸ شروع شد. دو سال توی وردپرس بود بعدش با خودم گفتم یک دامنه اختصاصی داشتن خیلی خاص و رسمیه و تصمیم گرفتم دامنه و هاست بخرم. دامنه دات کام رو اون سال خریدم ۶ هزار تومن و با هاست لینوکس ۱۰۰۰ مگابایتی خریدم ۳۰ هزار تومن و جمعا شد ۳۶ هزار تومن. امسال برای تمدید اینجا باید ۵۲۸ هزارتومن بدم. که البته نمیدم این پول رو یعنی یه جورایی ندارم که بدم من نمی تونم ۵۲۸ هزار تومن برای یه دفترچه خاطرات مجازی بپردازم. من نمی تونم پول خیلی از چیزای دیگه رو بدم. مسئله اصلی مسئله مالی نیست مسئله اصلی فلسفه پرداخت این پوله اما مسئله مالی هم هست.

وقتی با خودم فکر می کنم باید از فضای نیمه خصوصی که ۱۱ سال صاحبش بودم دل بکنم، حقیقتا دلم می گیره. اینجا یه جورایی دفترچه ثبت تغییرات شخصیتی من در طول این ۱۱ سال بوده. غمگین‌تر از اون اینه که من محکوم و مجبور به ترک این فضا هستم. کار از گرفتن هوای تو، آب تو، سلامت تو، اطرافیان تو رسیده به جزئی‌ترین چیزهای شخصی زندگی تو. حال کمر بر قتل ریزترین جزئیات زندگی تو بسته اند.

تفکرات و عقاید من پستی و بلندی های زیادی به خودش دیده اما یکی از چیزهایی که خیال امید به مساوات رو در دلم زنده نگه می‌داره عبارت «عمری دگر بباید بعد از وفات مارا»ست. در برابر این وضعیت این تنها کور سوی امیده.

عجیبه که آدم وقتی می خواد یه سری از داستان ها و اتفاقات مهم زندگیش یادش بمونه اونقدر بعد از اون جزئیات یادش نیست اما داستان عکس زیر فرق می کنه، قرار بود برای مشخص کردن پنجره های یک خونه با اسپری آبی اندازه فریم هارو مشخص کنم. طرفای ساعت ۴ بود که رسیده بودم اونجا، کارگرا رفته بودن و گرمای تیرماه بیداد می کرد. تو راه که برسم اونجا توی ماشین آهنگ محسن نامجو-چون است حال بستان در حال پخش بود. وقتی رسیدم به خونه کاری که رو که قرار بود انجام بدم انجام دادم. ناهار نخورده بودم و دوباره این میگرن لعنتی شده شروع بود. روی یه تیکه یونولیت نشسته بودم و داشتم در کنار ستون‌های بتنی بالا رفته از منظر کوه روبرو لذت می بردم و یک نسیم خنک -از اونهایی که توی تیرماه خیلی کم گیرمیاد- به صورتم خورد. بلند شدم با اسپری آبی روی دیوار کنارم این رو نوشتم.

خواندن ادامه مطالب

من گربه‌ترین جواب‌نده‌ی بیست و هفت سال اخیرم

خیلی قبل‌ترها یه املتور بود به اسم «اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی». انسان موجهی بود، ادبیات املت‌زده موقری داشت و نفهمیدم هیچ‌ موقع کی بود اما هرکی بود خلاصه چراغ قرمز کامنت‌های مارو همیشه روشن نگه می‌داشت. کلا من انقدر آدم «جواب‌نده‌ای» هستم که این بنده خدا هم بعد از کلی کامنت‌های خلاقانه و متفاوت در مورد هر پستی و با ادبیات متنوع مختلف خسته شد و رفت. نمی‌دونم الآن کجاست اما خدا ایشالا چراغ کپس‌لاک کیبوردش رو براش نگه‌داره.

این جواب ندادن من و عدم پاسخ‌دهی من واقعا پهنای باندی وسیعی در زندگیم داره. عمدتا هم به خاطر اینه که پیام، کامنت و… رو می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چی جواب بدم، جواب رو آماده می‌کنم در ذهنم و در ذهنم به اون پیام جواب می‌دم اما اون نورونی که باید جواب این دیدگاه رو از مغز به دستام یا زبونم منتقل کنه شبیه کارمندای شهرداری می‌مونه که صبح رو می‌چسبونن به صبحونه از ۱۰ تا ۱۱ کار می‌کنن بعدش هم به ناهار و نماز و اینا می‌چسبه. هروقت ازش امضا بخوای نیست یه میز خالی هست و یه چایی نیم‌خورده جلوش.

