زندگی‌ام بدون من!

از مویِ بلندی که هیچ‌وقت حالت نمی‌گیره، از اسپم‌هایی که به جونِ املت‌نامه افتاده‌اند، از استادی که دانشجویانش رو مجبور به فکر کردن مثل خودش می‌کنه، از دانشجویانی که هیچ‌گاه هماهنگ نشدند و نبودند، از دانشجویانی که همیشه نیاز به کشیدن داشتند، از پنج‌شنبه‌های بفنشِ پررنگم، از آدم‌هایی که نمی‌دانند چطور رد‌ کننداَت و هزار بهانه و دلیل می‌آورند، از آدم‌هایی که تنها می‌گذارند‌ات و به تنها ماندنت تاسف می‌خورند، از رئیسِ دانشگاهی که روحیات قصابانه دارد و دانشیار می‌شود، از تلاش‌های زیاد اما بیهوده‌ات برای راضی کردن استاد، از شب نخوابیدن‌ها، از ابرازِ احساسات برای دیوار کردنت، از جواب دادن به آن همه وفاداری‌ات، از همه آنهایی که تنها گذاشتنت و همه آنهایی که مثلن کنارت ماندند؛ خسته‌ام!

خیلی از مواقع نیاز به دریافتِ انرژی مثبت هست. همین چیزی که تو فیلم‌ها می‌گن همش. زندگی‌ام پر شده از «نمی‌تونی» و «تواناییش رو نداری» و «دیگه مثل گذشته نیستی!» من حالا اسپایدرمنی هستم که دیگه نمی‌تونه تار بزنه،بتمنی که دیگه بازنشست شده. دیگه یه آدمِ معمولیه که چشمه‌ای برای قُل زدن نداره.

تصور جالبی‌ست «زندگیتان بدونِ شما»؛ زندگی من بدون من شاید با یک اتاق کمتر در خانمان مختوم شود. یک عضو کمتر در خانواده، یک دانشجویِ کمتر در کلاس. مطمئنن چیزی عوض نمی‌شد شاید زندگی خیلی شادتر بود. پدر مادرم کمتر حرص می‌خوردند، یک آدم ولخرج از زندگی حذف می‌شد. اصلن نمی‌دونم چرا از همون اول باید قربانی می‌شدم، باید پرسید: «چرا من؟!!»

زمان‌های خیلی گذشته رو بیاد می‌آرم
خیلی قبل‌تر از اینکه به دنیا بیام
من با اونای دیگه که هنوز به دنیا نیومده بودن بازی می‌کردم
قبل از اینکه به دنیا بیایم همه چیو می‌دونیم
همه‌ی اتفاقایی که قراره بیوفته
وقتی نوبتت برسه
فرشته انگشتش رو می‌ذاره بالای لبت
هیس…
این باعت می‌شه علامتی روی لب بالاییت بیوفته
و این یعنی همه چیز رو فراموش کردی
اما فرشته یادش رفت اینکار رو با من بکنه

از فیلمِ «Mr.Nobody»

 

ذیل‌نامه یکم: به هیچ‌وجه حال و حوصله دست‌بندی، ویراستاری، ویرایش نوشته و… رو ندارم اگه نفهمیدید، گیج شدید عادیه چون خودم هم نمی‌فهمم!

خواندن ادامه مطالب

سوابقِ درخشانی که برقشان قطع شده

داشتم امروز فرم بررسی/عضویت یه موسسه‌ای رو پُر می‌کردم به یکی از بخش‌ها رسیدم نوشته بود «سوابقِ درخشان» خودتون رو بنویسید. هی داشتم فکر می‌کردم من چه سوابق درخشانی دارم؟ بعد از چند دقیقه نتیجه گرفتم که سابقه‌ی درخشانی در کارنامه‌ی زندگی من پیدا نمی‌شه و براشون یه چیزی تو این مایه‌ها نوشتم (دقیقش یادم نیست!):

«به دلیل پخش شدن استعداد‌ نصفه و نیمه در زمینه‌های بسیار تابحال موفق به کسبِ هیچ‌گونه سوابقِ درخشانی نشده‌ام.»

