نوستالژی‌های غریب/عجیب

شخصن از اون دست آدم‌هایی هستم که به موجوداتِ غریب/عجیب علاقه‌ی خاصی دارم و خب مشخصن به چیزهای غریب/عجیب همچنین! (جمله بندی!) کوچیکتر که بودم عاشق «بابا لنگ دراز»ِ از «جین وبستر» بودم و هستم چند مدت پیش هم بصورت خیلی اتفاقی رمانش رو گیر آوردم و مثل دانشمندانی که در شُرُف کشفِ یک اختراعِ بزرگ هستند نشستم تا صبح خوندمش! نمی‌دونم چی باعث می‌شه که من انقدر به «بابالنگ دراز» علاقه داشته باشم شاید بخاطر شخصیتِ مخفی‌ست که در طولِ داستان «بابالنگ دراز» جلوه‌نمایی می‌کنه یا نامه‌های صادقانه و همراه با تخیل و نبود تکلّفِ «جودی ابوت»؛ اما خب «انیمه‌ی بابالنگ دراز» اثر «کازویوشی یوکوتا» که از کانالِ یک پخش می‌شد در تثبیت احساسِ من بی‌تاثیر نبود.

و حالا من «شیخِ لنگ درازم»…

شیخِ لنگ دراز
شیخِ لنگ دراز

 

ذیل‌نامه: بنظرِ شما «املتور» محترم، داشتن علاقه به «بابالنگ‌دراز» یک سلیقه‌ی دخترونه محسوب می‌شه؟ :دال

ذیل‌نامه دُیُم: عکس بالا اثر «شیخِ لنگ دراز» و در تصویر خودِ «شیخِ لنگ دراز» می‌باشد.

خواندن ادامه مطالب

یک فروند مرتاضِ پسانئومدرنیته

زمان‌هایی هست که از درد کشیدن خودم راضی‌ام و از اینکه درد می‌کشم خشنود! از اینکه گاهی اوقات سرم تا حدّ «انفجاراتِ هیدروژنی» پیش می‌ره اما خب تشعشعی نداره نگرانم، البته مطمئنم تشعشعات احساسی-اخلاقی-رفتاریِ بدی متصاعد می‌شه اما یقین دارم اگه به عنوانِ فردِ سالم به این منظر نگاه می‌کردم، حق رو به «میگرنیون» می‌دادم.

خوشحالم از اینکه درد می‌کشم چون این امید رو بهم می‌ده که اعصابم هنوز کار می‌کنه. شاید شما این دیدگاه رو یک «فرا غایت»ِ مثبت اندیشی فرض کنید اما بنظرم زندگی ارزشِ منفی‌نگری رو نداره. از اینکه هنوز مقوله‌ای برای محکِ صبرم دارم خوشحالم. اینکه شاید بیرونت دنیایِ متلاطم باشه و درونت هم همچنین، اما وجود این عملِ ریاضیِ روحی با جوابِ -منفی در منفی- مثبت می‌شه گاه با یک لبخند؛ گاه با تنهایی…

بجایِ توصیفِ اینکه وقتی میگرن دارم نبضم به شقیقه‌هام منتقل می‌شه، یا دیدم تار می‌شه یا… دوست دارم این «منفیاتِ» درونی رو در «قدرِ مطلق» صبر بذارم و این جوشش‌های درونی رو در غالب «شیخینه شدن» خودم بروز بدم و به نزدیک شدن، شیزوفرنیم به حالت معنوی کمک کنم دوست دارم به «دیوانگیِ عرفانی» یا همون «folie mystique» عارفان (مخصوصن نیچه!) برسم، لیک…

باورتون نمیشه اما زمانی که میگرنم عود می‌کنه به قدری ذهنم خلاق و بی‌حوصله می‌شه که حوصله‌ی خودم از ذهنم سر می‌ره. اگر به عنوانِ یه مبتلا به میگرن بخوام در موردِ علّت این بلای «دوست داشتنی(!)» بطور کاملن «غیر علمی» اظهارِ نظر کنم باید بگم که من میگرن رو فعالیتِ بی دلیل سلول‌های مغز می‌دونم. به عنوانِ یه «میگرنی» هر چقدر براتون از حالتِ خلصه‌ی «درد مسلکی» این بیماری بگم کم گفته‌ام. امیدوارم با خوندن این سطور من رو یک «مرتاضِ نئومدرنیته» ندونید اما شاید کمی از حس مرتاض بودن رو درک کردم. ممکنِ خنده‌دار بیاد اما بنظرم میگرن برای من یه نعمت به شمار می‌آد، به این می‌گن نهایت مثبت نگری…

 

ذیل‌نامه یکم: می‌دونم شاید تعجب برانگیز باشه، اما معنای واژه‌ی «لیک» رو هیچوقت یاد نمی‌گیرم. می‌تونید به پایِ میگرن بذارید!

ذیل‌نامه دُیُم: متاسفانه بعضی از افراد خیلی دچارِ این «نعمت»، به جد می‌دونم چه زجری می‌کشند.

ذیل‌نامه سِیُم: عنوانِ مطلب اشاره به پیشرفته بودن و قرار گرفتن سه «آینده ساز» پشتِ‌سرِهم هستش!

خواندن ادامه مطالب

نوستالژی به نامِ «مورطال کُمبِت»

کنارِ بزرگانِ فامیل که می‌شینیم معمولن می‌نالند از گذرِ زمان و به کرّات از عبارت «این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد…» استفاده و از این نسق ناله‌های کلیشه‌ای که همیشه گریبان گیر نژادِ آدمی بوده است می‌کنند یا اینکه :«هی… ما جوون بودیم اینطور… حالا شما جوون‌های امروزی اینطور…» و پتک از جنس‌های مختلف نیست که به سرِ ما نسلِ مثلن «جوان» می‌کوبند، یا بیشتر جمله‌هایی که با این عبارت شروع می‌شن: «جوون‌های امروز، جوون نیستن! ما اون موقع ها…» مثلن می‌تونین اضافه کنین:«ما اون موقع‌ها یک گاو رو می‌خوردیم!» یا مثلن «اون موقع ها با درخت‌ها تیر کمون درست می‌کردیم نه با شاخه‌هاشون» یا «اون موقع‌ها اصلن قلم نبود انگشت رو می زدیم تو مرکب می نوشتیم.»

یکی نیست بگه پدربزرگِ گرامی، مادربزرگِ عزیز، عمویِ بزرگوار و… شما در «دیرینه‌زیستی» (پالئوزوییک) «صنعتِ چاپ» رو کشف نکردید که (!)؛ فوقش سی سال پیش بوده سه سال نه؟ پنجاه سال! اصلن فوقش صد سالِ پیش… گاهی اوقات یه چیزایی می‌گن جدن نگه داشتن خنده برام سخت می‌شه و یا در صورت عدم استفاده از «ناممکنیات زمانی» می‌گن: «قدیما مردا به اندازه یه نهنگ زور داشتن…» یا «پدر بزرگت خودش شهر رو با زبونش ساخت…» که با شنیدن این جملات جدن به «انسان» بودن افرادِ مذکور شک کرده و اونها رو از «ابر انسان» ها یا «سوپرمنِ متجلی در پدربزرگ» فرض می‌کنید.

اما خب جدای از این (بعضن!) بزرگنمایی های بالا(!)؛ گاهی اوقات در گذشته بازی‌های جالبی داشتند مثل: الک‌دولک، هفت سنگ و… اما خب ماهم انسانیم (!) درسته سنّ زیادی نداریم اما خب چیزهایی هم بود که در زمان ما بود و الآن به عنوان یه نوستالژی از اون یاد می‌کنیم و حال من می‌خوام یکی از اون نوستالژی‌ها رو بازگو کنم.

اون قدیم ندیم‌ها (۸۰>سال>78) وقتی کامپیوتری (دسکتاپ) خریداری می‌کردید، معمولن فروشندگان برای بازارگرمی و یا سرگرم کردن مشتری -خصوصن اگه مشتری بچه بود (!)- بازی‌هایِ کم حجمی رو روی کامپیوتر قرار می‌داند یکی از بازی‌هایی که واقعن من رو دیوونه‌ی خودش کرد، مورتال کمبت (Mortal Kombat) بود و اونطوری که یادم می‌آد نسخه‌ی چهارمش بود. (البته بازی‌های زیادی من رو دیوونه‌ و سرمست خودش کرد.)

این بازیِ ماجراجویی-مبارزه‌ای اون موقع برای ما خیلی جذابیت داشت. مخصوصن اگه با بچه‌ها دور هم جمع می‌شدیم و با دست‌های کوچیکمون دو دستی (یعنی چهار دست!) «صفحه‌کلید» رو اشغال می‌کردیم و نمی‌دونید که چه «وحشی‌بازی» هایی ما درنمی‌آوردیم. سیستم دونفره‌یِ این بازی به نحوی طراحی شده که دو بازیکن در سمتِ راست و چپِ صفحه کلید مستقر می‌شن. من خودم معمولن چون توجهی به زدنِ «فن» بر اساس اصول و با ترتیب رعایت، نمی‌کردم و به قول متجددین «خَرَکی» بازی می‌کردم یک کیفی می‌کردم که به هیچ وجه قابل توصیف نیست و چنان در کوبیدن (نه فشار دادن!) این دکمه‌ها انرژی صرف می‌کردم که بعد از مدتی بازوهام درد می‌گرفتن.

من همیشه سمتِ راست رو انتخاب می‌کردم که چون «تابع‌‌های دکمه»ایش به نحوی طراحی شده بود که پیچیدگی نداشت و برای «خَرَکی» بازی کردن مناسب‌تر بود و برای بازی کردن از نه شماره‌ی سمتِ راست استفاده می‌کردم.

*اما معمولن به چه نحو بازی می‌‌کردیم؟

البته این سوال جوابِ خاصی رو در برنمی‌گیره، چون وقتی از فعل «خَرکی بازی کردن» استفاده می‌‌کنیم خودبخود کیفیتِ دیگر افعال نیز مشخص خواهدشد. اما من خودم عاشقِ شخصیت «سوسمار» یا «خزنده» (Reptile) بودم. دقیق اطلاع ندارم اما چندبار انقدر «خرکی» دکمه‌هارو می‌زدم، این جنابِ «سوسمار» ناپدید شد (نامرئی) و بنده انقدر ذوق از خودم ساطع کردم! از دیگر افعال حضرتِ «سوسمار» پرتابِ بزاقِ سمی بود. البته سِلاحِ ایشون یه تبر بزرگ بود که هروقت من موفق به بیرون آوردن این سلاح می‌شدم عاشقانه جیغ می‌کشیدم! و عاشق رسیدن به حالت «تلف شدن» بودم وقتی به این حالت می‌رسیدم چون سیستم مبارزه‌ام، سیستم «خَرکی» بود معمولن نمی‌تونستم برای تموم کردن مبارزه «فنّ» خیلی قابلِ توجهی رو بزنم و معمولن با مشتِ معمولی حریف رو به درک واصل می‌کردم.

حضرتِ «سوسمار» (زیاده‌ی هی البزاق فراوان)
حضرتِ «سوسمار» (زیاده‌ی هی البزاق فراوان)

شاید برای «بروبچ» (!) امروزی، بازی که من ازش یاد می‌کنم خیلی مسخره باشه چون باگ‌های زیادی داشت، خون‌ها به طرز فجیعی ترسیم شده بودند، بعضن هرقطره اندازه‌یِ یه «هلو» یا «هندونه» ترسیم شده بود؛ البته نکته‌ی مثبتی داشت که بازی‌کننده رو «وحشی» و «تشنه‌ی مبارزه» می‌کرد. جیغ‌ها و صوت‌‌های بسیار ابتدایی و با کیفیتِ کم، محیط خیلی «ضایع» و… اما برای اون سال‌ها جذابیتِ خاصی برای خودش داشت.

خونریزی قطره‌ای و حالتِ «تلف شدن»
خونریزی قطره‌ای و حالتِ «تلف شدن»

ذیل‌نامه یکم: در تصویرِ آخر می‌تونید سلاحِ موردِ نظرِ جناب «شهیدشده»(نمی‌دونم کیه از لحاظِ اسمی اما می‌شناسمش) توسط جناب «عقرب» (Scorpion) رو ببینید.

  • ذیلِ ذیل‌نامه یکم:لازم به ذکرِ که تمامی شخصیت‌ها در این بازی دارای سلاحی بودن که با ترفندها و دکمه‌های خاصی امکانِ استفاده از اونها فراهم می‌شد.

ذیل‌نامه دُیُم: همچنین لازم به ذکرِ شیخ یکی از دوستدارانِ بازی‌هایِ کامپیوتری به شکلِ «معتادانه» بوده اما الآن ترک کرده و متعادل شده.

ذیل‌نامه سِیُم: (یک اعترافِ صادقانه=) چون «خرکی» بازی می‌کردم معمولن موفق نبودم و می‌باختم… (:دال)

ذیل‌نامه چهارم: همچنین دوستدارانِ این بازی در ایران ساتی دارن با این عنوان و آدرس: طرفدارانِ مورتال کمبت

خواندن ادامه مطالب

تکرار مال آنهائی است که محدوداست کارشان

من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی تو ماشین نشستم انتظار دارم یه پای غول پیکرِ دایناسور تو پهنه‌ی دشت از بالا فرود بیاد، یا چمی‌دونم یه شهاب بخوره کنارِ ماشین و کنترلش سخت بشه یا زمین دهن باز کنه و یه گسل باز بشه و… هرلحظه انتظار این لحظات رو می‌کشم حوادثی که مطمئنن با ابرازِ احساسات آدم‌ها همراهِ.

حتی اینطور فکر کردن به این تفکر و تصور کردن، شیرینِ و یکنواختی رو از بین می‌بره. بقولِ حضرت راسل :

«وقتی این همه اشتباهاتِ جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟»

اصلن دلیلی برای حکمرانی «تکرار» بر زندگی ما نیست اما همه خود را موظف به تکرار می‌کنیم و عدم تکرار رو شاید «سنت‌شکنی» یا «تحریف» و… بنامیم اما این در حالیِ که هیچ کجای طبیعت تکرار دیده نمیشه، حتی انسان‌ها هم هیچ کدام تکراری نیستند؛ شاید «تکراری» باشند اما تکراری نیستن (!!) و در واقع به غیر از زندگیِ ماشینی که انسان برای خودش درست کرده و دنیای «باینریِ» صفر و یک مختوم به چند متر اینورو اونور حتی شما نمی توانید یک کار را دقیقن با یک جزئیات تکرار کنید.

شاید واقعن باید امروز بفهمیم که مدت‌هاست که «فیزیکِ کلاسیک (نیوتونی)» عمرش رو به شما داده اما هنوز تفکرِ غالب بر ما یک «تفکرِ و جهانِ محاسبه پذیرِ» و «فیزیکِ دیجیتال» یعنی گرایشات و ترویجات ذهنی جناب «نیوتون» (لعنه الله علیه) و «لاپلاس» هستش. اینکه آره من الآن می‌تونم محاسبه کنم که با اندازه گیری ضربان قلب شما این قلب تا چند سالِ دیگه کار می‌کنه؟ (البته من هیچ وقت متقاعد نمی‌شم که نسخه‌ی دیجیتالی کوانتومی جواب‌گو باشه ومتاسفانه نخواهم شد!)

چرا من نباید انتظار داشته باشم که الآن زنگِ خونه به صدا در بیاد و یه سری «یوفوی زحلی» بیان شب نشینی؟ قبول دارم که با خوندن این سطور شاید به صلامت(!) عقلِ من شک کنید اما این چیزیِ که من باهاش زنده‌ام!

حتی گاهی اوقات که به این «تکراریات روزمره» فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره، نمی‌دونم باید بخندم یا گریه کنم اما چیزی که می‌دونم اینه که باید ابراز احساسی کنم که حساس بودنم به این موضوعِ احمقانه رو نشون بده. البته خودم هم شاید از اون آدم‌هایی هستم که دچارِ ویروس واگیردارِ «تکرار» بشم نمی‌گم واکسنش رو زدم، اما تمامِ تلاشم رو می‌کنم که فکرم رو «برنارد شاو»ی بسازیم که می‌گه:

«شما همه چیز‌ها را آن‌گونه که هست می‌بینید و و می‌پرسید که «چرا» و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم «چرا که نه؟»»

ذیل‌نامه یکم: ببخشید درگیری‌های من با جناب «نیوتون» رو جدی نگیرید، بنده قلبن از ایشون متنفرم اما خدمات عرذنده‌ای به علم داشتند ایشون.

ذیل‌نامه دُیُم: نظریه پردازی در موردِ «فیزیکِ دیجیتال» نکردم فردا نیاین یقه‌ام رو بگیرین بگین:« این همونی بوقی بود که در رابطه با جناب نیوتون اون خزعبلات رو نوشته بود.» اما «ملتِ دیوانگان از همه ملت‌ها جداست.»

ذیل‌نامه سیُم: البته نوشته‌ی بالا دیده «منفی گرایانه» به تکرار بود، شاید دیدِ کمی متفاوتی باشه.

ذیل‌نامه چهارم: عنوانِ نوشته مربوط به یکی از گفتاوردهای دکتر «حسین الهی قمشه‌ای» است.

خواندن ادامه مطالب

بازگشتم و خواهم نوشت

من معنایِ هیچ چیزی را نمی فهمم، نمی خواهم بفهمم! می خواهم خودم را به جنون بزنم تا واقعن مجنون شوم دیگر حال و حوصله‌ی اینهمه روزهایِ تکراری و وحشت انگیز را ندارم؛ می خواهم به هیچ فکر کنم، نمی توانم! اما سعی خودم را می کنم نهایتِ تلاشم را. گاهی به پرده‌ی سفید و خالی فکر می کنم تا با این راه به «هیچ» فکر کرده باشم اما این مغزِ لعنتی از حرکت نمی ایستد نه جواب نمی دهد! گاهی غرق در موسیقی می شوم با بعضی گریه می کنم با بعضی درد و دل می کنم حس می کنم آنها هم با نُت جوابم رو می دهند هر لحظه و هر بار جوابی متفاوت نه مثل این انسان هایِ مثلن پر احساسی که در مقابل هر حرفی تو گزینه بیشتر ندارند: «آه خیلی عالی است.» یا «جدن متاسفم»!

آری مطمئنم جوابم را می دهند چون اگر نمی دادند تابحال غرق در «روزمرگی» شده بودم این مردابِ منفور همه چیز را می بلعد. حتی زمانی برای یک پیامکِ تبریکِ «زادروت مبارک» باقی نمی گذارد. همه چیز را، عقاید را، احساسات را، عشق را … هرچیزی که بتواند. من معتقدم از سیاهچاله هم قوی تر است، مسلمن قوی تر است چیزهای خیلی قوی تر از سیاهچاله ها داریم اما اخترشناسان می گویند:«فلان سال دیگر همه چیز نابود خواهد شد و فلان سیاهچاله با منظومه‌ی شمسی تصادم خواهد داشت.»

خوشبختی هیچ‌گاه تداوم نداشته، اصلن من نمی توانم جمله‌ی :«من انسانِ خوشبختی هستم.» را درک کنم. چون خوشبختی لحظه‌ای است نه حتی چند ثانیه و یا دقیقه اصلن به نظرم در بعد زمان تعریف نخواهد شد فرای هر بعدی است شاید برای لحظه‌ای یا چمی‌دونم مبنای غیر زمانیی حس کنم خوشبختم چون یک نفر از صمیمِ قلبش به من تبریک گفت و این یعنی خوشبختی…

 

ذیل‌نامه یکم: «املت‌نامه»ی جدید متولد شد. زادروزش مبارک.

ذیل‌نامه دُیُم: شاید کمی متفاوت شوم، اما «خواهم نوشت…»

خواندن ادامه مطالب

بگذارید حافظ را با نیوتون روبرو کنیم

به یکی از قوانین وبگاه -وبلاگ- نویسان که میگه: «عدم نوشتن برای مدتی موجب سلب لقب نویسندگی از شما می شود.» اعتقاد پیدا کردم! حال که نیوتون به پرواز مگسان بر بالای سر املت نامه که ناشی از عدم بروز رسانی که مترادفا به شب رسانی و نیمه شب رسانی نیز تعبیر میشود، می خندد؛ چه فرقی می کند که برای شماره گذاری از “الف-ب-ج و…” استفاده کنیم یا “الف-ب-پ-ت و…”؟ شیخ هم شده مگس پران این معرکه…

در این غیاب های صغری و کبرایی که اخیرا مشاهده می کنید یک تکینگی املتی وجود دارد! یک نوع بی جوابی و فلسفه ی مخفی… گرچه در ابراز این فلسفه مخفی مخ نیچه ای یا ملاصدرایی لازم نیست اما کافی است اندکی وقت خود را بین جوانان رشید هجده ساله پشت کن+کوری بگذرانید تا بفهمید چه قدر مهجور و غمگین و وامانده اند…! چقدر بد است حال که فهم بیشتر آنها و زمان آشنایی آنها با دنیای مطالعه ی محض کتابهای غیر درسی است تمام تفکرات آنها در چند کتاب محدود خلاصه شود.