تو این ایام عید هم که من داشتم با اندام وستیجیالم (دنبالچه) گردو می‌شکوندم که آخ جون عیده و امسالم هم به خاطر کرونا همه چی پیچیده است و کلش رو خونه نشستم بین مبل و میز کار مسافرت می‌کنم اما متوجه شدم خیار خامی داشتم و از این خبرها نیست بلکه بدتر، قرار به همه زنگ بزنم.

اگر روزی از نهادهای امنیتی دولت‌ها من رو دستگیر کنن و بخوان از من اعتراف بگیرن به جای واتربوردینگ و شوک برق و پخش محسن چاوشی کافیه بگن تو باید با چندین نفر تماس تلفنی برقرار کنی و باهاشون حرف بزنی. مطمئنم توی کمتر از ده ثانیه اعتراف می‌کنم که همه چی کار من بوده.

هرچی باشه عید دیدنی با خوردن میوه و شیرینی و حرف زدن با اعضای خانواده خودت و یا گوش دادن به صحبت‌های بقیه می‌گذشت اما این تماس لعنتی هر ثانیه‌اش مثل شلیک گلوله به پا می‌مونه. باید یک دقیقه و بعضا یک دقیقه و بیست ثانیه با یارو صبحت کنی و هی براش آرزوی سال خوبی رو بکنی کما اینکه فکر کنم شروع سال ۹۸ اهالی دیوهای مازندران برای ما آرزوی سال خوب کرده بودن.

خلاصه اینکه اگرچه شاید یکی از دوستام رو دقیقا به خاطر سلسله مراتبی شبیه منشی و پیچ و خمِ دره‌های عمیق بروکراسیِ رسیدن بهش از دست دادم اما خب گاهی اوقات بهش حق می‌دم یکی باشه همیشه به بقیه بگه پیامتون رو بهشون می‌رسونم اما ایشون برای ابد تو جلسه با خودشه!

خواندن ادامه مطالب

اسمشو ببر

گاهی اوقات من اگه تنها باشم با خودم بلند بلند فکر می کنم، در نتیجه خیلی راحت کسی می تونه افکارم رو شنود کنه. البته همین موضوع رو هم الآن متوجه شدم اون هم به خاطر اینکه اتفاقی افتاد که من رو یاد یه شخصیتی توی زندگیم انداخت و بلند با خودم گفتم شبیه فلانی شده. برام عجیب بود شنیدن اسمش از زبون خودم. ما اسم هارو برای خطاب کردن افراد استفاده می کنیم و توی ذهنمون اغلب کم اتفاق می افته که اسم آدمارو بگیم چون می دونیم داریم در مورد کی صحبت می کنیم (حداقل برای من اینطوریه) اما همین به زبون آوردن اسم به‌واسطه بلند فکر کردن باعث شد اسمی رو که مدتهاست خطاب نکردم صدا کنم و احساسات شبیه موقعی که دریچه سد سرریز میشه و آب می ریزه بیرون همینطور کف خونه جاری شدن.

من هر موقع در مورد اسم ها فکر می کنم یاد بازی The Witcher 3: Wild Hunt می افتم. اصلن هم نمی دونم چرا باید این اتفاق بیوفته شاید بزرگترین لحظهd فلسفه اسم ها برام تو زندگی همین لحظه بوده ماجرا اینه که یه بچه‌ای به شیوه ظالمانه ای سقط میشه و وقتی می رن بچه رو خاک کنن بهشون می گن که قبل دفن کردن بچه براش اسم انتخاب کنین به خاطر اینکه:

Names are powerful seals.

بعدها خیلی بهش فکر کردم و چقدر به ضرورت و اهمیت اسم ها پی بردم. اسم‌ها واقعا توی ذهن ما مهر و موم میشن برای همین کسایی که فامیلی داغونی دارن و می رن عوض می کنن همچنان با همون فامیلی برای ما باقی می مونن.