بعد از نوشتن این موضوع هر بار که این جمله رو می‌خوندم بیشتر به چیزی که می‌نوشتم اعتقاد می‌آوردم. بابام همیشه می‌گه: «همه‌چیزِ تو دوره‌ایه!» خیلی از مواقع سعی کردم با این ایده مخالفت کنم و بگم که نه من «املت نامه» رو الآن سه سال دارم و سر خودم رو با این حرف شیره بمالم اما خودم بخوبی می‌دونم که دارم فقط بخودم تلقین می‌کنم در صورتی که می‌دونم حقیقت همینطوره. من هیچ وقت به هیچ مقامی نرسیدم. از ابتداییش بگیر که پایه اول همه ۲۰ میشن تا تمام دوره‌های تحصیلی(که بعدها تو آخری‌ها اول بودم :دال)، موفقیت ورزشی نداشتم هر سال یه کلاس می‌رفتم و اون ورزش رو صرفن قشنگ بازی می‌کردم و باعث می‌شدم هرکی من رو می‌دید بگه جالب بود اما با جالب بودنش هیچ‌وقت توش موفق نبودم. من حتا یه مدال، جایزه، لوحِ تقدیر از مسابقات استانی و… تا مسابقاتِ محله ندارم.

حتا من با توجه به شرایطم یکبار نشد نمره‌ی زبان انگلیسیم کامل باشه همیشه بین ۱۸-۱۹ بودم و هیچ‌موقع دقت نداشتم تو گذاشتن «s» سوم شخص… تنها درسی که با دید امید بهش نگاه می‌کردم هنر بود که البته بیشتر به ورزش می‌گذشت. هنر تنها درسی بود که بدون رفتن کلاس‌های «تنظیم زاویه دستِ نقاش» یا «رنگ‌آمیزی با مویِ دماغ» توش موفق بودم که اون هم هیچ‌موقع نشد تو یه رقابت دانش‌آموزی طرحی بفرستم که با رضایتِ خوبِ اطرافیان و متخصصان، مقام بیاره.

کلن هیچ‌گاه توی عمرم حتا واسه سرعت تو ماست خوری هم سابقه‌ی درخشانی کسب نکردم. اما حس می‌کنم بیشتر یه بازیکنِ خوبم که تو زمین بازی خوبی از خودش به نمایش می‌ذاره پاس‌های قشنگی می‌ده ضربه‌های قشنگی می‌زنه اما نهایتن می‌بازه. شاید هم هیچ‌گاه شانسی برای پیروزی نداشتم…

خواندن ادامه مطالب

این منم «فلان‌بن‌فلان»؛ سجده کنید

جدای از آن‌که هیچ‌وقت نفهمیدم چطوری و از کجا اِتیمولوژی (ریشه‌شناسی) کلمه‌ی «پارتی» درآمد! نه آن‌که بگم Party و بزم (!!) نه؛ بگویم فلانی در فلان‌جا پارتی دارد و البته دقیقن که الآن این جمله را می‌نویسم به دهخدا مراجعه کردم که ببینم «پارتی‌بازی» از کجایِ آسمان افتاده است فهمیدم از سمتِ غربی‌اش افتاده است و دهخدایِ ملیح نوشته:

پارتی‌بازی: «(حامص مرکب ) (از پارتی کلمه ٔ فرانسوی و بازی فارسی ) تعصب و دسته بندی پیش بردن قصدی را.»

حال بماند آن‌که پس از مطالعه‌ی این معنی ناخودآگاه و بدونِ اراده‌ی قبلی به دیوار نگاه کرده و پشه‌ای را دید زدم؛ اما باید بگویم «مستر دهخدا»! و توضیح بدهم که چطوری «مستر» و «دهخدا» را کنار هم آوردم و دو کلمه‌ی شرقی و غربی را بهم دوختم و خطبه را تمام کردم.

حال از دوندگی‌ها و سخته‌ناگویی‌های بالا بگذریم؛ این ترم بعد از سه ترم درسِ به‌غایت «لَجَنِ» ریاضی را پاس کردم. (سجده‌ی مستحب) البته نه مثل همه‌ی دانشجوها که همچون انسان‌های متمدن درسی را پاس می‌کنند بلکه با نیزه و دشنه‌ و دیگر آلاتِ شتم و ضرب! البته اینها را نه رویِ استاد و نه رویِ کسی دیگری بلکه رویِ خودم امتحان می‌کردم به‌دلیل نگرفتن ۰/۴ نمره از نمره‌ی قبولی!

در اون ساعات که مثل گربه‌هایی که در یک چهاردیواریِ بلند محاصره‌شان کنی به دیوار «پنجول» می‌اندازند و فقط سه خط موازی حاصل از جایِ پنجه‌هایشان (البته اگر مانیکور کنند) باقی می‌ماند من انقدر بیچاره بودم که همان سه خط موازی هم نداشتم!

در آن لحظاتِ ناشگون پدر به مثابه‌ی طلوعی از خورشید، تلالوی از آفتاب، نوری از ابدیت و از این قبیل تابش‌ها و انوارِ فلورسنتی از جنوب (با احتسابِ موقعیتِ اتاقم) بر من تابید. آنقدر نورِ زردش زننده بود که من عینکِ دودی گردی زده به او نگاه می‌کردم و شب چشم‌هایم وِز وِز می‌کرد. با استادِ منحوسِ تُماس حاصل نموده و اورا با تهدید به اینکه القاعده هنوز زنده است و اگر این نمره را به پسرم ندهی در شمالِ شرقی قطبِ جنوب پنگوئن‌ها را به انقلاب بر علیه‌ات دعوت می‌کنم استاد را مهار کرد و نگذاشت مرا بیاندازد.

این داستان گذشت و من هر روز با خودم فکر می‌کردم که اگر خیلی جاها «می‌تی‌کُمانی» نداشته باشی تا جلویِ سرکشی بعضی‌ها را با این وضع بگیری باید کمی سرعتت را زیاد کنی و جلوتر از همه بروی و خیلی شیک بوق بزنی…

 

ذیل‌نامه‌ی یِکُم: آیا هنوز ایمان نیاورده‌اید «مرگ بر نیوتون»؟
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: در این نوشته هیچ‌گاه از دکمه‌ی Backspace استفاده نشده و هر آنچه می‌بینید یوهو، بدونِ اصلاح و… نوشته شده است خواهشن اگه گیچ شدید با اقوام تماس گرفته و کمک بخاهید.

خواندن ادامه مطالب

رستگاریِ بهشتیِ موسیقیایی

گاهی اوقات که آخرِ شب به هیچ می‌رسید و از خستگی و روزمرگی و درد حال و حوصله نفس کشیدن و بالا پایین شدن قفسه‌سینتون رو هم ندارید این آهنگ می‌تونه شما رو به برزخی ببره که شاید نخاید ازش در بیایید. صدایِ سوز و ناله و شور سازها راهنمای تو به این برزخ هستند. اصلن فلسفه‌ی بوجود آمدن واژه‌یِ توصیفیِ «توصیف‌نشدنی» برای این آهنگ بوده. چهارده دقیقه شاید شما روی صندلی، روی تخت، پشت میز و یا هرکجا دیگه نباشید شاید چهاردقیقه با این آهنگ در راهِ بهشت‌تان باشید…

نام: میان بهشت و من (Between the Heavens and Me)
هنرمند: کیهانِ کلهر (Kayhan Kalhor)
آلبوم: تنها نخاهم ماند (I Will Not Stand Alone)
مدت زمان: ۱۴:۲۲
لینکِ دانلود آهنگ از «اینجا» (با حجمِ ۱۳٫۱ مگابایت) و گوش دادن آنلاین از طریق پخش‌کننده‌ی زیر:

[podcast]http://omletname.com/wp-content/uploads/01-Between-the-Heavens-and-Me.mp3[/podcast]

ذیل‌نامه یکُم: می‌توانید با کُپی کردن لینکِ دانلود در دانلودمَنِیجرِ خود آهنگ را دانلود کرده و رستگار شوید.

خواندن ادامه مطالب

موضوعِ تحقیق نباید خیلی کُلی باشد

مدتّی بود که به خیالِ خودم کمی «بازی‌بازی» فلسفی می‌کردم چند کتابِ داستانِ مصور خوانده بودم فکر می‌کردیم دیگه آره الآن خیلی بارمه و تمام گزاره‌های فلسفی رو می‌فهمم و به همه نگاهِ «عاقل اندر سفیه» می‌کردم و انضمام نگاه‌های «برو عمو»! تمام این تصوراتِ کارتونیک تا اونجایی ادامه داشت که من این ترم درسی با نامِ «روشِ تحقیق در شهرسازی» و منبعِ «روش‌های تحقیق در معماری» نوشته دو فرشته‌ی زمینی حضرتِ «دیوید وانگ» و بانو «لیندا گروت» و ترجمه‌ی ناب و بی‌نظیر و بی‌نهایت نارسانایِ «دکتر علیرضا عینی‌فر» بود و البته انتشاراتِ دانشگاهِ ملیحِ طهران.

 

روش تحقیق در معماری
روش تحقیق در معماری

ابتدائن این کتابِ چُنان که بود وانمی‌نمود که مطئنن پیروِ همان قانون معروف «دانشجویانِ شبِ امتحانی» ماهم گذاشتیمش تو ترشی برایِ‌همان موقع‌ها اما همان شب فهمیدیم عجب چیزِ «تُپُل و نافرمی»یست!

از همان موقع‌ها بود تقریبن که گِلِ معرّفِ حالِ دانشجویان عزیز یعنی «چه‌کنم، چه‌کنم» آماده‌ی بر سر نهادن شده بود. این کتاب در شبِ امتحان به مثابه باتلاقی بود که هرچی بیشتر می‌خوندید بیشتر در ژرفا و عمق آن فرو می‌رفتید.

کتاب مشحون بود از عباراتِ مسخره و چرت، حتا من هم که -همانطور که اولا گفتم دعوی فلسفه می‌کردم- شبِ امتحان در نهایتِ استیصال آماده‌ی آزمایش کردن انواعِ گِل‌ها با درصد‌های مختلفِ خاکِ رُس بر سر شدم.

بگذارید یک بند از این کتاب را تقدیم‌تان کنم تا شما نیز مستفیض گردید:

 

حتا اگر کلیت نظریه‌ها دارای ویژگی‌های مشترک باشند، دشوار و شاید غیرممکن است که یک حوزه‌ی مفهومی یکپارچه به حساب آیند. این مشکل بیانگرِ پیچیدگی وحدت ذهن انسان و توانایی دریافت و تبیین تجربه‌ی محیط از راه‌های مختلف و و در زمان واحد است.

انقدر متنِ این کتاب مزخرف و مسخره بود که آرزو می‌کردید «هگل» -که برتراندراسل او را سخت‌فهم‌ترین فیلسوفِ غرب می‌خواند در تاریخ فلسفهٔ غرب – برایتان لالایی دیالکتیکی بخواند و کانت قیافه‌ی گزنفون را کالبدشکافی اخلاقی کند اما روشِ‌تحقیق نخوانید. حال من نمی‌دانم که دانشجویان معماری/شهرسازی/مرمت و… چه گناهِ کبیره‌ای را مرتکب شدند که آوارِ روش‌تحقیق‌گونه‌ای این چُنین باید بر سرشان خراب شود. اصلن چه لزومی دارد که بفهمیم چجوری تحقیق می‌کنیم؟ خیلی ساده‌است دیگه «تحقیق می‌کنیم» حالا شما بیا سامانه‌ی تحقیق و سابقه‌ی موضوع و فلان و فلان را مطرح کن. /استغفرالله

جالب اینجاست من در حینِ خوندن نیز کتاب را مورد لطف قرار داده‌ام و یکی از ریزترین نکاتِ فنی کتاب را استخراج کرده‌ام.

ساده‌ترین جمله‌ی کتاب
ساده‌ترین جمله‌ی کتاب

 

ذیل‌نامه‌ی یکم:خوشبختانه و به حول و قوهالهی بنده این درس را با نمره‌ی ۱۵ (بدونِ احتسابِ نمره‌ی عملی!) پاس نموده و به تعداد فراوان رکوعِ شکر رفتم.

ذیل‌نامه‌ی دُیُم: کتاب این درس بعد از فهمیدن پاس شدن پاره پاره شده، شِرِدِر شده، آغشته به انواعِ تجزیه کنندگان و سپس توسط بنزین با اُکتانِ بالا سوزانده شد. #الکی!

خواندن ادامه مطالب

مغازه‌یِ صدماتِ دانشجویی

[من ناظر در مغازه‌ی کُپی، اسکن، پرینت، خدماتِ دانشجویی و البته «سرچِ مقاله»]

[بعد از آماده‌شدن پرینت صفحاتِ قبل]
-آقا طلق و شیرازه هم داری؟
-بله چه رنگی بدم؟
-سبز فسفری بده.
[بعد از گشتن در ویترین]
-سبزِ فسفری ندارم.
-یه رنگی بده دیگه.
-بیا اینم نارنجی.
-خوبه ولش کن. آقا تحقیقِ‌ اقتصادِ خُرد چی داری؟
-تا چی بخوای…
-یه چی بده دیگه فقط صفحه‌هاشو عوض کن چون واسه بچه‌هائم می‌خوام.
-چشم، الآن.
-همه تحقیقامون آخرش صندوق عقبِ استاده دیگه…

از مغازه خارج می‌شوم و در سرما می‌لرزم و فکر می‌کنم که ماشین را کجا پارک کرده‌ بودم…

