غم این خفته چند خاب در چشم ترم می‌شکند

بعضی از محصولات بصری هستند که عمیقن و ذاتن بصری‌اند یعنی یک نقاشی است که شما می‌توانید چهل و پنج دقیق بدون پلک بهش زل بزنید و خیره بشید و هر لحظه لذت بیشتری از لحظه قبل کسب کنید. این تصاویر زیاد نیستند و مشهور هم نیستند. مغز و ذهن شماست که این مصنوعات بصری را در بالاترین قله‌ی عجایب وجودتان نصب می‌کنند. اما من مدتهاست وقتی چیزهای خوبی گوش می‌دم اما چیز خوبی برای دیدن ندارم به عکس زیر نگاه می‌کنم. البته منظور من صرفن فرد داخل عکس نیست. منظور من ترکیبات عکس است آن تابلو، آن کلید پریز، آن دیوار ضربه خورده حتا آن آویز و تابلو ناشیانه مغز من رو آروم می‌کنند.

photo_2015-07-21_21-08-15

خواندن ادامه مطالب

ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

خواندن ادامه مطالب

شیخی که دوش نداشت

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش
ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربه الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

خواندن ادامه مطالب

هم‌زادم، کائوناشی

از اینکه اول می خاستم به طرز خیلی احمقانه ای یه مقدمه برای حرفام بچینم خنده‌ام می‌آد. مقدمه‌چیدن خیلی احمقانه‌است.  من استاد ماسک زدن هستم. بابام میگه کوچیک که بودی از «ماسک» به طرز غیرقابل باوری می ترسیدی. شاید بخاطر این بوده من عاشق این هستم که در پشت ماسکم پنهان بشم نه با ماسک روبرو بشم.

این ماسک زدن مثلن دلیل محکمی بر عدم وجود جابجایی در روانکاوی است. یعنی اینکه هیچ چیز نباید جای دیگری باشد. یعنی نباید به هیچ وجه ناراحتی های من در جایی جدای از پشت میز من باشد. نباید عصبانیت من سر خیارشور توی سالاد خالی شود. البته عدم وجود جابجایی هم خیلی آرمانی و مال این روشنفکراس. اصل خورده شدن تمام اینهاست.

توی کارتون «شهر اشباح» که ارجاعات بی حد و اندازه ای به دنیای من داره من دقیقن مثل «کائوناشی» هستم. کائوناشی مهمان هتل بود. چون «شهر اشباح» قدیمی است و من وقتی شهر اشباح منتشر شد ۹ سالم بود همچنان از شخصیت «کائوناشی» پیرو همان ترس‌هایم کودکی‌ام می‌ترسیدم و وقتی آمد شروع کرد به خوردن همه چیز، از خدمتگزار گرفته تا غذا و میز و مبل و… من دقیقن «کائوناشی» هستم با ماسک، همه چیز را می‌بلعم در خودم و مهم تر از همه هیچ «بُرون‌ریزی» هم ندارم صرفن ظرفیتم را افزایش می‌دهم.

البته «کائوناشی» آخر تخلیه شد و همه چیز را بیرون ریخت. شاید این نکته فرق من و او باشد.

e5b18fe5b995e5bfabe785a7-2013-10-24-e4b88ae58d8810-20-51

خواندن ادامه مطالب

من آن نیم!

122

پی‌نوشتی که بعدن خودش دوست داشت اضافه شود:
شخصن علاقه خاصی به موسیقی‌های کم کیفیت ترجیحن سنتی/جَز سالهای دور دارم. نویز بخش لاینفک و دوست داشتی تمام این موسیقی هاست. از آن نویزهای دوست داشتنی که وقتی در موسیقی سکوت می شود صدای یه نویز لوپ دار شنیده می شود (مثلن خرت خرت خرت یا پر پر پر فیش پر پر پر فیش) که با روح و روان بازی می کنند.

