جوونی (مشدد به واو)

پدرم: نسل شما خیلی قراضه است.
من: یعنی چی؟
پدرم: پسرعموت ۲۱ سالشه دیسکِ کمرشو عمل کرده. خیلی شما ناز نازوئین! ما هم سن شما بودیم مسئولیت کل خانواده به دوشمون بود شما دست به دماغتون بزنن نافتون می‌افته عرضه هیچ کاری رو ندارین.
من: مگه ما از پشت کوه قاف اومدیم؟
پدرم: نه شما تو این دوره زمونه هیچ چیزتون سر جاش نیست.
من: شاه عباس اول که بالا سر ماست بابا، رئیس دانشگاهمون هم سن شماست.
پدرم: والیبال ایران برزیل رو برد، دمشون گرم.
من: آره دمشون گرم. راستی بابا روز جوان مبارک.

خواندن ادامه مطالب

بفرمایید از اون پرتغال تامسونگا بردارین

مهمانی رفتن در خانواده ما کاملن یک روندِ روتین است. یعنی نه مثل خانواده‌های دیگر ما نه اهل مهمانی‌های آنچنانی هستیم نه اهل اینکه آنقدر حال و حوصله هم را داشته باشیم که مهمانی‌مان خیلی «مهمانی» شود. مهمانی ما مهمانی‌است یعنی دور هم می‌نشینیم و از سیاست و جامعه می‌نالیم (جزء لاینفکِ تمام مهمانی‌های امروزی) بعد از اعضایِ خانواده خبر می‌گیریم از اینکه چرا پسر جوان شما را هیچ‌وقت نمی‌بینیم (مطمئنن او حال و حوصله مهمانی و عید دیدنی را ندارد) سپس «اوه گلدون‌هاتونم که چقد بزرگ شده» یکی از مکالماتِ دوست‌داشتنی‌ست. بعد می‌توانیم از رفته‌ها و داشته‌هایمان صحبت کنیم که من فلان جا بودم و اوووووفف (تعداد واو با کشیدگی کلمه رابطه مستقیم دارد) چی بود و…

موضوعات بالا اصلن اهمیتی ندارد، موضوعی که اهمیت دارد این است که من اصلن نمی‌توانم مهمانی برم و مهمان باشم. توی دلتان نگویید «یعنی چی خو؟» و «ب» را ادا کنید. یعنی اینکه وقتی در مهمانی از سیاست حرف می‌زنند نهایتش این است که ابروهایم را بالا ببرم و بگویم «واو» چه موضوعِ بدی و بعد بگویند امسال هم که وضعِ «آب» خراب است در جواب می‌گم: «چه جالب» چون من هیچ تمایلی برای به شرکت در بحث و اشتراک گذاشتن داشته‌های علمیم در مهمانی‌ها ندارم چون این عملیات یک بار با شکست مواجه شد.

یکبار عموم تلویحن خاست به من در رابطه با چیستی خطِ سفید در آسمان (در شب‌ها) توضیح بدهد. البته او از پیشینه‌ی مطالعاتِ اندکی من در ستاره‌شناسی اطلاع داشت و در نهایت پایان آن مهمانی در حالیکه من کارد میوه خوری را سمتِ عمویم نشانه رفته بودم و عمویم پوستِ پرتقال را با انگشتِ شست‌اش درونِ دماغِ من فرو می‌کرد، تمام شد.

بعد از آن من در مهمانی‌ها با پوستِ پرتقال‌هایم (هایم!) کانسپ‌های مورد نظرم را پیاده می‌کردم با خیارم سازه‌های بتنی می‌ساختم البته این کار ابتدائن از درست کردن شکل باگز و بانی شروع شد ولی آنقدر مهمانی رفتیم من ماکت‌ِ طرح‌هایم را با پوست پرتقال و خمشِ پوستِ خیار می‌ساختم.

من در مهمانی‌ها مدیریتِ آجیل، جداسازی پسماند، سنجش دمایِ مناسبِ سیالاتِ دم‌کرده از قبیل چای، کافه و …، متودولوژی شکستن تخمه بدونِ هدر رفتِ انرژی و ترک خوردن غشاء بیرونی، انواع‌های برش‌های مقطعی از میوه‌های مختلف، کَتِگورایز کردن میوه‌ها بر اساس فاکتور آب‌دار بودن خوش خوراک بودن و باپرستیژ بودن، شناختِ انواعِ میوه‌ی خوب، سنجشِ تقریبی آب‌داری مرکبات مخصوصن پرتقال، سنجش شُلی کیوی و برسی نسبتِ مستقیمش با گَسی و… آموختم.

