آینده یعنی کشک!

آینده چیزی‌ست که من بهش کره‌ی بادام زمینی می‌مالم یا نه اصلن نوتلا! کی به کیست؟ آینده‌ی مارا موریانه‌ها خورده‌اند و آروغ‌اش را با «اَسب» تمام کرده‌اند. آینده‌ی من شاید در پشتِ یک میزِ دو در یکِ تعریف شده در نقطه‌ی کورِ یک اتاق کم نور در پشتِ تلّی از کاغذهای باطله‌ی کاهی باشد. آینده‌ی من شاید سگ دو زدن در یک شهرِ غریب و دیر خابیدن باشد. آینده‌ی من راحت نیست. مثل یک زره‌ خاردارِ دو طرفه است. من اگر حتا برای آرمانِ خم نشدن پاستاهای انقلابی بجنگم می‌دانم که باید سنگِ تمام بذارم. راستش سنگِ تمام گذاشتن برایِ کار از مشخصات منحوسِ من است اما خیلی درکش نکردند.

حتا مامانم که به من جارو زدن را واگذار می‌کند می‌داند کشیدنِ زیرِ میزِ سنگینِ وسطِ هال تنها دیوانگی‌ست که من انجام می‌دهم. اما خیلی ها هستند که مثل مادرم درک نکردند می‌توانند این نیرویِ من را به یوغ بکشند. نفهمیدند می‌توانند با دخیل کردن علایقم بازدهیِ من را در x ضرب کرده و به توانِ n برسانند.

آینده‌ی من و خیلی‌ها حالا در افقِ دیدی پرغبار و طوفانی محو شده، درست یادم می‌آید سه یا چهار سال پیش را، ایدئولوژی‌های آینده‌ام را مثل نون خریدن از سر کوچه و یا خریدن ماست و چیپش مرور می‌کردم. می‌گفتم فلان کار را می‌کنم بعدش فلان جا بعدش هم خلاص… اما الآن در فردایِ خودم مرددم، کاش باران ببارد…

خواندن ادامه مطالب

خابِ تابستانی

نمی‌دونید چقدر لعنت فرستادم به آن  ۲۳٫۵ درجه‌ی انحراف زمین که باعث پیدایش فصول شد. البته نمی‌دونم هم اگه نبود چه فصلی ثابت می‌شد بخاطر اینکه الآن سرم بشدت درد می‌کنه و هیچ تمایلی به درگیر کردن و قاطی کردن لوب آهیانه‌یِ جنگ‌طلب مغزم با لوبِ پسِ‌سری ندارم و البته همین که دارم این خطوط رو می‌نویسم دارم تداخل و حلیم‌خوردگی مغزم رو نشون می‌دم.

این زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه زمین بعد از نیوتون یکی از منقورترین شخصیت‌های زندگیمه! اگه یک روزی ایشون (زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه) با ریشِ چکمه‌ای بریتانیایی و یه جفت عینکِ وودی آلنیِ خز که امروز برویِ چشم هر خود شاخ پندارِ صدتومنی پیدار می‌شه جلوم ظاهر بشه مطمئنن بدون پرسش اورو خاهم شناخت و مکالمه‌مون رو با عبارتِ «لعنت بر سیستمِ لیمبیکِ دوزاری‌ات ای پس‌قطرت خیارشور صفت» شروع خاهم کرد.

تمامِ این نفرین‌ها و نیوتون بازی‌ها برای این موضوع است که من واقعن و قلبن از تابستون نفرت دارم! من تو زندگیم سعی کردم نسبت به خیلی از چیزهایی که حسِ خنثی داشتم بهشون عشق ایجاد کنم اما به هیچ وجه نمی‌تونم «نفرتِ تابستان» رو به یک مسئله‌ی خنثی تبدیل کنم (یا مثلن نیوتون، نه هیچ‌وقت حتا فکر این رو هم نکردم!). فکر می‌کنم تابستان همونقدر احمق و یک‌دنده و «صدا غورباقه‌ای» هستش که رئیس دانشگاهمون هست!

اما تمام دلگرمی این روزهام تنفسِ هوایِ خنک هنگام پایین کردن شیشه ماشین هستش و کم‌کم، شروع شدن وسواسم در له کردن برگ‌های اکالیپتوسِ خشک به نحوی که برگ‌ها وقتی از کنار افتاده‌ان با یک تایِ مناسب له شوند و یا وقتی راه می‌روم ناحیه‌ای مناسب از برگ‌های خشک رو پیدا کنم که ملودی مناسبی از صدایِ «خِرِچ خِرِچ» تولید کند.

