یکسال از اولین پست املتی می گذرد…

گاهی اوقات چیزهای کوچکی که در زندگی مون متولد می شه مثل بچه هامون سن پیدا می کنه و بزرگ می شه، بعضی وقتها انقدر “چگالی زندگانی” این اجرام و اجسام زیاده که “فضا-زمان زندگی” رو به چالش می کشه! یا مثل “نقطه عطف” تقعر رو به پایین زندگیمان را رو به بالا می کند. چیزی که هم سینیتیک زندگیمان را بدست می گیرد و هم ترمودینامیکش و همه چیز و همه چیز است… و حالا یک سال از اولین پست املتی می گذرد…

تولدت مبارک املت نامه جان…

[polldaddy rating=”3089208″]

خواندن ادامه مطالب

زاد روزم مبارک

انحنای فضا توسط یک سنجاب، مرگ یک دم کنی، زمانی که چرنوبیل درخت می کارد، قورباغه ای نسبیت را اثبات می کند، زنی(آدم فضایی) در فیلم چارلی چابلین موبایل صحبت میکند، شلوارکم از خال خالی بودن متنفر است، می تونم برای چند لحظه روحتون رو قرض بگیرم؟ مایکل جکسون آن دنیا لری می خواند، میخواهم بعد چهارم را خزعبل سرایی بنامم، سرنوشتم در حال تصحیح شدن است انگار نیم نمره کم داده اند، یادم می آید خیام شعرهایش را تایپ می کرد آخر دورنگار خانه ی حافظ اینا از بخارا تماس خارجه داشت، نمی دانید چقدر دوست دارم گوجه بخورم، طعم لذیذ قهوه ی سیبری را می دهند، چند کیلو تنهایی لطف کنید…
در شلوغی مقداری ناخن می خورم، نمی دانید چقدر از نیوتون متنفرم با آن کلاه شاپو اش شبیه واترقیده های تایلندی است. جوراب مهربانی ام را با پودر دلجویی شسته ام بوی خوبی دارد. هیچ می دانستید پنگوئن ها از بمبهای ناپالم استفاده می کنند، دیروز دیوار قلبم را دور چینی کردم و حصار کشیدم تا کسانی که داخلشند به راحتی در نروند،فاکس ریور، جایتان خالی دیروز تکنوازی گیتار برقی را در دستگاه ماهور شنیدم همچون لیسیدن یک لیسک بادوم زمینی بود! جتی هست که بتواند (گردباد آبی (!) Hurricane) ذهنم را با عبور از مرکزش خنثی کند؟ جرا در برف رعد و برق نمی زند؟ سوالی که با پرسیدنش همه سکوت می کنند و لبخند می زنند! آه ای لبخند قدرتت آنقدر زیاد است که دو گوشه لب را از هم دور میکنی،ظالم! من مدتها جنگیدم برای یک لبخند!

شیخ 18 ساله
شیخ ۱۸ ساله

اتاقم بوی کشک بادمجون می دهد، کشک از شوریدگان است و کره از خجالت منشان! راستی جه کسی پنیر را بر سر نیزه کرد؟ فکر می کنم ماکس پلانک بود! آری در جنک جهانی سوم علیه چوب بدستان ورزیل! کسی چیزی از مولسیون عاطفه  می داند؟ هرکه می داند انگشتش را داخل بینی اش کند، کتاب قواعد آنگولوساکسونی ام پاره پاره شده است آخر در اثبات بزرگ بودن انگشت کوچکم دچار ابهام شده ام، یادش بخیر در سال پنجم با یک ارک (Orc) فراماسونری هم کلاس بودیم. سربه هوا بود و کمی ناظریف، کله اش بوی ماکارونی می داد و گاهی آیس تی با اسانس غربت می مالید، اسمم را احمدرضا گذاشته اند، هنوز کامل ریشم در نمی آید، صدایی قار دارم و عقلی نیمه با پسوند نصفه، خطم شبیه میرزای علی دلواری است، با دماغم گرافیتی می کشم، ساعت ۶:۱۰ صبح به دنیا آمده ام، خون ایرانی در رگم در حال وول خوردن است، جهان های موازی را دوست دارم، مادرم می گوید بدنیا اومدی چهار کیلو بودی و من می خندم و از خجالت آب می شوم چون تحملم مشکل است، کاغذ خسته شد و افکارم افگار، خودکار را زمین می گذارم، چشم هایم را می بندم من هجده ساله شده ام…!

[polldaddy rating=”3089208″]

ذیل نامه: در این عکس شما شیخ را پس در تفکر در مورد مسائل روز فلسفه و املت نامه می بینید و بر آشفتگی ایشان در عکس مذبور به خوبی قابل مشاهده است…!

ذیل نامه دوم: زاد روزم مبارک(چقدر خودم و تحویل می گیرم!)

ذیل نامه سوم: نظرتان رو حتما در مورد نوشته ام بیان کنید احساستم قلنبه شد و یهو یه غلی زد…!

خواندن ادامه مطالب

کن + کور

وای عجب بدبختیه ها! این “کن کور” هم واسه ما شاخ بازی در می آره، چند تا تست بی زبون سرنوشت یه ملت رو دست گرفتن، یه ملت رو بدبخت کردن! اصلا وامونده اسمش هم روشه “کن کور” خودتو باید کور کنی تا لوله کشی حسن آباد قبول شی، من که تصمیم خودمو گرفتم می خوام مهندسی نگهبانی قبول شم! میگن بازار کارش خوبه اغلب جاها نیاز به نگهبان دارن! حالا رتبمون یه رقمی بشه یا با عدد علمی اعلام کنن چه فرقی می کنه؟ فوقش اینه که این موسسه ها میان ازت می خوان که بگی ما عامل موفقیتت بودیم!

یارو کل سال رو مثه ……. می خونه آخر روز کن کور اضطراب می گیرتش سبزی شوری تایباد قبول می شه! یکی هم بی خیال می آد میشینه می ره دانشگاه تهران عشق و حالش رو می کنه! من که فکر می کنم این کامپیوتر تشخیص رشته سازمان سنجش مهره ماری داری یا کف بینی می کنه، احتمالا موقع ثبت نام واسه کن کور یه اسکن از کف دست هم می گیرنکه کامپیوتر از رو کف دست تشخیص می ده کجا قبول می شییا کجا شرمندتیم! شاید هم سازمان سنجش کلی کف بین استحدام می کنه! ما که بی خبریم!

