آقایِ چایِ دارچینی

برایم دوستِ خوبی است، آقایِ «چایِ دارچینی» را عرض می‌کنم. از آن دوستانِ خوش مشرب روزگار و پایه‌ی یک! بهترین لحظاتم با او سپری می‌شود. تنهایی هایمان، هورت هورت کشیدن‌های مقدسِ در سکوت، شجریان نوشیدنمان، زل زدن زیر بارانمان و… موجودِ با معرفتی‌ست به موقع جوش می‌آید، به موقع عطرش فزاینده می‌شود و به موقع خنک می‌شود این‌را از سیبیل هرکول پوآرومآبانه‌اش می‌توان فهمید. حتا با آن چشمای چک و خُلش شما را خیلی بهتر از دیگران می‌بیند. وقتی نژادش به تایلند می‌رسد خانه را با عطرش ویران می‌کند. کچل است یا همان طاس! البته آقایِ چایِ دارچینی ما تاس نیست طاس است و همیشه وقتی موقع غروب در اتاق بی‌نورم می‌نیشنیم حرف از این می‌زند که طاس درست است نه تاس! نمی‌دانید چقدر ایدئولوژی‌های آلبالو گیلاسی دارد اما در کل ایدئولوژی‌هایش مزه‌ی سماق و تمبرهندی می‌دهند.

طاس‌اش از آن نوع طاس‌هایست که وسطش سرش شبیه گرندکانیون دره دارد، از همانهاست! وقتی آب رویِ کله‌اش می‌ریزد می‌گوید: «یکی از حسن‌های طاس بودن این است که کله‌ات هنگام شامپو زدن نیاز به چنگ زدن ندارد!» بعد از این جمله‌اش بلند بلند به جک بی‌مزه‌اش می‌خندد و در حالیکه سمتِ چپِ سیبیلش را با دستِ راستش پیچ می‌دهد با دستِ چپش به ساعتِ قدیمی پدربزرگ زنش نگاه می‌کند و قربون صدقه‌ی دخترِ تپلش می‌رود.

همیشه وجود یک موجود نامهم مسخره و درپیت شاید مهم‌ترین موجود جدی اصلی‌کاری زندگیتان شود، اگر فقط دوستانِ مهمت معرفت یک چایِ دارچینی را داشته باشند…

آقای چایِ دارچینی
آقای چایِ دارچینی

 

ذیل‌نامه یکم: این مطلب قبلن به صورت دیگری نوشته شده بود اما بخاطر مسائل کامپیوتری و اتفاقی پاک شد.

ذیل‌نامه دُیُم: نمی‌دونم چرا مطلب بالارو به شما گفتم اصلن…!!!

خواندن ادامه مطالب

مدرس، روزت مبارک

یادم می آد اولین پایه‌ی تحصیلی زندگی من آمادگی بود، من و پسرعموم تنها پایه‌ای بود که باهم بودیم هرچند که شاید تحصیلی بودن این پایه زیر سوال بره. توی آمادگی من و پسرعموم مثل روشن‌فکرا گوشه حیاط می‌نشستیم و دویدن بچه‌های دیگه نگاه می کردیم در مورد فلسفه سارتر حرف می زدیم. اول دبستان من با یک کلاس چهل و دو نفری (!) و یک معلم بازنشسته ی ۵۰-۶۰ ساله شروع شد. از اولین پایه تا آخرین پایه تحصیلی من شاید با ۵۰ معلم مختلف روبرو شدم اما شاید ۲-۳ تایشان واقعن معلم بودند.

من هیچوقت معلم پنجم دبستانم رو فراموش نمی‌کنم که بخاطر اطلاعات عمومی زیادم بین هم سن و سالام بهم جایزه داد. دقیقن شنبه‌ی روزی بود که بم زلزله اومده بود. من «تاریخچه‌ی روزی» افتضاحی دارم اما این چیزها به سادگی از ذهنم نمی‌ره. بعد از معلم پنجم دبستانم تا مدت‌ها هیچ‌کس با مفام معلمی برام تکرار نشد. همه کسانی که بهم تدریس می‌کردن افرادی بودن در قید و بند دفتر و کتاب و نظم و انضباط نه معلم… تا سوم دبیرستان. دوم دبیرستان وقتی آخرین سال تحصیلیم رو در ایران می‌گذروندم معلم هندسه‌ام به من گفت که با این وضعی که هندسه می‌خونی می‌ترسم نتونی با هندسه سوم دووم بیاری. او این رو با جدیت و قطعیت تمام می‌گفت. اما من سوم شاید یکی از معدود انسان‌های املتی زندگیم رو در قالب یک معلم هندسه دیدم.