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب

در جستجوی فاز

در اینکه من آدمِ درست و حسابی از دید خیلیا نیستم و مثلن چند روز پیش در یکی از انجمن‌های سایبری (همون فروم) از مدیر سایت تقاضا کردم اسمم رو به «شلغم‌الدین» تغییر بده گفت این اسم نامناسبه و باعث ترسِ کاربران می‌شه شکی نیست. حتا مردم در خیابون و شهر من رو می‌بینن ناخودآگاه یک جیغ خفیفی می‌کشند البته من بعد از تکرار این وضع یک شیشه آب قند همیشه در کیفم دارم که بتونم بهشون کمک کنم اما خب به محض اینکه یکم حالشون بهتر میشه با دیدن دوباره من به اغما می‌رن.

آدم‌های نادرست و حسابی مثل من تفریحات نادرست و حسابی دارند و مشخصن آدم‌های درست و حسابی اجتماع را درک نمی‌کنند. به عنوان مثال یکی از تفریحات خیلی باحال من که فکر می‌کنم در نوع خودش جای پیشرفت و ترقی دارد «خواندن کامنت‌های پست‌های افراد نسبتن مشهور یا مثلن سلبرتی ایرانی در اینستاگرام‌» است. باور کنین خیلی کیف می‌ده.

البته این افراد که ما بهشون «زیرپست‌کامنتی» خطاب می‌کنیم به چند دسته تقسیم می‌شوند:

۱- مُستاصلین
۲- منتقدین
۳- روشن فکرین
۴- مبلّغین
۵- متلگین (تَگ کنندگان)
۶- تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید
۷- معرفین

  • مُستاصلین: این گروه از افراد در فضای کامنتیکِ شبکه‌های اجتماعی مستاصل هستند. همواره در حال ناله می‌باشند. معمولن این ناله مربوط به عدم وصل به سلبریتی، نداشتن پول به اندازه سلبریتی، عدم شادی به اندازه سلبریتی، حسودی به صمیمیت آدم‌های کنارِ سلبریتی می‌باشد. این ناله‌ها، ناله‌های معمول می‌باشند ولی خب ناله‌های جزئی مثل «وای چه انگشتر قشنگی» یا مثلن «کاش من اسپری مرطوب کننده دماغت بودم» و… هم میشه نام برد.
  • منتقدین: این دسته از کامنت دهندگان به همه چیز نقد دارند. در عکس‌های سلبریتی دنبال نکته‌های اخلاقی-مذهبی-فراماسونری-عقیدتی یا بعضن سیاسی هستند و سلبریتی مورد نظر را نقد می‌کنند. البته این دسته از افراد حجم حوصله‌شون به اندازه یک استخر تخمین زده میشه و بصورت جفت جفت در شبکه‌های اجتماعی یافت می‌شن. یعنی اگر شما در مورد موضوعی مثبت باشید یک منتقد منفی در محدوده قلمرو این مثبت پیدا می‌شه که با تگ کردن باتوجه به سطح اجتماعی اول یک فحش نثار منتقد اول کرده و سپس به نقد انتقاد منتقد اول می‌پردازه و معمولن کامنت‌های این گروه از یازده خط تجاوز می‌کنه. البته این دسته از کامنت دهندگان تنها گروهی هستند که خودشون هم هیچ نظری ندارند در مورد حرفی که می‌زنند، ندارند.
  • روشن‌فکرین: این دسته از نظردهندگان از لحاظ ژنتیکی پسرعموی منتقدین هستند. خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتارشناسانه‌شون شبیه منتقدین بوده اما تنها تفاوت بارز و اصلیشون پیوستگی بدون قطعیشون از لحاظ گفتاوردی و نقل قولی به کوروش بزرگ، راسل، نیچه و دو جین آتئیست و سه جین آگنوستیک و… است. ویژگی و خصلت این گروه تصدیق‌کنندگی قوی‌شون در صورت ارتباط سلبریتی مورد نظر با حیطه‌های فکری آنهاست.
  • مبلغین: این جماعت به طور ویژه به سرزمین ما تعلق دارند. البته در جای جایِ کره زمین مبلغین حضور دارند اما مبلغی که معاش روزمره‌اش از این طریق انجام میشه فقط مختص این مرز و بوم است. مبلغین در همه جا یافت می‌شوند از پیج حوله‌ی شخصی علی دایی تا پیجِ جوراب‌های خال‌خال پلنگی علیرضا خمسه جهاد عظیمی می‌کنند و با کامنت‌های از قبیل «اولین پیجِ رسمی فروشِ چرکِ گوشِ استاندارد» یا مثلن «اگه می‌خوای از خنده نترکی فالو کن» یا مثلن «اولین مرجع معتبر وارداتِ سیخِ کباب» به جهاد در زیر پست‌های سلبریتی‌ها می‌پردازند.
  • مُتَلِگّین: تَگ کنندگان از معدود پایه‌های شبکه‌های اجتماعی هستند. برای این دسته از کامنت دهندگان نمی توان محدودیتی در نظر گرفت. اما خب معمولن همه‌ی مُتلگگین یک مخاطب دارند که در همه جا هست. البته با توجه به پُست امکان تگ شدن عشق، یار و… هست اما خب برای سوژه‌های خنده برای مجردین و متاهلین مخاطب‌ها تعریف شده است. رواجِ اسمایلِ معروفِ «:))» بعد از تگ شدن اسمِ مخاطب اپیدمیِ رایجی است. لازم به ذکر است این خیل از افراد برای درآوردن حرص مخاطب خود نیز پیوسته از تگ استفاده می‌کنند و بنده به شما می‌گویم که جواب می‌دهد.
  • تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید: این دسته از افراد تصدیق‌کننده‌ی نظریه‌ی تشکیل شهر بر اساس نظریه‌ی مازاد تولید دیوید هاروی هستند. به این معنی که مازاد تولید را با کالاهای دیگر به صورت معاوضه‌ی کالا به کالا عوض کرده و رشد می‌کنند. این افراد در زیر پُست‌ها به نحوی لایک خودشون رو در بیتِ «دندونِ من تیز‌تره/ناخنِ من لذیذ‌تره» گذاشته با فرض این مفروض که لایک اونها یا فالو کردن اونها از عوامل رستگاری دنیوی و اخروی‌است سعی در قالب کردن پُست‌های خود به دیگران دارند. اصلن این افراد ناقض حقوقِ حقِ انتخاب‌اند.
  • معرفین: این افراد در زیر پست‌های افرادِ معروف از سابقه کاریشان می‌گویند یا حتا دیده شده می‌گویند چندتا بچه دارند و قرمه سبزی را در روز سوم از هفته با پیازِ قرمز می‌خورند. اینها زیاد به گوشی‌شان نگاه می‌کنند تا شاید سلبرتی جوابشان را بدهند و در میان ۱۳۵۴۲۸ کامنتی که زیر عکس هستند بعد ۱۵دقیقه اسکرول کردن به کامنتِ خودشان برسند و ببیند که شاید سلبریتی «چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی» کند.