این املت نامه هم که داغون شد رفت، یعنی این کن کور داغونش کرد، ما هم که طرف لب تاپ میریم (لب تاپ به پیوست عکس شماره یک) جیغ همه در می آد و از فواید درس خوندن واسمون می گن! اعتراض می کنن که چرا تا مرحله آب مروارید بیشتر پیش نرفتی؟ مگه قرار نیست خودتو کور کنی ؟ ما هم دست از پا دراز تر بر می گردیم سر درس و مخشمون! خلاصه الآنم که می بینین دارم می نویسم کلی دارو و دیازپام و خواب آور و آرام بخش و اینا به خورد اهالی خونه دادم تا بعد از شکست اژدهای بیست و سه سر بیام پشت لب تاپ (پیوست شماره یک) بشینم این محملات رو بنویسم.

عکس شماره ۱″][LaB Top] عکس شماره 1یاد قدیم ندیم ها دوران جاهلیت و اون موقع که پشت امتحان نهایی بودیم بخیر! دورانی داشتیم ها حالا جز غم و غصه چیزی نداریم! از دو سه نفری که قراره اینجا کن کور بدن می پرسیدم، می گفتن ما هر شب کابوس کن کور می بینیم داره میگه :«کوچولو می خورمتا» (به حق خواب های عجیب غریب!)

 

آخه بد بختی اینه که یه سال زحمت می کشی واسه چندتا تست بعدش هم اش یادت می ره به هیچ دردت هم نمی خوره، آدم از این حرصش می گیره!

میگن تو کشورای دیگه مردم مثل دور از جون، زبونم لال، چشمم کور، پای راستم شل “خر” کله شون رو می اندازن پایین و می رن دانشگاه بعد وقتی رفتن دانشگاه تازه گاوشن می زائه! حالا نمی دونم واسه ما چرا زایمان زودرس داره قبل دانشگاه می زائه!

یه سری تحقیقات روی افراد پشت کن کوری نشون داده که افراد پشت کن کوری از پستانداران به جوندگان تغییر شکل می دن، آمار نشون داده که دندون های پشت کن کوری ها تیز شده و علاقه ی اونها به خوردن آستین، سر مداد، سر خودکار، سر اتود وی دیگر نوشت افزار ها و این امروزه معضل بزرگی برای تولید کنندگان نوشت افزار به حساب می آد، که اونها اقدام  ضخیم نمودن سر های نوشت افزار ها کردن و بعلاوه افزودن اسانس و رنگهای خوراکی که این بنده خدا ها حداقل یه دلی از عزا در بیارن!

خلاصه دیگه کن کور هم جزئی از زندگی ما شده، کلی از کنارش نون می خورن، کلی کلاه برداری می کنن البته من عده ی زیادی رو دیدم که کلاه می ذارن، حالا نمی دونم اصل هر دو تا یکیه که قرار بر بی ثباتیه کلاه هستش یکی بر میداره یکی دیگه می ذاره! امیدوارم از پیر شدن این جوونای رشید پشت کن کور جلوگیری کنن، کن کور هر چی که هست در کنار بدی هاش خوبی هایی هم داره! (یکی شون اینه که به کتابخونه اتاقت جلوه ی خیلی خوبی می ده، کلی کتاب قطور می خری می ذاری توش نشون می ده تو خسیسی و هیچ کدوم از کتابهات رو اهدا نکردی! خسیس!)

شاید بشه گفت یک امتحان چند ساعتی هر چقدر هم حرفه ای و تخصصی مطرح شده باشه تمام ویژگی و استعداد های افراد رو نمی سنجه! این یکی از مهمترین جنبه هاشه!

ذیل نامه: چیز خاصی نیست بگم درد دل بود رو دلم قلمبه شده بود!

[polldaddy rating=”3089208″]

خواندن ادامه مطالب

کطاب اربی …!

این نوشته مربوط به دو روز پس از امتحانات رهایی است، پوزش بخاطر عدم بروزرسانی زود !

بعد از ۲۲ روز رنج، درد، ریاضت، حسادت، رفاقت، لجاجت ، حجامت و یا صداقت و دیگر …َـــَــ ت های محترمه ی دیگه بالآخره امتحانات رهایی تموم شد و به لقاء المصححین رسید (دیدار مصححان!) انصافن و حقن امتحان های رهایی امسال شبیه شتاب دهنده ی سرن بزرگ و غول پیکر بود و به ما شتاب فوق التصور بیشتری می داد ما که دیگه این آخرا انقدر شتاب دیده بودیم شبیه پف فیل (Popcorn) ترکیدیم و ذرات ریز الکترونیمون هم در حال گسسته شدن بود ولی حالا می تونیم غریو و شیون آزادی و بیکاری رو برای لحظاتی چند سر بدهیم !

در این روز ها متوجه چیزهای زیادی شدم اینکه کتاب عربی مون در درس هفت برای خارج از جو کره زمین ابر کشیده و باعث انفجار بنده شد، و اینکه مهندس یه فوق ابر فرا خزعبل در مورد ستاره شناس تنها نوشت و در یافتم که حرفه و پیشه اصلیم آشپزی هستش! بالاخره وجود ابر اون هم در بالای جو زمین پدیده ی جالبیه که باید بهش توجه بشه من با این سن نجومیم تا حالا همچین پدیده ای ندیده بودم !

ابرهایی بالای زمین
ابرهایی بالای زمین

خیلی عجیب بود مهندس رو در حالی می دیدم که در کمتر از یک ماه سه تا پست داده که دو تاش خزعبل بودن ، بله مهندس اوراکتیو شده (Overactive) شده و احتمالا تا چند روزه دیگه هم پرتوزا می شه ولی خبر بیماریشون که رسید خیلی ضد حال خوردم، امیدوارم هر چه زودتر سر حال بیاد.

سال تحصیلی ۸۹-۸۸ با همه تعطیلی هاش، امتحاناش، درس خوندناش و نخوندناش تموم ش. امیدوارم آرتک سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشه و تا چند روزه دیگه غوغا کنه تا چشم دشمنان آرتک شبیه کوتلک شه. آمین

دوباره بودی هندونه می آد از تو ایوون نن جون

بعد از آب تنی تو آفتاب نود درجه

دو قاچ شتری هندونه یخ زده

و دیر پا شدن از خواب…

سلام تابستون گرم

ذیل نامه: همه می گن اسم این پی نوشت ولی به نظر من ذیل نامه باحال تره!