خواندن ادامه مطالب

صحابه‌ی مسنجری

گفته بودم که به طرز عجیبی نمی‌شه از املت نامه غافل بود. یعنی این مدت رابطه من و املت‌نامه دقیقن برای من عملکرد این فیلم‌های تخیلی رو داره که یارو به خواب ابدی رفته و کنترلش دست خودش نیست در عین همین حال یهو می‌شنوه که معشوقه‌اش داره صداش می‌زنه «یا شلغم» بعد اول از چشم چپش اشک سرازیر می‌شه بعد یهو با تمرکز بر قوای درونی و استعانت از ضمیر ناخودآگاهش یهو چشماش رو باز می‌کنه. همینقدر تاثیر گذار و کلیشه.

یعنی این اواخر جوری شده بود که قشنگ به اغما رفته بودم ولی ناگاه که به عادت هر روزه ایمیلم رو باز کردم یهو دیدم یه نامه‌ای بهم رسیده که قشنگ اگه میزان هیجانش رو بخوایم با قاشق یه جا جمع کنیم بیشتر از یه لیوان می‌شه (واقعن نمی دونم چه شیوه اندازه گیری بود ولی خب حق مطلب رو رسوند.)

ایمیل از یکی از صحابه‌ی یاهو مسنجری! همینکه از لفظ و واژه یاهو مسنجر استفاده کردم بلافاصله دو سه تا از تارهای ریشم سفید شد بماند که پیدا کردن دوست قدیمی از این دیار و عمر چند ساله دوستی در این فضا که فکر می‌کنم باید با آزمایش کربن ۱۴ مشخص بشه.

می دونم احتمالن اگر این نوشته رو بنویسم، نوشته‌ی بعدیم میره تا یکسال دیگه، تو تمدید پیش روی املت نامه اولین بار بود که یک «چرا» در ذهنم به وجود اومد. میگن ایمان زمانی از بین میره که ته ته ته اعماق قلبت یه چرای کوچولو تو هوا ویز ویز کنه.

ذیل‌نامه: بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم و منتشر کردم و نگاهم به بقیه پست های املت نامه افتاد متوجه شدم در ۹۸% پست‌هام دارم از تمدیدش می‌نالم. این حجم از ناله واقعن تحسین برانگیزه. آفرین.

خواندن ادامه مطالب

سوسو زنان

امسال که خاستم برای تمدید سایت اقدام کنم واقعن عذاب وجدان داشتم. نه بابت پرداخت پولی که سال اول تمدید املت‌نامه ۷ برابر کمتر از تمدید فعلی بود نه بخاطر این موضوع بلکه بخاطر اینکه واقعن در سالی که گذشت من شرمند روی املت‌نامه‌ام. شرایط سختی بود و نوشته‌های معدود، از جفنگ‌ها به پیش‌نویس‌ها می‌آمدند و جنگ‌آورهایشان هم که دیگه می‌تونستن توی آمفی‌تئاتر بزرگ جلوی ژنرال ماکسیموس بجنگند به سختی می‌توانستند در مقابل پهلوانی همچون «اینکه دیگه به درد نمی‌خوره» دووم بیاروند. مسئله اصلی این غفلت بود که از شلغم‌الدینی که وارد ۲۷ سالگی شده انتظار داشتم بتواند مثل ۱۸ ساله‌ها یا ۲۰ ساله‌ها بنویسد و همواره این عدم رضایت و عدم پذیرش نوشته‌ها باعث میشد که نوشته‌ها کشته بشوند و گلادیاتوری از سرزمین مغز ظهور نکند. شاید یک نویسنده که مدتی ننوشته عضلات نوشتنش تحلیل بروند اما هرچند باشد مرد رزم روزی بوده.

متاسفانه یکی از خواصی که ذهن من داراست، عدم توانایی در فراموش کردن انسان‌ها، شخصیت‌ها و مکان‌هاست. البته این موضوع شامل گفتگوها و وقایع نمیشه که املت‌نامه در حقیقت برای من هم حضور دارد و مکان است. دوست داشتم مثل دامبلدور می‌توانستم بعضی از این خاطرات و شخصیت‌هارو بریزم در اون قدح اندیشه‌ای، لگنی، آبکشی یه چیزی تو همین مایه‌ها اما حقیقت این است که ما محکومیم به یادآوری.

