اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب