با شیخ منور شوید

شیخ -قدس الله روحه العزیز- در مجلسی بنشسته بود خواجه وار و جمع متلمته گردش حل مشکل می کردند. ناگاه مریدی از آن بین که «اسقف پوزیترون» نام همی داشت مسئلت کرد، شیخ را گفت:«شیخا مارا من باب عذاب کن+کور تنویر فرما!» شیخ که گفتی مصیبتی فزون بر وی فرود آمد چندی در بحر تفکر مستغرق همی گشت و مریدان جملگی نعره بر آوردند و شکر سبحان و تعالی گفتند بسیار(!)؛ شیخ که گویی پس از مصیبت افگار همی گشته بود نعره وار بفرمود (!):« پیشینیان این مردم خبط فراوان از ایشان سرزده و پروردگار جبار از بهر متنبه گرداندن این مرزو بوم بفرمود:«این خاک باز کنیم!» و عذابی کن+کور گونه را بر سر ورنایان نازل فرمود و وزیر تعلیم و تربیت نیز نتوانست دفع مضرت عامل بفرماید در حال و سالهاست که این جماعت در این آتش همی بسوزند.» مریدان از این سخت برآشفتند و بسیار بگریستند و مبلغی نعره بفرمودند.

خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر/زان پیشتر که بانگ بر آید کن+کور نماند

ذیل نامه یکم:  ۞ متلمته: متصوفه . [ مُ تِ لَ مِ تِ] (ع ص ، اِ) گروه املتی . (مقیاس اللغات املتی).

ذیل نامه دُیُم: مریدان و شیخ علاقه ی فزونی به نعره زدن دارند، خدای حفظشان کناد.

ذیل نامه سیُم: این نوشته مربوط به تاریخ «نهم اردیبهشت یکهزاروسیصدونود» هجری شمسی است.

خواندن ادامه مطالب

بگذارید حافظ را با نیوتون روبرو کنیم

به یکی از قوانین وبگاه -وبلاگ- نویسان که میگه: «عدم نوشتن برای مدتی موجب سلب لقب نویسندگی از شما می شود.» اعتقاد پیدا کردم! حال که نیوتون به پرواز مگسان بر بالای سر املت نامه که ناشی از عدم بروز رسانی که مترادفا به شب رسانی و نیمه شب رسانی نیز تعبیر میشود، می خندد؛ چه فرقی می کند که برای شماره گذاری از “الف-ب-ج و…” استفاده کنیم یا “الف-ب-پ-ت و…”؟ شیخ هم شده مگس پران این معرکه…

در این غیاب های صغری و کبرایی که اخیرا مشاهده می کنید یک تکینگی املتی وجود دارد! یک نوع بی جوابی و فلسفه ی مخفی… گرچه در ابراز این فلسفه مخفی مخ نیچه ای یا ملاصدرایی لازم نیست اما کافی است اندکی وقت خود را بین جوانان رشید هجده ساله پشت کن+کوری بگذرانید تا بفهمید چه قدر مهجور و غمگین و وامانده اند…! چقدر بد است حال که فهم بیشتر آنها و زمان آشنایی آنها با دنیای مطالعه ی محض کتابهای غیر درسی است تمام تفکرات آنها در چند کتاب محدود خلاصه شود.

همچنین در این حضور که بعد از چندین سده غیبت بود ارج می نهیم روح شامخ شیخ را! که در مصائب های (“های” اینجا صرفا برای غلط کردن کلمه بکار می رود و هیچ ارزش دیگری ندارد) حفظیات امتحان ادبیات ترم با سری بلند-به بلندای قد زرافگان قطب جنوبی- از این بازه ی بحرانی بیرون آمد و سر امتحان ادبیات که مصرع دوم قسمت شعر حفظی در خطور ایشان نمی آمد؛ حافظ و مولانا و خیام و… را زیر سوال برد و تفکرات و بدیهیات املتی را وارد ادبیات پارسی کرد و چنین نگاشت:

آن پریشانی شب های دراز و غم دل                 با طلوع نفس آن دم یار آخر شد

تمت

 

ذیل نامه اول: بیت دوم شعر “همه در سایه ی گیسوی نگاه آخر شد” بودش که شیخ به زبان املتی ترجمه و آن را نگاشت؛ با سپاس و قدر دانی و معذرت خواهی از حضرت حافظ

ذیل نامه دُیم:من باب غیبت و دوری روی شیخ مریدان همه نعره می زدند و با خود زمزمه می کردند:«ز در درآ و شبستان ما منور کن/هوای مجلس روحانیان معطر کن»

ذیل نامه سیُم: عنوان نوشته هیج ربطی به متن نوشته، موضوع نوشته، محتوای نوشته، فلسفه ی نوشته، پشت پرده ی نوشته و… نداشت!

ذیل نامه چهارم: مرگ بر نیوتون! درود بر پلانک، انیشتن، بوهر، رادرفورد و هایزنبرگ آن سبک بالان و پیشروان فیزیک مدرن…

خواندن ادامه مطالب

اندر حکایات شیخ

شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی (دام عزه) در عالم مکاشفات مستغرق بود و سر در جیب مراقبت فرو برده بود، و مریدان نعره می زدند، شیخ دمی از عالم تعینات دم بر آورد و به این دنیای فانی پیوست و به مریدان فرمود :«خاموش! » مریدان چراغ ها را کشتند و از آغاز نعره سر دادند. و این است از کرامات آن غریق دریای مواج خجلت…
ذیل نامه نخست: از این پس سعی بر آنست که املت نامه را  کوتاه کنیم.
ذیل نامه دیُم: “املت نامه” زیر دست کارگران، معماران، جوجه گرافیست های جوان و مریدان شیخ است، منتظر بمانید.(به لفظی دیگر داره پوست می اندازه؛ شاید هم درون پیله خسبیده است…!)
خواندن ادامه مطالب

زاد روزم مبارک

انحنای فضا توسط یک سنجاب، مرگ یک دم کنی، زمانی که چرنوبیل درخت می کارد، قورباغه ای نسبیت را اثبات می کند، زنی(آدم فضایی) در فیلم چارلی چابلین موبایل صحبت میکند، شلوارکم از خال خالی بودن متنفر است، می تونم برای چند لحظه روحتون رو قرض بگیرم؟ مایکل جکسون آن دنیا لری می خواند، میخواهم بعد چهارم را خزعبل سرایی بنامم، سرنوشتم در حال تصحیح شدن است انگار نیم نمره کم داده اند، یادم می آید خیام شعرهایش را تایپ می کرد آخر دورنگار خانه ی حافظ اینا از بخارا تماس خارجه داشت، نمی دانید چقدر دوست دارم گوجه بخورم، طعم لذیذ قهوه ی سیبری را می دهند، چند کیلو تنهایی لطف کنید…
در شلوغی مقداری ناخن می خورم، نمی دانید چقدر از نیوتون متنفرم با آن کلاه شاپو اش شبیه واترقیده های تایلندی است. جوراب مهربانی ام را با پودر دلجویی شسته ام بوی خوبی دارد. هیچ می دانستید پنگوئن ها از بمبهای ناپالم استفاده می کنند، دیروز دیوار قلبم را دور چینی کردم و حصار کشیدم تا کسانی که داخلشند به راحتی در نروند،فاکس ریور، جایتان خالی دیروز تکنوازی گیتار برقی را در دستگاه ماهور شنیدم همچون لیسیدن یک لیسک بادوم زمینی بود! جتی هست که بتواند (گردباد آبی (!) Hurricane) ذهنم را با عبور از مرکزش خنثی کند؟ جرا در برف رعد و برق نمی زند؟ سوالی که با پرسیدنش همه سکوت می کنند و لبخند می زنند! آه ای لبخند قدرتت آنقدر زیاد است که دو گوشه لب را از هم دور میکنی،ظالم! من مدتها جنگیدم برای یک لبخند!

شیخ 18 ساله
شیخ ۱۸ ساله

اتاقم بوی کشک بادمجون می دهد، کشک از شوریدگان است و کره از خجالت منشان! راستی جه کسی پنیر را بر سر نیزه کرد؟ فکر می کنم ماکس پلانک بود! آری در جنک جهانی سوم علیه چوب بدستان ورزیل! کسی چیزی از مولسیون عاطفه  می داند؟ هرکه می داند انگشتش را داخل بینی اش کند، کتاب قواعد آنگولوساکسونی ام پاره پاره شده است آخر در اثبات بزرگ بودن انگشت کوچکم دچار ابهام شده ام، یادش بخیر در سال پنجم با یک ارک (Orc) فراماسونری هم کلاس بودیم. سربه هوا بود و کمی ناظریف، کله اش بوی ماکارونی می داد و گاهی آیس تی با اسانس غربت می مالید، اسمم را احمدرضا گذاشته اند، هنوز کامل ریشم در نمی آید، صدایی قار دارم و عقلی نیمه با پسوند نصفه، خطم شبیه میرزای علی دلواری است، با دماغم گرافیتی می کشم، ساعت ۶:۱۰ صبح به دنیا آمده ام، خون ایرانی در رگم در حال وول خوردن است، جهان های موازی را دوست دارم، مادرم می گوید بدنیا اومدی چهار کیلو بودی و من می خندم و از خجالت آب می شوم چون تحملم مشکل است، کاغذ خسته شد و افکارم افگار، خودکار را زمین می گذارم، چشم هایم را می بندم من هجده ساله شده ام…!

[polldaddy rating=”3089208″]

ذیل نامه: در این عکس شما شیخ را پس در تفکر در مورد مسائل روز فلسفه و املت نامه می بینید و بر آشفتگی ایشان در عکس مذبور به خوبی قابل مشاهده است…!

ذیل نامه دوم: زاد روزم مبارک(چقدر خودم و تحویل می گیرم!)

ذیل نامه سوم: نظرتان رو حتما در مورد نوشته ام بیان کنید احساستم قلنبه شد و یهو یه غلی زد…!

خواندن ادامه مطالب

مطلبکی در خصوص دنگی جان (!)

بعضی وقتا آدم تو کارخدا می مونه! نمی دونم چیزی در مورد پشه شنیدین یا نه؟ می دونین پشه چیه؟ پشه یه نوع ساندیس که بطور طبیعی از پنجره درست میشه، شاید هم بتونه به عنوان جالباسی در منازل استفاده بشه، علاوه بر این نمیشه از فواید صنعتی چشم پوشی کرد! (در صد خزعبل این متن چیزی بالاتر از ۱۲۰% بود…!) ولی اگه به مناطق استوایی سفر می کنین می فهمین ۱۸۰ بار جونتون بیشتر در خطر تا بیابان کالاهاری یا حتی مناطق کوهستانی تبت! مناطق استوایی افتضاحی خاص خودش رو داره. یه نوع اسفباری که تو هیچ جای زمین پیدا نمیشه! گذشته از این موجودات این ناحیه غیر قابل قبول بودن خودشون رو دارن!

این موضوع رو هم نمی دونم تا حالا پشه نیشتون زده یا نه ؟ پشه های معمولی جاش یکم قرمز می شه و شروع به خارش می کنه و دلیل خارش هم تزریق بزاق دهن پشه بخاطر جلوگیری از لخته شدن خونه! خب حتما می گین واسه چی اینارو میگی باشه بابا تو اطلاعات عمومی! ولی می تونم احتمال ۷۰% بدم درباره ی پشه ی دنگی و تبی که از این بیماری به نام “تب دنگی” ایجاد میشه چیزی نشنیدین! اینجا وبگاه علمی نیست که بگم دنگی چیه و اینا!

ماشاا… از من سالم ترین و می تونین توی گوگول  (Google) جستجو کنید و ببینید یک مقاله بیشتر در مورد تب دنگی نمی بینید که تو همه وبگاه ها “Copy” و بعد “Paste” شده! ولی این توصیه رو بهتون می کنم به هر نقطه استوایی سفر می کنید از آبهای راکد و جاهای کثیف دوری کنید. (من الآن نقش یک پدر بزرگ هفتاد ساله رو بازی می کنم که دارم شما بچه های خوبم رو نصیحت می کنم!) کسانی که دنگی اونها رو می گزه (مثل مامان من در هشت روز پیش!) پلاکت خونشون شروع می کنه به پایین اومدن و از ۱۰^۱۰ * ۱۶۰  (توان ۱۰ رو مطمئن نیستم) به ۹۰ (مثل مامان من) می رسه و بستری می شن، خیلی مرگ و میر داره و خوشبختانه اگه به بزرگترین مسئله اهمیت داده بشه یعنی خوردن آب، خطر رفع می شه! (باز هم مثل مامان من!) مامانم چند روز پیش به این عارضه دچار گشت، حالشون خیلی بد گشت و خوشبختانه رفع گشت…! (چه گشت های خوشگلی) همین حاج آقا دنگی بود که باعث شد سال تحویل پیش مامانم نباشم، چون بستری بودند!

پشه ی صنعتی دنگی
پشه ی صنعتی دنگی

کلا از این پست هدف خاصی نداشتم ولی خب بعضی وقتا “املت نامه” باید به یه دردی بخوره دیگه!

ذیل نامه: عشق است ذیل نامه را…

خواندن ادامه مطالب

“فرا برادری” با طعم خاگینه

توی زندگی یه فردی هست که از کوشولویی تا گندگی همراهش هست و با هم بزرگ می شن، میتونم بگم لحظات کمی از زندگی ما هستش که ما کنار هم نبودیم، گاهی وقتا انقدر کنار همیم حالمون از هم بهم می خوره! یکبار با هم بالا آوردیم! ولی می تونم بگم از این عمر هیفده ساله ی من حداقل ما ده سالش رو با هم بودیم، یعنی رابطه در حدود “فرا برادر”، کوشولو که بودیم زیاد با هم دعوا می کردیم زیاد زیاد هم نه ولی حالا یکم عقل هامون (واژه ناشناخته ای برای من !) سر جاش اومده، کارهای شگفت انگیزی ما با هم کردیم از انجام پروژه های ام آی شش تا گسترش فرهنگ املت و خاگینه سازی، آخرین پروژمون جابجا کردن ایفل بود که من از ایران رفتم…!

به جرئت می تونم بگم بازی های رایانه ای از دست من و اوشون به گریه در اومدند و البته به سجده! می تونم بگم از این ده سال دایم با هم بودن ما با هم شش سالش به بازی کردن بازی های رایانه ای ختم شد! واسه همینم هستش که در حال حاضر مخ من دود کرده و دارم “املت نامه” رو می نویسم، می تونم بگم تابستون ها ما ساعت ده از خواب بلند می شدیم تا ساعت دو بازی می کردیم یک ناهار می زدیم سپس تا ساعت شش بازی می کردیم بعد می رفتیم بیرون “گیم نت” تا ساعت ده و این برنامه ی اکثر روزهای ما بود، چه برنامه ی پرباری ها، همش به مطالعه ختم می شد، ولی الآن کاملا وضع دگرگون شده!

و حالا، امروز، تولد “فرا برادرم” است، بهترین دوست خلم، بهترین پسر عموی دنیا و البته  پسر عمویی با طعم خاگینه، «تولدت مبارک!»

پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک
پسر عموی خاگینه ای تولدت مبارک

ذیل نامه: خاگینه چیست ؟ خوراک ساده ای که از مخلوط کردن زرده و سفیده تخم مرغ و سرخ کردن آن در روغن درست می شود!