من بعد از لغو تمامی فعالیت‌های زیستیم در تابستان و زندگی کردن به عنوان یک موجود با تعلیق فعالیت‌های متابولیکی با هندونه‌های آخر بهار دوپینگ می‌کنم و تابستون رو به سر می‌برم!

پاییز عالی‌ترین فصل زندگیِ منه! فصلی در کمالِ مُدِرِیشنیسم با تمایلاتِ زمستان‌طلبانه و انگیزه‌های بهاری! باور کنید همه چیزش عالیست، از بادهایِ خنکش تا خش‌خش‌هایش و یا بویِ جدای‌گونه‌اش در داستان‌های عاشقانه؛ همه‌ی پاییز را یک سمفونی امیدبخشانه بعد از یک تابستانِ نفرت انگیز تصور کنید…

خواندن ادامه مطالب

خوش به حالِ جلبک‌های گودالِ ماریانا

دقت کردید وقتی برای مدت‌هایِ مدیدی به اتاقی از گذشته‌هایتان بر می‌گردین چقدر خاطره‌انگیزه الآن هم دقیقن هم حس رو نسبت به برگشتن به «املت‌نامه» داشتم! داشتم با انگشتِ سبابه‌ام خاک‌هایی که رویِ «املت‌نامه» نشسته است رو برمی‌دارم و انگشتم خاکستری رنگ می‌شود…

حالا من به خوبی درک می‌کنم که چرا باباها وقتی می‌آن خونه حال و حوصله مطالعه و هیچ‌گونه تفریح سالم رو به نحوی ندارند و فقط جلوی تلویزیون می‌خوابند و لذت می‌برند. حالا من می‌فهمم چرا موهایشان کم کم خالی و خلوت می‌شود. حالا من به خوبی همه اینها را می‌فهمم.

حالِ الآن من حالِ عجیبی است! پرفایده بودن زندگی‌ام از جلبک های گودال ماریانا هم کمتر است و از لحاظ روند تکراری زندگی ام از انسان های تصادف کرده و به کما رفته و تو تخت خوابیده تو خونه که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند و هزینه های درمانش را هم یادآور می‌شوند تکراری ترم. گرفتاری زندگی‌ام از دستگاه‌های خودپردازِ نزدیک به واریزِ یارانه‌ها هم بیشتر است.

و جالب‌تر از همه اینها این موضوع است که من می‌دانم چقدر زندگی افتضاحی دارم اینطور تصور کنید که فردی در باتلاق در حال غرق شدن است اما رو به دوربین و بدونِ هیچ حس خاصی در صورتش نگاه می‌کند و نم نم پایین می‌رود و شاید هم با دستش بای‌بایِ ملیحی بکند و لبخندِ محوی هم بزند.

«چه اندیشه‌هایِ کوچکی هستند که می‌توانند کلِ یک زندگی را پر کنند.»
(لودویگ ویتگنشتاین؛ فرهنگ و ارزش ص ۱۰۱)

 

خواندن ادامه مطالب

آقایِ چایِ دارچینی

برایم دوستِ خوبی است، آقایِ «چایِ دارچینی» را عرض می‌کنم. از آن دوستانِ خوش مشرب روزگار و پایه‌ی یک! بهترین لحظاتم با او سپری می‌شود. تنهایی هایمان، هورت هورت کشیدن‌های مقدسِ در سکوت، شجریان نوشیدنمان، زل زدن زیر بارانمان و… موجودِ با معرفتی‌ست به موقع جوش می‌آید، به موقع عطرش فزاینده می‌شود و به موقع خنک می‌شود این‌را از سیبیل هرکول پوآرومآبانه‌اش می‌توان فهمید. حتا با آن چشمای چک و خُلش شما را خیلی بهتر از دیگران می‌بیند. وقتی نژادش به تایلند می‌رسد خانه را با عطرش ویران می‌کند. کچل است یا همان طاس! البته آقایِ چایِ دارچینی ما تاس نیست طاس است و همیشه وقتی موقع غروب در اتاق بی‌نورم می‌نیشنیم حرف از این می‌زند که طاس درست است نه تاس! نمی‌دانید چقدر ایدئولوژی‌های آلبالو گیلاسی دارد اما در کل ایدئولوژی‌هایش مزه‌ی سماق و تمبرهندی می‌دهند.

