بفرمایید از اون پرتغال تامسونگا بردارین

مهمانی رفتن در خانواده ما کاملن یک روندِ روتین است. یعنی نه مثل خانواده‌های دیگر ما نه اهل مهمانی‌های آنچنانی هستیم نه اهل اینکه آنقدر حال و حوصله هم را داشته باشیم که مهمانی‌مان خیلی «مهمانی» شود. مهمانی ما مهمانی‌است یعنی دور هم می‌نشینیم و از سیاست و جامعه می‌نالیم (جزء لاینفکِ تمام مهمانی‌های امروزی) بعد از اعضایِ خانواده خبر می‌گیریم از اینکه چرا پسر جوان شما را هیچ‌وقت نمی‌بینیم (مطمئنن او حال و حوصله مهمانی و عید دیدنی را ندارد) سپس «اوه گلدون‌هاتونم که چقد بزرگ شده» یکی از مکالماتِ دوست‌داشتنی‌ست. بعد می‌توانیم از رفته‌ها و داشته‌هایمان صحبت کنیم که من فلان جا بودم و اوووووفف (تعداد واو با کشیدگی کلمه رابطه مستقیم دارد) چی بود و…

موضوعات بالا اصلن اهمیتی ندارد، موضوعی که اهمیت دارد این است که من اصلن نمی‌توانم مهمانی برم و مهمان باشم. توی دلتان نگویید «یعنی چی خو؟» و «ب» را ادا کنید. یعنی اینکه وقتی در مهمانی از سیاست حرف می‌زنند نهایتش این است که ابروهایم را بالا ببرم و بگویم «واو» چه موضوعِ بدی و بعد بگویند امسال هم که وضعِ «آب» خراب است در جواب می‌گم: «چه جالب» چون من هیچ تمایلی برای به شرکت در بحث و اشتراک گذاشتن داشته‌های علمیم در مهمانی‌ها ندارم چون این عملیات یک بار با شکست مواجه شد.

یکبار عموم تلویحن خاست به من در رابطه با چیستی خطِ سفید در آسمان (در شب‌ها) توضیح بدهد. البته او از پیشینه‌ی مطالعاتِ اندکی من در ستاره‌شناسی اطلاع داشت و در نهایت پایان آن مهمانی در حالیکه من کارد میوه خوری را سمتِ عمویم نشانه رفته بودم و عمویم پوستِ پرتقال را با انگشتِ شست‌اش درونِ دماغِ من فرو می‌کرد، تمام شد.

بعد از آن من در مهمانی‌ها با پوستِ پرتقال‌هایم (هایم!) کانسپ‌های مورد نظرم را پیاده می‌کردم با خیارم سازه‌های بتنی می‌ساختم البته این کار ابتدائن از درست کردن شکل باگز و بانی شروع شد ولی آنقدر مهمانی رفتیم من ماکت‌ِ طرح‌هایم را با پوست پرتقال و خمشِ پوستِ خیار می‌ساختم.

من در مهمانی‌ها مدیریتِ آجیل، جداسازی پسماند، سنجش دمایِ مناسبِ سیالاتِ دم‌کرده از قبیل چای، کافه و …، متودولوژی شکستن تخمه بدونِ هدر رفتِ انرژی و ترک خوردن غشاء بیرونی، انواع‌های برش‌های مقطعی از میوه‌های مختلف، کَتِگورایز کردن میوه‌ها بر اساس فاکتور آب‌دار بودن خوش خوراک بودن و باپرستیژ بودن، شناختِ انواعِ میوه‌ی خوب، سنجشِ تقریبی آب‌داری مرکبات مخصوصن پرتقال، سنجش شُلی کیوی و برسی نسبتِ مستقیمش با گَسی و… آموختم.

در واقع اگر خیلی دقیق شوید می‌توانید در آینده‌ای نه چندان دور من را «پدر گِستینگِ (مهمانی‌رفتنِ) نوین» بنامید و مقالاتم را در آی‌اس‌آی و اسکوپوس با ضریب فَکتور بالا مطالعه کنید و ارجاعاتم را در متودولوژی مهمانی رفتن بخانید. هر چه باشد گاهی افراد در آنچه ازش متنفرند عالی هستند…

از همین دست نوشته‌ها

۵ دیدگاه

  1. و حال دریافتیم که علتِ نه و نیم درجه انحراف به راستِ دِماغِ شیخ چیست!!! (دِماغ همان دَماغ است با لهجه ی شیرینِ ما!! یک بار سؤءتفاهم نشود که به مغز شیخ جسارتی شده!!! خیر حاجی جان!)
    برای رفع هرچه مشکلات عمویی هست صلوات!
    یک بار هم بنده در یک مهمانی، درحالی که با پیراهنِ قرمز رنگ تقریبن کوتاهی و کلاهی قرمز به سر، با شیرینی از همگان پذیرایی میکردم، عُمَویِ لِتُم شده ام با صدای بلند و به نحوی که همگان بشنوند، فرمودند: عموجان، موهات رو بکن داخل!!!!
    و آنگاه بود که بدین موضوع پی بردیم که بله؛ موجودی خنگ تر از یک اپاسوم کراسینگ اور شده ی آسیایی هم وجود دارد که فقط به درد خجل کردن آدم بخورد.
    لعنت بر عمو! (یا درین مورد اگه کسی عمویش را دوست دارد، لعنت بر عموهای دماغ کج کن و ضایع کن)

    راستی فکر کنم باگزبانی، باگز و بانی نبود. هان؟؟

  2. جونم واست بگه داداشِت با این سِند و سالِش هنوزم که هنوزه فرخ تامسونو سامسُونگو کیف سامسُونِتو نمی دونه.
    جون داداش!

    خَیلی مُخلِصیم
    زَت زیاد. D:

  3. جالب بود :|بنده از این خلاقیت ها ندارم
    فقط می خورم
    یک کلاس اموزشی برای ما هم بزارید یاد بگیرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.