خابِ تابستانی

نمی‌دونید چقدر لعنت فرستادم به آن  ۲۳٫۵ درجه‌ی انحراف زمین که باعث پیدایش فصول شد. البته نمی‌دونم هم اگه نبود چه فصلی ثابت می‌شد بخاطر اینکه الآن سرم بشدت درد می‌کنه و هیچ تمایلی به درگیر کردن و قاطی کردن لوب آهیانه‌یِ جنگ‌طلب مغزم با لوبِ پسِ‌سری ندارم و البته همین که دارم این خطوط رو می‌نویسم دارم تداخل و حلیم‌خوردگی مغزم رو نشون می‌دم.

این زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه زمین بعد از نیوتون یکی از منقورترین شخصیت‌های زندگیمه! اگه یک روزی ایشون (زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه) با ریشِ چکمه‌ای بریتانیایی و یه جفت عینکِ وودی آلنیِ خز که امروز برویِ چشم هر خود شاخ پندارِ صدتومنی پیدار می‌شه جلوم ظاهر بشه مطمئنن بدون پرسش اورو خاهم شناخت و مکالمه‌مون رو با عبارتِ «لعنت بر سیستمِ لیمبیکِ دوزاری‌ات ای پس‌قطرت خیارشور صفت» شروع خاهم کرد.

تمامِ این نفرین‌ها و نیوتون بازی‌ها برای این موضوع است که من واقعن و قلبن از تابستون نفرت دارم! من تو زندگیم سعی کردم نسبت به خیلی از چیزهایی که حسِ خنثی داشتم بهشون عشق ایجاد کنم اما به هیچ وجه نمی‌تونم «نفرتِ تابستان» رو به یک مسئله‌ی خنثی تبدیل کنم (یا مثلن نیوتون، نه هیچ‌وقت حتا فکر این رو هم نکردم!). فکر می‌کنم تابستان همونقدر احمق و یک‌دنده و «صدا غورباقه‌ای» هستش که رئیس دانشگاهمون هست!

اما تمام دلگرمی این روزهام تنفسِ هوایِ خنک هنگام پایین کردن شیشه ماشین هستش و کم‌کم، شروع شدن وسواسم در له کردن برگ‌های اکالیپتوسِ خشک به نحوی که برگ‌ها وقتی از کنار افتاده‌ان با یک تایِ مناسب له شوند و یا وقتی راه می‌روم ناحیه‌ای مناسب از برگ‌های خشک رو پیدا کنم که ملودی مناسبی از صدایِ «خِرِچ خِرِچ» تولید کند.

من بعد از لغو تمامی فعالیت‌های زیستیم در تابستان و زندگی کردن به عنوان یک موجود با تعلیق فعالیت‌های متابولیکی با هندونه‌های آخر بهار دوپینگ می‌کنم و تابستون رو به سر می‌برم!

پاییز عالی‌ترین فصل زندگیِ منه! فصلی در کمالِ مُدِرِیشنیسم با تمایلاتِ زمستان‌طلبانه و انگیزه‌های بهاری! باور کنید همه چیزش عالیست، از بادهایِ خنکش تا خش‌خش‌هایش و یا بویِ جدای‌گونه‌اش در داستان‌های عاشقانه؛ همه‌ی پاییز را یک سمفونی امیدبخشانه بعد از یک تابستانِ نفرت انگیز تصور کنید…

از همین دست نوشته‌ها

۴ دیدگاه

  1. وضع سرهنگ خیلی خراب تر از اونیه که شلغم الدین فکر می کنه . راستی ، سرهنگ خوشبینه و با وجود این که شلغم الدین کامنتشو به نثر کهن نوشته بود این طور برداشت می کنه که شلغم بهش لطف داشته و تشکر می کنه .

  2. بابا! شلغمی راس میگه دیگه. خواب تابسّونی درسته نه زمسّونی.اَ قدیم و ندیم هم گفتن تابسّونو باهاس خوابید و زمسّونو استراحت کرد.