ذیل نامه دوم: چرا انقدر مهندس فعال شده؟ یعنی دلیل خاصی داره ؟ یعنی چی می تونه باشه این موقع شب ؟

خواندن ادامه مطالب

مطلبکی در خصوص دنگی جان (!)

بعضی وقتا آدم تو کارخدا می مونه! نمی دونم چیزی در مورد پشه شنیدین یا نه؟ می دونین پشه چیه؟ پشه یه نوع ساندیس که بطور طبیعی از پنجره درست میشه، شاید هم بتونه به عنوان جالباسی در منازل استفاده بشه، علاوه بر این نمیشه از فواید صنعتی چشم پوشی کرد! (در صد خزعبل این متن چیزی بالاتر از ۱۲۰% بود…!) ولی اگه به مناطق استوایی سفر می کنین می فهمین ۱۸۰ بار جونتون بیشتر در خطر تا بیابان کالاهاری یا حتی مناطق کوهستانی تبت! مناطق استوایی افتضاحی خاص خودش رو داره. یه نوع اسفباری که تو هیچ جای زمین پیدا نمیشه! گذشته از این موجودات این ناحیه غیر قابل قبول بودن خودشون رو دارن!

این موضوع رو هم نمی دونم تا حالا پشه نیشتون زده یا نه ؟ پشه های معمولی جاش یکم قرمز می شه و شروع به خارش می کنه و دلیل خارش هم تزریق بزاق دهن پشه بخاطر جلوگیری از لخته شدن خونه! خب حتما می گین واسه چی اینارو میگی باشه بابا تو اطلاعات عمومی! ولی می تونم احتمال ۷۰% بدم درباره ی پشه ی دنگی و تبی که از این بیماری به نام “تب دنگی” ایجاد میشه چیزی نشنیدین! اینجا وبگاه علمی نیست که بگم دنگی چیه و اینا!

ماشاا… از من سالم ترین و می تونین توی گوگول  (Google) جستجو کنید و ببینید یک مقاله بیشتر در مورد تب دنگی نمی بینید که تو همه وبگاه ها “Copy” و بعد “Paste” شده! ولی این توصیه رو بهتون می کنم به هر نقطه استوایی سفر می کنید از آبهای راکد و جاهای کثیف دوری کنید. (من الآن نقش یک پدر بزرگ هفتاد ساله رو بازی می کنم که دارم شما بچه های خوبم رو نصیحت می کنم!) کسانی که دنگی اونها رو می گزه (مثل مامان من در هشت روز پیش!) پلاکت خونشون شروع می کنه به پایین اومدن و از ۱۰^۱۰ * ۱۶۰  (توان ۱۰ رو مطمئن نیستم) به ۹۰ (مثل مامان من) می رسه و بستری می شن، خیلی مرگ و میر داره و خوشبختانه اگه به بزرگترین مسئله اهمیت داده بشه یعنی خوردن آب، خطر رفع می شه! (باز هم مثل مامان من!) مامانم چند روز پیش به این عارضه دچار گشت، حالشون خیلی بد گشت و خوشبختانه رفع گشت…! (چه گشت های خوشگلی) همین حاج آقا دنگی بود که باعث شد سال تحویل پیش مامانم نباشم، چون بستری بودند!

پشه ی صنعتی دنگی
پشه ی صنعتی دنگی

کلا از این پست هدف خاصی نداشتم ولی خب بعضی وقتا “املت نامه” باید به یه دردی بخوره دیگه!

ذیل نامه: عشق است ذیل نامه را…

خواندن ادامه مطالب

نوروزی با بوی املت سوخته

نمی دونم کدوم یک از شما ها طعم تلخ و خیاری غربت رو کشیدین یا بهتر بگم چشیدین! غربت شبیه غول آخر مرحله بازی های کامپیوتری میمونه که رد شدن ازش یکم احتیاج به تکنیک و تاکتیک داره، تقریبا هشت ماهی میشه که با این طعم خیارنمای تلخ در حال دست و پنجه سفت کردم هستم (نه نرم کردنا!) دیگه آخرای سال هزار و سیصد و هشتاد و هشته…! یکسال دیگر هم سپری شد، دوست ندارم بگم یکسال پیرتر شدیم دید منفی رو دوست ندارم، ولی تو این یک سال تغییرات زیادی کردم، پیش خودم فکر می کنم میبینم دارم بلوغ ذهنیم رو لمس می کنم (یکم زبره!) تفکرات، عقاید و… دار حال شکل گیریه، از موضوع پرت نشیم؛ سیصد و شصت و پنج روز دیگه هم به عمرمون اضافه شد (وقتی فکر می کنی میبینی خیلی ها)، یکسال دیوونگی من حاد تر شد! شما رو نمی دونم ولی این طرز دیوونگی رو دوست دارم.

خیلی ها تو این روزهای آخر سال بهم تبریک می گن، که عید شما مبارک و عید شما پیشاپیش مبارک و عید شما پس و پیش مبارک و عید شما پیش و پس مبارک، عید شما… (ترجیح میدم دهنم رو ببندم!) و برای هم آرزو های خوب می کنن، خیلی ها تلفن همراهشون رو مجبور به فرستادن هزاران پیامک می کنن و با شلاق بالاسرش می ایستن که به همه برسه! ولی چیزی که من بهش اهمیت میدم، یک نوع تفاوته! چیزی که همیشه اول از همه چیز بهش اهمیت می دادم، شاید املت نامه هم برای همین بوجود اومده، خیلی وقتا پیش خودم می گم، جای دوری نمی ره از یک خورده استعدادی که خدا بهمون داده استفاده کنیم و چیزهای جدیدی خلق کنیم، چیزهایی که برای بشر غریب و عجیب باشه، و این شعار زندگی منه، اینکه زندگیمون رو از حالت تکراری همیشگی، راهی که همه انسانها اون رو رفتن در بیاریم و راه جدیدی رو اول خاکی کنیم و بعدش آسفالتش کنیم و بعد میتونیم حتی روی اتوبان شدنش بحث کنیم!

