این منم «فلان‌بن‌فلان»؛ سجده کنید

جدای از آن‌که هیچ‌وقت نفهمیدم چطوری و از کجا اِتیمولوژی (ریشه‌شناسی) کلمه‌ی «پارتی» درآمد! نه آن‌که بگم Party و بزم (!!) نه؛ بگویم فلانی در فلان‌جا پارتی دارد و البته دقیقن که الآن این جمله را می‌نویسم به دهخدا مراجعه کردم که ببینم «پارتی‌بازی» از کجایِ آسمان افتاده است فهمیدم از سمتِ غربی‌اش افتاده است و دهخدایِ ملیح نوشته:

پارتی‌بازی: «(حامص مرکب ) (از پارتی کلمه ٔ فرانسوی و بازی فارسی ) تعصب و دسته بندی پیش بردن قصدی را.»

حال بماند آن‌که پس از مطالعه‌ی این معنی ناخودآگاه و بدونِ اراده‌ی قبلی به دیوار نگاه کرده و پشه‌ای را دید زدم؛ اما باید بگویم «مستر دهخدا»! و توضیح بدهم که چطوری «مستر» و «دهخدا» را کنار هم آوردم و دو کلمه‌ی شرقی و غربی را بهم دوختم و خطبه را تمام کردم.

حال از دوندگی‌ها و سخته‌ناگویی‌های بالا بگذریم؛ این ترم بعد از سه ترم درسِ به‌غایت «لَجَنِ» ریاضی را پاس کردم. (سجده‌ی مستحب) البته نه مثل همه‌ی دانشجوها که همچون انسان‌های متمدن درسی را پاس می‌کنند بلکه با نیزه و دشنه‌ و دیگر آلاتِ شتم و ضرب! البته اینها را نه رویِ استاد و نه رویِ کسی دیگری بلکه رویِ خودم امتحان می‌کردم به‌دلیل نگرفتن ۰/۴ نمره از نمره‌ی قبولی!

در اون ساعات که مثل گربه‌هایی که در یک چهاردیواریِ بلند محاصره‌شان کنی به دیوار «پنجول» می‌اندازند و فقط سه خط موازی حاصل از جایِ پنجه‌هایشان (البته اگر مانیکور کنند) باقی می‌ماند من انقدر بیچاره بودم که همان سه خط موازی هم نداشتم!

در آن لحظاتِ ناشگون پدر به مثابه‌ی طلوعی از خورشید، تلالوی از آفتاب، نوری از ابدیت و از این قبیل تابش‌ها و انوارِ فلورسنتی از جنوب (با احتسابِ موقعیتِ اتاقم) بر من تابید. آنقدر نورِ زردش زننده بود که من عینکِ دودی گردی زده به او نگاه می‌کردم و شب چشم‌هایم وِز وِز می‌کرد. با استادِ منحوسِ تُماس حاصل نموده و اورا با تهدید به اینکه القاعده هنوز زنده است و اگر این نمره را به پسرم ندهی در شمالِ شرقی قطبِ جنوب پنگوئن‌ها را به انقلاب بر علیه‌ات دعوت می‌کنم استاد را مهار کرد و نگذاشت مرا بیاندازد.

این داستان گذشت و من هر روز با خودم فکر می‌کردم که اگر خیلی جاها «می‌تی‌کُمانی» نداشته باشی تا جلویِ سرکشی بعضی‌ها را با این وضع بگیری باید کمی سرعتت را زیاد کنی و جلوتر از همه بروی و خیلی شیک بوق بزنی…

 

ذیل‌نامه‌ی یِکُم: آیا هنوز ایمان نیاورده‌اید «مرگ بر نیوتون»؟
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: در این نوشته هیچ‌گاه از دکمه‌ی Backspace استفاده نشده و هر آنچه می‌بینید یوهو، بدونِ اصلاح و… نوشته شده است خواهشن اگه گیچ شدید با اقوام تماس گرفته و کمک بخاهید.

از همین دست نوشته‌ها

۵ دیدگاه

  1. آقای والد من در چنین شرایطی, چون پدیده ی کسوف میشود و خیلی شیک, خطاب به من میگه: دخترم من می تی کمان نیستم, مرا زمبه (*) هم حساب نمیکنند!
    و آنگاه من ایمان می آورم که من چیزی نیستم جز چیزی حاصلِ اشتباهِ خانم والده ام که حاضر شد درد ها بکشد و مرا بدبخت کند و در این روزگارِ…
    بماند…

    * گمان کنم زمبه, سگِ همون یارو بود! شایدم اسمش چیزِ دیگری بود! در اینجا خیلی جنابِ والد را تحویل گرفته نمودیم!!

  2. manzooret 0/4 dg na 4/0 😀 😀 😀 kare dorostam hamine shalgham jan 😉
    پارسی‌نگارانه شده:
    منظورت ۰/۴ دیگه نه ۴/۰ :دال کاره درستم همینه شلغم‌جان /چشمک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.