شلوارِ جین در کویرِ بی‌قراران

پیشتر گرافیست‌ها کارِ خاصی انجام نمی‌داند. بیشتر کلاژچسبانانی(!) بودند که در قالب فردی خارجی در هنرهای دیگه فعالیت می‌کنند یا مثلن کارِ اصلی‌شان فعالیت در قصابی بوده اما برحسبِ اتفاق نامه‌ای از ۲۰۰کیلومتر آن‌سوتر توسط باد در مغازه‌شان افتاده که فلان‌جا نیاز به یک گرافیست دارد بعد آنها هم خوشحال و خندان رفتند و گرافیست شدند. البته نظریاتی هستند که به این مطلب اذعان دارند که اصلن گرافیست‌ها به آن معنا گرافیست نبودند بلکه برحسبِ موتاسیونِ (جهشِ ژنی) فرگشت، جهشِ سریعی از کشیدن نقاشی‌هایی با دست -بله؛ همان که در مهدکودک‌ها انجام می‌دهند!- رو به گرافیست شدن آورده‌اند که بعضی در وسطِ‌ این موتاسیون‌شان کامل نبود و شاخ در آوردند و بعضی نیز تبدیل به تک سلولی شدند.

حال نمی‌خواهم به واکاویِ صریحِ موضوع بپردازم و بگویم که نظریاتِ دیگری هم هست که این دست از گرافیستان را حاصل سقوط شهابسنگ‌ِ هوبا می‌داند یا نه شهابسنگی بر ناحیه ۵۱ . همیشه این موضوع سر به مهر باقی خواهد ماند. اما مسئله‌ای که حالا مهم است این است که آثار این گرافیست‌ها ماقبلِ تاریخ و این قصابانِ اهلِ هنر در تاریخ جاودانه شده‌ است چرا که فکر می‌کنم یکی از آثار وزینِ هنرِ موسیقی ایران را به خود اختصاص داده‌اند.

آلبوم‌کاورِ بی‌قرار
آلبوم‌کاورِ بی‌قرار

در نگاهِ اول این آلبوم‌کاور من را شیفته و دیوانه‌ی خودش کرد به نحوی که با دو ضجه عقل از کف بدادم. استاد با آن قیافه‌ی نافذش و آن سِبیلِ مهیبش گویا جملگی ابهت بالا را در قبضه‌ی آستینِ خود دارد. آن شلوارِ جینِ گشاد، آن جیب‌های کم زاویه که دو شستِ استاد را در خود جا داده است، آن کمربندِ دیوانه‌ی مجنون و آن پیرهنِ گشادِ دسپرادویی که هوش از سرِ‌هر جنباننده‌ای می‌ستاند و نهایتن چسباندن استاد در بیابان تیرِ خلاص را به هر جنباننده‌ای می‌زند و همه‌ی مریدان را همراهِ عزرائیل راهی می‌کند.

حال از همه‌ی اینها بگذریم آن بیتِ «در هوایت بی‌قرارم روز و شب/سر ز کویت برندارم روز و شب» خاصه‌ی انس و جن را سیلی‌زن صورتِ خویش کرده است. (عبارتِ قبلی عبارتی بی معنی و مسخره بود که فی‌البداهه ساخته شده!)

 

ذیل‌نامه یکم: حال من از آن دستانِ پشمالویِ استاد و آن بالا زدنِ آستین یا اصلن زیرزدن پیرهن گذشتم. :دال
ذیل‌نامه دُیُم: من شخصن عاشقِ سینه‌چاکِ استاد ناظری‌ام.
ذیل‌نامه سِیُم: «کلاژچسبانان» عبارت یکی از رفیقانِ شفیق است…

خواندن ادامه مطالب

رُخ‌نامه

چند وقتی که می‌خوام بشینم مثل یه «شلغم‌الدین» واقعی مضمحل‌نگاری سترگی بکنم و به دست‌مایه خودم بخندم؛ چه کنم که برای این ذهنِ سرزمینِ آلیسی مجالی نیست برای این نسق نوشته‌های مشتی که آبِ‌دُهان را از دُهان هر خواننده‌ای آویزان و هرچشمی را جذب می‌کند.