خواندن ادامه مطالب

شلوارِ جین در کویرِ بی‌قراران

پیشتر گرافیست‌ها کارِ خاصی انجام نمی‌داند. بیشتر کلاژچسبانانی(!) بودند که در قالب فردی خارجی در هنرهای دیگه فعالیت می‌کنند یا مثلن کارِ اصلی‌شان فعالیت در قصابی بوده اما برحسبِ اتفاق نامه‌ای از ۲۰۰کیلومتر آن‌سوتر توسط باد در مغازه‌شان افتاده که فلان‌جا نیاز به یک گرافیست دارد بعد آنها هم خوشحال و خندان رفتند و گرافیست شدند. البته نظریاتی هستند که به این مطلب اذعان دارند که اصلن گرافیست‌ها به آن معنا گرافیست نبودند بلکه برحسبِ موتاسیونِ (جهشِ ژنی) فرگشت، جهشِ سریعی از کشیدن نقاشی‌هایی با دست -بله؛ همان که در مهدکودک‌ها انجام می‌دهند!- رو به گرافیست شدن آورده‌اند که بعضی در وسطِ‌ این موتاسیون‌شان کامل نبود و شاخ در آوردند و بعضی نیز تبدیل به تک سلولی شدند.

حال نمی‌خواهم به واکاویِ صریحِ موضوع بپردازم و بگویم که نظریاتِ دیگری هم هست که این دست از گرافیستان را حاصل سقوط شهابسنگ‌ِ هوبا می‌داند یا نه شهابسنگی بر ناحیه ۵۱ . همیشه این موضوع سر به مهر باقی خواهد ماند. اما مسئله‌ای که حالا مهم است این است که آثار این گرافیست‌ها ماقبلِ تاریخ و این قصابانِ اهلِ هنر در تاریخ جاودانه شده‌ است چرا که فکر می‌کنم یکی از آثار وزینِ هنرِ موسیقی ایران را به خود اختصاص داده‌اند.

آلبوم‌کاورِ بی‌قرار
آلبوم‌کاورِ بی‌قرار

در نگاهِ اول این آلبوم‌کاور من را شیفته و دیوانه‌ی خودش کرد به نحوی که با دو ضجه عقل از کف بدادم. استاد با آن قیافه‌ی نافذش و آن سِبیلِ مهیبش گویا جملگی ابهت بالا را در قبضه‌ی آستینِ خود دارد. آن شلوارِ جینِ گشاد، آن جیب‌های کم زاویه که دو شستِ استاد را در خود جا داده است، آن کمربندِ دیوانه‌ی مجنون و آن پیرهنِ گشادِ دسپرادویی که هوش از سرِ‌هر جنباننده‌ای می‌ستاند و نهایتن چسباندن استاد در بیابان تیرِ خلاص را به هر جنباننده‌ای می‌زند و همه‌ی مریدان را همراهِ عزرائیل راهی می‌کند.

حال از همه‌ی اینها بگذریم آن بیتِ «در هوایت بی‌قرارم روز و شب/سر ز کویت برندارم روز و شب» خاصه‌ی انس و جن را سیلی‌زن صورتِ خویش کرده است. (عبارتِ قبلی عبارتی بی معنی و مسخره بود که فی‌البداهه ساخته شده!)

 

ذیل‌نامه یکم: حال من از آن دستانِ پشمالویِ استاد و آن بالا زدنِ آستین یا اصلن زیرزدن پیرهن گذشتم. :دال
ذیل‌نامه دُیُم: من شخصن عاشقِ سینه‌چاکِ استاد ناظری‌ام.
ذیل‌نامه سِیُم: «کلاژچسبانان» عبارت یکی از رفیقانِ شفیق است…

خواندن ادامه مطالب

من تفلونم

بعضی‌ها که اطرافم هستند و از اطرافیانم هستند فکر می‌کنند به یادشان نیستم با جملاتی(بعضن خزعبلاتی) مثل «چی شد به فکر ما افتادی؟» این‌گونه جملات آزاردهنده برای چنین مغزی مثل من رویِ اعصابم راه می‌روند. این افراد گاهی اوقات شمارشون بالا می‌زنه چون فکر می‌کنند من اصلن هیچ یادی از آن‌ها ندارم و به‌کل آن‌ها را فراموش کرده‌ام.

