مدرس، روزت مبارک

یادم می آد اولین پایه‌ی تحصیلی زندگی من آمادگی بود، من و پسرعموم تنها پایه‌ای بود که باهم بودیم هرچند که شاید تحصیلی بودن این پایه زیر سوال بره. توی آمادگی من و پسرعموم مثل روشن‌فکرا گوشه حیاط می‌نشستیم و دویدن بچه‌های دیگه نگاه می کردیم در مورد فلسفه سارتر حرف می زدیم. اول دبستان من با یک کلاس چهل و دو نفری (!) و یک معلم بازنشسته ی ۵۰-۶۰ ساله شروع شد. از اولین پایه تا آخرین پایه تحصیلی من شاید با ۵۰ معلم مختلف روبرو شدم اما شاید ۲-۳ تایشان واقعن معلم بودند.

من هیچوقت معلم پنجم دبستانم رو فراموش نمی‌کنم که بخاطر اطلاعات عمومی زیادم بین هم سن و سالام بهم جایزه داد. دقیقن شنبه‌ی روزی بود که بم زلزله اومده بود. من «تاریخچه‌ی روزی» افتضاحی دارم اما این چیزها به سادگی از ذهنم نمی‌ره. بعد از معلم پنجم دبستانم تا مدت‌ها هیچ‌کس با مفام معلمی برام تکرار نشد. همه کسانی که بهم تدریس می‌کردن افرادی بودن در قید و بند دفتر و کتاب و نظم و انضباط نه معلم… تا سوم دبیرستان. دوم دبیرستان وقتی آخرین سال تحصیلیم رو در ایران می‌گذروندم معلم هندسه‌ام به من گفت که با این وضعی که هندسه می‌خونی می‌ترسم نتونی با هندسه سوم دووم بیاری. او این رو با جدیت و قطعیت تمام می‌گفت. اما من سوم شاید یکی از معدود انسان‌های املتی زندگیم رو در قالب یک معلم هندسه دیدم.

شاید معلم هندسه سوم دبیرستانم نقش قطب‌نمای انیشتن رو در پیدا کردن راهم برام ایفا می‌کرد. شاید خودش هیچوقت نفهمید که یکی از دانش‌آموزاش انقدر تحت تاثیر قرار گرفته. دلیل نوشتن این چیزا رو نمی‌دونم اما می‌دونم نوشتن این چیزا خیلی بهتر از گفتن متن‌هاییست که اولش با این عبارت آغاز می‌شه: «معلم عزیزم…»! من همه مدرسین (نه معلمین!) زندگیم رو معلم نمی‌دونم.

و حالا من اینجام، بعد از چندین سال تحصیل در مقاطع غیرعالیه دلم تنگ شده برای دو معلمی که نمی‌دونم الآن کجا هستند مخصوصن معلم هندسه‌ام. شما هم یاد کنید از کسانی که معلم زندگی‌تون بودن، کسانی که آنقدر قدرت داشتند که شما را تحت تاثیر خودشان قرار بدهند حتا با یک جایزه کوچک…

از همین دست نوشته‌ها

۲ دیدگاه

  1. :)) چه قدر هم همه یاد کردند!
    معلوم میشه که برقراریِ چنین رابطه ی عاطفی با یک مدرس فقط از عهده ی فردی کاملن شیخ! فقط بر میاد!! 😀

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.