شاید معلم هندسه سوم دبیرستانم نقش قطب‌نمای انیشتن رو در پیدا کردن راهم برام ایفا می‌کرد. شاید خودش هیچوقت نفهمید که یکی از دانش‌آموزاش انقدر تحت تاثیر قرار گرفته. دلیل نوشتن این چیزا رو نمی‌دونم اما می‌دونم نوشتن این چیزا خیلی بهتر از گفتن متن‌هاییست که اولش با این عبارت آغاز می‌شه: «معلم عزیزم…»! من همه مدرسین (نه معلمین!) زندگیم رو معلم نمی‌دونم.

و حالا من اینجام، بعد از چندین سال تحصیل در مقاطع غیرعالیه دلم تنگ شده برای دو معلمی که نمی‌دونم الآن کجا هستند مخصوصن معلم هندسه‌ام. شما هم یاد کنید از کسانی که معلم زندگی‌تون بودن، کسانی که آنقدر قدرت داشتند که شما را تحت تاثیر خودشان قرار بدهند حتا با یک جایزه کوچک…

خواندن ادامه مطالب

لذت‌های خاصِ دنیایی

گاهی بعضی از لذت‌ها نه در حیطه‌ی حوری‌‌جات و اقسام آنها می‌گنجند و نه در حیطه‌ی سفرهای میلیاردی برای اقامت در فضا. گاهی وقت‌ها بعضی لذت‌ها رو فقط باید در شرایطِ وخیم تجربه کرد. بد بودن شرایط با حضور بعضی از افراد نه تنها بد تعریف نمی‌شه بلکه شاید رو به عالی میل کنه! بد بودن شاید بخاطر وجود فضا-زمان خاص به عالی منتهی بشه. اصلن ساده بودن خیلی از چیزها در این بین شاید تبدیل به خاص‌ترین‌ها بشه. شاید یه بارون ساده باعث تمام این تغییرات باشه.

امشب یکی از این لذت‌های خاص که مختص به دنیایِ فانی‌ام بود رو تجربه کردم. لذتی که خیلی مسخره و ابدی است. من مطمئنن هیچ‌وقت فراموش نخاهم کرد که در یک روزِ بارانی بهاری وقتی بویِ نمِ خاک باغچه‌ای که پدر تازه آن‌را کاشته بود از دماغت استقبال می‌کرد سه تا سیب‌زمینی پوست کندم و خلال کردم و توی هوای بارونی با روغن فراوون و نمک زیاد سرخ کردم و گرمایِ آتش بر نسیم بارون غلبه می‌کرد و گاهی رنگ می‌باخت، فراموش نخاهم کرد که من و خاهرم وقتی با دست‌های چرب‌مان سیب‌زمینی‌های پخته شده را بر می‌داشتیم بخار از رویِ سیب‌زمینی‌ها بلند می‌شد. من هیچ‌وقت فراموش نخاهم کرد که وقتی صدایِ بارون رویِ شیروونی آلومینیومی حیاط شنیده می‌شد استاد شجریان هم هم‌نوا با باروون می‌خوند:

«تا که عشقت مطربی آغاز کرد/گاه چنگم گاه تارم روز و شب…»

خواندن ادامه مطالب

زندگی‌ام بدون من!

از مویِ بلندی که هیچ‌وقت حالت نمی‌گیره، از اسپم‌هایی که به جونِ املت‌نامه افتاده‌اند، از استادی که دانشجویانش رو مجبور به فکر کردن مثل خودش می‌کنه، از دانشجویانی که هیچ‌گاه هماهنگ نشدند و نبودند، از دانشجویانی که همیشه نیاز به کشیدن داشتند، از پنج‌شنبه‌های بفنشِ پررنگم، از آدم‌هایی که نمی‌دانند چطور رد‌ کننداَت و هزار بهانه و دلیل می‌آورند، از آدم‌هایی که تنها می‌گذارند‌ات و به تنها ماندنت تاسف می‌خورند، از رئیسِ دانشگاهی که روحیات قصابانه دارد و دانشیار می‌شود، از تلاش‌های زیاد اما بیهوده‌ات برای راضی کردن استاد، از شب نخوابیدن‌ها، از ابرازِ احساسات برای دیوار کردنت، از جواب دادن به آن همه وفاداری‌ات، از همه آنهایی که تنها گذاشتنت و همه آنهایی که مثلن کنارت ماندند؛ خسته‌ام!