در واقع اگر خیلی دقیق شوید می‌توانید در آینده‌ای نه چندان دور من را «پدر گِستینگِ (مهمانی‌رفتنِ) نوین» بنامید و مقالاتم را در آی‌اس‌آی و اسکوپوس با ضریب فَکتور بالا مطالعه کنید و ارجاعاتم را در متودولوژی مهمانی رفتن بخانید. هر چه باشد گاهی افراد در آنچه ازش متنفرند عالی هستند…

خواندن ادامه مطالب

سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

بخاطرِ یک فرغون خار

تک تک گام‌هایم را برداشتم، با احتیاط و با دقت! برایش زحمت کشیدم، خودم را به در و دیوار زدم، با چشم‌های قرمز طراحی‌هایش را کردم، دوندگی‌هایش را کردم؛ برای چی؟ برای یک سمینار قراضه که باید دو روزه اجرا می‌شد.

دو مسئولیت کوچک را به دو نفر واگذار کردم و آن‌ها هم گند زدند به تمامِ تلاش‌هایم، وقتی گند به اندازه کافی زده شد. از سالنِ آمفی‌تئاتر زدم بیرون ساعت پنج بود و هوا رطوبت داشت تنفسِ هوایِ آزاد سبکم کرد. رفتم پشتِ آمفی‌تئاتر رویِ زمین نشستم و کمی شقیقه‌هایم را ماساژ دادم و بی‌هیچ حسی به روبرویم نگاه می‌کنم؛ افقی صاف. پشتِ دانشکده هنر فضایِ بازی است که شاید بتوان گفت شروع بیابون‌ست.

کارگری یک فرغون خار را جمع کرده بود و داشت آتش می‌زد اصلن نمی‌دانستم کارش بخاطر چیست و چرا این‌کار را می‌کند. فقط می‌دیدم که دارد اینکار را انجام می‌دهد یک لحظه با خودم فکر کردم شاید بد نباشد گاهی بی‌دلیل خارهایی را آتش زد…

 

خواندن ادامه مطالب

بروکلی‌ها مقدَّس‌اند

جدایِ ازون که قدرتِ تخیلم در حد پنیرِ تبریزی شده و هر تخیلی‌سازی منتهی به «آیا عملی می‌تواند بشود؟» می‌شود نمی‌توانم بال تخیلم رو مثل سیمرغ باز کنم و الآن در حد یه مرغِ شهدخوار چک‌اُسلواکی هستم.

اما همه‌مان می‌دانیم که هیچ‌کدام‌مان قرار نیست باور کنیم که مثلن در افقِ نیویورک سیتی یک کلم بروکلی غول پیکر در حالِ خراب کردنِ شهر است. بازوهایِ بوی‌ناکش رو به دو سمت کش می‌دهد و آسمان‌خراش ها با بویِ متعفن‌اش شیشه‌هایش می‌شکنند. بعد فکر کنید شهروندانِ نیویورک کلم بروکلی غول پیکر رو جدی نمی‌گیرند و درحالی که دماغ‌هایشان را گرفته اند به حالتِ پیف پیف به زندگی خود ادامه می‌دهند و در آخر ارتش کلم بروکلی را شکار می‌کند و کلم بروکلی در افق سقوط می‌کند و تمامِ مردمِ نیویورک یه سوپِ بروکلی مهمان می‌شوند.

اصلن چرا باید همیشه گودزیلاها، مارهایِ افعی، دایناسورهایی چی‌چی‌اوس، اژدها های پشمک به سر و… به شهرها حمله کنند. فکر کنید شروع کاتاستروفیکِ این جریان با چمی‌دونم نیش زده شدنِ یک کلم‌بروکلی توسط گونه‌ای از گوزن‌های زردِ الجزایری‌ست که این گوزن در روزِ یازدهمِ آبان محزون‌ترین روزِ زندگی‌اش را تحمل کرده و از تحمل این حزن اینگونه سمی شده.

هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد اگر یک کلم بروکلی پرواز کند به شهر حمله کند، از زمین علم شود، بروکلی‌کوچولوهایِ مخرب تولید کند، یا در پوستِ انسان‌ها برود و همه‌شان را بروکلی کند یا نه اصلن هرکس بویِ بروکلی را بشنود تبدیل به زامبی‌بروکلیایی شود. آدم‌های امروزی فقط به هویج‌ها اهمیت می‌دهند. جدّم که بروکلی بود همیشه این موضوع را به من گوش زد می‌کرد. دنیایِ امروز ما بخاطرِ هویج‌ها به افتضاح کشیده‌شده است. یادتان باشد «بروکلی‌ها مقدس‌اند!»

 

ذیل‌نامه یکم: اگر مدتی اینجا بوده باشید فهمیده‌اید تمام تخیلاتِ من در افقِ شهر شکل می‌گیرند؛ بیخود نیست من یک شهرسازم…!

خواندن ادامه مطالب

آینده یعنی کشک!

آینده چیزی‌ست که من بهش کره‌ی بادام زمینی می‌مالم یا نه اصلن نوتلا! کی به کیست؟ آینده‌ی مارا موریانه‌ها خورده‌اند و آروغ‌اش را با «اَسب» تمام کرده‌اند. آینده‌ی من شاید در پشتِ یک میزِ دو در یکِ تعریف شده در نقطه‌ی کورِ یک اتاق کم نور در پشتِ تلّی از کاغذهای باطله‌ی کاهی باشد. آینده‌ی من شاید سگ دو زدن در یک شهرِ غریب و دیر خابیدن باشد. آینده‌ی من راحت نیست. مثل یک زره‌ خاردارِ دو طرفه است. من اگر حتا برای آرمانِ خم نشدن پاستاهای انقلابی بجنگم می‌دانم که باید سنگِ تمام بذارم. راستش سنگِ تمام گذاشتن برایِ کار از مشخصات منحوسِ من است اما خیلی درکش نکردند.

حتا مامانم که به من جارو زدن را واگذار می‌کند می‌داند کشیدنِ زیرِ میزِ سنگینِ وسطِ هال تنها دیوانگی‌ست که من انجام می‌دهم. اما خیلی ها هستند که مثل مادرم درک نکردند می‌توانند این نیرویِ من را به یوغ بکشند. نفهمیدند می‌توانند با دخیل کردن علایقم بازدهیِ من را در x ضرب کرده و به توانِ n برسانند.

آینده‌ی من و خیلی‌ها حالا در افقِ دیدی پرغبار و طوفانی محو شده، درست یادم می‌آید سه یا چهار سال پیش را، ایدئولوژی‌های آینده‌ام را مثل نون خریدن از سر کوچه و یا خریدن ماست و چیپش مرور می‌کردم. می‌گفتم فلان کار را می‌کنم بعدش فلان جا بعدش هم خلاص… اما الآن در فردایِ خودم مرددم، کاش باران ببارد…

خواندن ادامه مطالب

خابِ تابستانی

نمی‌دونید چقدر لعنت فرستادم به آن  ۲۳٫۵ درجه‌ی انحراف زمین که باعث پیدایش فصول شد. البته نمی‌دونم هم اگه نبود چه فصلی ثابت می‌شد بخاطر اینکه الآن سرم بشدت درد می‌کنه و هیچ تمایلی به درگیر کردن و قاطی کردن لوب آهیانه‌یِ جنگ‌طلب مغزم با لوبِ پسِ‌سری ندارم و البته همین که دارم این خطوط رو می‌نویسم دارم تداخل و حلیم‌خوردگی مغزم رو نشون می‌دم.

این زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه زمین بعد از نیوتون یکی از منقورترین شخصیت‌های زندگیمه! اگه یک روزی ایشون (زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه) با ریشِ چکمه‌ای بریتانیایی و یه جفت عینکِ وودی آلنیِ خز که امروز برویِ چشم هر خود شاخ پندارِ صدتومنی پیدار می‌شه جلوم ظاهر بشه مطمئنن بدون پرسش اورو خاهم شناخت و مکالمه‌مون رو با عبارتِ «لعنت بر سیستمِ لیمبیکِ دوزاری‌ات ای پس‌قطرت خیارشور صفت» شروع خاهم کرد.