دوست دارم جای مهندس “قهوه”ایمون هم که امسال نیست در جمع املت نامه رو خالی کنم، هیچ کس نمی تونه جای مهندس رو پر کنه، خیلی خوشحال می شدم تبریک سال نوش رو توی املت نامه ببینیم میدونستم مثل همیشه خارق العاده بود!

امسال عید من با عیدهای دیگه خیلی فرق داره شاید یکی از دلایلش اینه که کسی نیست بهم عیدی بده! ولی می دونم بزرگترین دلیلش نیست، ولی امسال من منجم تنها بودن رو حس کردم، یاد گرفتم که چجوری منجم تنها باشم، چجوری برای تنهاییم منجم باشم و چجوری نجومم رو در تنهایی داشته باشم، امسال سال تنهایی بود، سالی تنها تر از همیشه و باید برای بیشتر تنها شدنش آماده باشم، به قول مهندس نمی خوام برم تو تریپ دستمال کاغذی این آخر سالیتون رو خراب کنم.

دوست ندارم زندگی رو با یه رولزرویس تودوزی چرم یا یک ساعت رولکس بشناسم زندگی متفاوت زیستن از قانون طبیعت داروینه، زندگی کنار گذاشتن قانون های سرد نیوتونیه، زندگی خوردن نون و پنیره، زندگی نوشتن پستهای “املت نامه” توی صفحات کاغذیه، زندگی مچاله کردن کاغذه، زندگی “املت نامه” خوندنه، زندگی رژیم نوشابه و خوردن آب شیر حمامه، زندگی خوابیدن ساعت سه نصفه شبه،زندگی توی آیینه نگاه کردن و ترسیدنه،زندگی نامرتبی میز اتاقه، زندگی عشق به پلاتیپوسه، زندگی خوردن املته ،زندگی دیوونه بازی بهمراه انسانیته، زندگی نبض سرد جنگل و روح تنهای کویره،زندگی حرص خوردن یک مادر برای بچشه،زندگی خوندن چند آیه نوره، زندگی انتظار برای یک سفید پوشه و زندگی غیر زندگی است…

واسه همین عید رو پشاپیس (کلمه ی جدید اختراعی از واژه های بالا!) بهتون تبریک میگم، سال نو شما، مردم ایران، مردم جهان، دوستان فضایی سال های نوری دورترمون، کهکشان آندرومدا، سحابی جبار، کهکشان ابر ماژلانی کوچک، دوستان ساکن در سیاه چاله ها، کرم چاله ها و یا حتی سفید چاله ها، پدر و مادر شما، خانواده ی شما، پادماده های شما، همه فک و فامیلتان، همسایه هایتان، بچه های کوچه پشتی (Back Street Guys!) حیوانات خانگیتان ، عروسک هایتان، دستبند مچی تان، و خیلی “ایتان” های دیگه که برایتان است و همه آنهایی که دوست داشتنشان مایه ی آرامش زندگی ماست مبارک باد.

نوروز املتی مبارک باد
نوروز املتی مبارک باد

سالی سراسر املت، شادی، خنده، قهقه، نجوم، زندگی به سبک بالا، دوست داشتن و آرامش و پنکه سقفی، حشره کش، کش پول (و خیلی از اشیای دیگر مثل جوراب) رو برای شما و همه ی کسانی که بالا گفتم در پناه خدا خواستارم.

پیروز، سربلند، املتی و موفق باشید
شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی معروف به احمدرضا کریم(اسم واقعیم شیخ المعانی… ولی بعضی ها اسم روم گذاشتن می گن احمد رضا…!)

ذیل نامه ی نوروزی: مطلب بهاری باحالی شد…!

زیل نامه ی نوروزی دوم: امسال خونه تکونی نداشتیم، یوهاهاها!

خواندن ادامه مطالب

“فرا برادری” با طعم خاگینه

توی زندگی یه فردی هست که از کوشولویی تا گندگی همراهش هست و با هم بزرگ می شن، میتونم بگم لحظات کمی از زندگی ما هستش که ما کنار هم نبودیم، گاهی وقتا انقدر کنار همیم حالمون از هم بهم می خوره! یکبار با هم بالا آوردیم! ولی می تونم بگم از این عمر هیفده ساله ی من حداقل ما ده سالش رو با هم بودیم، یعنی رابطه در حدود “فرا برادر”، کوشولو که بودیم زیاد با هم دعوا می کردیم زیاد زیاد هم نه ولی حالا یکم عقل هامون (واژه ناشناخته ای برای من !) سر جاش اومده، کارهای شگفت انگیزی ما با هم کردیم از انجام پروژه های ام آی شش تا گسترش فرهنگ املت و خاگینه سازی، آخرین پروژمون جابجا کردن ایفل بود که من از ایران رفتم…!

به جرئت می تونم بگم بازی های رایانه ای از دست من و اوشون به گریه در اومدند و البته به سجده! می تونم بگم از این ده سال دایم با هم بودن ما با هم شش سالش به بازی کردن بازی های رایانه ای ختم شد! واسه همینم هستش که در حال حاضر مخ من دود کرده و دارم “املت نامه” رو می نویسم، می تونم بگم تابستون ها ما ساعت ده از خواب بلند می شدیم تا ساعت دو بازی می کردیم یک ناهار می زدیم سپس تا ساعت شش بازی می کردیم بعد می رفتیم بیرون “گیم نت” تا ساعت ده و این برنامه ی اکثر روزهای ما بود، چه برنامه ی پرباری ها، همش به مطالعه ختم می شد، ولی الآن کاملا وضع دگرگون شده!

و حالا، امروز، تولد “فرا برادرم” است، بهترین دوست خلم، بهترین پسر عموی دنیا و البته  پسر عمویی با طعم خاگینه، «تولدت مبارک!»

پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک
پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک

ذیل نامه: خاگینه چیست ؟ خوراک ساده ای که از مخلوط کردن زرده و سفیده تخم مرغ و سرخ کردن آن در روغن درست می شود!

