این قسمت: فیلم‌های سَگ فلسفی

آخ آخ، نمی دونین چقدر دلم می خاد از این فیلم‌های کوتاه معنا گرا بسازم. ازینا که مثلن «سَگ فلسفی‌اند» (با شدت «س» را تلفظ کنید.) بعد مثلن سی و پنج دقیقه از فیلم می‌گذره «نقش اوّل» فیلم در حالیکه داره سیب زمینی پوست می کنه یهو آروغ می زنه بعد این فیلم می ره گونی گونی جوایز بین المللی می بره و همه من باب عروج از کثرت به وحدتش نقدها می نویسن و تحلیل‌ها و تابع‌های مختلف برای اون آروغه ارائه می دن. از این فیلما…

اصن کلن خیلی دوست دارم فیلم بسازم اما خب همیشه در حد همون چقدر خوب میشه فیلم بسازم می مونه چون بعدش یادم می آد دوربین ندارم. الآن حدود پنجاه و هفت ساله می خام دوربین بخرم. بعد هرچقدر جمع می کنم هی نمیشه البته خب حقم دارم چرا قیمت این D7100 Nikon کم نمیشه؟ بعد عین این مفلس ها با سبد سبد امید رفتم تو «کیک‌استارتر» که مثلن بگم می خام فیلم کوتاه سگ فلسفی بسازم بهم پول بدین من دوربین بخرم براتون سگ بسازم که فهمیدم اصن به غیر از مملکت عزیزمون حدود نبراسکا و خود آمریکا و اصلن خودشون رو هم ساپورت نمی کنن.

بعد حالا ساختیم فیلم رو، بعدش؟ بعدش هیچی اولن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و براش اسید به عنوان قطره‌ی چشمی نریزم. دومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و با دیلم سوراخ بینیش رو گشاد نکنم. سومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و امممم و براش یازده و نیم ساعت «وقتی دلتنگی و تنها، غربت تموم دنیا»رو پخش نکنم.

اول به فکر این افتادم برم با این کمپین ها صحبت کنم اگه یه بار پولی که جمع میشه رو بدن بهم بعد حالا شاید بتونم برم تو مراسماشون خودم شبیه سرطانی ها کنم. البته مذاکراتم با کمپین جمع آوری دربهای بطری پلاستیکی (هستمت) خیلی خوب داشت پیش می رفت که متاسفانه سر کیف دوربین به توافق نرسیدیم. بعدها به این نتیجه رسیدم خودم کمپین بزنم اصن. همین بچه ها املتور نفری هفتصد هشتصد تومن بدن جمع میشه دیگه (تقصیر خودتونه که کم هستینوگرنه سهمتون کمتر میشد.) برای مراجعه به کمپین اینجا را کلیک کنید.

ذیل نامه یکم: به غیر از اون آهنگ «وقتی دلتنگی و تنها» قصد توهین و یا مسخره کردن هیچیک از اسامی و مضامین نام برده شده در بالا را نداشتم. البته مسخره کردیم که کردیم دلمان خاست همانطور که همه دلشان می خاهد مارا مسخره کنند. والا با این مسخره کردناشون.

ذیل نامه دُیُم: سگ . [ س َ ] (صفت) پهلوی «سک » ۞ چیزی را که خیلی شاخ است گویند.

خواندن ادامه مطالب

موضوعِ تحقیق نباید خیلی کُلی باشد

مدتّی بود که به خیالِ خودم کمی «بازی‌بازی» فلسفی می‌کردم چند کتابِ داستانِ مصور خوانده بودم فکر می‌کردیم دیگه آره الآن خیلی بارمه و تمام گزاره‌های فلسفی رو می‌فهمم و به همه نگاهِ «عاقل اندر سفیه» می‌کردم و انضمام نگاه‌های «برو عمو»! تمام این تصوراتِ کارتونیک تا اونجایی ادامه داشت که من این ترم درسی با نامِ «روشِ تحقیق در شهرسازی» و منبعِ «روش‌های تحقیق در معماری» نوشته دو فرشته‌ی زمینی حضرتِ «دیوید وانگ» و بانو «لیندا گروت» و ترجمه‌ی ناب و بی‌نظیر و بی‌نهایت نارسانایِ «دکتر علیرضا عینی‌فر» بود و البته انتشاراتِ دانشگاهِ ملیحِ طهران.

 

روش تحقیق در معماری
روش تحقیق در معماری

ابتدائن این کتابِ چُنان که بود وانمی‌نمود که مطئنن پیروِ همان قانون معروف «دانشجویانِ شبِ امتحانی» ماهم گذاشتیمش تو ترشی برایِ‌همان موقع‌ها اما همان شب فهمیدیم عجب چیزِ «تُپُل و نافرمی»یست!