از همه‌ی اینها بگذریم. از عدم درکِ فازشان بگذریم. من نمی‌توانم عضوِ هیچ گروهی از گروه‌های بالا باشم. البته قبول دارم که یک مُتلگگ (تگ کننده) هستم زیر این عکس مثلن:

Phnophlakes
Phnophlakes

و پسر عمویم را تگ می‌کنم و می‌نویسم: «اینجا چه می‌کنی؟ هار هار هار هار» اما خب کامنت‌های من زیر پستِ فلانی این است: «شما زیرِ گازت صابون کشیدی؟» و چون مطمئنم اون فرد هیچی نمی‌فهمه از این سخن عرفانی به اسکرولینگم در این شبکه‌ها ادامه می‌دم. در کل جریان کامنت دادن ما همون جریانِ که میگه: «از کوزه همان برون تراود که در اوست»…

خواندن ادامه مطالب

استعداد من شبیه ذرت بوداده‌ست

قبل از همه باید بگویم من کاملن دید خاصی نسبت به گوجه‌های یک سالاد دارم! اینطور بگویم که گوجه‌های سالاد به مثابه گوشت‌های دایره دایره شده‌ی(گولی‌گولی در ادبیات خانواده خطاب می‌شوند) «ته‌چین»‌های مامانم هستند یا یک اقلیت خاص از خوراکی که باید با طیف متنوعی از خوراکی‌های دیگر مصرف شوند. بگذارید مثالی بزنم؛ شما هیچوقت در یک مشت آجیل بیشتر از دو کشمش نباید بگذارید اما باید در همه مشت‌های آجیل‌تان کشمش بگذارید. اگه بیشتر بگذارید مشتِ آجیل‌تان زیادی شیرین می‌شود و اگر کمتر بگذارید خیلی حالتِ آردِ نخود یا ماسیدن به دهن پیدا می‌کنه. امیدوارم از ایدئولوژی‌هام برداشتِ کافی رو داشته باشید.