تمامِ این نفرین‌ها و نیوتون بازی‌ها برای این موضوع است که من واقعن و قلبن از تابستون نفرت دارم! من تو زندگیم سعی کردم نسبت به خیلی از چیزهایی که حسِ خنثی داشتم بهشون عشق ایجاد کنم اما به هیچ وجه نمی‌تونم «نفرتِ تابستان» رو به یک مسئله‌ی خنثی تبدیل کنم (یا مثلن نیوتون، نه هیچ‌وقت حتا فکر این رو هم نکردم!). فکر می‌کنم تابستان همونقدر احمق و یک‌دنده و «صدا غورباقه‌ای» هستش که رئیس دانشگاهمون هست!

اما تمام دلگرمی این روزهام تنفسِ هوایِ خنک هنگام پایین کردن شیشه ماشین هستش و کم‌کم، شروع شدن وسواسم در له کردن برگ‌های اکالیپتوسِ خشک به نحوی که برگ‌ها وقتی از کنار افتاده‌ان با یک تایِ مناسب له شوند و یا وقتی راه می‌روم ناحیه‌ای مناسب از برگ‌های خشک رو پیدا کنم که ملودی مناسبی از صدایِ «خِرِچ خِرِچ» تولید کند.

من بعد از لغو تمامی فعالیت‌های زیستیم در تابستان و زندگی کردن به عنوان یک موجود با تعلیق فعالیت‌های متابولیکی با هندونه‌های آخر بهار دوپینگ می‌کنم و تابستون رو به سر می‌برم!

پاییز عالی‌ترین فصل زندگیِ منه! فصلی در کمالِ مُدِرِیشنیسم با تمایلاتِ زمستان‌طلبانه و انگیزه‌های بهاری! باور کنید همه چیزش عالیست، از بادهایِ خنکش تا خش‌خش‌هایش و یا بویِ جدای‌گونه‌اش در داستان‌های عاشقانه؛ همه‌ی پاییز را یک سمفونی امیدبخشانه بعد از یک تابستانِ نفرت انگیز تصور کنید…

خواندن ادامه مطالب

خوش به حالِ جلبک‌های گودالِ ماریانا

دقت کردید وقتی برای مدت‌هایِ مدیدی به اتاقی از گذشته‌هایتان بر می‌گردین چقدر خاطره‌انگیزه الآن هم دقیقن هم حس رو نسبت به برگشتن به «املت‌نامه» داشتم! داشتم با انگشتِ سبابه‌ام خاک‌هایی که رویِ «املت‌نامه» نشسته است رو برمی‌دارم و انگشتم خاکستری رنگ می‌شود…

حالا من به خوبی درک می‌کنم که چرا باباها وقتی می‌آن خونه حال و حوصله مطالعه و هیچ‌گونه تفریح سالم رو به نحوی ندارند و فقط جلوی تلویزیون می‌خوابند و لذت می‌برند. حالا من می‌فهمم چرا موهایشان کم کم خالی و خلوت می‌شود. حالا من به خوبی همه اینها را می‌فهمم.

حالِ الآن من حالِ عجیبی است! پرفایده بودن زندگی‌ام از جلبک های گودال ماریانا هم کمتر است و از لحاظ روند تکراری زندگی ام از انسان های تصادف کرده و به کما رفته و تو تخت خوابیده تو خونه که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند و هزینه های درمانش را هم یادآور می‌شوند تکراری ترم. گرفتاری زندگی‌ام از دستگاه‌های خودپردازِ نزدیک به واریزِ یارانه‌ها هم بیشتر است.

و جالب‌تر از همه اینها این موضوع است که من می‌دانم چقدر زندگی افتضاحی دارم اینطور تصور کنید که فردی در باتلاق در حال غرق شدن است اما رو به دوربین و بدونِ هیچ حس خاصی در صورتش نگاه می‌کند و نم نم پایین می‌رود و شاید هم با دستش بای‌بایِ ملیحی بکند و لبخندِ محوی هم بزند.