طاس‌اش از آن نوع طاس‌هایست که وسطش سرش شبیه گرندکانیون دره دارد، از همانهاست! وقتی آب رویِ کله‌اش می‌ریزد می‌گوید: «یکی از حسن‌های طاس بودن این است که کله‌ات هنگام شامپو زدن نیاز به چنگ زدن ندارد!» بعد از این جمله‌اش بلند بلند به جک بی‌مزه‌اش می‌خندد و در حالیکه سمتِ چپِ سیبیلش را با دستِ راستش پیچ می‌دهد با دستِ چپش به ساعتِ قدیمی پدربزرگ زنش نگاه می‌کند و قربون صدقه‌ی دخترِ تپلش می‌رود.

همیشه وجود یک موجود نامهم مسخره و درپیت شاید مهم‌ترین موجود جدی اصلی‌کاری زندگیتان شود، اگر فقط دوستانِ مهمت معرفت یک چایِ دارچینی را داشته باشند…

آقای چایِ دارچینی
آقای چایِ دارچینی

 

ذیل‌نامه یکم: این مطلب قبلن به صورت دیگری نوشته شده بود اما بخاطر مسائل کامپیوتری و اتفاقی پاک شد.

ذیل‌نامه دُیُم: نمی‌دونم چرا مطلب بالارو به شما گفتم اصلن…!!!

خواندن ادامه مطالب

از ته قلبم به شما «نفرت» می‌ورزم

این روزها، روزهای وازده‌ایست، من کاملن بی‌هویت شدم. نه آن شیخ دو سال پیشم نه شیخ یک سال پیشم و نه شیخی که باید باشم… لحظاتم طعم نامانوس چایِ به‌لیمو را می‌دهد در حالیکه من یک هویتِ دارچینی تمام‌عیارم و دوری از هویتم را از نوشیدنی‌ام فهمیدم. من چایِ به‌لیمو می‌خورم در حالیکه هیچ لذتی از آن نمی‌برم قهوه را تَرک کرده‌ام و اتاقم را جمع نمی‌کنم.

این هفته، چیزی فهمیدم که امروز وحی‌اش بر من کامل شد. من برای خودم شیمی را توی ماست می‌زنم و می‌خورم، گاهی اوقات متالوژی را با کچاپ و لیموی تازه می‌خورم اما این هفته فیزیک را سحری خوردم و با آن روزه گرفتم که هضمش بر من تمام شود. اصل مکملیت (Complementarity) در زندگی روزمره ما مثل پشه پرواز می‌کند در کنار همه چیز همه چیز دیگر هست که همه چیز با آن همه چیز کامل می‌شود و فهمیدم در بطن افرادِ کسانی که عاشقشان هستیم هم چیزهایی هست که از آن چیزشان متنفریم ولی دامنه‌ی کوچکی را پوشش می‌دهند اما گاهی اوقات شدت می‌یابند اما باعث می‌شوند متوجه شویم که عشق و نفرت در کنار هم مکملیت‌‌شان را تشکیل می‌دهد.

گاهی اوقات هست که خیلی بیشتر از گاهی اوقات دیگه شدت نفرت آن قسمت از وجودشان در وجودمان شدت می‌یابد (جمله‌ی قبل بسیار ساده‌تر می‌توانست بیان شود!) و این شدت شاید عقوبت‌های بعدی هم داشته باشد اما شاید به ما بفهماند که حس‌مان به آن چیز/فرد طبیعی است و در قانون‌های طبیعت می‌گنجد؛ پس اشتباه نمی‌کنیم اما باید کنترلش کنیم و هرچقدر شدت این عشق بیشتر باشد بازخورد نفرتش هم به خودمان و او بیشتر خواهد شد و وقتی نفرتش تمام وجودتان را می‌گیرد ناخودآگاه شما را نابود خواهد کرد چرا که نفرتش بویِ دوست داشتنتان را می‌دهد.

پس ای تمام کسانی که بشدت دوستتان دارم از ته قلبم از شما متنفرم…

خواندن ادامه مطالب

مدرس، روزت مبارک

یادم می آد اولین پایه‌ی تحصیلی زندگی من آمادگی بود، من و پسرعموم تنها پایه‌ای بود که باهم بودیم هرچند که شاید تحصیلی بودن این پایه زیر سوال بره. توی آمادگی من و پسرعموم مثل روشن‌فکرا گوشه حیاط می‌نشستیم و دویدن بچه‌های دیگه نگاه می کردیم در مورد فلسفه سارتر حرف می زدیم. اول دبستان من با یک کلاس چهل و دو نفری (!) و یک معلم بازنشسته ی ۵۰-۶۰ ساله شروع شد. از اولین پایه تا آخرین پایه تحصیلی من شاید با ۵۰ معلم مختلف روبرو شدم اما شاید ۲-۳ تایشان واقعن معلم بودند.