در واقع رجعت تفکرات من به املت‌نامه با این آهنگ خدابیامرز «چستر بنینگتون» رقم خورد که حقیقتن کم شدن یک نور از آسمانی که میلیون‌ها ستاره داره چیزی رو از آسمان کم نمی‌کنه. (دانلود کنید)

?Who cares if one more light goes out
In a sky of a million stars

 

خواندن ادامه مطالب

ستوان‌های یک، فرشتگانِ نظامی

اولین چیزی که در خدمت به شما یاد می‌دهند جدای از شیوه صحیح آنکادر تخت و رعایت «سیمای صالحین» و… آشنایی با این عبارت است: «درجه که مال آبگرم‌کنه!» (البته من حتمن در یک پست به تفضیل در مورد عبارات و اصطلاحات خدمت خاهم نوشت.) از جهاتی این عبارت کاملن صحیح و از جهاتی کاملن چرت است. شخصن خیلی از سرهنگ‌هایی را دیدم که اگر مثلن جای آنها یک زیرلیوانی سخنگو را فرض می‌کردیم، حضور زیرلیوانی بسیار منطقی‌تر می‌آمد. اما در کنار تمام درجات و سلسله مراتب نظامی یک جایگاه است که فی‌الواقع خارج از چارت سازمانی نظامی است و آن ستوان‌یک است!

از ابتدای خدمت «مقدس» سربازی با درجات و سلسله مراتب مختلفی برخورد داشتم. گروهبان‌های جوگیر، ستوان سه‌های تازه افسر شده، سروان‌های در حسرت سرگردی و… اما هیچکدامشان برای من ستوان یک نمی‌شوند. بدون استثناء عمده‌ی این ستوان یک‌ها دور سرشان هاله دارند. که حالا بنا به دلایل مختلف اعم از مصرف انرژی یا روشن ماندن اتاق هنگام استراحت در شب هاله‌هایشان را خاموش می‌کنند یا درجه روشنایی‌شان روی Auto می‌گذارند. حتی یکبار که سرزده وارد اتاق یکی از افسران ستوان‌یک شدم داشت هاله‌اش را دستمال می‌کشید و از دیدن من کمی هول شد و سریع خاموشش کرد.

بیشتر آزادی‌ها، بیشتر رفاقت‌ها، بیشتر مرام‌ها حتی بیشتر اجازه‌های پیچاندن، توسط ستوان‌یک ها صورت می‌گیره. حتی بدون اغراق شاید بتوانم با کمی کلنجار ذهنی تمام بیشترهای جملات قبل را تبدیل به تمام بکنم. حتا چند ماه پیش که یک جابجایی در محل خدمتم اتفاق افتاده بود و افسری که به من معرفی شده بود بسیار انسان شریف و خوبی بود درجه‌اش ستوان دو بود؛ اصن نمی توانستم تحمل کنم آخه مگه چطور میشه انسان به این شریفی ستوان دو باشه؟ چندین صبح به خوبی یادم هست وقتی از خاب بلند می‌شدم و داشتم دستم را با آخرین قدرت روی ساعت کنار تختم می‌زدم وسط فعلِ فرودِ دست، به این فکر می‌کردم «آخه، چرا؟» تا اینکه بعد از شش روز از ماندن در آنجا متوجه شدم ترفیعش آمد و ستوان یک شد.

کم کم در آستانه ثبت این موضوع در قالب یک «اصل» هستم. در پایین تصویر واقعی یک ستوان یک در عالم معنا را برایتان آورده‌ام. «سیمای صالحین» ایشان نیز مرا هم مورد تحسین قرار داد.

 

 

ذیل‌نامه یکم: FYI من اُملت‌نامه را فراموش نکرده‌ام و از هر زمان دیگر بیشتر در قلبم شُرشُر جریان دارد.

خواندن ادامه مطالب

چال‌مجیدی زِ گلستانِ جهان مارا بس

معمولن آدما با کسان مختلفی درد دل می‌کنند. مثلن آشنایی، فامیلی حتا جکی یا نه اصلن جانوری بالاخره آنها هم کس هستند برای خودشان دیگر. بالاخره هرکسی به نحوی خلاصه. اما من دنبال پیدا کردن چیزهای جدید با هم‌دردی و صحبت با آنها هستم. مثلن مدت‌ها با «استفان» عنکبوتِ بالای توالت‌مان که معمولن پشه‌های سفارش‌داده شده‌اش به آن چسبیده بودند و خودش هیچوقت نبود درددل می‌کردم. یعنی اصالت موضوع این بود که خلاصه خودش هیچوقت نبود. حالا نمی‌دانم دو شیفته می‌ایستاد، معتادی چیزی بود یا چه؟ («چه» قبل «چه» ندانم یا عدم اطلاع است، مثل یا چی‌چی مثلن)

بعد از مدتها درددل کردن با استفان، یه روز نزدیک عید بود که دیدم مادر بدون اطلاع دهان خانه استفان را مسواک کرده بود و به کل استفان رفته بود. این اتفاق نامیمون و رفتن استفان مدت‌ها بر دلِ ما تاپ نیوز بود تا چند مدت پیش که با مجید آشنا شدم.