تحمل این‌چنین تفکراتی از جانب شخصی که اصلن در این زمینه گناه‌کار محسوب نمی‌شه خیلی سخته، برای شیخی که هر روز به پیرمرد دیوانه‌ی سر کوچه که به همه طرف سرک می‌شه و به همه سلام(!) می‌کنه، صلام می‌کنه و فکر می‌کنه که این پیرمرد روزی چندبار می‌تواند موجب دلگرمی چند نفر و چقدر می‌تونه موجب وحشت(!) چند نفر شود؟ این افکار آزاردهنده است.

من به همه فکر می‌کنم به همه‌ی شخصیت‌ها فکر می‌کنم به علت وجودشون به اینکه چقدر خوب است این‌ها هستند و چقدر خوب بود که نبودند، به وزنشان، به تعدادِ مویِ دماغشان، به واکنششان به وضع‌های مختلف، به اینکه آیا به آفتاب حساسیت دارند و عطسه می‌زنند، به دست خط‌شان، به سر تکان دادنشان برای تایید، به دست دادنشان برای خداحافظی، به شوخی‌های مسخره‌شان، به حرف‌های جدی خنده‌دارشان، به موزیکِ خز گوش دادنشان، به نحوه‌ی گاز زدن بیسکوییتشان، به نحوه‌ی قلم دست‌گرفتنشان، به نوع راه رفتنشان، به فحش دادنشان، به «کول‌دیسک»(!) متصل‌کردنشان و گشتن به دنبال سرِ درستش، به نوع عربده زدن‌شان در صفِ نون یا دست فرمونشان و یه گونیِ برنج از این «به‌»‌های مسخره‌ای که همیشه مزه‌ی نیشکره گندیده و پفک نمکی می‌داده.

برای شیخی که شخصیتِ افراد را با اینکه «اونها وقتِ خودشون رو تو خونه چجوری می‌گذرونن» مقایسه می‌کنه و به تک‌تک شخصیت‌های موجود تو زندگیش فکر می‌کنه مطرح کردن این عبارت که «چی شد یادی از ما کردی…» خیلی مسخرست…

 

+ذیل‌نامه یکم: حس می‌کنم در مبحثِ بالا کمی تفلون (نچسب) بودم.

خواندن ادامه مطالب

«من» کجا پایان می‌یابد؟

می‌نویسم از کدویی که حال رویِ‌میز من در حالِ استغفار است از لبویی که در کنارش رو به سُجده دارد و از لایزالاتِ عرفانی‌اش می‌گوید از نیلِ رسیدن به معشوقِ آب‌پز شده‌اش. کیستند این چای‌های نپتونِ دیوسرشت که ملجأ هر کاوشِ فرامدرنیته به حساب می‌آیند و زادخواهِ هر اندیشه‌ی پساساختارگرا و این مفلسانِ بی‌درد؛ کاشی‌های دستشویی! نیستند این‌ها کسانی جز با دشنه‌ی رنگین به خونِ بزها.

آری؛ پُرم از صدایِ استامینوفنی که در تراسِ جنوبی رو به خورشید آفتاب می‌گیرد و می‌گوید:‌ «انسان محکوم به سرماخوردن است.» من آن مودیگیلیانی هستم که در راهِ ژان بارها زمین خوردم اما گفتم «زور من کمتر از آن است که موسی در تورات نوشته و عیسی در انجیل…»

بپاخیزید بی‌مایگان بارها از شما پرسیدم و بارها نیچه از شما پرسید که «من کجا پایان می‌یابد؟» پشتِ کوه‌ها؟ آنجا که پنجره رو به کویر باز می‌شود؟ من خود بارها هنرِفیگوراتیو را وارسی کردم اما تفنگ بهمراه نداشت؛ البت که نخِ دندان آن‌سوتر پدیدارشناسی گشتالت می‌خواند نمی‌خواستم سر به تنش باشد اما حال می‌بینم که سر به تنش است گرچه به او گفته بودم: «من یک انسان نیستم، دو گاوم

من می‌بینم مردی را که از پس دادنِ کتاب‌های کتاب‌خانه پروایی نداشت،‌ من نمی‌توانم تو را در بومِ‌ نقاشی بگنجانم چون بزرگی، فیل‌ها می‌فهمند حالِ من را؛ و من آن انسانی هستم که در هر زمانه می‌اندیشد که گذشته‌ها بهترین دوران بودند…

سپاس‌بگزار! دستاوردِ سترگِ انسانیّت امروزین این است که ما دیگر نباید همواره از جانورانِ وحشی، بربرها، خدایان و رؤیاهایِ خود بیم‌ناک باشیم. «نیچه-سپیده‌دمان»

خواندن ادامه مطالب

مُحَندِص

ریشش متغیر است. قدی نسبتن معمولی، با موهایی که پیشتر کم‌پشت‌تر بود و عامل خنده‌ما! اما حال پرپشت‌تر شده و چیزی نمی‌توان گفت (!) چشمانی نافذ و دستانی نسبتن گوشتی که من می‌دانم دارنده‌ی دست را دارایِ چه شخصیتی می‌کند شما لازم نیست بدانید. صدایی نسبتن نازک با تُنی که برای جذب کردن شما به موضوعی کافی‌ست.