    دیدی؟نه، جون داداش دیدی آدم اَفّلای پاییز یاد یه دسّه خاطره های جورواجور میفته؟آدمیزاده دیگه!
    ما هم یه چن سال پیش،خَیلی سال پیش، یه دفترچه دُرُس کرده بودیم و با روزنومه جلدش کرده بودیم میدادیم به دوس و آشنا واسمون سیاش کنن.از قضا به این آقا شلغمی خودمون هم داده بودیم،دیروز پییروزا اَ تو یه صندوقچه که گُشته بودمش تو سردآب پیداش کردیم.شلغمی این جور واسمون نبشته بود:

    ۱۵/۵/۱۳۵۲
    امروز یک حس دلمردگی از من سراغ گرفته.نمی دونم، شاید درست مثل حس یک جسدی که وسط ظهر تابستون لای یک tent (لینک به ویکی پدیا) پلاستیکی پیچیدنش و نیوتن با یک خوشحالی وصف ناشدنی داره اوشون رو می برند پشت بام تا از اون بالا به شوالیه های سیاه قاه قاه بخنده.
    گاهی اوقات آدم یه حسی داره که به کسی نمیتونه بگه.(اصلن چرا من دارم اینا رو به شما میگم؟)یه حسی مخلوط از دو پُرس چیکن برگر اسپایسی با یه حس چندش آور ترکیدن سر یه سوسک زیر انگشت شست پای بدون دمپاییم.(این جمله خیلی راحت تر میشد نوشته بشه مثلن انهدام یک سوسک با شست).
    این روزها حس میکنم دیگه اون تفلون قدیم نیستم، هویتم مثل بشقابهای شیشه ای نشکن شده که روی داغی آتش نمی شکنند و با ضربه ای ترک برمیدارن.همه این فکر ها از سر من میگذره و من از سر بی اعتنایی تو دلم با تمسخر به خودم نگاه میکنم و لبخند میزنم و لذت میبرم.
    الان هم که دارم اینها رو مینویسم دچار یک حالت تیوسینامون ملونونیسم حارّه ای داخلی دو فاز شدم که یک از بیلیون اون هم فقط تو موجوداتی از ونزولا با ته ریشای goatee(لینک به ویکی پدیا) دچارش میشن.

    ذیل نامه یکم: اصلن حال و حوصله هیچ کدومتونو ندارم اگه شما هم حوصله منو ندارید عادیه چون e=mc2
    ذیل نامه دیّم: همون بالایی،فقط ۲ رو کوچک بنویسید.
    شلغم آل شلغم

    آره،جونم واست بگه که ما تو این جماعت املت خور یه نخود سیام داریم که تو هر آشی می دوه،این دفه ام دوییده بودو خودشو به ورق آق داداشش رسونده بود و هول هولکی نبشته بود:

    من نه آدم دیروزم و نه آدم فردای دیروز و نه حتی دیروز دیروز.نه دیگه تو گریه خنده ام میگیره و نه از خوشحالی غمگین میشم.دلم یه عالمه سنجاقک میخواد که تو اتاقم رها کنم و با آرامش در میان یه دسته حشره نبضمو بگیرم ببینم هنوز قلبم نرمال میزنه یا نه. بعد لیوان شکلات تلخمو با دلستر لیمو قاطی کنم و با بی تفاوتی سر بکشم و به حال تک تک برگهای سبز درختها که قراره پاییز از رو درخت بیفتن گریه کنم.بعد دنبال فرقون پر از برگهای خشک بدوم و همه رو با چسب نواری به درخت بچسبونم.
    راستی فلانی شماره خونتون چند بود؟نوشته بودم رو جعبه قهوه حواسم از دست برفت ریختم قاطی زباله های تَر روش آب گوجه گندیده ریخت. باشد تا دیگر حواسم را از کف ندهم .
    هی فلانی با تواَم!تو که لااقل گاهی هرز گاهی، شاید،می دانی که وضع بی اعصابیم خرابه. 

    دفترو ورق زدم صفه ی بعدش انگاری اَ خَیلی وقتا پیش خیس شده بود و الآنه یه صفه ی زرد بود که چوروک خُش شد بود.بو کیشیدم.آره،بوی سماق و تمر هندی و دارچین میداد. اَی ناقلا!

    خَیلی مخلص داداش شلغمی خودمون و آبجی داداش دل نازک هم هستیم.
    عزت زیاد.

  3. سلام بر شلغم عزیز تر از جان
    خدمت شما عرض می گردد که این سردرد و اراجیف همگی ناشی از هوای آلوده است!
    به جای اینکه شیشه ماشین را تا دسته پایین کشیده و از هوای آلوده لذت ببرید یک لیوان شیر داغ و چند شلغم پخته شده فرد علا بخور تا حالت به صورت طبیعی در بیایید و بیخودی روی فصل ها ایراد نگذار ! که همان زاویه ۲۳ اگر نبود شما به جای شلغم الان باید کباب کوبیده میبودی.

    و من الله توفیق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.