فرق مجید با دیگر موجوداتی که با او درددل می‌کردم این بود که مجید اصالتن جاندار نبود. موجود بود اما جاندار نبود. مجید اینطور آمد که یک روز که من عجله داشتم که باتری لپ‌تاپ را جا بزنم آرنجم خاست بوسه‌ای از دیوار بگیرد و به افتضاح‌ترین شیوه‌ی ممکن خورد به دیوارِ کنار میز و چاله‌ی گردِ نازی در آنجا بوجود آمد که همان موقع وقت نکردم اسمش را بپرسم. بعد که شب آمدم و چاله را گریان دیدم اسمش را پرسیدم گفت مجید است.

مجید نسبت به استفان حُسن‌های زیادی دارد. کم‌ترینش این است که هیچوقت من نباید بروم دنبالش و هروقت پشت میز میشینم مثل بز به من نگاه می‌کند طوری که گاهی اوقات که مطلبی می‌خانم یا چیزی می‌بینم که عصبی می‌شوم برمی‌گردم و می‌گویم: «مجید میشه این زل زدن رو تمومش کنی؟»

Majid

 

ذیل نامه یکم:
این مطلب را بسیار پیشتر نوشته بودم، اما حال چاپش کردم. همین الآن دارد مجید شما را نگاه می کند و سلام می رساند.

خواندن ادامه مطالب

اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب

قاچ دادن زندگی از استوایش

عدم اعتماد به نفس کافی در اینکه این پست را چگونه شروع کنم خودش غربت اینجا را می رساند. دلم به حالش می سوزد، تقریبن مردی شده برای خودش، پشت سبیلش سبز شده و هیکلش کمی رو آمده است.(املت نامه را عرض می‌کنم) این روزها این مکان مقدس از کشف سیارات فراخورشیدی و اخبار خنده‌دار سیاست‌های خارجی تغذیه می‌شود. البته قبول دارم مدتی است واقعن مفهوم «کم کار» در برابرم به زانو در آمده است اما حقیقت این است ابعاد جدیدی از زندگی و افراد و البته ابعاد روزمره‌تر ولی در عین حال جالب‌تری برایم در حال شکوفایی است.

برای درک این موضوع یک پرتغال را در نظر بگیرید که همیشه بعد از پوست کندنش و قاچ دادنش از وسطش در امتداد خط های پوست هایش قاچش می‌دادید؛ اما این بار از استوایش قاچش می دهید و با نمک و شکر می خوریدش. این ابعاد جدید باید توسط این مثال به شما نمایانده می‌شد که اگر نشد باید متاسفانه شما رو با همین مثال تنها بگذارم.

در این دو ماه تجربیات فوق العاده جالبی کسب کردم. تجربه زندگی کاملن متفاوت در شرایط پادگان و … و کلی وقت برای فکر کردن. اگر آدمِ فکر کردن باشید در این مدت به کشف های کاملن بدیعی می‌رسید. مثلن شاید آخر آموزشی در حالیکه سعی در اثبات عدم وجود گرانش دارید شما رو به زور ترخیص کنند و بگویند «پسرجان بقیه فکراتو ببر پیش بابا و ننه‌ات.» شما تنهایید، بدون هیچ مزاحمتی از جانب فضاهای جانبی و مجازی و غیره و مسلح به کلی وقت خالی در پست های نگهبانی و تامل برای رسیدن صف تلفن و رسیدن به مهدیه و هزاران اتلاف وقت دیگر که اصلن مغزتان تعجب می‌کند.

دیدم انسان‌هایی رو که در خارج از پادگان انقدر بوی لجن زندگی «آدم بزرگونه» اونهارو گرفته بود که می گفتند بودن در پادگان و در کنار انسان‌های شوخ طبعی مثل من (البته در سلامت عقلی‌اش شک دارم!) چقدر در روحیه او تاثیرگذار بوده است و اگر چند ماه دیگر در آن لجن‌سرا زندگی می‌کردند شاید از خفگی می‌مردند.

