«من» کجا پایان می‌یابد؟

می‌نویسم از کدویی که حال رویِ‌میز من در حالِ استغفار است از لبویی که در کنارش رو به سُجده دارد و از لایزالاتِ عرفانی‌اش می‌گوید از نیلِ رسیدن به معشوقِ آب‌پز شده‌اش. کیستند این چای‌های نپتونِ دیوسرشت که ملجأ هر کاوشِ فرامدرنیته به حساب می‌آیند و زادخواهِ هر اندیشه‌ی پساساختارگرا و این مفلسانِ بی‌درد؛ کاشی‌های دستشویی! نیستند این‌ها کسانی جز با دشنه‌ی رنگین به خونِ بزها.

آری؛ پُرم از صدایِ استامینوفنی که در تراسِ جنوبی رو به خورشید آفتاب می‌گیرد و می‌گوید:‌ «انسان محکوم به سرماخوردن است.» من آن مودیگیلیانی هستم که در راهِ ژان بارها زمین خوردم اما گفتم «زور من کمتر از آن است که موسی در تورات نوشته و عیسی در انجیل…»

بپاخیزید بی‌مایگان بارها از شما پرسیدم و بارها نیچه از شما پرسید که «من کجا پایان می‌یابد؟» پشتِ کوه‌ها؟ آنجا که پنجره رو به کویر باز می‌شود؟ من خود بارها هنرِفیگوراتیو را وارسی کردم اما تفنگ بهمراه نداشت؛ البت که نخِ دندان آن‌سوتر پدیدارشناسی گشتالت می‌خواند نمی‌خواستم سر به تنش باشد اما حال می‌بینم که سر به تنش است گرچه به او گفته بودم: «من یک انسان نیستم، دو گاوم

من می‌بینم مردی را که از پس دادنِ کتاب‌های کتاب‌خانه پروایی نداشت،‌ من نمی‌توانم تو را در بومِ‌ نقاشی بگنجانم چون بزرگی، فیل‌ها می‌فهمند حالِ من را؛ و من آن انسانی هستم که در هر زمانه می‌اندیشد که گذشته‌ها بهترین دوران بودند…

سپاس‌بگزار! دستاوردِ سترگِ انسانیّت امروزین این است که ما دیگر نباید همواره از جانورانِ وحشی، بربرها، خدایان و رؤیاهایِ خود بیم‌ناک باشیم. «نیچه-سپیده‌دمان»

از همین دست نوشته‌ها

۱۰ دیدگاه

  1. من آن انسانی هستم که در هر زمانه می‌اندیشد که گذشته‌ها بهترین دوران بودند… دقیقننننن!! عالییییی بود!

  2. شیخ محترم در متن نگاریده شده توسط شما چندین(!)نقطه مبهم دیدم که با روشن سازی آن ها مستفیضمان کنید:
    کاشی های دستشویی را چه به خون بزها؟
    استومینوفن را چه به آفتاب گرفتن؟
    «مودیگیلیان» و «هنرِفیگوراتیو» را برایم تشریح کنید لدفن!
    «من یک انسان نیستم، دو گاوم.»؟؟؟؟

    با سپاس!

  3. خب بازم سوال پیش میاد!
    معناهایی رو که خودت باهاشون آشنایی نداری چرا در وب گاه میذاری که خوانندگان دچار تشویش ذهنی بشن؟ 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.