استعداد من شبیه ذرت‌بو‌داده‌ یا همان «چیزِ»فیل خودمان یا نه معاذلله پاپ‌کورن است. از همین جا ضمن عرض صلام و خسته نباشید خدمت اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دوست دارم بهشون بگم بجای جایگزینی کلمه‌ی قبیح «تَبلِت» با «رایانکِ مالشی» یه گریزی به این پاپ‌کورن یا ذرت بوداده بزنند و جایگزینی مناسب براش پیدا‌ کنند. البته می‌دونم که الآن پیش خودتون می‌گید (می‌گویید) که ذرت‌بوداده همین جایگزینی‌ست اما «ذرت‌بو‌داده» شبیه یک دستورالعمل آشپزی می‌مونه. مثلن مثل اینکه به ماکارانی (!) بگویم:
«ظرف‌نسبتاً‌بزرگی‌را‌پر‌از‌آب‌می‌کنیم‌و‌برای‌هربسته‌ماکارونی‌۲قاشق‌نمک‌در‌آب‌می‌ریزیم‌وبعدازجوش‌آمدن‌آب‌ماکارونی‌رادرآن‌می‌ریزیم‌ویک‌دو‌قاشق‌روغن‌درآن‌می‌ریزیم…» البته حتمن باید «…» هم ادا کنیم چون این تازه شروعش است.

البته فقط من اینطور نیستم اما شاید این مسئله در من شدت بیشتری دارد. یعنی آن ترکیدگی پاپ‌کورن منظورم نیست منظورم شدت تغییر قیافه از ذرت بودن تا پاپ‌کورن بودن. راستش را بخاهید من مشکل در ادا کردن مفهوم فلسفی پاپ‌کورن یا ذرت‌بوداده یا خود کلمه‌اش هستم و ازین به بعد بجای استفاده از تمام آن کلمات از «استقبال» استفاده می‌کنم. داشتم می‌گفتم که استعداد من شبیه به تبدیل شدن یک ذرت به یک «استقبال» است. این لحظه خیلی برایم اتفاق افتاده است. مثلن یادم می‌آید که حدود سال سوم راهنمایی بودم که تازه فهمیدم خطم در عرض حدود دو ماه خیلی خوب شده و من بر اساس اصول انجمن خوشنویسان ایران خط تحریری خوش یا عالی‌ست که حتا دخترخاله‌ام که کاملن متوجه «استقبال» استعداد من شده بود این جمله معروف رو فرمود: «یهو چی شد؟»

این جمله‌ی ارزشمند در مراحل بعدی زندگی‌ام خیلی مطرح شد. مثلن «یهو چی شد» که تو شدی منجم؟ «یهو چی شد» که تو در رابطه با روابط زناشویی پلاتیپوس‌ها اظهار نظر می‌کنی؟ «یهو چی شد» که عکاس شدی؟ و کلی «یهو چی شد» دیگه که به قول سخنرانی‌های اول صبح مدیران مدرسه سر صف «توضیح اونها از حوصله خارج است.»

فقط من از این موضوع به اندازه کافی مطلع هستم که برای انجام این فرآیند یعنی سپری نمودن نقاهت ذرت به «استقبال» نیاز به گرما دارم. دروافع برای تبدیل شدن نیاز به گرما و شاید کمی روغن و نمک داشته باشم اما در واقع همه چیز یِیهویی‌ست. داشتم «داستان» گوش می‌‌دادم جایش می‌گفت: «زندگی اگر بدانی چطور ازش لذت ببری چندان هم بد نیست.» حال سوال اینجاست کیست که مرا داخل قابلمه بیندازد؟

خواندن ادامه مطالب

سمورهای آبی از انسان‌ها قرمه‌سبزی می‌پزند

راستش اگر بخاهم خودم را بصورت کوتاه معرفی کنم، من یک پلاتیپوس نیمچه طبیب هستم (چون هنوز مدرکم را نگرفته‌ام) که با اتومبیل اکودیزان کَلَمی خودم هر روز از مطب به خانه و از خانه به مطبم می‌روم و هیچ وقت در کنار پولِ عمل، دستمزد دریافت نمی‌کنم و آشغال رانی هلوام را در دستمال کاغذی می‌پیچیدم و برایش دعا می‌کنم.