اما گفتم امشب چند خطی من باب دنیایی حرف بزنم به جد آرمانی و با توصیفاتی از این دست‌است که، در آن‌جا همه چند گونه زُبان بلد بوده و به اشتراک‌گذاری گفتاوردهای روشن‌فکران، دکتر شریعتی و حسینِ پناهی استادانی بالقوه هستند. در این سرزمین جملگی دُماغ‌ها سربالا، عکاسانی ماهر، فلاسفه‌ای حاذق، سخنورانی بی‌همتا، اندیشمندانی پُردِماغ، شوخ‌طبعانی چارلی‌چاپلین صفت، ضددُگماتیسمانی آریایی و مدل‌هایی مانکن هستند…

اما چیزی که وجودش کاملن در این فضا حس می‌شه وجود نوعی «پارادایمِ متخاصمِ باحال‌صفتی» است! حداقل جَوَش در ایران این‌گونه است که اگر خونی از بینی یکی از فلان‌ها درآمد بزرگترین جنایت تاریخ و کشتار ایوانِ چهارمِ روسیه تکرار شده است و اگر فلانی مرد، مرگِ موشِ دیوارِ همسایه بر آن ارجعیت دارد. به تعبیری در این دنیا هرچه که گرایشش رو به روشنفکرمآبی باشد، عالی است و هرچه که درون‌مایه‌های ناسیونالیستی و جولانِ کوروشی داشته باشد بقول متجددین ترکانده است.

بعنوان مثال اگر می‌خواهید یک ناسیونالیستِ مَشت در این دنیا باشید؛ فامیلِ خود را به عناوینی مانند ایرانی، آریایی، کوروش‌جون، هخامنش‌دوست، تخت‌جمشیدی، هگمتانه‌لو و… تغییر داده و دَم به دَم عکسِ کوروش بگذارید و انقدر به کوروش بگویید بخواب که بنده‌خدا بپرد یا یک ایده‌آلیستِ شاخ باشید و دُهان بندگانِ خدایی مثل دکتر شریعتی و حسین پناهی و… را مسواک کنید و ایشان را از بدنیا آمدنشان پشیمان کنید و یا همچون عاداتِ معهود ما برایِ پُرکردن فضاهایِ سایبریک‌مان جملاتِ صد من یه غازِ عاشقانه بذاریم و پایِ Twilight و Justin Bieber هر چه خز و خرمن است بیاریم وسط…!

حال آنکه توصیفِ مانورهای تصویری و ملاحظاتِ فتوشاپی، درجه‌ی «حسّ خطر» را در وجودمان شعله‌ور می‌سازد. بدین طریق که با دیدنِ بعضن تصاویری که با درنظرگرفتن ارجع بودن هدفِ متعالی این مکان گرفته می‌شوند حسّ مذکور را ملموس‌تر در جوهرِ خویشتن خواهی یافت. تصاویری که با فتوشاپِ نگون‌بخت هزاران بار در معرضِ فیلتر و براش و انواعِ آلاتِ آرایشیِ کامپیوتری (جدای از فیزیکی) قرار می‌گیره.

شما در این دنیا هرکه می‌خواهید می‌توانید باشید اما هر چه که در دنیایِ «رخ‌نامه» هستید بتوانِ ده رسیده‌ی شخصیتِ خودتان است…

رُخ‌نامه
رُخ‌نامه

ذیل‌نامه یکم: واژه‌ی «رُخ‌نامه» واژه‌ی بسی سخته و پیشنهادی از حضرتِ «علیرضا رفیعی»ست که حقن و تمامن حق این واژه را ادا کرده‌است.

خواندن ادامه مطالب

به اندازه ۳۰۰ تومن نرم‌افزار بدین

کافی‌ست در بحبوحه‌ی «نیاز به یک نرم‌افزارِ» واجب‌الاحتیاج گیر بیوفتید و مثلن زمان مثل کسی که منتظره بعنوان نفرِ بعدی بره دستشویی (!) عجله‌ داره و شما درصدد تهیه اون هستید، حتی به قیمت پرداخت یکی از کلیه‌هاتون که امروز مثل پول رایجِ خودش شده…

«کافی‌ستِ» دوم از این قرار است که به «گوگول» مراجعه کرده؛ در آن موتورِ هیدروژنی مذکور به جستجو بپردازید و کافی‌ست بنویسید:

دانلودِ نرم‌افزارِ «فلان»!

جدای از این‌که از بالا تا پایین لیست انواع لینک‌جات و آدرسی‌جاتِ خلافِ کپی‌رایت رو ملاحظه می‌کنید موضوعی که شاید کمتر شما رو به خودش جذب کنه اما ذکرش خالی از لطف نیست اسامی دامنه‌ی این «دوستانِ فراهم‌آورنده‌ی خلافِ کپی‌رایت» هستند.