من هیچوقت معلم پنجم دبستانم رو فراموش نمی‌کنم که بخاطر اطلاعات عمومی زیادم بین هم سن و سالام بهم جایزه داد. دقیقن شنبه‌ی روزی بود که بم زلزله اومده بود. من «تاریخچه‌ی روزی» افتضاحی دارم اما این چیزها به سادگی از ذهنم نمی‌ره. بعد از معلم پنجم دبستانم تا مدت‌ها هیچ‌کس با مفام معلمی برام تکرار نشد. همه کسانی که بهم تدریس می‌کردن افرادی بودن در قید و بند دفتر و کتاب و نظم و انضباط نه معلم… تا سوم دبیرستان. دوم دبیرستان وقتی آخرین سال تحصیلیم رو در ایران می‌گذروندم معلم هندسه‌ام به من گفت که با این وضعی که هندسه می‌خونی می‌ترسم نتونی با هندسه سوم دووم بیاری. او این رو با جدیت و قطعیت تمام می‌گفت. اما من سوم شاید یکی از معدود انسان‌های املتی زندگیم رو در قالب یک معلم هندسه دیدم.

شاید معلم هندسه سوم دبیرستانم نقش قطب‌نمای انیشتن رو در پیدا کردن راهم برام ایفا می‌کرد. شاید خودش هیچوقت نفهمید که یکی از دانش‌آموزاش انقدر تحت تاثیر قرار گرفته. دلیل نوشتن این چیزا رو نمی‌دونم اما می‌دونم نوشتن این چیزا خیلی بهتر از گفتن متن‌هاییست که اولش با این عبارت آغاز می‌شه: «معلم عزیزم…»! من همه مدرسین (نه معلمین!) زندگیم رو معلم نمی‌دونم.

و حالا من اینجام، بعد از چندین سال تحصیل در مقاطع غیرعالیه دلم تنگ شده برای دو معلمی که نمی‌دونم الآن کجا هستند مخصوصن معلم هندسه‌ام. شما هم یاد کنید از کسانی که معلم زندگی‌تون بودن، کسانی که آنقدر قدرت داشتند که شما را تحت تاثیر خودشان قرار بدهند حتا با یک جایزه کوچک…

خواندن ادامه مطالب

زندگی‌ام بدون من!

از مویِ بلندی که هیچ‌وقت حالت نمی‌گیره، از اسپم‌هایی که به جونِ املت‌نامه افتاده‌اند، از استادی که دانشجویانش رو مجبور به فکر کردن مثل خودش می‌کنه، از دانشجویانی که هیچ‌گاه هماهنگ نشدند و نبودند، از دانشجویانی که همیشه نیاز به کشیدن داشتند، از پنج‌شنبه‌های بفنشِ پررنگم، از آدم‌هایی که نمی‌دانند چطور رد‌ کننداَت و هزار بهانه و دلیل می‌آورند، از آدم‌هایی که تنها می‌گذارند‌ات و به تنها ماندنت تاسف می‌خورند، از رئیسِ دانشگاهی که روحیات قصابانه دارد و دانشیار می‌شود، از تلاش‌های زیاد اما بیهوده‌ات برای راضی کردن استاد، از شب نخوابیدن‌ها، از ابرازِ احساسات برای دیوار کردنت، از جواب دادن به آن همه وفاداری‌ات، از همه آنهایی که تنها گذاشتنت و همه آنهایی که مثلن کنارت ماندند؛ خسته‌ام!

خیلی از مواقع نیاز به دریافتِ انرژی مثبت هست. همین چیزی که تو فیلم‌ها می‌گن همش. زندگی‌ام پر شده از «نمی‌تونی» و «تواناییش رو نداری» و «دیگه مثل گذشته نیستی!» من حالا اسپایدرمنی هستم که دیگه نمی‌تونه تار بزنه،بتمنی که دیگه بازنشست شده. دیگه یه آدمِ معمولیه که چشمه‌ای برای قُل زدن نداره.