بصورت کلی انگیزه‌هایم را در زندگی می‌توانم اینطور توضیح بدهم که بعد از فارغ التحصیلی‌ام در رشته‌ی طبابت (به هیچ وجه نه پزشکی!) تحصیلاتم را در زمینه‌ی «انسان‌شناسی پالینی» ادامه می‌دهم. روی انسان‌ها تحقیق می‌کنم در دانشگاه‌های خیلی پیشرفته‌مان که در بستر رودخانه ساخته شده‌اند. البته درسته که من گرایشم «پالینی»ست اما هیچ وقت به تشریح یک انسان نپرداختم چرا که انسان‌‌ها حامل بیماری‌اند بخاطر تمام قرص‌ها و تمام چیزهای شیمیایی که زیر زمین می‌خورند بخاطر تمام آن منابع الکلی که آخر هفته می‌نوشند. اصلن بطور کلی در جوامع پلاتیپوسی خیلی کم پلاتیپوسی پیدا می‌شود که این ریسک بزرگ را بکند و بدنبال انسان‌ها برود.

در بیشتر جوامع بزرگ پلاتیپوسی ارتباط با انسان‌ها یک خط قرمز است و حتا خیلی ها بهمراه رفتن بدنبال تحقیق روی انسان ها از اجتماع ترد می‌شوند (بله، ترد درست است). فقط ما پلاتیپوس ها اینطور نیستیم، چند روز پیش که داشتم با یک سمور آبی در مورد ساختار اجتماعی انسان‌ها حرف می‌زدم می‌گفت به هیچ وجه الگوسازی HEM یعنی همان Human Ethics Methoding پیرو قانون خاصی نیست. البته او روی بازوهایش یک انسان را کشیده بود که از وسط دو نیم شده بود. نه فقط سمورهای آبی بیشتر اهالی این دورو ور که دانشکده‌های کوچک انسان‌شناسی دارند منبع قابل ارجاعی ندارند. حتا من تلفنی با یکی از خرس‌های قطبی حرف می‌زدم از ظاهر عجیب انسان‌های آنجا می‌گفت و از یکی از دوستان آنجایش که نهنگ قاتل بود شنیده بود یکبار یک انسان را در حال استحمام دیده بوده و انقدر خنده‌اش گرفته بوده که یازده روز تب کرده بوده همینطوراز یکی از موش‌های کورکه نزدیک انسانها زندگی می‌کند شنیده بودم که می‌‌گفت انسان‌ها کیفیت خاک آن منطقه را کم کرده اند. آنقدر کرم‌ها آنجا را شکار کرده‌اند که او مدت‌هاست رژیمش را به ذرت مکزیکی تغییر داده.

راستش را بخاهید انسان‌ها از عروس‌هایِ دریاییِ مجردِ سواحل شیلی هم بی‌خاصیت‌ترند، من هیچ وقت سیاستهای غیرانسانی نداشتم اما همه انسان‌ها خودشان انسان گریزند…

ذیل‌نامه یکم؛ بیانات فوق از «شلغم‌الدین» موجود در جهان‌های موازی طی مکاتباتی مفصل و دشوار نقل شده بود.

خواندن ادامه مطالب

چه «اگرِ» سر به راهی دارین، نژادش چیه؟

من هیچ وقت دوست نداشتم به «اگر»هایم برسم. شاید به خاطر این است که همیشه همه‌شان اگر ماندند. اصلن فلسفه «اگر» از جایی شروع شد که اولین بار فهمیدم صعود و رفتن به جام جهانی چطور برای ایران اتفاق می‌افتد و این روند اینطور بود که اگر فردی در دستشویی دست توی دماغش می‌کرد و آن را به کتِ فردِ بغلی که دیشب در خاب چهارده بار دندون قروچه کرده بمالد ایران به جام جهانی صعود خاهد کرد.