خیلی از مواقع نیاز به دریافتِ انرژی مثبت هست. همین چیزی که تو فیلم‌ها می‌گن همش. زندگی‌ام پر شده از «نمی‌تونی» و «تواناییش رو نداری» و «دیگه مثل گذشته نیستی!» من حالا اسپایدرمنی هستم که دیگه نمی‌تونه تار بزنه،بتمنی که دیگه بازنشست شده. دیگه یه آدمِ معمولیه که چشمه‌ای برای قُل زدن نداره.

تصور جالبی‌ست «زندگیتان بدونِ شما»؛ زندگی من بدون من شاید با یک اتاق کمتر در خانمان مختوم شود. یک عضو کمتر در خانواده، یک دانشجویِ کمتر در کلاس. مطمئنن چیزی عوض نمی‌شد شاید زندگی خیلی شادتر بود. پدر مادرم کمتر حرص می‌خوردند، یک آدم ولخرج از زندگی حذف می‌شد. اصلن نمی‌دونم چرا از همون اول باید قربانی می‌شدم، باید پرسید: «چرا من؟!!»

زمان‌های خیلی گذشته رو بیاد می‌آرم
خیلی قبل‌تر از اینکه به دنیا بیام
من با اونای دیگه که هنوز به دنیا نیومده بودن بازی می‌کردم
قبل از اینکه به دنیا بیایم همه چیو می‌دونیم
همه‌ی اتفاقایی که قراره بیوفته
وقتی نوبتت برسه
فرشته انگشتش رو می‌ذاره بالای لبت
هیس…
این باعت می‌شه علامتی روی لب بالاییت بیوفته
و این یعنی همه چیز رو فراموش کردی
اما فرشته یادش رفت اینکار رو با من بکنه

از فیلمِ «Mr.Nobody»

 

ذیل‌نامه یکم: به هیچ‌وجه حال و حوصله دست‌بندی، ویراستاری، ویرایش نوشته و… رو ندارم اگه نفهمیدید، گیج شدید عادیه چون خودم هم نمی‌فهمم!

خواندن ادامه مطالب

این منم «فلان‌بن‌فلان»؛ سجده کنید

جدای از آن‌که هیچ‌وقت نفهمیدم چطوری و از کجا اِتیمولوژی (ریشه‌شناسی) کلمه‌ی «پارتی» درآمد! نه آن‌که بگم Party و بزم (!!) نه؛ بگویم فلانی در فلان‌جا پارتی دارد و البته دقیقن که الآن این جمله را می‌نویسم به دهخدا مراجعه کردم که ببینم «پارتی‌بازی» از کجایِ آسمان افتاده است فهمیدم از سمتِ غربی‌اش افتاده است و دهخدایِ ملیح نوشته:

پارتی‌بازی: «(حامص مرکب ) (از پارتی کلمه ٔ فرانسوی و بازی فارسی ) تعصب و دسته بندی پیش بردن قصدی را.»

حال بماند آن‌که پس از مطالعه‌ی این معنی ناخودآگاه و بدونِ اراده‌ی قبلی به دیوار نگاه کرده و پشه‌ای را دید زدم؛ اما باید بگویم «مستر دهخدا»! و توضیح بدهم که چطوری «مستر» و «دهخدا» را کنار هم آوردم و دو کلمه‌ی شرقی و غربی را بهم دوختم و خطبه را تمام کردم.

حال از دوندگی‌ها و سخته‌ناگویی‌های بالا بگذریم؛ این ترم بعد از سه ترم درسِ به‌غایت «لَجَنِ» ریاضی را پاس کردم. (سجده‌ی مستحب) البته نه مثل همه‌ی دانشجوها که همچون انسان‌های متمدن درسی را پاس می‌کنند بلکه با نیزه و دشنه‌ و دیگر آلاتِ شتم و ضرب! البته اینها را نه رویِ استاد و نه رویِ کسی دیگری بلکه رویِ خودم امتحان می‌کردم به‌دلیل نگرفتن ۰/۴ نمره از نمره‌ی قبولی!

در اون ساعات که مثل گربه‌هایی که در یک چهاردیواریِ بلند محاصره‌شان کنی به دیوار «پنجول» می‌اندازند و فقط سه خط موازی حاصل از جایِ پنجه‌هایشان (البته اگر مانیکور کنند) باقی می‌ماند من انقدر بیچاره بودم که همان سه خط موازی هم نداشتم!