ذیل نامه دوم: هنگام بازگشت به وطن حتما شما را از کادو ها و وسایل ارزشمندی همچون تخم مرغ امگاسه، ماهی تابه ی تفال، و دیگر جهیزیات بهره مند خواهیم ساخت…

خواندن ادامه مطالب

لنگ درازی فرمودن من باب در رفتگی انگشتان

سالانه افراد زیادی بر اثر سوانح مفصلی، شکستگی های استخوان و… طعم درد را که اصلا شباهتی به مزه ی املت نداره رو می چشن! البته کسانی که پر دل و جرئت نیستند هم از دیدن این سوانح طعم درد را بو میکنند، من هم از قضیه سوانح هوایی و زیرزمینی مفصلی مستثنی (مستثنا) نیستم میخوام روایت تصویری، املتی و ادبی یکی از در رفتگی های انگشت وسط پای راستم رو بگم! داستانی که شاید شبیه به ماجراجویی های “Artemis Fowl” هست!

فوتبال از جمله “جنگهایی” است که بطور صلح آمیز انجام میشه! طبق آخرین گزارشات اخیر که کاملا واقعی هست و بدون بزرگنمایی عرض میکنم فوتبال ۱۲۰ بار خطرناکتر از بوکس هستش! فوتبالیست ها به عنوان شجاع ترین مردم جهان شناحته میشوند البته بعد از کسانی که جرئت خوندن (خواندن) املت نامه رو دارند! افراد فوتبالیست و کسانی که برای کار خودشون مایه میذارن (میگذارند! مثل خودم!!!) آدمهایی بی کله، بدون داشتن سلول های خاکستری مغز و البته دیوانه به شمار میروند (باز هم مثل خودم!) من هم از جمله افراد دیوانه ای هستم که جو جنگ وحشیانه ای به نام فوتبال منو خیلی میگیره! البته میتونم به جرئت اسم این رو علاقه بیش از حد (!) بذارم.

یادم می آد روزی بود که ورزش داشتیم روز چهارم آوریل ۲۰۰۹ میلادی بود و طبق معمول هم زنگهای ورزش ما، آخرین زنگ بود، بعد از دویدن در حدود ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه در میدان نبرد (به طرز وحشیانه ای) من و دوستم رضا تیتان توپ بی صاحبی رو وسط زمین دیدیم، رضا تیتان همون جور که از اسمش پیداست انسانی دوست داشتنی، هیکلی و توپری که وزنی در حدود ۸۴ کیلوگرم داشت و پاهای بسیار قوی و مرگبار و سنگین فوتبالی که کفش های قرمز نایک اون رو زیبا تر کرده بود، هردومون مثل توپ ندیده های غارنشین پاهای ۱ متر و خورده ایمون رو سمت توپ دراز کردیم از اونجایی که من به جلوتر بودم از او، پاهام هم به توپ نزدیک تر بود ولی رضا که فکر نمیکنم تصویر دقیقی از مکان توپ داشت و یا شاید سرعت توپ رو محاسبه نکرده بود که داره حرکت میکنه و یا شاید یک لحظه پیش خودش چشماش رو لوچ کرده بود تا ببینه چه شکلی میشه (ولی آیینه نداشت!) یا شاید هم پای نازک من رو با توپ فوتبال اشتباه گرفته بود پاش (بهمراه وزن ۸۴ کیلویی و شتابی که داشته موقع دویدن ) رو با زاویه ۸۳٫۹۵ درجه رو انگشت وسط پای سمت راستم گذاشت! فکر میکنم این فشار رو به یک ماهیتابه ی املتِ آهنی وارد کنی پودر میشه چه برسه انگشت کوشولوی من!