«چه اندیشه‌هایِ کوچکی هستند که می‌توانند کلِ یک زندگی را پر کنند.»
(لودویگ ویتگنشتاین؛ فرهنگ و ارزش ص ۱۰۱)

 

خواندن ادامه مطالب

آقایِ چایِ دارچینی

برایم دوستِ خوبی است، آقایِ «چایِ دارچینی» را عرض می‌کنم. از آن دوستانِ خوش مشرب روزگار و پایه‌ی یک! بهترین لحظاتم با او سپری می‌شود. تنهایی هایمان، هورت هورت کشیدن‌های مقدسِ در سکوت، شجریان نوشیدنمان، زل زدن زیر بارانمان و… موجودِ با معرفتی‌ست به موقع جوش می‌آید، به موقع عطرش فزاینده می‌شود و به موقع خنک می‌شود این‌را از سیبیل هرکول پوآرومآبانه‌اش می‌توان فهمید. حتا با آن چشمای چک و خُلش شما را خیلی بهتر از دیگران می‌بیند. وقتی نژادش به تایلند می‌رسد خانه را با عطرش ویران می‌کند. کچل است یا همان طاس! البته آقایِ چایِ دارچینی ما تاس نیست طاس است و همیشه وقتی موقع غروب در اتاق بی‌نورم می‌نیشنیم حرف از این می‌زند که طاس درست است نه تاس! نمی‌دانید چقدر ایدئولوژی‌های آلبالو گیلاسی دارد اما در کل ایدئولوژی‌هایش مزه‌ی سماق و تمبرهندی می‌دهند.

طاس‌اش از آن نوع طاس‌هایست که وسطش سرش شبیه گرندکانیون دره دارد، از همانهاست! وقتی آب رویِ کله‌اش می‌ریزد می‌گوید: «یکی از حسن‌های طاس بودن این است که کله‌ات هنگام شامپو زدن نیاز به چنگ زدن ندارد!» بعد از این جمله‌اش بلند بلند به جک بی‌مزه‌اش می‌خندد و در حالیکه سمتِ چپِ سیبیلش را با دستِ راستش پیچ می‌دهد با دستِ چپش به ساعتِ قدیمی پدربزرگ زنش نگاه می‌کند و قربون صدقه‌ی دخترِ تپلش می‌رود.

همیشه وجود یک موجود نامهم مسخره و درپیت شاید مهم‌ترین موجود جدی اصلی‌کاری زندگیتان شود، اگر فقط دوستانِ مهمت معرفت یک چایِ دارچینی را داشته باشند…

آقای چایِ دارچینی
آقای چایِ دارچینی

 

ذیل‌نامه یکم: این مطلب قبلن به صورت دیگری نوشته شده بود اما بخاطر مسائل کامپیوتری و اتفاقی پاک شد.

ذیل‌نامه دُیُم: نمی‌دونم چرا مطلب بالارو به شما گفتم اصلن…!!!

خواندن ادامه مطالب

از ته قلبم به شما «نفرت» می‌ورزم

این روزها، روزهای وازده‌ایست، من کاملن بی‌هویت شدم. نه آن شیخ دو سال پیشم نه شیخ یک سال پیشم و نه شیخی که باید باشم… لحظاتم طعم نامانوس چایِ به‌لیمو را می‌دهد در حالیکه من یک هویتِ دارچینی تمام‌عیارم و دوری از هویتم را از نوشیدنی‌ام فهمیدم. من چایِ به‌لیمو می‌خورم در حالیکه هیچ لذتی از آن نمی‌برم قهوه را تَرک کرده‌ام و اتاقم را جمع نمی‌کنم.

این هفته، چیزی فهمیدم که امروز وحی‌اش بر من کامل شد. من برای خودم شیمی را توی ماست می‌زنم و می‌خورم، گاهی اوقات متالوژی را با کچاپ و لیموی تازه می‌خورم اما این هفته فیزیک را سحری خوردم و با آن روزه گرفتم که هضمش بر من تمام شود. اصل مکملیت (Complementarity) در زندگی روزمره ما مثل پشه پرواز می‌کند در کنار همه چیز همه چیز دیگر هست که همه چیز با آن همه چیز کامل می‌شود و فهمیدم در بطن افرادِ کسانی که عاشقشان هستیم هم چیزهایی هست که از آن چیزشان متنفریم ولی دامنه‌ی کوچکی را پوشش می‌دهند اما گاهی اوقات شدت می‌یابند اما باعث می‌شوند متوجه شویم که عشق و نفرت در کنار هم مکملیت‌‌شان را تشکیل می‌دهد.

