فارسی ساکاروز است

فردوسی چیست؟ بیست و پنجم اردیبهشت کجاست؟ توس کِی است؟ (!) ما کجاییم؟ چرا من فارسی می‌نگارم؟ چرا نمی‌نویسم «انا تایپ العربی؟»

نه در سطح اون هستم که به نقدِ فردوسی بپردازم و نه سوادش رو دارم چون نیازمند پیشینه‌یِ اطلاعاتیِ علمی-زبان‌شناسی-تاریخی‌ست. اما گاهی اوقات انقدر حسّ «مدیون بودن» به این انسان می‌کنم که ناحقی می‌بینم در حد چند خط برایش که دلیل «نوشتن است» نه «کتابتم» بنگارم. به عنوان مثال؛ مصری‌ها عرب‌زبان هستند نه عرب چون در تاریخ از فتوحات اعراب بودند. البته روند عرب‌زبان شدنشون رو به نقل از «دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا» در زیر می‌آرم:

روند عربی‌شدن زبان مصریان چندی به طول انجامید و کاربرد زبان عربی در این منطقه از سده نهم میلادی به این‌سو شدت گرفت. سیاست فرمانروایان عرب حاکم بر مصر این بود که با وجود ناآشنا بودن مردم مصر با زبان عربی این فرمانروایان از همان آغاز تمامی نوشته‌های رسمی را به عربی صادر کردند. این حاکمان ولی، علاقه زیادی به مسلمان کردن مردم مصر نشان نمی‌دادند.[۱]

وقتی از یه دانشجویِ زبان‌شناسی مصری پرسیدم چی شد که الآن شما «سامی» حرف نمی‌زنین؟ جواب داد که ما کسی مثل «فردوسیِ» شما رو نداشتیم…

مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس
مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس

دوست ندارم اظهارنظر در سطحِ پُست‌دکترا بکنم و تئوری جنجالی مطرح کنم اما دوست دارم نظرِ خودم رو در مورد کهولتِ فارسی بگم. فارسی در خطر است نه از این نظر که بیاییم «هلکوپتر» را «چرخ‌بال» یا «بال‌چرخ» یا «چرخش بال‌ها» یا «بال‌های چرخان» کنیم. فارسی از آن لحاظ در آن خطر است که می‌نویسم :«دیروز رفتم اِسکول، بروبچ داشتم دور هم نشسته بودم بدجوری دِپ(!)بودن گفتم واتس‌آپ باو؟»

«فارگلیسی» نوشتن مدّت‌هاست در حال دست و پنجه نرم کردن با فارسی‌ست. ترجیح بنده نه «فارگلیسی‌ستیزی مطلق» است بلکه «فارگلیسی ستیزی نسبی» است. هیچ‌گاه از تمامی واژه‌های بیگانه نمی‌توان صرف نظر کرد اما از ناضروریات خیلی ساده می‌شود.

بارها و بارها متن «فارسی شکر است» حضرت جمال‌زاده رو به این و اون دادم. خودمو کشتم بابا به «فیس‌بوک» بگین «رخ‌نامه» (البته هنوز زنده‌ام!) ، گفتم بیاید به «D:» بگوییم «:دال» که فارسی شده است، اما کسی گوش نکرد (:دال). تعریف «فارگلیسی» رو بارها براشون نوشتم که بله جنابِ «اسماعیل فصیح» فرمودن:«زبانِ حرام‌زاده‌ای که صرف و نحوش فارسی‌ست، لغاتش انگلیسی.» فارسی رو فارسی نوشتم انگلیسی رو انگلیسی اما به خرج هیچ‌کس نرفت که نرفت.

فراموش نکنیم فارسی،ساده به دست نیومده که به این سادگی داریم از دستش می‌دیم و فراموش نکنیم که فارسی گنجینه‌ای گرانبهایی‌ست اصلن چرا انقدر زور واژه‌ای بزنم؟ آری برادر/خواهر «فارسی شکر است…»

 

پیوست‌ها:

دانلود «فارسی شکر است» از حضرت سید محمدعلی جمال‌زاده

دانلود فایل صوتی «فارسی شکر است» با صدای سید و برگرفته از سایت «ظهر جمعه»

ذیل‌نامه:

اندر حکایات عنوان نیز باید عرض کنم که امروز با این وضعِ «فارگلیسانه» فارسی شکر نیست بلکه «فارسی ساکاروز است…»

