لذت‌های خاصِ دنیایی

گاهی بعضی از لذت‌ها نه در حیطه‌ی حوری‌‌جات و اقسام آنها می‌گنجند و نه در حیطه‌ی سفرهای میلیاردی برای اقامت در فضا. گاهی وقت‌ها بعضی لذت‌ها رو فقط باید در شرایطِ وخیم تجربه کرد. بد بودن شرایط با حضور بعضی از افراد نه تنها بد تعریف نمی‌شه بلکه شاید رو به عالی میل کنه! بد بودن شاید بخاطر وجود فضا-زمان خاص به عالی منتهی بشه. اصلن ساده بودن خیلی از چیزها در این بین شاید تبدیل به خاص‌ترین‌ها بشه. شاید یه بارون ساده باعث تمام این تغییرات باشه.

امشب یکی از این لذت‌های خاص که مختص به دنیایِ فانی‌ام بود رو تجربه کردم. لذتی که خیلی مسخره و ابدی است. من مطمئنن هیچ‌وقت فراموش نخاهم کرد که در یک روزِ بارانی بهاری وقتی بویِ نمِ خاک باغچه‌ای که پدر تازه آن‌را کاشته بود از دماغت استقبال می‌کرد سه تا سیب‌زمینی پوست کندم و خلال کردم و توی هوای بارونی با روغن فراوون و نمک زیاد سرخ کردم و گرمایِ آتش بر نسیم بارون غلبه می‌کرد و گاهی رنگ می‌باخت، فراموش نخاهم کرد که من و خاهرم وقتی با دست‌های چرب‌مان سیب‌زمینی‌های پخته شده را بر می‌داشتیم بخار از رویِ سیب‌زمینی‌ها بلند می‌شد. من هیچ‌وقت فراموش نخاهم کرد که وقتی صدایِ بارون رویِ شیروونی آلومینیومی حیاط شنیده می‌شد استاد شجریان هم هم‌نوا با باروون می‌خوند:

«تا که عشقت مطربی آغاز کرد/گاه چنگم گاه تارم روز و شب…»

از همین دست نوشته‌ها

۷ دیدگاه

  1. فکر میکردم چون من جنسیتم خاک بر سری است(!) واسه همینه که همیشه من باید بپزم و اوشون میل کنن و غر بزنن که این سوخته این نپخته, درشت خرد کردی, تو بلد نیستی مامان بهتر میپزه!! 😐
    اما گویا این خاک بر سری(!) که من به دوش میکشم ناشی از فرزند اول بودنه و شاید اگر جنسیتم متضاد بود یاز هم همین بود!!

  2. وقتی صدایِ موزیک به گوش میرسه: “کنارت چقدر حالِ من بهتره … ” بعد ناخودآگاه ۲تامون به همدیگه نگاه می کنیم …

