کمپ ایرانی جنگجویان افسانه‌ای برای رقابت‌های درون محله‌ای

من فکر می‌کنم تمام اشیا نسبت به ما هم احساس دارند. کوشولوتر که بودم وقتی آخرای هفته از این کلوپ‌ها سی‌دی بازی کرایه می‌کردم یا می‌خریدم و شب می‌آوردم خونه و خب معمولن اون موقع‌ها بازی ها اجرا نمی‌شدن خیلی ناراحت می‌شدم می‌رفتم کنار دسکتاپم می‌نشستم دستی به روی کیس‌اش می‌کشیدم و حس نوازش یک اسبِ مشکی زیبا رو داشتم و می‌گفتم فردا ناامیدم نکن پسر! و فردا اون بازی اجرا می‌شد و من به مراد می‌رسیدم. البته هنوز هم این رابطه‌ی حسنه‌ام با بسیاری از اشیاء وجود دارد حتا با اباصلت لپ‌تاپ عزیزم!

گاهی اوقات پیش می‌آید وقتی بیرون هستم و اشیاءام رو به درستی نمی‌شناسم اونها دوست دارند با من آشنا بشن. مثل این کوه بلند وقتی داشتم از شمال برمی‌گشتم منو صدا کرد و یه آدرسی از من پرسید که متاسفانه نمی‌دونستم. نمی‌دونید تو نگاه اول چقدر دلبری در نگاهش داشت. البته اگر شما اینکاره نباشید، ناشیانه رفتار می‎کنید و مخاطبتان را می‌پرانید اما من بعد از اینهمه سال قلق کار دستم اومده و اونها برای من ژست‌های قشنگی می‌گیرن.

نمی‌دونم الآن که دارم این پست رو می‌نویسم چقدر جاندار روت زندگی می‌کنن، یا چقدر آدم دارن درختاتو قطع می‌کنن یا چند نفر قوطی رانی رو کنار درختات رها می‌کنن.

من مطئمنم اگر اسطوره‌های افسانه‌ای شائولین این عکس من رو ببینند به من حسودی می‌کنن و می‌دونن چندین استاد بزرگ می‌تونن در ابرهای بالای کوه تو در آرامش به چکیدن صدای شبنم به روی زمین گوش کنند.

یا کلی اژدها هستن که توی نیازمندی‌های روزنامه‎ها دنبال یک کوه همراه با ابر هستند که بتونن بچه‌هاشو پرورش بدن. یا مطمئنم الآن در بالاترین نقطه قله تو یک گل به اسم «میخچه‌ی‌پای‌گراز‌استانبولی» با طیف رنگ RGB وجود داره که می‌تونه فیخ فیخ آبریزش دماغ در صبح تابستان و بهار رو درمان کنه.

من مطمئنم که تو هم همونقدر که من عاشقت شدم، عاشقم بودی!

photo_2016-05-30_00-32-47
این کوهِ بلند پای در بند/این گنبد گیتی این هم‌آورد
خواندن ادامه مطالب

از ته قلبم به شما «نفرت» می‌ورزم

این روزها، روزهای وازده‌ایست، من کاملن بی‌هویت شدم. نه آن شیخ دو سال پیشم نه شیخ یک سال پیشم و نه شیخی که باید باشم… لحظاتم طعم نامانوس چایِ به‌لیمو را می‌دهد در حالیکه من یک هویتِ دارچینی تمام‌عیارم و دوری از هویتم را از نوشیدنی‌ام فهمیدم. من چایِ به‌لیمو می‌خورم در حالیکه هیچ لذتی از آن نمی‌برم قهوه را تَرک کرده‌ام و اتاقم را جمع نمی‌کنم.

این هفته، چیزی فهمیدم که امروز وحی‌اش بر من کامل شد. من برای خودم شیمی را توی ماست می‌زنم و می‌خورم، گاهی اوقات متالوژی را با کچاپ و لیموی تازه می‌خورم اما این هفته فیزیک را سحری خوردم و با آن روزه گرفتم که هضمش بر من تمام شود. اصل مکملیت (Complementarity) در زندگی روزمره ما مثل پشه پرواز می‌کند در کنار همه چیز همه چیز دیگر هست که همه چیز با آن همه چیز کامل می‌شود و فهمیدم در بطن افرادِ کسانی که عاشقشان هستیم هم چیزهایی هست که از آن چیزشان متنفریم ولی دامنه‌ی کوچکی را پوشش می‌دهند اما گاهی اوقات شدت می‌یابند اما باعث می‌شوند متوجه شویم که عشق و نفرت در کنار هم مکملیت‌‌شان را تشکیل می‌دهد.

گاهی اوقات هست که خیلی بیشتر از گاهی اوقات دیگه شدت نفرت آن قسمت از وجودشان در وجودمان شدت می‌یابد (جمله‌ی قبل بسیار ساده‌تر می‌توانست بیان شود!) و این شدت شاید عقوبت‌های بعدی هم داشته باشد اما شاید به ما بفهماند که حس‌مان به آن چیز/فرد طبیعی است و در قانون‌های طبیعت می‌گنجد؛ پس اشتباه نمی‌کنیم اما باید کنترلش کنیم و هرچقدر شدت این عشق بیشتر باشد بازخورد نفرتش هم به خودمان و او بیشتر خواهد شد و وقتی نفرتش تمام وجودتان را می‌گیرد ناخودآگاه شما را نابود خواهد کرد چرا که نفرتش بویِ دوست داشتنتان را می‌دهد.

پس ای تمام کسانی که بشدت دوستتان دارم از ته قلبم از شما متنفرم…

خواندن ادامه مطالب