از همین دست نوشته‌ها

۶ دیدگاه

  1. سلام…
    اگر یه نفر بخواد پیامک فارسی بفرسته ولی گوشیش گچ-پژ نداشته باشه باید چکارکنه؟!اگه وقتی پیامک فارسی میده به طرف مقابل نمیرسه چکارکنه؟!وقتی میخواد یه پیام فارسی بده بوسیله ی کپی-پیست(که بتونه از گچ-پز استفاده کنه)سه سال طول میکشه چکار کنه؟اینا تمام مشکلات من بود.
    (البته نصف آدمایی که پیامک رو فارسی میفرستن به خاطر پایین آوردن هزینشونه)
    فارسی خیلی شیرینه و ما نباید هیچ کدوم از فرهنگ های کشورمون رو دور بریزیم ولی قبول کنید اینجور حرف زدن دیگه یه ذره سخت شده.

  2. آفرین، نوشته‌ی خوبی‌ست و درحدّ مقدورات خودت حقّ مطلب را ادا کرده‌ای، منتها به‌خاطر داشته‌باش که این‌ماجرای «فردوسی‌نداشتنِ مصری‌ها» که معمولاً داستانش از زبان یک استاد ادبیات مصری نقل‌می‌شود و گویا جدیداً به‌دهان دانشجویان زبان‌شناسیِ‌شان هم افتاده‌است، به یک‌سبب، دلیل منطقی و معقولی برای عرب‌زبان‌شدن مصری‌ها و نشدن ما نیست. دلیلش هم اینست‌که در یک‌نگاه بلندمدّت، هر ملّتی اگر «به‌قدر کافی» از ملل دیگر فاصلۀ جغرافیایی و فرهنگی داشته‌باشد، «به‌اندازه‌ی دلخواه» زبان و هویّت خود را هم حفظ‌خواهدکرد. چندمثال می‌زنم که موضوع بهتر جابیفتد:

    ۱٫ ایرانیان در عهد سلوکیان «یونانی» نشدند چون با مرکز امپراطوری سلوکی، یعنی «شامات» (سوریۀ امروزی) «به‌قدر کافی» فاصلۀ جغرافیایی و نتیجتاً فاصلۀ فرهنگی داشتند. اتّفاقاً پارت‌ها دقیقاً به‌دلیل همین‌بعد مسافت توانستند از زیر یوغ سلوکیان بیرون‌بیایند و امپراطوری پرافتخار اشکانی را برپاکنند. امّا جالبست‌که قسمت‌های غربیِ ایران که به‌مرکز امپراطوری سلوکی نزدیک‌تر بود، «یونانی‌مآب‌تر» شد که شواهدش ازقبیل «معبد آناهیتای کنگاور» و «مجسّمۀ هرکول» (هردو در مناطق «مسطّح» (و نه کوهستانی) استان ما، کرمانشاهان) کماکان پابرجاست.

    ۲٫ هزارسال بعد، در انتهای عهد ساسانیان، ایرانیان «عرب» نشدند چون با مراکز سیاسی و فرهنگی اعراب «به‌قدر کافی» فاصله‌داشتند. مناطقی مثل خراسانِ بزرگ و سیستانِ بزرگ و تاجیکستان، به‌دلیل بُعدِ مسافت کاملاً از تیررس زبان عربی به‌دورماندند و اتّفاقاً بساط شعر و شاعری پارسی، مدّت‌ها پیش‌از فردوسی در دربارهای پادشاهیِ همان‌مناطق برپاشد. امّا مناطق نزدیک‌به مراکز عربی «تازی‌مآب‌تر» شدند، مثل استان خوزستان ایران و تمام صفحات جنوب عراق (به‌ویژه بندر بصره) که «اعراب»اش عرب نیستند، بلکه ایرانی‌نژادند منتها به‌دلیل قرابت جغرافیایی با اعراب، عرب‌زبان شده‌اند (در این‌زمینه‌ی اخیر، نوشته‌های زنده‌یاد استاد احمد کسروی و به‌ویژه دکتر امیرحسین خُنجی در تارنمای irantarikh.com را بخوانید). استثناء بر این‌قاعده البتّه نواحی «کوهستانی» (نه مسطّح) کرمانشاهان و گیلان و مازندران است‌که علی‌رغم قرابت جغرافیایی، به‌دلیل طبیعت کوهستانی و صعب‌العبورشان تا بیش‌از ۵۰۰سال پس‌از فروپاشی ساسانیان کماکان از تیررس اعراب به‌دورماندند؛ سهلست، که حتّی مغول و تاتار هم نتوانستند مناطق کوهستانی کرمانشاهان را فتح‌کنند.