از همان موقع‌ها بود تقریبن که گِلِ معرّفِ حالِ دانشجویان عزیز یعنی «چه‌کنم، چه‌کنم» آماده‌ی بر سر نهادن شده بود. این کتاب در شبِ امتحان به مثابه باتلاقی بود که هرچی بیشتر می‌خوندید بیشتر در ژرفا و عمق آن فرو می‌رفتید.

کتاب مشحون بود از عباراتِ مسخره و چرت، حتا من هم که -همانطور که اولا گفتم دعوی فلسفه می‌کردم- شبِ امتحان در نهایتِ استیصال آماده‌ی آزمایش کردن انواعِ گِل‌ها با درصد‌های مختلفِ خاکِ رُس بر سر شدم.

بگذارید یک بند از این کتاب را تقدیم‌تان کنم تا شما نیز مستفیض گردید:

 

حتا اگر کلیت نظریه‌ها دارای ویژگی‌های مشترک باشند، دشوار و شاید غیرممکن است که یک حوزه‌ی مفهومی یکپارچه به حساب آیند. این مشکل بیانگرِ پیچیدگی وحدت ذهن انسان و توانایی دریافت و تبیین تجربه‌ی محیط از راه‌های مختلف و و در زمان واحد است.

انقدر متنِ این کتاب مزخرف و مسخره بود که آرزو می‌کردید «هگل» -که برتراندراسل او را سخت‌فهم‌ترین فیلسوفِ غرب می‌خواند در تاریخ فلسفهٔ غرب – برایتان لالایی دیالکتیکی بخواند و کانت قیافه‌ی گزنفون را کالبدشکافی اخلاقی کند اما روشِ‌تحقیق نخوانید. حال من نمی‌دانم که دانشجویان معماری/شهرسازی/مرمت و… چه گناهِ کبیره‌ای را مرتکب شدند که آوارِ روش‌تحقیق‌گونه‌ای این چُنین باید بر سرشان خراب شود. اصلن چه لزومی دارد که بفهمیم چجوری تحقیق می‌کنیم؟ خیلی ساده‌است دیگه «تحقیق می‌کنیم» حالا شما بیا سامانه‌ی تحقیق و سابقه‌ی موضوع و فلان و فلان را مطرح کن. /استغفرالله

جالب اینجاست من در حینِ خوندن نیز کتاب را مورد لطف قرار داده‌ام و یکی از ریزترین نکاتِ فنی کتاب را استخراج کرده‌ام.

ساده‌ترین جمله‌ی کتاب
ساده‌ترین جمله‌ی کتاب

 

ذیل‌نامه‌ی یکم:خوشبختانه و به حول و قوهالهی بنده این درس را با نمره‌ی ۱۵ (بدونِ احتسابِ نمره‌ی عملی!) پاس نموده و به تعداد فراوان رکوعِ شکر رفتم.

ذیل‌نامه‌ی دُیُم: کتاب این درس بعد از فهمیدن پاس شدن پاره پاره شده، شِرِدِر شده، آغشته به انواعِ تجزیه کنندگان و سپس توسط بنزین با اُکتانِ بالا سوزانده شد. #الکی!

خواندن ادامه مطالب

هنگامی که برادرت رستگاری توست

بطور خیلی اتفاقی با این فیلم آشنا شدم و از آشنایی خودم با این فیلم بسیار خرسندم. فیلمِ «The Sunset Limited» فیلمی‌ست ساخته‌ی حضرتِ « Tommy Lee Jones» که بنظرم یکی از ساده‌ترین و پرمعناترین فیلم‌هایست که تابحال دیده‌ام.

the Sunset Limited
the Sunset Limited

تمام فیلم در یک لوکیشن ساده و اتاق چندمتری‌ست با ویژگی مرتب بودن و لوازم ساده. تمام بازیگرانِ فیلم دو فرد هستن که ایفاگره این نقش‌ها «Tommy Lee Jones» در نقشِ سفید(White) و «Samuel L. Jackson» در نقشِ سیاه(Black) که در نگاهِ اول این نوع اسم‌گذاری به تفکیک رنگِ پوست هستش و شاید با کمی دیدِ نقادّانه تزریق دیدگاهِ اعتقادی نویسنده جنابِ «Cormac McCarthy» رو می‌شه برداشت کرد.

در ابتدای فیلم شخصیت «سفید» داستان تصمیم به خودکشی می‌گیره و «سیاه» او رو نجات می‌ده و به آپارتمانش می‌آره و از اینجا فیلم شروع می‌شه. در واقع به نوعی کل فیلم مناظره‌ی اعتقادی «سفید» و «سیاه» هستش. «سفید» یک پروفسور یا استادِ دانشگاه‌ و بی اعتقاد به وجودِ خداوند و «پوچ‌گرا»؛ «سیاه» یک نگهبانِ قطار و «مسیحیِ اوانجلیست یا انجیلی‌» است. بحث و مناظره‌ی این دو  با موضوعاتی مثل وجود خدا، دردِ انسانی، پس از مرگ و…صورت می‌پذیره.