صاحب توپ کیست؟

تصورم بر این هستش که اون موقع درد رو حس کردم ! شاید هم حس نکردم یک توهم بود! ولی اگه میخواین بفهمین چقدر درد داشت میتونین یک ساختمون ۱۵ طبقه رو انتخاب کنین و ۲۶ بار خودتون رو پرت کنین پایین بعد همه این پرت کردن ها از رفتگر محلتون بخواهین یک مشت نسبتا محکم بزنه تو دهنتون و خون دندون هاتون رو تف کنین توی یک تغار با حجم ۱۵۰۰ سی سی  و اون تغار رو درون یخچال بذارین و هر وقتی نگاهش کنین !!!! تا این حد میتونه دردناک باشه (استفاده از اندکی صنعت اغراق به نوشته زیبایی میده !!) ولی اگه میتونستین حال من رو ببینین، میدیدین که نفر داره وسط حیاط جیغ میکشه و چند کبوتر از روی سیم ها پر میزنن و دوربین داره Zoom Out میکنه و آخر به نمای کلی زمین میرسه !

خلاصه بعد از این تصادم املتی دو تا  لی لی رفتم به حالت دور خود زنی (!) و سعی کردم بازی رو ادامه بدم و راه برم ولی دیدم یک چیزی تو پام اضافیه ! پیش خودم گفتم نخود تو کفشم چیکار میکنه؟! لنگ لنگان رفتم کنار زمین کفشم رو در آوردم، جورابم رو بو کردم یه لحظه از حالت عادی خارج شدم ولی یکم اکسیژن تازه حالم رو جا آورد بعدش جورابم رو در آوردم دیدم بعــــــــــــــــــله! انگشت وسط پای راستم قهر کرده اومده بالا! فهمیدم اون نخود انگشت در رفتم بوده! باورتون نمیشه ولی برای کسی که این اولین سانحه ی مفصلی عمرش بوده یک لحظه ترسیدم، داشتم به خلقت خدا پی میبردم که چقدر پام قناس هستش! همون  موقع چندتا از بچه ها رو صدا کردم گفتم پام و نگاه کنین! ماشاا… بچه های با معرفت هم از دیدن این “انگشت در هوا” خندشون گرفت و رفتن به ادامه ی بازی(!) رضا تیتان کمکم کرد و رفتم دفتر، نمیدونم چرا ولی هرکس پام رو میدید میخندید! آحه نیست که بچه ی خیلی با نمکی بودم و بیشتر اوقاتم رو توی دبه ی خیارشور سپری میکردم فکر کردن دارم شوخی میکنم!

گفتن باید زنگ بزنین به خونت، زنگ زدن به مامانم بعدش مامانم زنگ زد به بابام (پیش خودم گفتم فکر میکنم چرا مستقیما به بابام زنگ نزدن!) بابام هم که دانشگاه بود گفت: «من کلاس دارم با دانشجو هام یه آژانس بگیر بیا خونه!» تو دلم گفتم :«ای بابا، یکبار هم انگشتمون در رفت، یکی نمی آد واسش ناز کنیم!» خلاصه رفتم تو حیاط منتظر موندم تا آژانس بیاد، بچه ها می اومدن به عنوان یک گونه ناشناخته ی زیستی به من نگاه میکردن و هرهر یا شایدم کرکر میخندیدن! خلاصه سوار آژانس شدم و رسیدم خونه! مامانم تا منو دید با اخمو بسیار سنگین شاید سنگین تر از ۲۰۰ کیلوگرم بهم گفت:« باز تو فوتبال بازی کردی؟» پیش خودم گفتم:« ای بابا چرا هیچ کی نیست منو درک کنه!» از همین مشکلات جوانان و اینا! شاید همون موقع بود که عقده ای شدم و نتیجه اش هم ساختن املت نامه شد! مامانم هم که دیگه از بابام قطع امید کرده بود زنگ زد به یکی از فوامیل (جمع فامیل ها!) که منو ببرن اورژانس!