فرمول ساخت یک دامنه‌یِ دانلود شیرمرغ تا جون آدمیزاد:

پسوندِ مورد علاقه  +  P30

حالا چه اصراری‌ست واژه‌ی «PC» یا همون Personal Computer رو اینطوری و به این طرز فجیع بنویسیم یا اصلن چه ربطی داره واژه‌ی «رایانه‌ی شخصی» به این پایگاه‌های دانلود همه‌چیزجات. اصلن چرا قد یه «ارزن» خلاقیت خرج نکنیم دنبال یه اسمِ درست حسابی واسه سایتمون (مثل «املت‌نامه») باشیم…؟!!

این‌ها سوالاتی‌است که ذهن من رو مشغول نکرده چون جوابش معلومه چون آلمان تو جنگِ جهانیِ دوم موشکِ بالستیکِ قاره‌پیما داشته…

 ذیل‌نامه نخست:

بگذارید برای تغییر مزاج هم که شده چندی از اینا رو نام ببرم:

p30download.com

p30day.com

p30source.com

p30gamers.com

p30world.com

p30student.com

خواندن ادامه مطالب

لطفن آرام بفشارید

آدم تو حکمت بعضی چیزا جدن وا میمونه! اینکه اصلن چرا از بعضی چیزای دور و اطرافمون از همون روزِ ازل دمِ دنده‌ی لج رو باهامون می‌ذارن یا اصلن برامون «شانس» ندارن یا چمی‌دونم اصلن موزون بودن شخصیتِ مارو بهم می‌زنن. البته این چیزایی که گفتم مطمئنن ربطی به موضوعی که ازش گله‌مندم نداره اما خب گفتم عقده‌ی دلم رو استخراج کنم.

این پست به منظور اعلام برائت از کسانی است که وقتی پشتِ «لپ تاپ» من می‌شینن پدر کشتکی با کلیدِ Space من دارن منتشر می‌شه. بگذارید یک حکایت دوستانه تعریف کنم:

روزی از روزها شیخ در دانشگاه کنفرانس همی داشتندی. خرقه به تن کردندی، موزه‌ی میکائیلی به پا و سر در گریبان رو به دارالعباده‌ی تدریس (!) روان گشتندی. (البته شیخ چون بصیرت داشت از توی گریبان نیز جلوی پایش را می‌دید یا مریدان به اون مختصات سنگ و خار را همی دادندی.) در راه عجایبِ کردگار از جمله حرکتِ گاری در باندِ مخالف همی دیدندی و «OMG» کنان از کنارِ آنها همی گذرکردندی…

به مکتب رسیدندی و کمی به دوستان و مریدان فحش حواله کردندی و از عجایب و غرایب مسیر برایشان آیت‌ها آورده و آنها را نعره‌‌زنان به سمتِ توالتِ دخترانه (!) و دیگر مکان‌ها فرستادندی. سپاس (سپس گونه‌ی متجددانه‌ی آن است!) نوبت کنفرانسِ شیخ رسیدندی شیخ کنفرانس دادندی و نوبت کنفرانس دوستان و هم‌قطارانِ او رسیدندی و «لُب تاب» (معرب گشته) خویش را در اختیار دوست قرار دادندی. دوست که کمی اعصاب و روان نداشتندی و از عجایبِ این جهانِ هستی مضطرب گشتندی (!) با نهایت توان و با فرض «قاتلِ پدر پنداشتنِ کلیدک Space بنده» بر آن ضربه زنندی و شیخ با هر ضربه «وافریادا» از اعماق وجودش همی کشیدندی!

جالب زمانی گشت که تنها شیخ آهِ حسرت از بنیاد برون نمی‌داد بل تمامِ کلاس و مکتب فغان آه و با هر ضرب به ایشان اخطار و پرخاش کردندی که البت شبیه مسابقاتِ «پاتوپ» (فوتبال!!) گشتندی. اما مخاطب که گو محو حوری‌رویان مکتب گشته بود(!) هیچ عکس‌العملی نشان نداده و همچنان به کار خویش ادامه دادندی…

ربطِ متنِ فوق رو نمی‌دونم فقط می‌دونم که کم بودن باطریِ کنترلِ تلویزیون هیچ ربطی به محکم فشار دادنِ دکمه‌های اون نداره. :دال

 

ذیل‌نامه یکم: بندِ اول هیچ ربطی به موضوع نداشت.

ذیل‌نامه دُیُم: اصلن کلّ مطلب هیچ ربطی با هم نداشت. (!)