    ۳٫ در ۱۰۰ساله‌ی اخیر، به‌ویژه از دهه‌ی هفتاد تا به‌امروز، ایرانیان هرچه‌بیش‌ازپیش «فرنگی‌مآب» شده‌اند. دلیلش اینست‌که راه‌های مواصلاتی هوایی و دریایی و زمینی، و انقلاب اینترنت و ماهواره و آوارگی ملّت بی‌چاره‌ی ایران در اقصی‌نقاط جهان به‌لطف نظام مقدّس جمهوری اسلامی، تأثیر بُعدِ مسافت را درهم‌شکسته‌است. اصلاً یکی‌از دلائلی‌که ما کمونیست‌ها درمخالفت‌با فرایندِ مفهوماً لیبرالِ «جهانی‌شدن» اقامه‌می‌کنیم، همینست‌که «جهانی‌شدن» فرهنگ‌های ملّیِ کشورهای کمترتوسعه‌یافته را به‌پای فرهنگِ مسلّطِ نیرومندترین‌کشورها قربانی می‌کند. درجایی‌که ژورنال‌های علمیِ فرانسه و آلمان به‌انگلیسی منتشرشوند، البتّه تکلیف ما ازپیش مشخّص است.

    با این‌توضیحات پیداست‌که آنچه مصری‌ها نداشتند فردوسی نبود، «فاصلۀ کافیِ جغرافیایی» بود تا بتواند «فاصلۀ کافیِ فرهنگی» ایجادکند؛ وگرنه اعراب همان‌سیاستی که درمورد مصری‌ها داشتند درمورد ایرانیان هم ساری و جاری کردند. ایرانی‌جماعت هم همه می‌دانیم که بحمداللهِ وَالمِنَّه هرگز کتابخوان نبوده و نیست. قربانت گردم، جنابعالی و اقوام و آشنایانت در این‌زمانه‌ی سواد و سوادآموزی، انصافاً چندبیت از شاهنامه را تابه‌حال خوانده‌اید که بودن یا نبودن فردوسی و شاهنامه‌اش تأثیری به‌حالتان داشته‌باشد؟ حالا حساب‌کن که در آن‌دوران که مثل حالا همه‌کس باسواد نبوده، بُرد و تأثیرگذاری شاهنامه چه‌قدر می‌توانسته باشد. مسلّماً مصری‌ها هم اگر از جزیره‌العرب بُعد مسافت داشتند یا طبیعت جغرافیائی‌شان مثل ایران صعب‌العبور بود، به‌چنین‌روزی نمی‌افتادند. بااین‌حال حساب‌کن که با همین‌حالشان دخل و تصرّفی هم توانسته‌اند در عربی بکنند، مثلاً حرف «گ» را دارند که عرب از خواندن و نوشتنش عاجزست.

    >>>>> این‌را هم اضافه‌کنم که امیدوارم کسی با خواندن این‌یادداشت گمان‌نبرد که بنده فردوسی‌ستیزم، بدان و آگاه‌باش که نویسنده‌ی این‌سطور عاشق سینه‌چاک فردوسی‌ست و در ۲۶سالگی شاهنامه را ۴بار خوانده و از بیت‌بیتِ آن کام‌ها گرفته و لذّت‌ها برده‌است، شاهدش هم فشرده‌ئی از یادداشت‌هایی‌که درباره‌ی جلد چهارم شاهنامه نوشته:
    http://bibliothequedarvisx.wordpress.com/2012/09/08/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87_%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%82%db%8c_4/
    منتها خوش‌دارد واقع‌بین باشد و بداند واقعیّت هرچیز چیست؛ و درضمن برین‌باورست‌که فرزانه‌ی طوس، آنجا که صَلا درداد: «عجم زنده‌کردم بدین‌پارسی» درست‌گفت، منتها ما نفهمیدیم چه‌گفته‌است. نگفت «زبان پارسی را زنده‌کردم» بل‌که فرمود «هویّت ایرانیِ ملّت ایران را با این‌کتابِ پارسی زنده‌کردم.» و صدالبتّه راست‌گفته و این‌را تمام و کمال مدیون او هستیم، چون بی‌وجود نازنین و ارج‌مندش، اساطیر و تاریخ باستانی‌مان یکسره ازمیان می‌شد و برباد می‌رفت.

    اُه، پُر ورّاجی‌کردم، بهترست خودم‌را از برق بکشم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.