  3. گفتی سیب زیمینی، یاد یه خاطرۀ دیبدمینی افتادم.
    یه شب سرد زمسّونی بود،رفتیم دم در خونۀ مهندس اینا که با هم بریم دور آتیشی که بروبکس لاتی لوطی الواتی (ینی تو جَم هم لات بود هم الوات هم لوطی-با هم فرخ دارن) هر شب را مینداختن جَم شیم بگیم بخندیم وسیب زیمینی جزغاله بخوریم.در زدیم مهندس اومد و گفتم بزن بریم،دیدم نه میاره تو کار و ملتفت شدیم خونه بهش رخصت ندادن.جَلدی پریدیم، رخصتو کردیم فرصت و گفتم بزن بریم.(اوناهم چون داداش اسپالیش بود اطمینان کردن) درو هنو جُف نکرده، یُهو دیدیم جِزقِله بچه اَ اون دور جیغ میزنه: “منم میام، منم میخوام بیام” گفتم عمو جون، شلغمی، بدو برو خونه میچّاییا،بدو عمو جون، فردا میام میبرمت برات دندون ماس میخرم با خوروس قندی،بدو برو تو. امّا انگاری گوشش بدهکار نبود که نبود. از ما اصرار و اَ شلغمی انکار.جونم واست بگه که اِنقّده این بچه جیغ کیشید که مجبور شدیم با خودمون ببریمش.مهندس شلغمیو بغل کرد و را افتادیم(اون زمون شلغمی سه چار سالش بودو مهندسم تازه پشت لبش سبز شده بود). رسیدیم سر کوچه دیدیم داداشا همه نشستنو صدای خنده شون به هواست.تا ما رو دیدن مرام و مَرِفَت پروندن و واسمون یه جا با آجر جُفت و جور کردن. بالاخره سیبیل داشِت اَ همه کلفت تره .اون شب مِثّ هر شب اِنقده شوخی و مسخرگی کردن که نگو و نپرس، اونم اَ اونایی که آدمیزاده اَ فرط شرم و خنده سر به گریبون میبره.تو این بین اَ بالا پایین شدن شونه های مهندس میشد بِفمی داره میخنده وگرنه مهندس که وَختِ خنده صدا نرّه.هَرَز چندی یکی با مشت میکوفیدیم پشتش که یه اِهنو اوهونی کنه بفمیم زنده ست و تو خنده خفه نشده،شلغمی هم که این جُکا واسش سنگین بود و حال و هوا مردونه، اَ ترس زد زیر گریه و بند کرد که میخواد بره خونه.مهندس بغلش کرد و گف: شلغم جان بیا اینجا برات یه قصه بگم که داداشی بخوابه: “یکی بود یکی نبود،یه ستاره هه بود اسمش آندرومدا بودش که سه تا بچه داشت، آندروگول،ماندراگول و حبّه انگولE447- ،یه روز آندرومدا به بچه هاش گف آندروگولکم،ماندراگولکم،حبّۀ انگول E447- مارمولکم من میرم به چراگاه…” هَنو قصه اش تموم نشده بود، دیدیم شلغمی خوابه.هیچی،مهندس مجبور شد یه توکِ پا بِره شلغمو بسپاره خونه و بیاد.تا اومد به ما گُف اگه اجازه بدید من هم میخوام یه جک تعریف کنم.گفتم بوگو،بوگو داداش.بعدش صدامونو بردیم بالا گفتیم: داداشا! وُلومو بیکیشین زیر، مهندس میخواد طنّازی کنه. همه یه خنده ای کردنو منتِظِر شُدن. مهندس گف: یه روز یه ستاره شناسی از یه ستاره شناس دیگه می پرسند که “شما میدونید ستارۀ همدم سیارۀ WASP-12b که از قدر ۱۲ هست، چی هستش؟ ستاره شناس دومی گفتند: کاملاً مشخصه.یه کوتوله با کلاه قرمز رنگ که برای جشن سال نو تهیه کردند.” بعدش لُپاش گُل انداخت،یه لبخندی رو لباش نِشِست و شونه هاش بالا پایین رف.
    همه ساکت بودن.فقط صدای جِلِزق و پِلزقِ آتیش میومد و بال یه شب کوره و یه تک سرفه.
    یُهویی سیا نخودسیا قَمِه شو کیشید. ما هم فِلفورت کلامونو گُذُشتیم بالا یه لنگه ابرو رو چسبوندیم به سرمون و دسّی به سیبیلمون کیشیدیم گفتیم : چِته سیا؟ سگ گازت گرفته یا نصفه شبی مجنون شدی تنت میخاره؟ زورت به بچه رسیده؟
    سیا یه نمه شرم کرد، قمه رو قلاف کرد،هیچّی نگف.سرشو انداخ پایینو خودشو تو کوچه پس کوچه های اطراف گم و گور کرد. (اینم بگم که سیا اهل نگه داشتن مرام لوطی نیس، اَ اون قالپاقای شَر کنه. اینم که یه نَمه شَرم کرد واس خاطر اینه که زورش به ما نمی چَربید.)
    کم کم همه پخش و پلا شدنو رفتن سیه خودشون.
    ما اَم یه نیگای پر معنا به مهندس که ترسیده بود و یه کم رفته بود تو لب کردیم و یه لبخند ریزی بهش زدیم و را افتادیم.تو راه یه سیب زیمینی جزغاله اَ تو جیبمون در اُوردیم، نشونش دادیمو گفتیم :این سیب زیمینیو می بینی داداش؟ روش سیاهه،آره،ولی وختی بخوریش می بینی که چه بامزه است.آدما هم عینهو همین سیب زیمینی اند.هر چی آدمیزاده سختی و بد بختی دیده باشه،هر چی خاکی و آتیشی باشه و درد دیگرونو خودشم کیشیده باشه و جُلو زور گو واستاده باشه،دیگرون هم خوب مزه شو زیر دندوناشون حس میکنن.
    داداش، تو حالا مونده مزۀ درد و بِفَمی، تازه اوّل کُرکُریته.عیب نَرّه.
    واس خاطر سیا هم باکِت نباشه.تا وختی اسپال هَ،همیشه پُشتِته،اگه هم که نبود که نبود، تا اون موقه خوِت اَ آب و گِل دراومدی و شدی یه پا اسپالیش.

    دیگه رسیده بودیم دَم در خونۀ مهندس اینا.مهندس سرشو اُوُرد بالا،اَ تو چشای نَم زده و برّاقش که عسک ستارۀ کمون ۱۰۲ افتاده بود توش خوندم که حرفمو گرفته.

