تاریخِ انقضا: بیست سال

شب بود، ساعت ۱۱:۳۰ شبِ نهمِ‌آبانِ رو به نیمه‌ی شب. همیشه نیمه‌ی شب فلسفی‌ترین زمان ممکن برای یک ذهن مضمحل است. من هم بدون هیچ اهمیتی به فیزیکالیسم و هرچه در قید و بند آن است مشغول شنا کردن در ایدئولوژی‌های ذهنم بودم کاری که تنها نوساناتِ مغزی‌تان را برای مدتّی هرچند محدود منظم‌ می‌سازد.

مستغرق در این حالات، به میدون دخول کردم. از دور صدایِ موتورِ ماشینی را که داشت با دور موتور بالا حرکت می‌کرد شنیدم. اما انقدر غرق شده بودم که قایقِ نجاتِ صدایِ موتورِ ماشین هم من رو از بحرِ ایدئولوژیکالِ ذهنم بیرون نمی‌آورد. مدتی بعد ماشین رو عمود بر دوچرخه دیدم و حس کردم که صورتم از سمتِ راست توسط نورِ ماشین روشن شد.

بی‌دلیل بدون اینکه خودم فهمیده باشم دستم به سمتِ ترمزِ دوچرخه رفت. ترمز عمل کرد و من دقیقن جلویِ ماشین قرار گرفتم. صدایِ سایشِ ترمزِ ماشین رو برویِ آسفالت به وضوح می‌شنیدم. حس‌هایم خیلی بهتر از مدتی پیش کار می‌کردند و عقلم کاملن مخدوش شده بود. بخوبی وجود یک لبخند رو بروی لب‌هام تشخیص می‌دادم. عقلم دلیلی برای کار کردن نداشت…

ناگهان پایین رو نگاه کردم، و فاصله‌ی ده سانتی‌متر سپرِ یک ماشین متوقف شده با دوچرخه… خودبخود لبخند از صورتم محو شد. بدونِ هیچ‌گونه ترشحِ آدرنالینی، بدون هیچ رعشه‌ی دستی و بدون هیچ ترسی، رکاب زدم و حرکت کردم و از ته دل گفتم:«لعنتی…»

از همین دست نوشته‌ها

۸ دیدگاه

  1. تاریخ انقضا
    راستی تولدت مبارک
    از نوشتت خوشم اومد
    در کنار جریانِ جاری در پست خیلی هم زیبا نگارش شده بود

  2. سلام
    یه بسمه الله بخونی خوب میشی. اگه نشدی بیا پیش خودم واست دعا بنویسم. جن زده شدی :d

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.