در آن لحظاتِ ناشگون پدر به مثابه‌ی طلوعی از خورشید، تلالوی از آفتاب، نوری از ابدیت و از این قبیل تابش‌ها و انوارِ فلورسنتی از جنوب (با احتسابِ موقعیتِ اتاقم) بر من تابید. آنقدر نورِ زردش زننده بود که من عینکِ دودی گردی زده به او نگاه می‌کردم و شب چشم‌هایم وِز وِز می‌کرد. با استادِ منحوسِ تُماس حاصل نموده و اورا با تهدید به اینکه القاعده هنوز زنده است و اگر این نمره را به پسرم ندهی در شمالِ شرقی قطبِ جنوب پنگوئن‌ها را به انقلاب بر علیه‌ات دعوت می‌کنم استاد را مهار کرد و نگذاشت مرا بیاندازد.

این داستان گذشت و من هر روز با خودم فکر می‌کردم که اگر خیلی جاها «می‌تی‌کُمانی» نداشته باشی تا جلویِ سرکشی بعضی‌ها را با این وضع بگیری باید کمی سرعتت را زیاد کنی و جلوتر از همه بروی و خیلی شیک بوق بزنی…

 

ذیل‌نامه‌ی یِکُم: آیا هنوز ایمان نیاورده‌اید «مرگ بر نیوتون»؟
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: در این نوشته هیچ‌گاه از دکمه‌ی Backspace استفاده نشده و هر آنچه می‌بینید یوهو، بدونِ اصلاح و… نوشته شده است خواهشن اگه گیچ شدید با اقوام تماس گرفته و کمک بخاهید.

خواندن ادامه مطالب

من تفلونم

بعضی‌ها که اطرافم هستند و از اطرافیانم هستند فکر می‌کنند به یادشان نیستم با جملاتی(بعضن خزعبلاتی) مثل «چی شد به فکر ما افتادی؟» این‌گونه جملات آزاردهنده برای چنین مغزی مثل من رویِ اعصابم راه می‌روند. این افراد گاهی اوقات شمارشون بالا می‌زنه چون فکر می‌کنند من اصلن هیچ یادی از آن‌ها ندارم و به‌کل آن‌ها را فراموش کرده‌ام.

تحمل این‌چنین تفکراتی از جانب شخصی که اصلن در این زمینه گناه‌کار محسوب نمی‌شه خیلی سخته، برای شیخی که هر روز به پیرمرد دیوانه‌ی سر کوچه که به همه طرف سرک می‌شه و به همه سلام(!) می‌کنه، صلام می‌کنه و فکر می‌کنه که این پیرمرد روزی چندبار می‌تواند موجب دلگرمی چند نفر و چقدر می‌تونه موجب وحشت(!) چند نفر شود؟ این افکار آزاردهنده است.

من به همه فکر می‌کنم به همه‌ی شخصیت‌ها فکر می‌کنم به علت وجودشون به اینکه چقدر خوب است این‌ها هستند و چقدر خوب بود که نبودند، به وزنشان، به تعدادِ مویِ دماغشان، به واکنششان به وضع‌های مختلف، به اینکه آیا به آفتاب حساسیت دارند و عطسه می‌زنند، به دست خط‌شان، به سر تکان دادنشان برای تایید، به دست دادنشان برای خداحافظی، به شوخی‌های مسخره‌شان، به حرف‌های جدی خنده‌دارشان، به موزیکِ خز گوش دادنشان، به نحوه‌ی گاز زدن بیسکوییتشان، به نحوه‌ی قلم دست‌گرفتنشان، به نوع راه رفتنشان، به فحش دادنشان، به «کول‌دیسک»(!) متصل‌کردنشان و گشتن به دنبال سرِ درستش، به نوع عربده زدن‌شان در صفِ نون یا دست فرمونشان و یه گونیِ برنج از این «به‌»‌های مسخره‌ای که همیشه مزه‌ی نیشکره گندیده و پفک نمکی می‌داده.

برای شیخی که شخصیتِ افراد را با اینکه «اونها وقتِ خودشون رو تو خونه چجوری می‌گذرونن» مقایسه می‌کنه و به تک‌تک شخصیت‌های موجود تو زندگیش فکر می‌کنه مطرح کردن این عبارت که «چی شد یادی از ما کردی…» خیلی مسخرست…

 

+ذیل‌نامه یکم: حس می‌کنم در مبحثِ بالا کمی تفلون (نچسب) بودم.

