مغازه‌یِ صدماتِ دانشجویی

[من ناظر در مغازه‌ی کُپی، اسکن، پرینت، خدماتِ دانشجویی و البته «سرچِ مقاله»]

[بعد از آماده‌شدن پرینت صفحاتِ قبل]
-آقا طلق و شیرازه هم داری؟
-بله چه رنگی بدم؟
-سبز فسفری بده.
[بعد از گشتن در ویترین]
-سبزِ فسفری ندارم.
-یه رنگی بده دیگه.
-بیا اینم نارنجی.
-خوبه ولش کن. آقا تحقیقِ‌ اقتصادِ خُرد چی داری؟
-تا چی بخوای…
-یه چی بده دیگه فقط صفحه‌هاشو عوض کن چون واسه بچه‌هائم می‌خوام.
-چشم، الآن.
-همه تحقیقامون آخرش صندوق عقبِ استاده دیگه…

از مغازه خارج می‌شوم و در سرما می‌لرزم و فکر می‌کنم که ماشین را کجا پارک کرده‌ بودم…

از همین دست نوشته‌ها

۱۲ دیدگاه

  1. از چهره اش کم تر چیزی ملتفت شدم، تنها چیزی که در چهره اش یافتم احساس سیری بود، سیری از زندگی شاید این احساس از من به او صرایت کرده بود…!

    این دیدگاه کمتر بی ربطی ای(!) به این نوشته دارد!

  2. دانشجویان عزیز ، بشتابید بشتابید !
    دکان تلفات دانشجویی ” راهیان دانشگاه”
    -کپی سیاه و سفید ، رنگی و حتی سفید
    -تهیه و انتشار انواع مقاله های ISI با ایمپکت فکتور بالا
    -صدور مدارک کارشناسی ارشد ، دکتری و ازدواج دانشجویی
    -توزیع کارت تخفیف بلیط اتوبوس
    -توزیع کارت طلایی دستشویی بدون صف
    -فروش انواع لوازم آرایش مجاز خواهران دانشجو
    -سیگار و خودکار یکبار مصرف و انواع جزوات بی مصرف
    -فروش گوسفند زنده و استاد مرده
    سرمایه شما ، سرمایه ما ، بدون شما هرگز
    راهیان دانشگاه به راهیان دانشگاه می اندیشد

  3. سلام.
    جناب شیخ میشه لطفن به این سوال من پاسخ بدید که چرا نیچه؟؟
    چرا خیام؟؟
    واسه چی نیچه باید به جان خیام بیفتد؟؟
    اگه اینجا ماواییه که نیچه به جان خیام می افتد پس چرا تا حالا نیفتاده است؟؟!
    پ.ن:پوزش بابت بی ربطی دیدگاهم با این پست.

  4. گمان می کردیم دیگر دانشگاه, مدینه ی فاضله است! یعنی دیگر این قرتی بازی های دبیرستان وجود ندارد! به همین دلیل پیوسته انتظارِ آن روز را میکشیدیم که بریم دانشگاه! اما گویا خر میبودیم و همه جا هم رنگ است!

  5. ما خودمون کاری کردیم که این صفت به ما بچسبه! میتونیم کاری کنیم که این «صدماتِ دانشجویی» شامل حال ما نشه!

  6. معلومه که شسخ ذوب در درس شده که نه وبگاه آپ میکنه نه سراغی از دوستای نه چندان قدیمی میگیره
    ستاره ی سهیل شدی احمدزضا آقا!!! :’)

  7. ما آن را بیشتر میپسندیدیم!!
    .
    .
    .
    در حال حاضر آزروی مرگ مینماییم! یکی از بزرگ ترین آرزو هایمان از دست رفت!
    آرزو داشتیم روزی و روزگاری برویم آلمان و اندک لحظاتی حتی کوتاه نزد وی (استاد همایون خرم) باشیم! 🙁
    این همه موجود اضافی که بمیرند! نمونه اش همان اوشون که اگر میمرد چه بسیار خوب میبود و اما نمیمیرند! بلکه حتی در چهاردیواریشان دستگاه تصفیه هوای شخصی دارند تا مبادا…
    اما او…
    .
    تو ای پری! کجا رفتی؟! اندکی دریغ… برگرد… که اشک من هویدا شد… دیده ام چو دریا شد
    شمع و پروانه خودت بودی! :((

    نمیخوام!
    خدا اگه هستی پسش بده!

  8. شلغم خان ببخشید اما یه سوال، به نظر تو اشکال کار کجاست که ۹۰درصد کسایی که میان تو وبت جذب حرفات نمیشن ؟!
    تو زیادی فیلسوفی یا درک دیگران پایینه؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.