روستا؛ آرمان‌شهرم

صبح‌ها بی‌نظیر آغاز می‌شد یعنی امکان نداشت که صبحی را ظهر از خواب بلند شوید و بدون صبحانه جلوی کامپیوتر بشینید اصلن! صبح‌ها زود بیدار می‌شدید با هوایی که ریه‌هایتان به جانتان دعا می‌کردند. بوی نان محلی تمام فضا را پر می‌کرد، نانی که ضخامتش انقدر کم بود که پشتش را می‌شد دید. شیر گاو و شیر گوسفند بهمراهِ ماستی که دانه‌های سیاه دانه و زیره طعمِ بی‌نظیری به آن می‌داد. فعالیت‌ها در روستا خیلی زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم شروع می‌شد با آن سنم همیشه فکر می‌کردم قبل از بلند شدن من هیچ فعالیتی صورت نمی‌گیرد.

آفتابش نفوذِ زیادی زیر پوست دارد. همیشه دوست داشتم به خوشید نگاه کنم، مادرم می‌گفت: «نگاه نکن چشات ضعیف می‌شه.» اما سرم نمی‌شود. می‌خواستم ببینم لبخندی را که همیشه در نقاشی‌ها روی خورشید می‌کشند در خورشید واقعی هم می‌توان دید…؟! در روستا کارِ زیادی برای انجام دادن نیست فوقش با گاو و گوسفندها ور بروی و اذیتشان کنی یا کنار درختِ گردو بروی و گردو بخوری. از آن گردوهای تازه‌ای که پوستش را با سنگ از بین می‌بردیم و مغزِ سفیدِ نرمش را توی آبِ نمک می‌انداختیم و با انگشتِ سیاهمان بهم‌اش می‌زدیم. چندش آور بود اما وقتی به مزه‌اش فکر می‌کردید دیگر به فکر این چیزها نبودید.

بعد از چند روزی اقامت در روستا جاهای جدیدی را کشف می‌کنم. روی دو تپه آنطرف‌تر منظره‌ای هست به دره‌ی روستایِ کناری. در کنارِ پیچشِ مار مانندِ رودخانه‌‌ای کوچک، انبوهِ درختانِ گردو دهنت را آب می‌اندازد. روی یک بوته‌ی کلاه‌حسن -البته همیشه فکر می‌کردم چقدر اسمِ عجیبی‌ست برای یک بوته- کرمِ نارنجی پشمالویی را پیدا می‌کنم از آن دست بچه‌هایی نبودم که از حشرات نترسم همیشه می‌ترسیدم و همیشه هم می‌ترسم. تنها حشره‌ای که برایم خوش‌آیند است عنکبوت است بقیه حشرات روی لباسم و… دیوانه‌ام می‌کنند. کرمِ نارنجیِ پشمالو را نگاه می‌کنم. جدن زیباست انتظار دارم همه‌ی کرم‌ها پروانه شوند اما خب بعدن فهمیدم امکان‌پذیر نیست.

خانه‌ها کمی شکلِ ماسوله به خود دارند منظورم همان روستای ماسوله‌ی معروف است اما بخاطر شیب کم آن حسِ ماسوله‌ای کمتر اجرا شده. سوالی که همیشه برای پیش می‌آمد این بود اگر یکی حیاطش را آب بدهد چه اتفاقی برایِ سقفِ همساده (!) می‌افتد…؟!

بعد از مدتی بقالی روستارا پیدا می‌کنم، غریبه‌هایی که برای اولین بار می‌بینمشان برایم بسیار ترسناک بودند و وجودِ چهار پیرمرد سیبیل کلفت، پیپ دود کن جلویِ بقالی یعنی رد کردن خانی که به بقالی ختم می‌شد. بقالی پر بود از آدامس‌های ۱۰تومنی پر اسانس و پفک نمکی‌های قدیمی و کهنه که همراه با بویِ پفک بویِ خاک هم می‌دادند. صاحبِ بقالی به طرز ناشیانه‌ای قفسه‌ها را پر کرده بود مثلن در یک قفسه‌ی بزرگ تنها ۵ کمپوت گذاشته بود که همه کنار یکدیگر بودند اما بازهم فضایِ زیادی باقی مانده بود. با خرجِ ۳۰ تومن می‌توانستید صاحب یک آدامسِ سه قلو شوید. سه آدامسِ کروی شکل پشت سر هم در یک بسته‌بندی پلاستیکی شفاف که «ترکیبات» دو سه بار به طرز ناشیانه و ناخوانایی بصورت اُریب روی نوشته شده بود و کاملن مشخص بود بسته‌بندی یک رل پلاستیک هست که هیچ دقتی در آن‌ها صورت نگرفته. اما دل‌خوشی ماها بودند، رنگشان قرمز، آبی، سفید و زرد بود اما بعد از مدت کوتاهی سفید می‌شدند. طعم‌شان هم خیلی شیرین بود اما مدتی بعد تمام مزه‌اش از کف می‌رفت. اما من حقه می‌زدم و بعد از مدتی جویدن، یک قند می‌گذاشتم توی دهنم تا دوباره مزه‌اش شیرین شود…

بعدها چیز جالب دیگری نیز در آن بقالی پیدا کردیم که به مثابه پیدا کردن آتلانتیس در اقیانوس بود. یا چمی‌دونم پیدا کردن اتاق نیازمندی‌ها در هاگوارتز. ما یک «فوتبال دستی» پیدا کردیم که با انداختن ۱۰ تومن ۳ توپ به ما می‌داد و تمام دلخوشی ما در آن سه توپ قرمز رنگ روغنی خلاصه می‌شد. بعد از پیدا کردن آن فوتبال دستی سرگرمی هر روز ما بعد از گشت و گذار در روستا به آن ختم می‌شد. التماس‌ها که بابت دریافت پول و تبدیلش به ده یا بیست سکه‌ی ۱۰ تومنی نمی‌کردیم و با دست‌های سیاه از روغن فوتبال دستی به خانه باز می‌گشتیم.

در آن‌جا من دغدغه‌ای ندیدم جز رها شدن…

از همین دست نوشته‌ها

۴ دیدگاه

  1. سلام شیخهم شلغم الدین!چه خبرا؟یه سر رفتم هوپا بعد سالیان،مث سگ پشیمون شدم.
    متاسفانه تنها تجربه ی من در دور بودن از تمدن محدود میشه به باغمون.خداروشکرم هیچ وقت از اون بچه هایی نبودم که از حشرات بترسن!حتی از عنکبوتا!
    راستی یه سوال،لطفا خصومت شخصی تلقیش نکنین!چی قبول شدین بلاخره؟با چه رتبه ای؟ میخوام ببینم امیدی به من هست یانه!(راسته میگن آدم آخرا به صورت خودجوش روزی ۱۴ساعت درس میخونه؟؟)
    یه دوتا زلزله اومد اینورا خوشحال شدیم گفتیم دیگه ۲۰۱۲ شد راحت شدیم،نگو سرکاری بود.ما بمیریمم میبرنمون کنکور خارج از دنیا بدیم.

  2. بسیار زیبا . . .
    وقتی بچه بودم به همراه خانواده عضو گروه کوهنوردی بودیم.
    آخر هر هفته به یکی از کوه های اطراف میرفتیم،حالا میفهمم که چه لذتی داشت.این روز ها آدم ها خیلی از هم دورند…
    ما نیز امسال کنکوری هستیم : )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.