ما بی‌تو خسته‌ایم

آدم همیشه باید جلواش رو نگاه کند، مخصوصن وقتی در حال پیمایش قلل و مسیرهای پرافتخار آن‌هم با سرعت بالا هستند. اصن وقتی سرعت بالاست باید تمام نگاه شما به جلو باشد. در واقع اون مخروط دیدی که یک فرد با سرعت بالا از آن به جلو نگاه می کند خیلی کوچکتر است از کسی که با سرعت پایین خرکت می کند و همیشه هم در حال جلو رفتن نیست.

حال اگر سرعت شما خیلی بالا باشد در فتح شهرهای موفقیت و خلاقیت و اینطور مسائل، دیگر وقت نمی کنید پشت را نگاه کنید. البته شاید در حدی باشید که از آینه عقب به مسافرانتان نگاهی بیاندازید که مطمئنن شما دارید آنها را با سرعت تُپُلی به سمت موفقیت و از این بحثا هدایت می کنید اما هیچ وقت نمی توانید خیلی هوای ماشین پشتی یا آدم های پیاده پشت‌تان را داشته باشید.

شاید اون آدم های عقبی خسته شده باشند، شاید میخ تهِ کفششان رفته باشد، شاید نیاز داشته باشند بنزینی، گازوئیلی، موزی چیزی بخورند جانی تازه کنند. شاید اصلن نخاهند دیگر راه جلویی را ادامه بدهند و بزنند جاده خاکی.

این یک مسئله ساده‌ی منطقی است که در همه جا کاربرد دارد. از دویدن‌های بچه‌های راهنمایی در زنگِ ورزش که نفر اولی شبیه گوزن می‌دود تا مسافرت چند خانواده با ماشین‌هایشان که نفر اولی هبچ وقت معلوم نیست کجاست.

***

پاییز واقعی (مهر و آذر پاییزهای ناواقعی هستند که گرایشان تابستانی و زمستانی افراطی دارند) در حال اتمام است. هوا رو به «خیلی» سرد شدن است. لذا این فتوا بر هر املتوری واجب است که یک بعدازظهر یا شب (ترجیحن شب) تمام خستگی و روزمرگی‌اش را بریزد داخل گونی، یک چای/قهوه/نوشیدنی خوب برای خودش مهیا کند. هر آهنگی که دوست دارد و همیشه با پخش آن دوست دارد باهاش هوار بزند (اگر وُکال باشد) و همواره موی بر تنش سیخ می‌کند، برای خودش پخش کند در تنهایی و یا جمعی که دوست دارد بنیشیند. همه چیز را به دور بیاندازد و پتویی دور خود بپیچد و از روی زمین بلند و از متعلقات آن جدا شود.

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه‌ای؟ |مولانا|
ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه‌ای؟
|مولانا|
خواندن ادامه مطالب

بروکلی‌ها مقدَّس‌اند

جدایِ ازون که قدرتِ تخیلم در حد پنیرِ تبریزی شده و هر تخیلی‌سازی منتهی به «آیا عملی می‌تواند بشود؟» می‌شود نمی‌توانم بال تخیلم رو مثل سیمرغ باز کنم و الآن در حد یه مرغِ شهدخوار چک‌اُسلواکی هستم.

اما همه‌مان می‌دانیم که هیچ‌کدام‌مان قرار نیست باور کنیم که مثلن در افقِ نیویورک سیتی یک کلم بروکلی غول پیکر در حالِ خراب کردنِ شهر است. بازوهایِ بوی‌ناکش رو به دو سمت کش می‌دهد و آسمان‌خراش ها با بویِ متعفن‌اش شیشه‌هایش می‌شکنند. بعد فکر کنید شهروندانِ نیویورک کلم بروکلی غول پیکر رو جدی نمی‌گیرند و درحالی که دماغ‌هایشان را گرفته اند به حالتِ پیف پیف به زندگی خود ادامه می‌دهند و در آخر ارتش کلم بروکلی را شکار می‌کند و کلم بروکلی در افق سقوط می‌کند و تمامِ مردمِ نیویورک یه سوپِ بروکلی مهمان می‌شوند.

اصلن چرا باید همیشه گودزیلاها، مارهایِ افعی، دایناسورهایی چی‌چی‌اوس، اژدها های پشمک به سر و… به شهرها حمله کنند. فکر کنید شروع کاتاستروفیکِ این جریان با چمی‌دونم نیش زده شدنِ یک کلم‌بروکلی توسط گونه‌ای از گوزن‌های زردِ الجزایری‌ست که این گوزن در روزِ یازدهمِ آبان محزون‌ترین روزِ زندگی‌اش را تحمل کرده و از تحمل این حزن اینگونه سمی شده.

هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد اگر یک کلم بروکلی پرواز کند به شهر حمله کند، از زمین علم شود، بروکلی‌کوچولوهایِ مخرب تولید کند، یا در پوستِ انسان‌ها برود و همه‌شان را بروکلی کند یا نه اصلن هرکس بویِ بروکلی را بشنود تبدیل به زامبی‌بروکلیایی شود. آدم‌های امروزی فقط به هویج‌ها اهمیت می‌دهند. جدّم که بروکلی بود همیشه این موضوع را به من گوش زد می‌کرد. دنیایِ امروز ما بخاطرِ هویج‌ها به افتضاح کشیده‌شده است. یادتان باشد «بروکلی‌ها مقدس‌اند!»

 

ذیل‌نامه یکم: اگر مدتی اینجا بوده باشید فهمیده‌اید تمام تخیلاتِ من در افقِ شهر شکل می‌گیرند؛ بیخود نیست من یک شهرسازم…!

خواندن ادامه مطالب