خواندن ادامه مطالب

مُحَندِص

ریشش متغیر است. قدی نسبتن معمولی، با موهایی که پیشتر کم‌پشت‌تر بود و عامل خنده‌ما! اما حال پرپشت‌تر شده و چیزی نمی‌توان گفت (!) چشمانی نافذ و دستانی نسبتن گوشتی که من می‌دانم دارنده‌ی دست را دارایِ چه شخصیتی می‌کند شما لازم نیست بدانید. صدایی نسبتن نازک با تُنی که برای جذب کردن شما به موضوعی کافی‌ست.

معمولن من تصوری که از انسان‌های دورورم دارم این است که اگر جمجمه‌شان را بشکافیم چه چیزی بیرون می‌ریزد به غیر از گوشتِ نرمِ صورتی رنگ. مثلن برای یکی از هم‌کسوتان نجومی‌مان تصورم بر «سیاه‌چاله‌هایی بود که ما را می‌بلعد» اما فکر می‌کنم اگر مغزش را بشکافیم شبیه کیفِ هرماینی در هری‌پاتر همه‌چیز از آن بشود بیرون آورد، به جد «همه‌چیز!» مثلن فکر کنم می‌تواند با ذهنش در مقابل یک ترول بایستد، با اُرک‌ها درگیر شود و آرتمیس فاول یا الکس رایدر بنوشد.

خلاّق است، نه به معنایِ تعابیرِ مربیانِ کانونِ پرورشِ فکری؛ نه! جدن فکر می‌کنم ذهنش هر لحظه در حال خلق است با این ویژگی که فیزیک را زیر سوال برده و در کنارِ کمیتِ بالا کیفیتِ بعضی‌ها دیوانه‌کننده است و باید به صفتِ «دیوانه‌کننده» دقیق شد اما بنظرم اشکالی که دارد این است در کنارِ این کمیتِ بالا در حقِ بعضی از افکار اجحاف می‌شود یعنی اگر به قوانینِ فیزیک بازگردد بهتر است.

آشنایی ما از نوعِ آشنایی موجوداتِ فضایی با هم بودش، من با این مخِ پوکیده‌ی و ورم‌کرده‌ی متحجرم در فکر چه ایده‌های بودم که ملاقتش کردم. راستش زمان-مکانش غیر قابل فراموش شدنی‌ست رویِ تخت نشسته بودم و پیامکی دادم با این عنوان: «آیا حذفِ نقطه از زبانِ‌ فارسی می‌تواند یکی از ایده‌های مسابقات ایده‌پردازی تکنولوژی باشد…(!!)» فقط به این پیامک فکر کنید گاهی اوقات از این پیامک شرم می‌کنم که من واقعن متناقضم هتا از کودکی بوده‌ام…

در موردِ شخصیتش «اصلِ عدمِ قطعیت» بیانِ صادقی‌ست از آن‌چه بر او می‌گذرد. به نوعی هیچ‌گاه دوام ندارد خواص فیزیکی و روانی‌اش با چه دقتی معین معلوم گردد. فکر می‌کنم کمی در ایراد نظراتش عجول است و پیش از آن‌که عملی شود رو به دکمه‌ی «ویرایش» می‌آورد یه جورایی مثل ایده‌های اسپاسم‌گونه‌ای که گاهی اوقات می‌گیرد. مطمئنن این چیزی‌ست که برداشت می‌شود نه آن‌چه به‌وقوع می‌پیوندد.

در ورزش‌ها علاقه به کشتی دارد. ساعتی پیشش باشید شما را کُنده می‌کند اما مطمئنن من برایِ دلگرمیِ بازوانش مجالش بدهید! مدیریتش خوبِ نسبت به عالی است. حداقل این چیزی بود که من دیدم. در درآوردن ادای کسی ۷۵% موفق است. استایلِ افتاده و متواضعی دارد با Body Languageی خاشعانه که کمی بویِ فلفل یا تمبرهندی می‌دهد.

ایدئولوژی‌هایش را مکسرن برایم واکاوی کرده است و می‌دانم از چه دستی‌ست! از نوعِ خوبش؛ نگران نباشد او برایِ فتحِ جهان نمی‌جنگد.

پیش‌ترها مارا بیشتر تحویل می‌گرفت آن زمانی که موهایش کم‌پشت‌تر بود. هتا زمانی که در بلادِ غربت بودیم بیشتر از احوالاتش خبر داشتیم. پرپشتی موهایش نگذاشتند مغزش نفس بکشد. پیروِ همان تناقضاتِ ایدئومنتاژئوتراپیکی به‌نظرم بعد از مدتی ما شدیم «غریبه‌ترین صمیمی» یا «بدترین خوب» یا… چیزی که شاید خیلی دور است شاید خیلی نزدیک…

مُحَندِص
مُحَندِص
خواندن ادامه مطالب