تصور جالبی‌ست «زندگیتان بدونِ شما»؛ زندگی من بدون من شاید با یک اتاق کمتر در خانمان مختوم شود. یک عضو کمتر در خانواده، یک دانشجویِ کمتر در کلاس. مطمئنن چیزی عوض نمی‌شد شاید زندگی خیلی شادتر بود. پدر مادرم کمتر حرص می‌خوردند، یک آدم ولخرج از زندگی حذف می‌شد. اصلن نمی‌دونم چرا از همون اول باید قربانی می‌شدم، باید پرسید: «چرا من؟!!»

زمان‌های خیلی گذشته رو بیاد می‌آرم
خیلی قبل‌تر از اینکه به دنیا بیام
من با اونای دیگه که هنوز به دنیا نیومده بودن بازی می‌کردم
قبل از اینکه به دنیا بیایم همه چیو می‌دونیم
همه‌ی اتفاقایی که قراره بیوفته
وقتی نوبتت برسه
فرشته انگشتش رو می‌ذاره بالای لبت
هیس…
این باعت می‌شه علامتی روی لب بالاییت بیوفته
و این یعنی همه چیز رو فراموش کردی
اما فرشته یادش رفت اینکار رو با من بکنه

از فیلمِ «Mr.Nobody»

 

ذیل‌نامه یکم: به هیچ‌وجه حال و حوصله دست‌بندی، ویراستاری، ویرایش نوشته و… رو ندارم اگه نفهمیدید، گیج شدید عادیه چون خودم هم نمی‌فهمم!

خواندن ادامه مطالب

سوابقِ درخشانی که برقشان قطع شده

داشتم امروز فرم بررسی/عضویت یه موسسه‌ای رو پُر می‌کردم به یکی از بخش‌ها رسیدم نوشته بود «سوابقِ درخشان» خودتون رو بنویسید. هی داشتم فکر می‌کردم من چه سوابق درخشانی دارم؟ بعد از چند دقیقه نتیجه گرفتم که سابقه‌ی درخشانی در کارنامه‌ی زندگی من پیدا نمی‌شه و براشون یه چیزی تو این مایه‌ها نوشتم (دقیقش یادم نیست!):

«به دلیل پخش شدن استعداد‌ نصفه و نیمه در زمینه‌های بسیار تابحال موفق به کسبِ هیچ‌گونه سوابقِ درخشانی نشده‌ام.»

بعد از نوشتن این موضوع هر بار که این جمله رو می‌خوندم بیشتر به چیزی که می‌نوشتم اعتقاد می‌آوردم. بابام همیشه می‌گه: «همه‌چیزِ تو دوره‌ایه!» خیلی از مواقع سعی کردم با این ایده مخالفت کنم و بگم که نه من «املت نامه» رو الآن سه سال دارم و سر خودم رو با این حرف شیره بمالم اما خودم بخوبی می‌دونم که دارم فقط بخودم تلقین می‌کنم در صورتی که می‌دونم حقیقت همینطوره. من هیچ وقت به هیچ مقامی نرسیدم. از ابتداییش بگیر که پایه اول همه ۲۰ میشن تا تمام دوره‌های تحصیلی(که بعدها تو آخری‌ها اول بودم :دال)، موفقیت ورزشی نداشتم هر سال یه کلاس می‌رفتم و اون ورزش رو صرفن قشنگ بازی می‌کردم و باعث می‌شدم هرکی من رو می‌دید بگه جالب بود اما با جالب بودنش هیچ‌وقت توش موفق نبودم. من حتا یه مدال، جایزه، لوحِ تقدیر از مسابقات استانی و… تا مسابقاتِ محله ندارم.

حتا من با توجه به شرایطم یکبار نشد نمره‌ی زبان انگلیسیم کامل باشه همیشه بین ۱۸-۱۹ بودم و هیچ‌موقع دقت نداشتم تو گذاشتن «s» سوم شخص… تنها درسی که با دید امید بهش نگاه می‌کردم هنر بود که البته بیشتر به ورزش می‌گذشت. هنر تنها درسی بود که بدون رفتن کلاس‌های «تنظیم زاویه دستِ نقاش» یا «رنگ‌آمیزی با مویِ دماغ» توش موفق بودم که اون هم هیچ‌موقع نشد تو یه رقابت دانش‌آموزی طرحی بفرستم که با رضایتِ خوبِ اطرافیان و متخصصان، مقام بیاره.