ذیل نامه دوم: هنگام بازگشت به وطن حتما شما را از کادو ها و وسایل ارزشمندی همچون تخم مرغ امگاسه، ماهی تابه ی تفال، و دیگر جهیزیات بهره مند خواهیم ساخت…

خواندن ادامه مطالب

“کلاغ” یا “کلاق” موضوع “گوفی” است

“در حال حاضر تماس با شیخ مورد نظر مقدور نمی باشید لطفا بعدا مزاحم شوید”

وقتی به شیخ زنگ زدم یه بچه (جدیدا اپراتور های تلفن چه کسایی میشن ها!)  این رو به من گفت، سخت ناراحت شدم، چند روزی هستش که شیخ در حالت انسانی به سر نمی بره، شاید بخاطر امتحانای نداشتش نمی نویسه، ولی باید بدونین این چند روز خیلی سرش (سرم!) شلوغ بود، شاید رئیس جمهور کشور ماداگاسکار به اندازه ی من سرش شلوغ نبوده! در هر صورت به اصل موضوع برسیم، خب میدونین که اصلا رسم هر کلاسی هستش که یک سری افراد القاب خاصی به خودشون اختصاص میدن، کلاس ما هم مثل همه ی کلاس ها چه فرقی میکنه ؟ از کلاق (!) گرفته تا گوفی، فک طلا و … ولی کسی که بیشتر از همه تو کلاسمون مورد استهزاء (همزه ای که در زبان فارسی جایگاهی ندارد!) میگیره، کسی نیست جز کلاق پر طلا… چون حال و حوصله ی توضیح بیشتر ندارم که بگم بچه ها اشعار زیبایی در وصف او مثل: «کلاقه تا میبینه، کنار حوض میشینه، میخواد که ماهی بگیره، ماهی ها تا میبینن و…» یا «زاغکی قالب پنیری دید به دهن برگرفت و زود پرید و…» میرم سراغ اصل مطلب که نقاشی، تهذیب ها، گرافیتی هاو هنرهای من که در وصف ایشون هستش:

”][Zagh Siyah]تصویر بالا قبل از کامل شدن گرفته شده، بخاطر اینکه آقای کلاق هر لحظه امکان هجوم و حمله اش هست، یکی از کارهام رو قبل از اینکه تموم بشه پاک کرد…!

”][Crow]تصویر بالا یک گرافیتی هستش، که از هنرهای غربی من هستش! گرچه به بهترین نحو نتونستم در سر زنگ حسابان (سر دیوونه خونه ی حسابان!) روش کار کنم ولی بازم بد نشد!

[Somebody's Luagh[این هم “تمودار درختی خنده ی ……” هستش، ….. یکی از بچه های کلاس هستش!  البته خنده هاشون دقیقا مثل همین هستش {یوها     هاها    هه   ه } دقیقا همینه وقتی درست فکر می کنم! (این نوشته پس از اتفاقاتی بس عجیب و خنده دار ویراش گردید و نام خنده کننده به خاطر درخواست مضحکانه ایشون عوض شد…! ادعای حیثت در مورد یک نمودار خنده…)

و نهایتا، ویدئوی زیر که حجم بالایی نداره و دوستانی که داخل ایران هم هستند میتونن ببیننش! گوفی یکی از صفت هایی هستش که به یکی از دوستان دیگمون میدن، در یکی از جلسه های فوتبال که خواهر کوچولوی حضرت گوفی هم آمده بودن ازشون خواستیم اسم واقعیشون رو بنویسن روی تخته ی “White board” لفظ شیرین زیر رو به زبان جاری میکنن! این نشون میده که نه تنها خود فرد این لقب رو در کلاس می پذیره بلکه خانواده ی فرد هم خواهان پذیرش این لقب هستند!

لینک دانلود و دیدن فیلم حضرت گوفی (حجم ۵۰۰ کیلو بایت):  به اینجا مراجعه فرمایید (روی به اینجا مراجعه فرمایید کلیک کنید!)

ذیل نامه: «همه ی تجلی هنر من روی میز معنا پیدا می کنه! عملا بدون میز مدرسه من هیچم» جمله ای حکیمانه از “شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی” که خضوع ایشون رو می رسونه بدرستی که ایشون از افراد بس با تدبیر روزگار است…!

خواندن ادامه مطالب

کارتون زدگی یا قطب زدگی مساله این است

شیخ چند روزی که حسابی افسرده است (به هیچ وجه “depress” نیست!) واسه همینم دستش به قلم نمیره! خودم چند بار ازش پرسیدم چرا نمی نویسی مطلب جدید، گفت به فضولا فضولی نیومده! (تو دلم گفتم شیخ چقدر بچه ننه شده شبیه بچه های پنج ساله صحبت میکنه!) واسه همین چند روزی از آثاری که شیخ بروی در و دیوار و میز کلاس و پایش و غیره کشیده استفاده میکنیم که سره شما رو شیره بمالیم که بگیم وبگاه شیخ هر روز بروزرسانی میشه و از این حرفای صد من یک ریال ولی در واقعیت امر اینطور نیست و حال بروزرسانی نداریم (البته اینارو شیخ در یک جلسه ی محرمانه گفت و گفت به کسی نگم ولی شما که غریبه نیستین…!)

خب همونطور که میدونین شیخ مثه همه ی دیگه قطب زده است (واژه ای که انسان های عادی به آن دچار نمی شوند مترادف غرب زده و… است) و تصویر شخصیت هارو زیر و رو میکنه و از اونجایی که حس و حال گوش دادن درس سره کلاس نداره و معلما معمولا بخاطر اینکه درساش خیلی خوبه؛ البته از بعیدیات هستش! (در اصل معلما ازش قطع امید کردن و به گوش کردن او سر کلاس هیچ امیدی ندارند…) مخالفتی نمیکنن با اینکه او سر کلاس نقاشی بکشه، این نقاشی با الهام گرفتن از کارتون های “Doodlez” و قاطی کردن با مدلهای موی قطب زده کشیده و توسط تلفن همراه دوستش ازش عکس گرفته (چون شیخ بچه ی خوبیه و هیچ وقت تلفن همراه سر کلاس نمیبره!)

”][Doodlez]ذیل نامه: این تیریپ و مدل مو قاطی شده از مدلهای مو و سیبیل سیاه پوستان دهه ی ۱۹۵۰ و لباس پوشیدن “Rapper” های امروزی است، استاد “Doodlez” بفهمه من با شخصیت بزرگوارشون که هر لحظه به من لطف داشته (کارتون زدگی!) این کار رو کردم کله محترم رو به دیوار میکوبند…!

خواندن ادامه مطالب

پرانتز، نه متن

نمی دونم چرا بعضی ها بوی برنامه ریزی به چشماشون نرسیده ! واغعا واغعا (نه واقعا) لج آدم و البته پلاتیپوس ها رو در می آرن! تفکر اینکه من کاری رو با حداقل برنامه ریزی انجام بدم آزاد دهنده است چه برسه که گله ای (ترجیحا گروهی !) از دانش آموزان را برای اردو و بدون برنامه ریزی ببرین اونهم کجا دانشگاه! من برای تدریس درسی از همون کتاب “فجیع زُبان انگلیسی و خارجه (۳)” کلی برنامه ریزی کردم، حتی مامانم (والده محترمه ی بنده ی شیخه و هزاران “ه” دیگر که در زبان فارسی جایگاهی ندارد…)  می گفت کوچیک(کوچک!) که بودی میدیدم هی داری پیش خودت انگلیسی حرف میزنی داره میگی: “Silence” (این مسئله به دوران طفولیت شیخ در همون مایه های سال ۱۳۲۶ برمیگرده!) می گفت نگرانت شده بودم بردمت پیش دکتر، دکتر گفته بود داره واسه درس “فجیع زُبان انگلیسی و خارجه (۳)” برنامه ریزی میکنه که تو سال ۱۳۸۸ در کلاس سوم دبیرستان تدریس کنه ! این اهمیت شیخ رو به موضوع تدریس و البته برنامه ریزی میرسونه !

ولی در امروز (نیازی به “در” نداشته نه؟!) مدرسه محترم ما رو به دانشگاهی فرسنگ ها یا شاید فرسنگخ (کلمه ی تلفیقی از فرسنگ و فرسخ)ها دورتر از مدرسه بردند و به ما بی غذایی دادند، مارو با شلاق زدند، بر کولمان سوار شدند و از ما سواری گرفتند (اینا چیه دارم مینویسم؟!) عده ای از ما عکس گرفتند و امضا خواستند و به ما بیگاری و ریاضت تحمیل کردند و ما ها رو در کنفرانس “GIS in day 2010”  و وسط کنفرانس که داشت یکی از دوستان با لهجه ی شیرین و افتضاح انگلیسی صحبت میکرد نشوندند و بعضی از دوستان ما در حالی که بهم تک “Missed Call” می زدند جیغ میکشیدند و هوار میزدند و آبروی همه را بردند ولی ما خم به ابرو نیاوردیم، ما مقاومت کردیم، ما توانستیم چون ایرانی میتواند ما پانزده دقیقه به حرف های اون دوست “انگلیسی قشنگ حرف زن” گوش فرا دادیم و به لطف خدا موفق شدیم! (چی دارم میگم شما میفهمین ؟ خودم که نمیفهمم !) بعد با شیمک (لفظ صحیح شکم!) گرسنه در خیابون ها پی بازی با توپ کوچکی که به جرئت می تونم بگم کمی بزرگتر از فندوق یا با اغراق به گردو میرسید کردیم تا اتوبوسی که با توجه با برنامه ریزی دقیق مدرسه قرار بود بیاد، با چهل و پنج دقیقه(از چهار ساعتش فاکتور گرفته شد!) تاخیر برسه ! بعد بچه ها همچون انسان هایی که در طلب هوایی خنک حاضر به پرداخت چک پول هستند (چه تعبیر چرتی!) پریدن تو اتوبوس و به سمت “سریع غذایی ایرانی” (Iranian Fast Food) براه افتادند!

{بچه ها که در راه میدویدند و با آرنج به دهان هم ضربه میزدند تا به غذا برسند از حالات انسانی خارج شدند و چند شهید دادیم و پیکر بی جانشون را همون جا دفن کردیم (بچه ها همدیگر رو خورده بودن!)} تخیلی فضایی که یک لحظه درذهنم نقش بست !

خلاصه به یک “سریع غذای ایرانی” رفتیم و به طرز وحشیانه ای به اونجا هجوم بردیم ! صحنه ی جالبی بود، بچه ها تا لقمه ها (ساندویچ واژه ی غربی است!) آماده بشه چیزی بالغ بر پانزده لیتر نوشیدنی و نوشابه نوشیدند، میشه گفت ما تقریبا توی یک سوله داخل دانشگاه غذا خوردیم! بعد از اینکه به طرز وحشیانه غذا خوردیم شیخ بلند شد با دوربین دوستش شروع کرد به گرفتن عکس که تعجب همه را بر انگیخته بود چون او داشت از آشغال های غذا عکس می گرفت… ! (عکس موجود در زیر)

میزغذای اقوام مغول
میزغذای اقوام مغول

خلاصه بعد از خوردن ناهار (بیشتر اسمش رو میشه عصرونه گذاشت!!) بطرف شهر برگشتیم و بچه ها در اتوبوس هم خوانی ها کردند و اشعار بس شیرینی رو به زبان جاری کردند…

بقلم و امضای شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی بتاریخ پنجم مارس دوهزارو ده میلادی مصادف با سیزدهم (البته چهاردهم) اسپند (منظور اسفند است که زیاد از حد پارسی شده!) هزارو  سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی مصادف با… (کافیه!)

ذیل نامه: خلاصه داستان چون حدس می زنم ۱% از نوشته هامون رو نفهمین: “ما ساعت ۸:۳۵ صبح راه افتادیم نزدیکای ۹:۴۵ رسیدیم، یک ربع بعد رفتیم کنفرانس، از کنفرانس اومدیم رفتیم غذاخوری، غذا خوردیم برگشتیم خونه! بی هیچ هدف ”

ذیل نامه دوم: تیتر مطلب بر میگرده به اینکه تعداد و درصد پرانتز ها در متن بیشتر از خود متن هستش! خوب این هم یک نوع نوشتن دیگه…! شیخ فرماید: «متن وجود خارجی ندارد عشق است پرانتز را»

ذیل نامه سیُم: در آینده ای نزدیک و در زمانی که امتحان فیزیک نداشته باشیم به تفصیل اعمالی رو که بچه ها در دانشگاه انجام دادند شرح میدم و خواهم گفت که بچه ها باعث شدند رتبه ی دانشگاه UPM صد رتبه افت کنه…!

خواندن ادامه مطالب

اندر حکایات درس فجیع «زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)» و تالیف کتب درسی

شیخ مصمم، و با عزمی راسخ تصمیم به مطالعه و بازخوانی یا دوباره خوانی درس بس شیرین، جذاب و ملتهب “زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)” گرفت، او که در دل بس هیجان زده بود که برای بار نخست به این کتاب خود دست میزند و آنرا مورد مطالعه قرار میدهد بصورت وحشیانه به کتاب خود حمله برد و آنرا از توده ی یک متری میز خود بیرون کشید، بدنبال درس جدید بود (آخر نمیدانست درس چند هستیم!) که ناگهان چشمش به چیزی برخورد کرد که باعث شد از شدت شعف و شادی خود را به درو دیوار بکوفته و چند بار خود را از طبقه ی یازدهم منزل به پایین پرت کند، چیزی که او را چنین از حالت انسانی (!) خارج کرده بود  و باعث شده بود از شدت عصبانیت دست خود را جویده و از “نظام آموزشی و تالیف کتب درسی” نیز خونش به غلغل آمده بود درجه اش چیزی فرا ۲۰۰ رسیده بود، شکل زیر بود:

”][Lesson Tow]

ذیل نامه: بعد از این واقعه تاریخی شیخ کلا قید درس ملتهب (فجیع…!)”زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)” را زد… (چیزی که عیان است ، چه حاجت به خوان است {/Khavan/ بخوانید یعنی خواندن !}

خواندن ادامه مطالب

لنگ درازی فرمودن من باب در رفتگی انگشتان

سالانه افراد زیادی بر اثر سوانح مفصلی، شکستگی های استخوان و… طعم درد را که اصلا شباهتی به مزه ی املت نداره رو می چشن! البته کسانی که پر دل و جرئت نیستند هم از دیدن این سوانح طعم درد را بو میکنند، من هم از قضیه سوانح هوایی و زیرزمینی مفصلی مستثنی (مستثنا) نیستم میخوام روایت تصویری، املتی و ادبی یکی از در رفتگی های انگشت وسط پای راستم رو بگم! داستانی که شاید شبیه به ماجراجویی های “Artemis Fowl” هست!

فوتبال از جمله “جنگهایی” است که بطور صلح آمیز انجام میشه! طبق آخرین گزارشات اخیر که کاملا واقعی هست و بدون بزرگنمایی عرض میکنم فوتبال ۱۲۰ بار خطرناکتر از بوکس هستش! فوتبالیست ها به عنوان شجاع ترین مردم جهان شناحته میشوند البته بعد از کسانی که جرئت خوندن (خواندن) املت نامه رو دارند! افراد فوتبالیست و کسانی که برای کار خودشون مایه میذارن (میگذارند! مثل خودم!!!) آدمهایی بی کله، بدون داشتن سلول های خاکستری مغز و البته دیوانه به شمار میروند (باز هم مثل خودم!) من هم از جمله افراد دیوانه ای هستم که جو جنگ وحشیانه ای به نام فوتبال منو خیلی میگیره! البته میتونم به جرئت اسم این رو علاقه بیش از حد (!) بذارم.

یادم می آد روزی بود که ورزش داشتیم روز چهارم آوریل ۲۰۰۹ میلادی بود و طبق معمول هم زنگهای ورزش ما، آخرین زنگ بود، بعد از دویدن در حدود ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه در میدان نبرد (به طرز وحشیانه ای) من و دوستم رضا تیتان توپ بی صاحبی رو وسط زمین دیدیم، رضا تیتان همون جور که از اسمش پیداست انسانی دوست داشتنی، هیکلی و توپری که وزنی در حدود ۸۴ کیلوگرم داشت و پاهای بسیار قوی و مرگبار و سنگین فوتبالی که کفش های قرمز نایک اون رو زیبا تر کرده بود، هردومون مثل توپ ندیده های غارنشین پاهای ۱ متر و خورده ایمون رو سمت توپ دراز کردیم از اونجایی که من به جلوتر بودم از او، پاهام هم به توپ نزدیک تر بود ولی رضا که فکر نمیکنم تصویر دقیقی از مکان توپ داشت و یا شاید سرعت توپ رو محاسبه نکرده بود که داره حرکت میکنه و یا شاید یک لحظه پیش خودش چشماش رو لوچ کرده بود تا ببینه چه شکلی میشه (ولی آیینه نداشت!) یا شاید هم پای نازک من رو با توپ فوتبال اشتباه گرفته بود پاش (بهمراه وزن ۸۴ کیلویی و شتابی که داشته موقع دویدن ) رو با زاویه ۸۳٫۹۵ درجه رو انگشت وسط پای سمت راستم گذاشت! فکر میکنم این فشار رو به یک ماهیتابه ی املتِ آهنی وارد کنی پودر میشه چه برسه انگشت کوشولوی من!

صاحب توپ کیست؟

تصورم بر این هستش که اون موقع درد رو حس کردم ! شاید هم حس نکردم یک توهم بود! ولی اگه میخواین بفهمین چقدر درد داشت میتونین یک ساختمون ۱۵ طبقه رو انتخاب کنین و ۲۶ بار خودتون رو پرت کنین پایین بعد همه این پرت کردن ها از رفتگر محلتون بخواهین یک مشت نسبتا محکم بزنه تو دهنتون و خون دندون هاتون رو تف کنین توی یک تغار با حجم ۱۵۰۰ سی سی  و اون تغار رو درون یخچال بذارین و هر وقتی نگاهش کنین !!!! تا این حد میتونه دردناک باشه (استفاده از اندکی صنعت اغراق به نوشته زیبایی میده !!) ولی اگه میتونستین حال من رو ببینین، میدیدین که نفر داره وسط حیاط جیغ میکشه و چند کبوتر از روی سیم ها پر میزنن و دوربین داره Zoom Out میکنه و آخر به نمای کلی زمین میرسه !

خلاصه بعد از این تصادم املتی دو تا  لی لی رفتم به حالت دور خود زنی (!) و سعی کردم بازی رو ادامه بدم و راه برم ولی دیدم یک چیزی تو پام اضافیه ! پیش خودم گفتم نخود تو کفشم چیکار میکنه؟! لنگ لنگان رفتم کنار زمین کفشم رو در آوردم، جورابم رو بو کردم یه لحظه از حالت عادی خارج شدم ولی یکم اکسیژن تازه حالم رو جا آورد بعدش جورابم رو در آوردم دیدم بعــــــــــــــــــله! انگشت وسط پای راستم قهر کرده اومده بالا! فهمیدم اون نخود انگشت در رفتم بوده! باورتون نمیشه ولی برای کسی که این اولین سانحه ی مفصلی عمرش بوده یک لحظه ترسیدم، داشتم به خلقت خدا پی میبردم که چقدر پام قناس هستش! همون  موقع چندتا از بچه ها رو صدا کردم گفتم پام و نگاه کنین! ماشاا… بچه های با معرفت هم از دیدن این “انگشت در هوا” خندشون گرفت و رفتن به ادامه ی بازی(!) رضا تیتان کمکم کرد و رفتم دفتر، نمیدونم چرا ولی هرکس پام رو میدید میخندید! آحه نیست که بچه ی خیلی با نمکی بودم و بیشتر اوقاتم رو توی دبه ی خیارشور سپری میکردم فکر کردن دارم شوخی میکنم!

گفتن باید زنگ بزنین به خونت، زنگ زدن به مامانم بعدش مامانم زنگ زد به بابام (پیش خودم گفتم فکر میکنم چرا مستقیما به بابام زنگ نزدن!) بابام هم که دانشگاه بود گفت: «من کلاس دارم با دانشجو هام یه آژانس بگیر بیا خونه!» تو دلم گفتم :«ای بابا، یکبار هم انگشتمون در رفت، یکی نمی آد واسش ناز کنیم!» خلاصه رفتم تو حیاط منتظر موندم تا آژانس بیاد، بچه ها می اومدن به عنوان یک گونه ناشناخته ی زیستی به من نگاه میکردن و هرهر یا شایدم کرکر میخندیدن! خلاصه سوار آژانس شدم و رسیدم خونه! مامانم تا منو دید با اخمو بسیار سنگین شاید سنگین تر از ۲۰۰ کیلوگرم بهم گفت:« باز تو فوتبال بازی کردی؟» پیش خودم گفتم:« ای بابا چرا هیچ کی نیست منو درک کنه!» از همین مشکلات جوانان و اینا! شاید همون موقع بود که عقده ای شدم و نتیجه اش هم ساختن املت نامه شد! مامانم هم که دیگه از بابام قطع امید کرده بود زنگ زد به یکی از فوامیل (جمع فامیل ها!) که منو ببرن اورژانس!

وای ولی اون موقع که پام در رفته بود گرم بودم زیاد درد نداشت بعده یک ساعت که سرد شده بود خیلی درد گرفته بود ! (یکم دلتون برام بسوزه!) رفتن واسم یه ویلچر (Wheelchair) آوردن من هم نشستم روش وای جاتون یک حال میداد! از شانس من یه ویلچر روون (روان) به تورم خورده بود کلی تا مامانم کارای عکسبرداری رو انجام بده باهاش بازی کردم، آخرا میخواستم باهاش تکنیک بزنم دیدم پرستار منو گرفته ! نمیذاشت نامرد… هی… نمیدونم واسه چی هرکی پام رو میدید میخندید بعد میگفت چی شده! ازش یک عکس گرفتم که در زیر موجوده!

پدیده ی زیستی
پدیده ی زیستی

رفتم و عکس گرفتم معلوم شد انگشتم از ۲ جا در رفته! یکی از محل اتصال به پام و یکی هم از بند وسطی! تو دلم گفتم:« زرشــــــــک! بابا حداقل از یک جا در می رفتی این شانس ما داریم؟» رفتم که جا بندازم رو یک تخت خوابیدم تا پرستار بیاد و داشتم به وزن رضا فکر میکردم، دیدم یک پرستار مرد با سن و سالی حدود ۳۸ سال با ریشهای نسبتا بلند و چندتار موی سفید وسطشون بهمراه گله ای از پرستاران خانم محترم دارن به سمت من هجوم می آرن!

گفتم :«بیا که کارمون در اومد شدم پلاتیپوس آزمایشگاهی!» اون تقریبا ۱۰ نفر پرستار جوان عملا نقش تماشاچی فیلمهای راز بقا رو بازی میکردند! دیدم پرستار اصلیه داره یک آمپول با طول ۲۰ یا ۲۳ سانتیمتر رو آماده میکنه، نمیدونم چرا انقدر بزرگ ولی پرسید:«چرا آمپول آقای پرستار؟» گفت:« باید بی حس شه چون دردش زیاده!» یه لحظه ترسیدم پیش خودم گفتم« رضا آخه نمی شد رژیم بگیری؟» دیدم داره نزدیک میشه، خواستم با یه ارّه برقی، چیزی طرفش حمله کنم آخه شبیه زامبی ها طرفم می اومد، اومد گفت:«کامل دراز بکش» گفتم:«نه راحتم میخوام ببینم» گفت:«دلت یه جوری میشه ها!» گفتم:«نه من شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی ام!» گفت:« باشه هرجور راحتی…!» آمپولش رو در حدود ۵ سانتیمتر فرو کرد سمت چپ و راست انگشت بیچاره ی من، انقدر زیاد رفت تو حس مردم میخواد از کف پام بیرون بزنه! خیلی درد داشت! داشتم خودم رو گاز میگرفتم آخه خیلی گشنم بود!

بعد از اینکه اون سوپر آمپول رو زد گفت:«چند دقیقه بخواب» من داشتم به ویلچر فکر میکردم که بشه دوباره گیرش بیارم، دیدم پدر وارد شدن! اینطور بنظر میرسید کلاسشون تموم شده بود. بعد دیدم پرستار اومد طرفم، هی میدیدم “سپ بلاتر” رییس فیفا داره بهم میخنده! پرستار گفت:«آماده شو میخوام جا بندازم» پیش خودم گفتم:«بیخیال بابا همینجوری هم خوبه ها همه میبینن میخندن!» گفتم:«آماده ام» بعد انگشتم رو گرفت یکم گرمش کرد یهو کشید به سمت خودش ۲ تا تیک – تیک صدا داد، اون صدا شریان دوباره خون توی وجودم بود! گفت:«تمومه!» فکر کردم مردم ولی دیدم نه انگار هنوز زنده ام! بعدش تا یک هفته دست به سیاه و سفید نزدم…

نتیجه اخلاقی: سعی کنید همیشه ویلچر خوبی رو برای انتقال انتخاب کنید…!

ذیل نامه: تغار چیست؟ تشت گلین است که در آن آب کنند و غذا نیز خورند یا گندم و جو پر کنند.

خواندن ادامه مطالب