خیلی به ندرت یادم می‌آید که یک «اگر» بالاخره به دنیا بیاید و از «اگر» بودن در بیاید. حتا من وقتی برنامه نویسی هم می‌کنم if هایم همیشه مشکل دارند. نمی دانم چه مرگیست اما وقتی if به زندگی من می‌رسد مثل پدرهای بی مسئولیت تصمیم می‌گیرد همه چیز را رها کند و برود.

من هم همیشه در این فرآیند «اَگَریسم» عادت به، به‌قوع‌نپیوستن «اگر» کرده‌ام. یعنی اگر، «اگر»ی همانطور که من می خام بشود باید یا به «اگر» شک کرد یا به شرط احمقانه‌ای که در مقابل «اگر» مطرح شده بود. مثلن اگر من بنیان‌گذار یک جایزه‌ی موسیقی بودم به برندگان آن فستیوال دربِ بطری نوشابه‌ی کج و کوله‌ی طلایی می‌دادم و اگر مثلن کسی تعداد جوایزم زیاد می‌شد دستور می‌دادم که وسط همه‌ی آن ها سوراخ کند و نخی مسی بکشد و بر گردنش بیاویزم و مطمئن بودم آن معتبرترین جایزه موسیقی میشد.

چانه‌ی حضرت پرستویی
چانه‌ی حضرت پرستویی

اگر من راننده اتوبوس بودم همه‌ی افرادی که وقتی اخم می‌کنند پیشانی‌شان شکل گلابی نارس می‌شود و یا چونه‌شان شبیه ماتحت انسان می‌شود -مثل پرویز پرستویی- زیر می‌کردم. اگر من راننده‌ی لیفتراک یک شرکت لنت ترمز بودم برای لیفتراکم ضبطی می‌خریدم و در آن ضبط تظاهر به یک راننده کامیون بودن می‌کردم و هایده و از این دست خاننده‌هایی که «شین‌»‌هایشان سوت می‌زند گوش می‌دادم.

من یک «اگر» نَرِس‌ناتوانم. من «اگر»هایم شبیه اژدهای خال‌خالی سیفون‌های توالت یک شرکت خدماتِ اینترنتی صدای لوچیانو پاوروتی می‌دهند و وقتی حرف «ی» را تلفظ می‌کنند حلزونی گوشم می‌لرزند. اگرهای من لجن زده‌اند. هیچ وقت نباید چیزی برای من اگر شود چون به آن نخاهم رسید.

اگر کوفت، اگر درد، اگر زهر مار.

اگر من عاقل شوم…

خواندن ادامه مطالب

دوشیزه اُپال همراه با همسر محترم

هفتاد و پنج سال از تاریخ اولین شلیک تفنگ نازی به سمت جهان می گذره. جنگ جهانی دوم با ۷۵ میلیون کشته یکی از افتضاح ترین لحظه های تاریخ بشریت است. من کاری با انگیزه های هیچکدوم از مهاجمین و مدافعین ندارم. توجیه متفقین در برابر متحدین به اندازه توجیه متحدین برای حمله احمقانه است. تاریخ همیشه تحریف شده است. چون در بیشتر موارد تاریخ با سیاست پیوند خورده و سیاست دقیقن چیزیست که ما نمی دانیم.

این پست رو توی شبکه ی منحوس اجتماعی «فلیکر» پیدا کردم. در توضیحات نوشته بود این کسی که روی هواپیماست پدر بزرگم است و Opal که روی هوایپما اسمش آمده اسم مادربزرگم است.

Miss Opal
Miss Opal

 

ذیل‌نامه: در چند ماه اخیر حدود ۱۲ نوشته در پیش نویس های املت نامه با موضوعات مختلف است که هیچ کدامشان چاپ نشدند. از رژیم غذایی تازه عروس های دریای تا سیاست گذاری رهبران جنگ جهانی دوم در ساخت دستشویی های متحرک. دلیل چاپ نشدنشان هم مشخص نیست. دلیلش مشخص نیست به این معنی نیست که خودم دلیلش را می دونم نه، یعنی اینکه واقعن مشخص نیست.

خواندن ادامه مطالب