همچنین در این حضور که بعد از چندین سده غیبت بود ارج می نهیم روح شامخ شیخ را! که در مصائب های (“های” اینجا صرفا برای غلط کردن کلمه بکار می رود و هیچ ارزش دیگری ندارد) حفظیات امتحان ادبیات ترم با سری بلند-به بلندای قد زرافگان قطب جنوبی- از این بازه ی بحرانی بیرون آمد و سر امتحان ادبیات که مصرع دوم قسمت شعر حفظی در خطور ایشان نمی آمد؛ حافظ و مولانا و خیام و… را زیر سوال برد و تفکرات و بدیهیات املتی را وارد ادبیات پارسی کرد و چنین نگاشت:

آن پریشانی شب های دراز و غم دل                 با طلوع نفس آن دم یار آخر شد

تمت

 

ذیل نامه اول: بیت دوم شعر “همه در سایه ی گیسوی نگاه آخر شد” بودش که شیخ به زبان املتی ترجمه و آن را نگاشت؛ با سپاس و قدر دانی و معذرت خواهی از حضرت حافظ

ذیل نامه دُیم:من باب غیبت و دوری روی شیخ مریدان همه نعره می زدند و با خود زمزمه می کردند:«ز در درآ و شبستان ما منور کن/هوای مجلس روحانیان معطر کن»

ذیل نامه سیُم: عنوان نوشته هیج ربطی به متن نوشته، موضوع نوشته، محتوای نوشته، فلسفه ی نوشته، پشت پرده ی نوشته و… نداشت!

ذیل نامه چهارم: مرگ بر نیوتون! درود بر پلانک، انیشتن، بوهر، رادرفورد و هایزنبرگ آن سبک بالان و پیشروان فیزیک مدرن…

خواندن ادامه مطالب

زاد روزم مبارک

انحنای فضا توسط یک سنجاب، مرگ یک دم کنی، زمانی که چرنوبیل درخت می کارد، قورباغه ای نسبیت را اثبات می کند، زنی(آدم فضایی) در فیلم چارلی چابلین موبایل صحبت میکند، شلوارکم از خال خالی بودن متنفر است، می تونم برای چند لحظه روحتون رو قرض بگیرم؟ مایکل جکسون آن دنیا لری می خواند، میخواهم بعد چهارم را خزعبل سرایی بنامم، سرنوشتم در حال تصحیح شدن است انگار نیم نمره کم داده اند، یادم می آید خیام شعرهایش را تایپ می کرد آخر دورنگار خانه ی حافظ اینا از بخارا تماس خارجه داشت، نمی دانید چقدر دوست دارم گوجه بخورم، طعم لذیذ قهوه ی سیبری را می دهند، چند کیلو تنهایی لطف کنید…
در شلوغی مقداری ناخن می خورم، نمی دانید چقدر از نیوتون متنفرم با آن کلاه شاپو اش شبیه واترقیده های تایلندی است. جوراب مهربانی ام را با پودر دلجویی شسته ام بوی خوبی دارد. هیچ می دانستید پنگوئن ها از بمبهای ناپالم استفاده می کنند، دیروز دیوار قلبم را دور چینی کردم و حصار کشیدم تا کسانی که داخلشند به راحتی در نروند،فاکس ریور، جایتان خالی دیروز تکنوازی گیتار برقی را در دستگاه ماهور شنیدم همچون لیسیدن یک لیسک بادوم زمینی بود! جتی هست که بتواند (گردباد آبی (!) Hurricane) ذهنم را با عبور از مرکزش خنثی کند؟ جرا در برف رعد و برق نمی زند؟ سوالی که با پرسیدنش همه سکوت می کنند و لبخند می زنند! آه ای لبخند قدرتت آنقدر زیاد است که دو گوشه لب را از هم دور میکنی،ظالم! من مدتها جنگیدم برای یک لبخند!