خواندن ادامه مطالب

خودخوری

چندین بار شنیده بودم می‌گفتن:‌«یارو هی خودخوری می‌کنه.» اما باور نمی‌کردم؛‌ می‌گفتم این مردمان امروزی قرنِ بیست و یک حالا که اقتصاد اینطوری شده چه حرفا که نمی‌زنن…! بابا، اخوی، ابوی،‌اجنبی (!) آخه «خودخوری کردن» چه ربطی به دلار داره آخه؟ می‌گفتن نچ ربطش مثل لایه‌ی اُزن و انقلابِ کبیرِ فرانسه است. اما من می‌گفتم :«هیچ چیزی با ربط تر از دو موضوع قبلی بجز «جورابِ سوراخ» و «پوکه‌ی توپ ۲۰۰ میلی‌متری» نیست.»

جدای از مهملیاتِ بالا جاتون خالی چند روز پیش مقدارِ زیادی از سرمایِ موجود در هوا رو میل کردم و «سرماخورده» شدم. به قدری وحشتناک بود این سرماخوردگی که به دنبال «صفتِ» برازنده‌تری به جایِ «وحشتناک» بودم اما خب یافت نگردید. سرماخوردگیِ که تمامی علایم رو باهم یه جا داشت. خب مطمئنن بعضی از سرماخوردگی‌ها آبریزش بینی دارن،‌بعضی‌ها گلو درد،‌ بعضی‌ها تب!‌ اما این سرماخوردگیِ لعین که من شک ندارم از جانبِ «نیوتون» (لعنه‌الله علیه و علی خانوادهی!) فرستاده شده بود، تمامی علایم رو یک جا داشت.

مادرِ مکرّم بعد از پرستاری مداوم در حالیکه روی تختم با حالِ خراب خسبیده بودم ناگهان نعره‌ی مستانه‌ای سر داد :«شیخا! تو باید شلغم بخوری…!» این نعره‌ی مستانه که لرزه بر اندام من انداخت به منزله‌ی مجبور به استفاده کردنِ «اشکِ ققنوس» برای زخمِ سرماخوردگی من،‌ یا سوزوندن «پرِ ققنوس» برای جراحاتِ رستم‌گونه‌ی من یا چمی‌دونم هرگونه مداوای آسمانی بود…!

… قصه‌ی درازا را کوتاه کنم،‌ مادر «شلغم» را پخت و من مجبور به میل «خود» شدم. باورکردنی نیست اما بعد از مدتِ کوتاهی من به عالی‌ترین حدّ صلامتی (!) رسیدم. چون «خودخوری کرده بودم!»

روحِ درونیِ من
روحِ درونیِ من

ذیل‌نامه یکم: «اشکِ ققنوس» در «هری پاتر» خاصیتِ بهبودی داشت و «پرِ ققنوس» برای درخواستِ کمک در شرایط بحرانی و التیامِ زخم‌های رستم در «شاهنامه» ذکر شده بود.

ذیل‌نامه دیُم: من اولین نفری هستم که موفق به انداختن عکس از روحِ خودم شدم…!

خواندن ادامه مطالب

«لوچیا دی لامِرمور» من…!

در خلالِ «پنج خوانِ گواهینامه» که گریبان‌گیر هر موجودِ زنده‌ی +۱۸ ساله‌ای که مشتاق به رانندگی هستش می‌شه بعد از گذر از خوان‌های اول و دوم که بترتیب «آیین‌‌نامه‌ی آموزشگاه» و «آزمونِ در شهر آموزشگاه» هستش نوبت به یکی از سفیدترین دیوهای این سیرِ تکاملی راننده شدن می‌رسه که بی شک وحشتناک ترین (فکر می‌کنم فقط برای من انقدر وحشتناک بوده!) خوان بوده تابحال و خواهد بود.

همه چیز از اونجایی شروع شد که بعد از آزمون مسئولِ آموزشگاه بعد از تحویلِ کاردکس گفت: «حالا برین معاینه پزشکی‌تون رو انجام بدین.» و خب معمولن همه با رویِ خوش و خندان کاردکس رو گرفتن اما نمی‌دونستن دارن به جنگِ شیرِ نیمیان می‌رن. من همون موقع برای رفتن به «سرزمینِ آرگولیس» (معاینه‌ی پزشکی) اقدام کردم که به صحنه‌ای بر خوردم که در جای خود دارای تعجب بود. با ورود به ساختمانِ آرگولیس راهرویی بود چرخان، که در هر پله‌ی هفتادسانتیمتری اون حداقل سه نفر با آرنج به صورت نفرات پایین‌تر یا کنار دستی‌ها می‌زدن. من که از دیدنِ این صحنه آبِ دهنم خشک شده بود با چهره‌ای که عرق تقریبن ۲۰% اون رو تشکیل می‌داد تصمیم به اضافه شدن به این «صفِ نامه‌ی عمل» گرفتم. بعد از حدود یک ربعِ ساعت ایستادن و کلنجار رفتن بوسیله‌ی آرنج با چونه‌های بغلی و کله‌ی «پایین‌پله‌ای»به دنیای مردگانِ هادس یا «دوزخِ زمینی» وارد شدم و بعد از شنیدن مقدارِ نسبتن قابلِ توجهی ناسزا، نفرین، فحش، طلسم و… برای دو روزِ بعد نوبت زدم.

