خون، خاک، اشک

ساعت چهار اخبارِ زلزله‌ی اهر رو شنیدم. ساعت ۵ تقریبن بهش پیامک دادم که کجایی؟ سالمی؟ و جوابی نگرفتم هرچه زمان می‌گذشت هجوم افکارِ مسخره و ناخوشایند به ذهنم بیشتر می‌شد. می‌دونید دلواپسی مسخره‌ترین احساس برای کسی که هیچ اطلاعی از کسی نداره هستش. حتمن حسّ «دلواپسی» رو چشیدید مزه‌ی علفِ هرز می‌ده…

تا شب فقط آمارِ زلزله‌ی اهر رو به افزایش بود. همه جا خبر از زلزله‌ی ۶/۲ ریشتری بود که چندتا روستا ۱۰۰% تخریب شده بودند. وقتی این اخبار رو می‌خونید اگه هتا کیلومترها هم از محلِ زلزله فاصله داشته باشید آروم و قرار ندارید چون پس‌لرزه‌هاش تو دلتون با ریشتر بالایِ ۱۰ اتفاق می‌افته. اخبار، عکس‌ها، فیلم‌ها از زنی که گریه می‌کرد، بچه‌ای که به دنبالِ مادرش بود، دو نفر زیر خاک همدیگرو بغل کرده بودند.

این متن را برای این منظور می‌نویسم که تصور این‌که یکی از دوستان یا عزیزانمون جدای از هموطن بودن درگیر زلزله باشه شرایط رو کاملن درک خواهید کرد. بهتر بگم «درد را درد خواهید کرد…»

روزِ بعدش ساعتِ ۸ صبح پیامک داد که ما همه خوبیم، اما خونمون خراب شده و حال تجربه کردم که همه‌ی هموطنانم دوستانم شدند…

از همین دست نوشته‌ها

۱ دیدگاه

  1. ملت زیر آوار جون میدن و اون سری ملت هم میرن تو خیابون و میگن مرگ بر آمریکا!! آخه چرا؟!؟ چرا؟ آخه چه جوری ما میتونیم اینقدر کم درک باشیم؟؟ چرا؟ چرا؟ ;(

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.