وای ولی اون موقع که پام در رفته بود گرم بودم زیاد درد نداشت بعده یک ساعت که سرد شده بود خیلی درد گرفته بود ! (یکم دلتون برام بسوزه!) رفتن واسم یه ویلچر (Wheelchair) آوردن من هم نشستم روش وای جاتون یک حال میداد! از شانس من یه ویلچر روون (روان) به تورم خورده بود کلی تا مامانم کارای عکسبرداری رو انجام بده باهاش بازی کردم، آخرا میخواستم باهاش تکنیک بزنم دیدم پرستار منو گرفته ! نمیذاشت نامرد… هی… نمیدونم واسه چی هرکی پام رو میدید میخندید بعد میگفت چی شده! ازش یک عکس گرفتم که در زیر موجوده!

پدیده ی زیستی
پدیده ی زیستی

رفتم و عکس گرفتم معلوم شد انگشتم از ۲ جا در رفته! یکی از محل اتصال به پام و یکی هم از بند وسطی! تو دلم گفتم:« زرشــــــــک! بابا حداقل از یک جا در می رفتی این شانس ما داریم؟» رفتم که جا بندازم رو یک تخت خوابیدم تا پرستار بیاد و داشتم به وزن رضا فکر میکردم، دیدم یک پرستار مرد با سن و سالی حدود ۳۸ سال با ریشهای نسبتا بلند و چندتار موی سفید وسطشون بهمراه گله ای از پرستاران خانم محترم دارن به سمت من هجوم می آرن!

گفتم :«بیا که کارمون در اومد شدم پلاتیپوس آزمایشگاهی!» اون تقریبا ۱۰ نفر پرستار جوان عملا نقش تماشاچی فیلمهای راز بقا رو بازی میکردند! دیدم پرستار اصلیه داره یک آمپول با طول ۲۰ یا ۲۳ سانتیمتر رو آماده میکنه، نمیدونم چرا انقدر بزرگ ولی پرسید:«چرا آمپول آقای پرستار؟» گفت:« باید بی حس شه چون دردش زیاده!» یه لحظه ترسیدم پیش خودم گفتم« رضا آخه نمی شد رژیم بگیری؟» دیدم داره نزدیک میشه، خواستم با یه ارّه برقی، چیزی طرفش حمله کنم آخه شبیه زامبی ها طرفم می اومد، اومد گفت:«کامل دراز بکش» گفتم:«نه راحتم میخوام ببینم» گفت:«دلت یه جوری میشه ها!» گفتم:«نه من شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی ام!» گفت:« باشه هرجور راحتی…!» آمپولش رو در حدود ۵ سانتیمتر فرو کرد سمت چپ و راست انگشت بیچاره ی من، انقدر زیاد رفت تو حس مردم میخواد از کف پام بیرون بزنه! خیلی درد داشت! داشتم خودم رو گاز میگرفتم آخه خیلی گشنم بود!

بعد از اینکه اون سوپر آمپول رو زد گفت:«چند دقیقه بخواب» من داشتم به ویلچر فکر میکردم که بشه دوباره گیرش بیارم، دیدم پدر وارد شدن! اینطور بنظر میرسید کلاسشون تموم شده بود. بعد دیدم پرستار اومد طرفم، هی میدیدم “سپ بلاتر” رییس فیفا داره بهم میخنده! پرستار گفت:«آماده شو میخوام جا بندازم» پیش خودم گفتم:«بیخیال بابا همینجوری هم خوبه ها همه میبینن میخندن!» گفتم:«آماده ام» بعد انگشتم رو گرفت یکم گرمش کرد یهو کشید به سمت خودش ۲ تا تیک – تیک صدا داد، اون صدا شریان دوباره خون توی وجودم بود! گفت:«تمومه!» فکر کردم مردم ولی دیدم نه انگار هنوز زنده ام! بعدش تا یک هفته دست به سیاه و سفید نزدم…

نتیجه اخلاقی: سعی کنید همیشه ویلچر خوبی رو برای انتقال انتخاب کنید…!

ذیل نامه: تغار چیست؟ تشت گلین است که در آن آب کنند و غذا نیز خورند یا گندم و جو پر کنند.

خواندن ادامه مطالب