شیخ 18 ساله
شیخ ۱۸ ساله

اتاقم بوی کشک بادمجون می دهد، کشک از شوریدگان است و کره از خجالت منشان! راستی جه کسی پنیر را بر سر نیزه کرد؟ فکر می کنم ماکس پلانک بود! آری در جنک جهانی سوم علیه چوب بدستان ورزیل! کسی چیزی از مولسیون عاطفه  می داند؟ هرکه می داند انگشتش را داخل بینی اش کند، کتاب قواعد آنگولوساکسونی ام پاره پاره شده است آخر در اثبات بزرگ بودن انگشت کوچکم دچار ابهام شده ام، یادش بخیر در سال پنجم با یک ارک (Orc) فراماسونری هم کلاس بودیم. سربه هوا بود و کمی ناظریف، کله اش بوی ماکارونی می داد و گاهی آیس تی با اسانس غربت می مالید، اسمم را احمدرضا گذاشته اند، هنوز کامل ریشم در نمی آید، صدایی قار دارم و عقلی نیمه با پسوند نصفه، خطم شبیه میرزای علی دلواری است، با دماغم گرافیتی می کشم، ساعت ۶:۱۰ صبح به دنیا آمده ام، خون ایرانی در رگم در حال وول خوردن است، جهان های موازی را دوست دارم، مادرم می گوید بدنیا اومدی چهار کیلو بودی و من می خندم و از خجالت آب می شوم چون تحملم مشکل است، کاغذ خسته شد و افکارم افگار، خودکار را زمین می گذارم، چشم هایم را می بندم من هجده ساله شده ام…!

[polldaddy rating=”3089208″]

ذیل نامه: در این عکس شما شیخ را پس در تفکر در مورد مسائل روز فلسفه و املت نامه می بینید و بر آشفتگی ایشان در عکس مذبور به خوبی قابل مشاهده است…!

ذیل نامه دوم: زاد روزم مبارک(چقدر خودم و تحویل می گیرم!)

ذیل نامه سوم: نظرتان رو حتما در مورد نوشته ام بیان کنید احساستم قلنبه شد و یهو یه غلی زد…!

خواندن ادامه مطالب

نترسید بچه ها …!

ما یه معلم هندسه / جبر داریم که معلم و انسان افتضاح خوبی هستن ( که البته توی تصحیح اوراق به طرز وحشتناکی بی رحم میشن!) این خانم *****ی وقتی میخوان واسه شما یه مسئله هندسه یا جبر توضیح بده انقدر از نثر ادبی استفاده میکنن که قیافمون شبیه کلم شده و استاد سعدی جلوشون لنگ میندازه ولی موقع نوشتن یهو قاطی میکنن و محاورات جلال آل احمد رو توی جیب چپشون میذارن دیروز که با ایشون درس داشتیم این جمله رو پای تخته نوشتن و ما هم همه نوشتیم “اگر = به <یا > تبدیل شد، نترسین آن عبارت را…” همون لحظه بود که کلاس دیگه روی زمین نبود و به لطف خدا به ملکوت اعلی پیوست نثر فوق العاده فضایی بود…!

زنگ آخر هم فیزیک بود که مخ معلم محترم را زده و بعد از ۲۰ دقیقه مثه فنری که از جا در رفته باشه شیرجه زدیم توی حیاط معلمون هم از خدا خواسته اومد پاسور والیبال شد! ولی خیلی جالب مخشون تیلیت گشت…!

یکی از بچه ها هم یه عکس ازش گرفتیم شبیه زبونم لال ***غ افتادکه البته من هم امانت دار بود فقط تو فیس بوک و توییترو پیکاسا گذاشتیم :ی که این زیر قابل رویته !

*

پ.س:واقعا ترسیدیم… :ی جمله ای بس تاریخی بود…!

پ.س: البته بیشتر شبیه تیر بود تا فنر ! میبینین چقدر ما درس خونیم ؟

پ.س: عکسو دیدین نترسید این آدمه ! (البته این عکس خیلی سخت و اتفاقی و بس غافلگیرانه یکی از دوستان زحمتش رو کشید در هر صورت دمشون ولرم ! )

خواندن ادامه مطالب