    دو هفته بعد دوباره خواستیم بریم سیب زیمینی خورون.رفتم پِیِ مهندس.مهندس یواشکی اَ خونه جیم شد و اومد بیرون و گف:هیس.اسپالیش جان،یواش بریم تا این شلغم بیدار نشده.با زحمت حواسشو پرت کردم تا خوابش ببره.
    ما هم آسّه آسّه راه افتادیم.دیدم مهندس سرخوشه.گفتم مهندس چه خبر؟ مهندس ذوق کرد و گف: برای امشب یه جُکایی تدارک دیدم تا چشم دشمنا کور شه.گفتم:داداش تند نرو،تند نرو.شایت اینا یه وختایی مث سگ و گربه به جون هم بیفتن،ولی داداشن، بعداً میفمی که معنی داداش بودن خَیلی حَرفه.خب بریم بینیم نطق شوما چند مَنه.اَ دور شُلۀ آتیش پیدا بود،هنو به سر گذر نرسیده بودیم که یُهو شلغمی سوار بر سه چرخه اومد جُلو من واستاد و گف: سلام عمو،منم اومده اَم.
    زبونمون بند اومد.هم خنده مون گرفته بود و هم یه نمه کلافه شدیم.شلغمو زدیم زیر بغلمون، با اون دس هم سه چرخه شو وَرداشتیم.شلغم هم اَ سر شوق جیغ می کیشید و ریسه رفته بود.مهندسو فرستادیم پیش بروبکس و خودمون با شلغم زیر بغل رفتیم سیه خونۀ مهندس اینا،شلغم هم واسه اینکه راضی شه بره خونه باج سیبیل خواس.یوخده اَ ما قلندوش گرف،اَ سر و گردنمون بالا رفت و بعدشم رف خونه.ما هم نرسیده به سر گذر دیدیم صدای هِرُّ و کِرِّه اُج گِرِف.وختی رسیدیم سر آتیش دیدیم اَ خنده ییکی اوفتاده تو آتیش داره خودشو باد میزنه،اون ییکی سیب زیمینی جزغاله لُمبونده،پوره شوکوفه کرده،ییکی دیگه هم عنان اَ دست داده و بله.اَ اون دور دیدیم یه نیش خندی ام رو صورت سیا نِشسه و یه دو قدمی اَ روزای دیگه جُلو تر واستاده.ملوم نبود مهندس چی چی بلغور کرده بود که ملّت ضعف کرده بود .مهندسم که خَر کِیف شده بود که تونسّه ملّتو بخندونه، یه قیافۀ حق به جانب گرفته بود و دوتا دکمۀ بالای پیرَنِشو وا کرده بود، زِنجیر سیفونو که اَ خونه شون کنده بود، دور انگشتش میچرخوند.با خنده گفتم مهندس،ما رفتیم و اومدیم چی چی پروندی؟ دیدم با یه نیش خند و یه نیگای عاقل اندر سَفی گف: هوم،البته این از شاهکارای خودم هست و فکر نمیکنم لزومی داشته باشه دوباره بِگم.اَ این حرفِ مهندس، دهن اسپالیش درونمون وا موند،امّا به رو خودمون نیاوردیم،پشت کفشمونو دادیم بالا،کلامونو رو سرمون سِف کردیم،را افتادیم سی قبرسون تنهاییِ خودمون.تو راه فَخَط تو فلسفۀ عجایب دنیا مونده بودیم.یه سه چار هفته گذشت، یه رو داشتیم اَ گذر رد میشدیم که ملتفت شدم یکی چِسبیده به پاچه شلوارمون.برگشتیم دیدیم شلغمی با نیش باز سوار بر سه چرخه ما رو گرفته که همین جور که میریم اونم بِبَریم،بعدشم میگه: عمو! خوروس قندی سه تا میخوام،دندون ماس پنشتا.به خودم گفتم عجب شیکَری خوردی اسپالیش.خوب شیکری خوردی اسپالیش،شیکر دونه قهوه ای.رفتیم واسش خریدیم و بهش دادیم،دم بقّالی مهندسو دیدیم که با رفقای مَرِسّه اش داره گپ میزنه و اَ ستاره و سیّاره و اَ این چیزا میگه.نه اَ یقۀ چاک خبری بود،نه اَ زِنجیر و نه اَ کَلومِ لاتی لوتی.صورتش شده بود عینهو همون شب که سیاه چالۀ فضایی تو چشاش لونه کرده بود. میدونسّم نوجوونه و هوای گنده لاتی اَ سرش میپرّه.اسپالم که دل صاف و ساده ای داره،ای بابا.:)
    زمسّون شد بهار و همه چی شد عینهو افَّل.
    ولی هیش وَخ اَ کَسی نپرسیدیم اون شب مهندس چی چی گُف که جمیّت ترکید.
    راسّی مهندس چی چی گفتی؟ بوگو ما اَم بخندیم.

    خَیلی مخلصیم،
    زت زیاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.