بخاطرِ یک فرغون خار

تک تک گام‌هایم را برداشتم، با احتیاط و با دقت! برایش زحمت کشیدم، خودم را به در و دیوار زدم، با چشم‌های قرمز طراحی‌هایش را کردم، دوندگی‌هایش را کردم؛ برای چی؟ برای یک سمینار قراضه که باید دو روزه اجرا می‌شد.

دو مسئولیت کوچک را به دو نفر واگذار کردم و آن‌ها هم گند زدند به تمامِ تلاش‌هایم، وقتی گند به اندازه کافی زده شد. از سالنِ آمفی‌تئاتر زدم بیرون ساعت پنج بود و هوا رطوبت داشت تنفسِ هوایِ آزاد سبکم کرد. رفتم پشتِ آمفی‌تئاتر رویِ زمین نشستم و کمی شقیقه‌هایم را ماساژ دادم و بی‌هیچ حسی به روبرویم نگاه می‌کنم؛ افقی صاف. پشتِ دانشکده هنر فضایِ بازی است که شاید بتوان گفت شروع بیابون‌ست.

کارگری یک فرغون خار را جمع کرده بود و داشت آتش می‌زد اصلن نمی‌دانستم کارش بخاطر چیست و چرا این‌کار را می‌کند. فقط می‌دیدم که دارد اینکار را انجام می‌دهد یک لحظه با خودم فکر کردم شاید بد نباشد گاهی بی‌دلیل خارهایی را آتش زد…

 

از همین دست نوشته‌ها

۶ دیدگاه

  1. اااا… تو کی برگشتی؟!!!! قبول نیست… من از جمله خواننده های همیشگی بودم که… اااا!!!! ااااا!!!! ااااا!!!!!

  2. -اسممون سال تا سال گوشه این بلاگ ها خاک میخوره ؛ اما نه من نه تو به من سر نمیزنیم!!
    -حالا با این منوال باز تو به مثل ایکی یوسان بشین پشت سالن آمفی تئاتر شقیقه است رو ماساژ بده ! که چی سید ؟!
    کلا بند یک و دو از موضوع “همه از مرگ میترسن من از رفیق نامرد! ” ناشی میشه!
    خلاصه کلام: الان با این شکست سختی که خوردی متیونی بری توی فیسبوک و تا یک عمر از رفیق نامرد حرف یزنی! فرصت ها رو از دست نده !

  3. و دوباره مفقود شدی… و همچنان منتظر حضور دوبارت, و بعد از شانس خوبم تا من دنبال کردنو ول کنم تو باز می آیی… چه فلسفه ای درکاره؟ میخای چک کنی؟؟ اینه مروت؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.