یکی از قسمت‌های فیلم که من رو بشدت تحت تاثیر قرار داد بخش زیر بود-البته جدای از اینکه تمامی دیالوگ‌ها کاملن هوشمندانه و زیبا بودند-:

 

 

-سفید: من آرزوی تاریکی رو دارم. من برای مردن دعا می‌کنم. مرگِ واقعی… و اگر فکر کنم که در مرگ، ممکنه کسایی رو که تو زندگیم می‌شناختم ملاقات کنم. نمی‌دونم چیکار می‌تونم بکنم می‌تونه نهایتِ وحشت باشه، نهایتِ کابوس! اگر فکر کنم دوباره قراره مادرم رو ببینم و همه‌ی اینها از اول شروع بشه. تنها الآن بدون دورنمای مرگ، برای استقبال کردن! ممکنه آخرین کابوس باشه.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: من می‌خوام مرگ، مرگ باشه. برای همیشه و می‌خوام یکی از اونها باشم […] وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم گرم می‌شه؛ سیاهی، تنهایی، سکوت، صلح…! همشون فقط یک تپش اونور.

-سفید: من به وضعیتِ فکریم به عنوانی نگاه بدبینانه احترام نمی‌گذارم. به عنوان خودِ دنیا براش ارزش قائلم!

-سفید: تکامل نمی‌تونه زندگی خردمندانه بیاره در نهایت برای آگاهی از یک چیز،اون یک چیز از همه چیز بالاتره و اون یک چیز «بیهودگی» است.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: اگه مردم می‌تونن دنیا رو برای چیزی که هست ببینن، زندگی خودشون رو برای چیزی که هست ببینن، بدون رویا و توهمات، باور نمی‌کنم بتونن اولین جواب رو تو اینکه چرا نباید تو اولین فرصت بمیرن پیدا کنن.

-سفید: من به خدا اعتقاد ندارم. می‌تونی این رو بفهمی؟ به دور و برت نگاه کن مرد. نمی‌تونی ببینی؟ غوغا و سروصدایِ این شکنجه باید بیشترین صدایی باشه که گوش ازش لذت می‌بره و از این بحث نفرت دارم… استدلالِ روستای خدانشناس؛ که تنها عشق به ناسزا گفتن بی‌وقفه که اون رو تو مرحله‌ی اول تکذیب کرد.

-سفید: معاشرتِ تو! معاشرتِ تو رنج است نه چیز دیگه… و اگر این رنج دسته جمعی است. بجای صرفن تکرار، وزن خالص این دنیا رو از دیوارهای این جهان می‌کشونه، خراب و سوخته به پایین می‌کشه. درون هرچیزی که شب هست حتی اگر قادر به تولد مثل باشه تا وقتی که حتی خاکسترش هم نباشه!

-سفید: …و برادری، عدالت، زندگی ابدی! خدایِ خوب، مرد. نشون بده دین یکیشون رو درست کرده برای هیچی، برای مردن. این یه کلیساست که من وارد شدم. مال تو یکی رو فقط درست می‌کنه، زندگی ابدی، برای رویا، توهم و دروغ‌ها! دور کردن ترس از مرک برای قلب انسان‌ها، اونا یه روز هم زندگی نمی‌کنن. ما می‌خواهیم این کابوس رو داشته باشیم. ولی برای ترس از بعدی؟

-سفید: سایه‌ی تبر از تمامی خوشی‌ها آویزون شده. تمام راه‌های به مرگ می‌رسه، همه‌ی دوستی‌ها، همه‌ی عشق‌ها. شکنجه، شکست، خیانت، رنج، عذاب کشیدن، سن، هتک آبرو، ترس از مریضی آخر عمر، و همشون با یه فرجام برای تو و هرکس و هرچیز که تاحالا انتخاب اهمیت بدی. این برادری واقعی است، معاشرتِ واقعی و همه یه عضو از زندگی هستن.

-سفید: تو بهم گفتی برادرم رستگاری منه؟! خب لعنت بهش، تو هر شکل و قیافه‌ای که هست. خودمو تو اون می‌بینم؟ بله می‌بینم و چیزی که می‌بینم مریضم می‌کنه…

 

the Sunset Limited
the Sunset Limited

از بیان مودولوگ‌های بالا (تلفیقی از دیالوگ و مونولوگ که بخشِ مونولوگی آن بیشتر و ساخته‌ی شیخ است) هیچ منظورِ خاصی نداشتم فقط خواستم قضاوت رو به خودتون واگذار کنم.

خواندن ادامه مطالب