کلن هیچ‌گاه توی عمرم حتا واسه سرعت تو ماست خوری هم سابقه‌ی درخشانی کسب نکردم. اما حس می‌کنم بیشتر یه بازیکنِ خوبم که تو زمین بازی خوبی از خودش به نمایش می‌ذاره پاس‌های قشنگی می‌ده ضربه‌های قشنگی می‌زنه اما نهایتن می‌بازه. شاید هم هیچ‌گاه شانسی برای پیروزی نداشتم…

خواندن ادامه مطالب

مغازه‌یِ صدماتِ دانشجویی

[من ناظر در مغازه‌ی کُپی، اسکن، پرینت، خدماتِ دانشجویی و البته «سرچِ مقاله»]

[بعد از آماده‌شدن پرینت صفحاتِ قبل]
-آقا طلق و شیرازه هم داری؟
-بله چه رنگی بدم؟
-سبز فسفری بده.
[بعد از گشتن در ویترین]
-سبزِ فسفری ندارم.
-یه رنگی بده دیگه.
-بیا اینم نارنجی.
-خوبه ولش کن. آقا تحقیقِ‌ اقتصادِ خُرد چی داری؟
-تا چی بخوای…
-یه چی بده دیگه فقط صفحه‌هاشو عوض کن چون واسه بچه‌هائم می‌خوام.
-چشم، الآن.
-همه تحقیقامون آخرش صندوق عقبِ استاده دیگه…

از مغازه خارج می‌شوم و در سرما می‌لرزم و فکر می‌کنم که ماشین را کجا پارک کرده‌ بودم…

خواندن ادامه مطالب

اصلِ پایستگیِ دل‌زدگی

تو زندگی آدم‌هایِ زیادی وارد زندگی‌ات می‌شوند. آدم‌هایی که از آسمان مثل بارشِ کوفته قلقلی می‌افتند یا از تویِ زمین سبز می‌شوند. خلاصه هرجور که فکرش را بکنید و نکنید. این آشنایی‌ها می‌توانند شروع یک دوستی خوب، یا یک نوع زدگی باشند. من با دوستی‌ها کاری ندارم اما دل‌زدگی‌ها…

جالب آنجاست که شما تمامی مدت از دیدِ یک دل‌زده به آن فرد نگاه می‌کنید و تمام آنچه می‌بینید «دل‌زدگی»یست. هر از آنچه که به او فکر می‌کنید به دل‌زدگی‌هایش که به دل‌تان زده است، است نه چیز دیگر! اما من مدتی پیش که با این افرادی که قبلن او را دل‌زده می‌یافتم حرف زدم فهمیدم که چه انسانِ جالبی‌ست! دنیای او نیز شاید نسبت به شما دنیای دوست داشتنی باشد اما یک تفکر اشتباه شاید همه چیز را خراب کند.

فکر کردن به این موضوع که او در کنار دشمنی و نفرت با شما، کلی کار و دغدغه و مشکل دارد چیزی‌ست که شاید او را یک انسان دل‌زده از دیگران مثلِ خود دانستید…

 

 

 

ذیل‌نامه یکم: دقت کردید چقدر متغییر با «دل» داریم؟ دل‌زده، دل‌بَر، دل‌بُر، دل‌بیار، دل‌خورده، دل‌جویده… کلن تمامی افعال با پسوند «دِل» نیز صدق می‌کنند.

خواندن ادامه مطالب

جنگ، جنگ است

خاتونِ من، مهناز خانم گلم سلام

بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی‌گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می‌شه کرد جنگ، جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد. نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جانِ تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه هایشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و…

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا. علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می‌خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن. علی گفت :«مهرزاد مریضه، پروانه دست تنهاست.» قول گرفت که سر بزنم گفت:«نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.» پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده. به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضیِ مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است. علی خندید و گفت: «حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه؟»

دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین‌هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه‌ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم. خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش که پیشکش پوتین‌هایم را هم دو سه روز یک‌بار هم وقت نمی‌کنم از پایم خارج کنم. علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده‌ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود. بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پای‌مان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند. اولش کلی بد و بی راه حواله‌شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی. نمی‌شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه. از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه‌های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرت‌ها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید.

بگذریم از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه‌های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی‌دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه‌های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم.

لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی‌دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده. سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد.

مواظب خودت باش
همسرت عباس – مهر ماه ۱۳۵۹

 

ذیل‌نامه یکم: نامه‌ای از عباس دوران به همسرش

ذیل‌نامه دُیُم: به مناسبت سالگرد فداکاری‌هایِ هشت ساله‌

ذیل‌نامه سِیُم: برگرفته از (+) به همراهِ قاشقی ویراستاری

خواندن ادامه مطالب