جریانِ این ازدحامِ بی بدیل (!) جمعیت و خیلِ زیاد این مردمانِ هنرجوی راننده این بود که راهنمایی و رانندگی طبقِ عادتِ معمول و عادی سیستم اینترنتی‌اش غیر فعال و جمعیتِ زیادی رو تشنه‌ی یه برگه کاغذ کرده بود.

بعد از گذشتِ دو روز و بعد از دادنِ امتحانِ درسی دانشگاه با رویی کاملن گرفته از اینکه مجبور به رفتن به سرزمینِ زامبی‌های تشنه به کاغذ هستم به «ساختمانِ آرگولیس» مراجعه کردم. وقتی وارد شدم دیدن صحنه‌ی آرنج یا فحش و… صحنه‌ی عادی برام شده بود و با کمال تعجب وقتی گفتم: «من اون روز اومدم نوبت داشتم.» و بازخوردِ فردِ منشی معنای قبول کردن رو تداعی کرد مقدارِ قابلِ توجهی هورمونِ سایتو – کنیاز در بدنم ترشح شد و برگه‌ام رو برای ادامه‌ی مراحلِ بازی با کاغذ گرفت. بعد از حدودِ یک ساعت و چهل دقیقه نشستن و پروندنِ مگس در جوی که حتی باکتری‌های بی‌هوازی هم توانِ تحملش رو ندارن نوبتم رسید.

سیستم معاینه‌ی پزشک در سرزمینِ آرگولیس کمی متفاوت بود؛ پزشک «بیماران» رو معاینه می‌کرد نه «بیمار» رو اونهم به شیوه‌ی «وانتی»؛ با این توصیفات که مثلن یهو می‌گفت هشت‌تا بیمار بفرست تو! وقتی وارد شدم لمسِ جوِ مهیبِ مطب موضوعِ غیرمترقبه‌ای نبود؛هر شِش نفرمون ردیف ایستادیم و ناگهان دکتر فریاد(!) زد: «یکی بشینه!» ما که با فریادش یکم شوکه شده بودیم دستِ تعارف پیش گرفته بودیم  که این موضوع کمی از بابتِ موضوعِ «ترسِ بعد از جیغ» هم بود و خلاصه من اولین نفر نشسته که فکر کنم با این عملِ به عنوانِ «جان میلر» گروه شناخته شدم. دکتر کمی با حرف زدن با دسی‌بل پایین‌تر یا شدتِ پایین‌تر نامأنوس بود و معمولن از حنجره‌اش خیلی بهره می‌کشید گرچه فاصله‌ی ما با دکتر شاید کمتر از یک متر بود. دوست داشتم دکتر رو معاینه کنم…!

خلاصه «گروهِ معاینه‌ای ما» (!) گروهِ عجیبی بود، توش معتاد در اومد، کسی که خالکوبی گنده(!) داشت در اومد، نقصِ عضو در اومد، نبودِ عضو در اومد؛ ساده بگم همه جوره داشتیم و من چون اول معاینه شده بودم فقط مثلِ بچه‌ی پنج ساله‌ای که صحبتای بزرگونه گوش بده مکالماتِ بین پزشک و بیماران (!) رو گوش می‌دادم و چشماش یکی به قطرِ سه سانت و دیگری به قطر پنج سانت دربیاد و بعد از معاینه‌ی همه‌ی افراد دکترهم اون نامه‌ی عمل من رو مهر زد و وقتی صدای شنیدن این مهر رو روی کاغذ شنیدم از صدایِ اپرای لوچیا دی لامرمور از گائتانو دونیزتی دل‌رباتر و دل‌نشین‌تر بود.

و این‌چنین بود که من موفق به عبور از «خوانِ سومِ رانندگی» شدم و در پوستِ خود گنجایش نمی‌یابم.

 

ذیل‌نامه یکم: آرگولیس مکانی بود که هرکولِ شیرِ نیمیان رو کشت.

ذیل‌نامه دُیُم: جدن خوشحالم :دال

ذیلن‌نامه سیُم: دلیلِ اینکه کارتکس رو کاردکس نوشتم اینه که این مسئولِ آموزشگاهِ ما طرزِ صحیحِ ادای این واژه رو با «دال» می‌دونن نه با «ت»!

خواندن ادامه مطالب