گاهی اوقات هست که خیلی بیشتر از گاهی اوقات دیگه شدت نفرت آن قسمت از وجودشان در وجودمان شدت می‌یابد (جمله‌ی قبل بسیار ساده‌تر می‌توانست بیان شود!) و این شدت شاید عقوبت‌های بعدی هم داشته باشد اما شاید به ما بفهماند که حس‌مان به آن چیز/فرد طبیعی است و در قانون‌های طبیعت می‌گنجد؛ پس اشتباه نمی‌کنیم اما باید کنترلش کنیم و هرچقدر شدت این عشق بیشتر باشد بازخورد نفرتش هم به خودمان و او بیشتر خواهد شد و وقتی نفرتش تمام وجودتان را می‌گیرد ناخودآگاه شما را نابود خواهد کرد چرا که نفرتش بویِ دوست داشتنتان را می‌دهد.

پس ای تمام کسانی که بشدت دوستتان دارم از ته قلبم از شما متنفرم…

خواندن ادامه مطالب

مدرس، روزت مبارک

یادم می آد اولین پایه‌ی تحصیلی زندگی من آمادگی بود، من و پسرعموم تنها پایه‌ای بود که باهم بودیم هرچند که شاید تحصیلی بودن این پایه زیر سوال بره. توی آمادگی من و پسرعموم مثل روشن‌فکرا گوشه حیاط می‌نشستیم و دویدن بچه‌های دیگه نگاه می کردیم در مورد فلسفه سارتر حرف می زدیم. اول دبستان من با یک کلاس چهل و دو نفری (!) و یک معلم بازنشسته ی ۵۰-۶۰ ساله شروع شد. از اولین پایه تا آخرین پایه تحصیلی من شاید با ۵۰ معلم مختلف روبرو شدم اما شاید ۲-۳ تایشان واقعن معلم بودند.

من هیچوقت معلم پنجم دبستانم رو فراموش نمی‌کنم که بخاطر اطلاعات عمومی زیادم بین هم سن و سالام بهم جایزه داد. دقیقن شنبه‌ی روزی بود که بم زلزله اومده بود. من «تاریخچه‌ی روزی» افتضاحی دارم اما این چیزها به سادگی از ذهنم نمی‌ره. بعد از معلم پنجم دبستانم تا مدت‌ها هیچ‌کس با مفام معلمی برام تکرار نشد. همه کسانی که بهم تدریس می‌کردن افرادی بودن در قید و بند دفتر و کتاب و نظم و انضباط نه معلم… تا سوم دبیرستان. دوم دبیرستان وقتی آخرین سال تحصیلیم رو در ایران می‌گذروندم معلم هندسه‌ام به من گفت که با این وضعی که هندسه می‌خونی می‌ترسم نتونی با هندسه سوم دووم بیاری. او این رو با جدیت و قطعیت تمام می‌گفت. اما من سوم شاید یکی از معدود انسان‌های املتی زندگیم رو در قالب یک معلم هندسه دیدم.

شاید معلم هندسه سوم دبیرستانم نقش قطب‌نمای انیشتن رو در پیدا کردن راهم برام ایفا می‌کرد. شاید خودش هیچوقت نفهمید که یکی از دانش‌آموزاش انقدر تحت تاثیر قرار گرفته. دلیل نوشتن این چیزا رو نمی‌دونم اما می‌دونم نوشتن این چیزا خیلی بهتر از گفتن متن‌هاییست که اولش با این عبارت آغاز می‌شه: «معلم عزیزم…»! من همه مدرسین (نه معلمین!) زندگیم رو معلم نمی‌دونم.

و حالا من اینجام، بعد از چندین سال تحصیل در مقاطع غیرعالیه دلم تنگ شده برای دو معلمی که نمی‌دونم الآن کجا هستند مخصوصن معلم هندسه‌ام. شما هم یاد کنید از کسانی که معلم زندگی‌تون بودن، کسانی که آنقدر قدرت داشتند که شما را تحت تاثیر خودشان قرار بدهند حتا با یک جایزه کوچک…

خواندن ادامه مطالب