لطفن آرام بفشارید

آدم تو حکمت بعضی چیزا جدن وا میمونه! اینکه اصلن چرا از بعضی چیزای دور و اطرافمون از همون روزِ ازل دمِ دنده‌ی لج رو باهامون می‌ذارن یا اصلن برامون «شانس» ندارن یا چمی‌دونم اصلن موزون بودن شخصیتِ مارو بهم می‌زنن. البته این چیزایی که گفتم مطمئنن ربطی به موضوعی که ازش گله‌مندم نداره اما خب گفتم عقده‌ی دلم رو استخراج کنم.

این پست به منظور اعلام برائت از کسانی است که وقتی پشتِ «لپ تاپ» من می‌شینن پدر کشتکی با کلیدِ Space من دارن منتشر می‌شه. بگذارید یک حکایت دوستانه تعریف کنم:

روزی از روزها شیخ در دانشگاه کنفرانس همی داشتندی. خرقه به تن کردندی، موزه‌ی میکائیلی به پا و سر در گریبان رو به دارالعباده‌ی تدریس (!) روان گشتندی. (البته شیخ چون بصیرت داشت از توی گریبان نیز جلوی پایش را می‌دید یا مریدان به اون مختصات سنگ و خار را همی دادندی.) در راه عجایبِ کردگار از جمله حرکتِ گاری در باندِ مخالف همی دیدندی و «OMG» کنان از کنارِ آنها همی گذرکردندی…

به مکتب رسیدندی و کمی به دوستان و مریدان فحش حواله کردندی و از عجایب و غرایب مسیر برایشان آیت‌ها آورده و آنها را نعره‌‌زنان به سمتِ توالتِ دخترانه (!) و دیگر مکان‌ها فرستادندی. سپاس (سپس گونه‌ی متجددانه‌ی آن است!) نوبت کنفرانسِ شیخ رسیدندی شیخ کنفرانس دادندی و نوبت کنفرانس دوستان و هم‌قطارانِ او رسیدندی و «لُب تاب» (معرب گشته) خویش را در اختیار دوست قرار دادندی. دوست که کمی اعصاب و روان نداشتندی و از عجایبِ این جهانِ هستی مضطرب گشتندی (!) با نهایت توان و با فرض «قاتلِ پدر پنداشتنِ کلیدک Space بنده» بر آن ضربه زنندی و شیخ با هر ضربه «وافریادا» از اعماق وجودش همی کشیدندی!

جالب زمانی گشت که تنها شیخ آهِ حسرت از بنیاد برون نمی‌داد بل تمامِ کلاس و مکتب فغان آه و با هر ضرب به ایشان اخطار و پرخاش کردندی که البت شبیه مسابقاتِ «پاتوپ» (فوتبال!!) گشتندی. اما مخاطب که گو محو حوری‌رویان مکتب گشته بود(!) هیچ عکس‌العملی نشان نداده و همچنان به کار خویش ادامه دادندی…

ربطِ متنِ فوق رو نمی‌دونم فقط می‌دونم که کم بودن باطریِ کنترلِ تلویزیون هیچ ربطی به محکم فشار دادنِ دکمه‌های اون نداره. :دال

 

ذیل‌نامه یکم: بندِ اول هیچ ربطی به موضوع نداشت.

ذیل‌نامه دُیُم: اصلن کلّ مطلب هیچ ربطی با هم نداشت. (!)

از همین دست نوشته‌ها

۴ دیدگاه

  1. موزه میکائیلی! :)) یعنی همیشه دلم میخواست بدونم چه ربطی به کفش داره! خیلی مسخرست آدم یاد موزه میوفته :دی

    پی نوشت: یه چیزی تو متنت کم بود => خشتک های خود دریدندی :دی

    پس از پی نوشت: میتونی فونت قسمت کامنت رو عوض کنی؟ کور شدم تا ۴خط تایپ کردم (میدونی که چشام سو نداره!)

    بعدتر از پس از پی نوشت: منم از این شکلکا میخوام که خودت داری قرمزه مثل خورشیده بعد دهنش بازه داره میخنده 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.