خواندن ادامه مطالب

از آن سایت‌های درجه یک

ملاک شما را برای انتخاب یک سایت درجه یک نمی‌دانم، مثلن بعضی ها علاقه زیادی به دیزاین سایت و اینکه چقدر داینامیک و فلان و بیسار باشد دارند و از اینکه با اسکرول کردن از جبهه‌های شرق و غرب صفحه چیزی در وسط صفحه بیاید و بدوئد (بِدُوئَد) بسیار خوشحال می‌شود. یا مثلن بعضی دیگر محتوا برایشان مهم است و دوست دارند پشت ال‌دس‌دی ناموزونشان کلمات ریز با فونت ۸ تاهوما را بخوانند و اینطور وانمود کنند که لذت می‌برند.

البته امیدوارم دو گروه بالا به راه راست هدایت شوند اما سایتی که من دوستش دارم نه یک ژورنالیست تخصصی در حیطه موازی‌سازی بیتی است نه یک متخصص علوم غذایی که کلم‌ بروکلی را پرستش می‌کند و نه با مدیریت محتوای حرفه‌ای از پیش طراحی شده و با زبان چی‌چی‌اچ‌پی نوشته شده؛ او یک ملا بنویس متعهد به نویسندگی است که تخصص‌اش «آیین نگارش و نامه نگاری اداری» است و سمت چپ وبلاگ پرشین‌بلاگش دو تا بچه‌ روی فیل سوارند و یکی هم که شازده‌کوچولو طور می‌زند با آن برگ زرین کوچک مثلن دارد فیل را هدایت می‌کند (زهی خیال باطل) البته یک زرافه نمور هم پشت این جماعت است که مشخصن از نگاهش بر می‌آید که دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهد. تا اینجا همه چیز عادی است. اما مسئله شیوه نگارش او با آن زبان لطیف و جای گذاری اشیا و موضوعات با چیزهای بسیار پرمعنی است. طیف وسیع استفاده از عبارات او واقعن نبوغ بنده را هم به وجد آورده، طیف متنوعی که مشخصن از شرایط روحی و روانی او برداشت می‌شود. مثلن:

1

یا مثلن وقتی خیلی عصبانی است:

4

2

3

خودتان می‌توانید قدم رنجه فرموده و به اینجا سر بزنید. ایشان در واقع مرزهای طنز و شطح رو در هم شکسته و واقعن در مسائل عملی و آموزشی نامه‌نگاری انواع مسائل سیاسی و… رو باهم فالوده مانند قاطی کرده و منتشر می‌کنند. جدای از اینکه چندین بار بشدت سایتشون مورد استفاده‌ام قرار گرفت، امیدوارم استفاده کننده‌گان حداقل در این یک زمینه کپی پیست نکنند و رئیس اداره‌ای را با عنوان «رییس محترم شرکت چهل دزد بغداد و شرکاء» خطاب نکنند.

 

امضا

کسی که نهایت احترام را برای شما، سایت‌تان و فعالیت‌تان قائل است

مدیر سایت املت نامه
شاپور شتره

 

ذیل‌نامه یکم: نعل کردن پشه در هوا آخه؟

خواندن ادامه مطالب

جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد

بچه‌ها نباید درگیر هیچ چیز بشوند، نه جنگ نه بیماری نه فقر نه گرسنگی. وقتی خودتان صاحب فرزند شوید یا حداقل نهایتن یک روز با این کوچولوهای آسمانی سر و کله بزنید و مغزتان را بجوند و یک جمله را نهصد و هفتاد دفعه تکرار کنند متوجه این مسئله خواهید شد. وقاحت و بی شرمی این دنیا به هیچ کس رحم نمی‌کند نه به کودکان گرسنه‌ی آفریقا و یا هر کجای زمین نه به بچه‌های جنگ زده سوریه و یمن و نه به تمامی کودکان معصومی که به هر نحوی وسیله هر زشتی می‌شوند.

اول صبح بود که این کلیپ رو توی شبکه های مجازی دیدم، صبحم زهر شد. تحمل نداشتم ببینم وقتی با صورت سفید پر از گرد و خاک روی صندلی آمبولانس نشاندش دستی که به سمت چشم اش برد خون دید. نمی‌دانم آن روز چطور جواب این خون‌ها را خواهند داد…

Because if my time in the army taught me one thing: it’s that war, war never changes.
اگر خدمتم در ارتش یک چیز به من آموخته باشد این است که؛ جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد.

خواندن ادامه مطالب