معمولن من تصوری که از انسان‌های دورورم دارم این است که اگر جمجمه‌شان را بشکافیم چه چیزی بیرون می‌ریزد به غیر از گوشتِ نرمِ صورتی رنگ. مثلن برای یکی از هم‌کسوتان نجومی‌مان تصورم بر «سیاه‌چاله‌هایی بود که ما را می‌بلعد» اما فکر می‌کنم اگر مغزش را بشکافیم شبیه کیفِ هرماینی در هری‌پاتر همه‌چیز از آن بشود بیرون آورد، به جد «همه‌چیز!» مثلن فکر کنم می‌تواند با ذهنش در مقابل یک ترول بایستد، با اُرک‌ها درگیر شود و آرتمیس فاول یا الکس رایدر بنوشد.

خلاّق است، نه به معنایِ تعابیرِ مربیانِ کانونِ پرورشِ فکری؛ نه! جدن فکر می‌کنم ذهنش هر لحظه در حال خلق است با این ویژگی که فیزیک را زیر سوال برده و در کنارِ کمیتِ بالا کیفیتِ بعضی‌ها دیوانه‌کننده است و باید به صفتِ «دیوانه‌کننده» دقیق شد اما بنظرم اشکالی که دارد این است در کنارِ این کمیتِ بالا در حقِ بعضی از افکار اجحاف می‌شود یعنی اگر به قوانینِ فیزیک بازگردد بهتر است.

آشنایی ما از نوعِ آشنایی موجوداتِ فضایی با هم بودش، من با این مخِ پوکیده‌ی و ورم‌کرده‌ی متحجرم در فکر چه ایده‌های بودم که ملاقتش کردم. راستش زمان-مکانش غیر قابل فراموش شدنی‌ست رویِ تخت نشسته بودم و پیامکی دادم با این عنوان: «آیا حذفِ نقطه از زبانِ‌ فارسی می‌تواند یکی از ایده‌های مسابقات ایده‌پردازی تکنولوژی باشد…(!!)» فقط به این پیامک فکر کنید گاهی اوقات از این پیامک شرم می‌کنم که من واقعن متناقضم هتا از کودکی بوده‌ام…

در موردِ شخصیتش «اصلِ عدمِ قطعیت» بیانِ صادقی‌ست از آن‌چه بر او می‌گذرد. به نوعی هیچ‌گاه دوام ندارد خواص فیزیکی و روانی‌اش با چه دقتی معین معلوم گردد. فکر می‌کنم کمی در ایراد نظراتش عجول است و پیش از آن‌که عملی شود رو به دکمه‌ی «ویرایش» می‌آورد یه جورایی مثل ایده‌های اسپاسم‌گونه‌ای که گاهی اوقات می‌گیرد. مطمئنن این چیزی‌ست که برداشت می‌شود نه آن‌چه به‌وقوع می‌پیوندد.

در ورزش‌ها علاقه به کشتی دارد. ساعتی پیشش باشید شما را کُنده می‌کند اما مطمئنن من برایِ دلگرمیِ بازوانش مجالش بدهید! مدیریتش خوبِ نسبت به عالی است. حداقل این چیزی بود که من دیدم. در درآوردن ادای کسی ۷۵% موفق است. استایلِ افتاده و متواضعی دارد با Body Languageی خاشعانه که کمی بویِ فلفل یا تمبرهندی می‌دهد.

ایدئولوژی‌هایش را مکسرن برایم واکاوی کرده است و می‌دانم از چه دستی‌ست! از نوعِ خوبش؛ نگران نباشد او برایِ فتحِ جهان نمی‌جنگد.

