از ته قلبم به شما «نفرت» می‌ورزم

این روزها، روزهای وازده‌ایست، من کاملن بی‌هویت شدم. نه آن شیخ دو سال پیشم نه شیخ یک سال پیشم و نه شیخی که باید باشم… لحظاتم طعم نامانوس چایِ به‌لیمو را می‌دهد در حالیکه من یک هویتِ دارچینی تمام‌عیارم و دوری از هویتم را از نوشیدنی‌ام فهمیدم. من چایِ به‌لیمو می‌خورم در حالیکه هیچ لذتی از آن نمی‌برم قهوه را تَرک کرده‌ام و اتاقم را جمع نمی‌کنم.

این هفته، چیزی فهمیدم که امروز وحی‌اش بر من کامل شد. من برای خودم شیمی را توی ماست می‌زنم و می‌خورم، گاهی اوقات متالوژی را با کچاپ و لیموی تازه می‌خورم اما این هفته فیزیک را سحری خوردم و با آن روزه گرفتم که هضمش بر من تمام شود. اصل مکملیت (Complementarity) در زندگی روزمره ما مثل پشه پرواز می‌کند در کنار همه چیز همه چیز دیگر هست که همه چیز با آن همه چیز کامل می‌شود و فهمیدم در بطن افرادِ کسانی که عاشقشان هستیم هم چیزهایی هست که از آن چیزشان متنفریم ولی دامنه‌ی کوچکی را پوشش می‌دهند اما گاهی اوقات شدت می‌یابند اما باعث می‌شوند متوجه شویم که عشق و نفرت در کنار هم مکملیت‌‌شان را تشکیل می‌دهد.

گاهی اوقات هست که خیلی بیشتر از گاهی اوقات دیگه شدت نفرت آن قسمت از وجودشان در وجودمان شدت می‌یابد (جمله‌ی قبل بسیار ساده‌تر می‌توانست بیان شود!) و این شدت شاید عقوبت‌های بعدی هم داشته باشد اما شاید به ما بفهماند که حس‌مان به آن چیز/فرد طبیعی است و در قانون‌های طبیعت می‌گنجد؛ پس اشتباه نمی‌کنیم اما باید کنترلش کنیم و هرچقدر شدت این عشق بیشتر باشد بازخورد نفرتش هم به خودمان و او بیشتر خواهد شد و وقتی نفرتش تمام وجودتان را می‌گیرد ناخودآگاه شما را نابود خواهد کرد چرا که نفرتش بویِ دوست داشتنتان را می‌دهد.

پس ای تمام کسانی که بشدت دوستتان دارم از ته قلبم از شما متنفرم…

از همین دست نوشته‌ها

۵ دیدگاه

  1. رخداد خوش یُمنیه.
    ینی که داری یواش یواش میشی یه آبگوش خور حرفه ای.
    می بینم اون روزیو که شدی یه چایی دیشلمه خور با آلوچه عوضِ قند کلّه،
    یه دمپختک خور با دَم کردۀ خار شتر، یه سیرابی گلاسه خور با آبنبات گوسفندی که هیشکی تا حالا رو دسّش پا نشده، یه شلوار شیرازی پوشه خربوزه به دس تو خیابون.(اینجا دیگه اشک امیدمون در اومد) اون روزیو که سر گذر دوغ اَ سیبیلات میچکه، با دسِّت پاکش میکنیو عربده میزنی آخیییییش با یه آروغ پشت بندش (الان آ فرط گریه دو زانو نشسَّمو دارم هِق هِق اشکای خوشالیمو پاک میکنم و با اون یکی دَسَّم مین-ویسم).
    راضی ام ازت شلغمی.
    راضی ام ازت.
    ینی پیروِ کلومِ خوِت، زورِ بیگیرم به نگیرم چربیده.حتی اگه زور بیگیر یه چُسه اَ نگیر بیشتر باشه آدم راضی میشه.
    (توضی: بیگیر-نگیر، ینی بخوا نخوا. اینو واس آبجی داداش نبشتیم که کُلُهُم دوزاریش کج و کوله ست…
    راسی صدای جیغ و ویق آبجی داداشو نمیشنُفَم، هنو بهش مرخصی ندادن بیاد چارتا به ما پرخاش کنه و مجلسو نورانی کنه ؟)

    خَیلی مُخلِصَیم،
    عِزَّت زیاد.

  2. بی هویتی شیخ, به چای به لیمو ماند و بعد هم به شیوه ای کاملن فضایی به وحیِ خارق العاده ای که بر وی گشت مربوط شد!!!
    از همان لیوان های آبی که به آنها دعا میخوانند و بعد از شما میخواهند که میل کنید, برایتان آرزومندم, باشد که انشایتان بهبود یابد و هویت خویش را بازیابید! چرا که این سبک نوشته ی کسی که ما پیشتر میخواندیم, نمی بود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.