پیش‌ترها مارا بیشتر تحویل می‌گرفت آن زمانی که موهایش کم‌پشت‌تر بود. هتا زمانی که در بلادِ غربت بودیم بیشتر از احوالاتش خبر داشتیم. پرپشتی موهایش نگذاشتند مغزش نفس بکشد. پیروِ همان تناقضاتِ ایدئومنتاژئوتراپیکی به‌نظرم بعد از مدتی ما شدیم «غریبه‌ترین صمیمی» یا «بدترین خوب» یا… چیزی که شاید خیلی دور است شاید خیلی نزدیک…

مُحَندِص
مُحَندِص
خواندن ادامه مطالب

رُخ‌نامه

چند وقتی که می‌خوام بشینم مثل یه «شلغم‌الدین» واقعی مضمحل‌نگاری سترگی بکنم و به دست‌مایه خودم بخندم؛ چه کنم که برای این ذهنِ سرزمینِ آلیسی مجالی نیست برای این نسق نوشته‌های مشتی که آبِ‌دُهان را از دُهان هر خواننده‌ای آویزان و هرچشمی را جذب می‌کند.

اما گفتم امشب چند خطی من باب دنیایی حرف بزنم به جد آرمانی و با توصیفاتی از این دست‌است که، در آن‌جا همه چند گونه زُبان بلد بوده و به اشتراک‌گذاری گفتاوردهای روشن‌فکران، دکتر شریعتی و حسینِ پناهی استادانی بالقوه هستند. در این سرزمین جملگی دُماغ‌ها سربالا، عکاسانی ماهر، فلاسفه‌ای حاذق، سخنورانی بی‌همتا، اندیشمندانی پُردِماغ، شوخ‌طبعانی چارلی‌چاپلین صفت، ضددُگماتیسمانی آریایی و مدل‌هایی مانکن هستند…

اما چیزی که وجودش کاملن در این فضا حس می‌شه وجود نوعی «پارادایمِ متخاصمِ باحال‌صفتی» است! حداقل جَوَش در ایران این‌گونه است که اگر خونی از بینی یکی از فلان‌ها درآمد بزرگترین جنایت تاریخ و کشتار ایوانِ چهارمِ روسیه تکرار شده است و اگر فلانی مرد، مرگِ موشِ دیوارِ همسایه بر آن ارجعیت دارد. به تعبیری در این دنیا هرچه که گرایشش رو به روشنفکرمآبی باشد، عالی است و هرچه که درون‌مایه‌های ناسیونالیستی و جولانِ کوروشی داشته باشد بقول متجددین ترکانده است.

بعنوان مثال اگر می‌خواهید یک ناسیونالیستِ مَشت در این دنیا باشید؛ فامیلِ خود را به عناوینی مانند ایرانی، آریایی، کوروش‌جون، هخامنش‌دوست، تخت‌جمشیدی، هگمتانه‌لو و… تغییر داده و دَم به دَم عکسِ کوروش بگذارید و انقدر به کوروش بگویید بخواب که بنده‌خدا بپرد یا یک ایده‌آلیستِ شاخ باشید و دُهان بندگانِ خدایی مثل دکتر شریعتی و حسین پناهی و… را مسواک کنید و ایشان را از بدنیا آمدنشان پشیمان کنید و یا همچون عاداتِ معهود ما برایِ پُرکردن فضاهایِ سایبریک‌مان جملاتِ صد من یه غازِ عاشقانه بذاریم و پایِ Twilight و Justin Bieber هر چه خز و خرمن است بیاریم وسط…!

حال آنکه توصیفِ مانورهای تصویری و ملاحظاتِ فتوشاپی، درجه‌ی «حسّ خطر» را در وجودمان شعله‌ور می‌سازد. بدین طریق که با دیدنِ بعضن تصاویری که با درنظرگرفتن ارجع بودن هدفِ متعالی این مکان گرفته می‌شوند حسّ مذکور را ملموس‌تر در جوهرِ خویشتن خواهی یافت. تصاویری که با فتوشاپِ نگون‌بخت هزاران بار در معرضِ فیلتر و براش و انواعِ آلاتِ آرایشیِ کامپیوتری (جدای از فیزیکی) قرار می‌گیره.

شما در این دنیا هرکه می‌خواهید می‌توانید باشید اما هر چه که در دنیایِ «رخ‌نامه» هستید بتوانِ ده رسیده‌ی شخصیتِ خودتان است…

رُخ‌نامه
رُخ‌نامه

ذیل‌نامه یکم: واژه‌ی «رُخ‌نامه» واژه‌ی بسی سخته و پیشنهادی از حضرتِ «علیرضا رفیعی»ست که حقن و تمامن حق این واژه را ادا کرده‌است.

خواندن ادامه مطالب