«لوچیا دی لامِرمور» من…!

در خلالِ «پنج خوانِ گواهینامه» که گریبان‌گیر هر موجودِ زنده‌ی +۱۸ ساله‌ای که مشتاق به رانندگی هستش می‌شه بعد از گذر از خوان‌های اول و دوم که بترتیب «آیین‌‌نامه‌ی آموزشگاه» و «آزمونِ در شهر آموزشگاه» هستش نوبت به یکی از سفیدترین دیوهای این سیرِ تکاملی راننده شدن می‌رسه که بی شک وحشتناک ترین (فکر می‌کنم فقط برای من انقدر وحشتناک بوده!) خوان بوده تابحال و خواهد بود.

همه چیز از اونجایی شروع شد که بعد از آزمون مسئولِ آموزشگاه بعد از تحویلِ کاردکس گفت: «حالا برین معاینه پزشکی‌تون رو انجام بدین.» و خب معمولن همه با رویِ خوش و خندان کاردکس رو گرفتن اما نمی‌دونستن دارن به جنگِ شیرِ نیمیان می‌رن. من همون موقع برای رفتن به «سرزمینِ آرگولیس» (معاینه‌ی پزشکی) اقدام کردم که به صحنه‌ای بر خوردم که در جای خود دارای تعجب بود. با ورود به ساختمانِ آرگولیس راهرویی بود چرخان، که در هر پله‌ی هفتادسانتیمتری اون حداقل سه نفر با آرنج به صورت نفرات پایین‌تر یا کنار دستی‌ها می‌زدن. من که از دیدنِ این صحنه آبِ دهنم خشک شده بود با چهره‌ای که عرق تقریبن ۲۰% اون رو تشکیل می‌داد تصمیم به اضافه شدن به این «صفِ نامه‌ی عمل» گرفتم. بعد از حدود یک ربعِ ساعت ایستادن و کلنجار رفتن بوسیله‌ی آرنج با چونه‌های بغلی و کله‌ی «پایین‌پله‌ای»به دنیای مردگانِ هادس یا «دوزخِ زمینی» وارد شدم و بعد از شنیدن مقدارِ نسبتن قابلِ توجهی ناسزا، نفرین، فحش، طلسم و… برای دو روزِ بعد نوبت زدم.

جریانِ این ازدحامِ بی بدیل (!) جمعیت و خیلِ زیاد این مردمانِ هنرجوی راننده این بود که راهنمایی و رانندگی طبقِ عادتِ معمول و عادی سیستم اینترنتی‌اش غیر فعال و جمعیتِ زیادی رو تشنه‌ی یه برگه کاغذ کرده بود.

بعد از گذشتِ دو روز و بعد از دادنِ امتحانِ درسی دانشگاه با رویی کاملن گرفته از اینکه مجبور به رفتن به سرزمینِ زامبی‌های تشنه به کاغذ هستم به «ساختمانِ آرگولیس» مراجعه کردم. وقتی وارد شدم دیدن صحنه‌ی آرنج یا فحش و… صحنه‌ی عادی برام شده بود و با کمال تعجب وقتی گفتم: «من اون روز اومدم نوبت داشتم.» و بازخوردِ فردِ منشی معنای قبول کردن رو تداعی کرد مقدارِ قابلِ توجهی هورمونِ سایتو – کنیاز در بدنم ترشح شد و برگه‌ام رو برای ادامه‌ی مراحلِ بازی با کاغذ گرفت. بعد از حدودِ یک ساعت و چهل دقیقه نشستن و پروندنِ مگس در جوی که حتی باکتری‌های بی‌هوازی هم توانِ تحملش رو ندارن نوبتم رسید.

سیستم معاینه‌ی پزشک در سرزمینِ آرگولیس کمی متفاوت بود؛ پزشک «بیماران» رو معاینه می‌کرد نه «بیمار» رو اونهم به شیوه‌ی «وانتی»؛ با این توصیفات که مثلن یهو می‌گفت هشت‌تا بیمار بفرست تو! وقتی وارد شدم لمسِ جوِ مهیبِ مطب موضوعِ غیرمترقبه‌ای نبود؛هر شِش نفرمون ردیف ایستادیم و ناگهان دکتر فریاد(!) زد: «یکی بشینه!» ما که با فریادش یکم شوکه شده بودیم دستِ تعارف پیش گرفته بودیم  که این موضوع کمی از بابتِ موضوعِ «ترسِ بعد از جیغ» هم بود و خلاصه من اولین نفر نشسته که فکر کنم با این عملِ به عنوانِ «جان میلر» گروه شناخته شدم. دکتر کمی با حرف زدن با دسی‌بل پایین‌تر یا شدتِ پایین‌تر نامأنوس بود و معمولن از حنجره‌اش خیلی بهره می‌کشید گرچه فاصله‌ی ما با دکتر شاید کمتر از یک متر بود. دوست داشتم دکتر رو معاینه کنم…!

خلاصه «گروهِ معاینه‌ای ما» (!) گروهِ عجیبی بود، توش معتاد در اومد، کسی که خالکوبی گنده(!) داشت در اومد، نقصِ عضو در اومد، نبودِ عضو در اومد؛ ساده بگم همه جوره داشتیم و من چون اول معاینه شده بودم فقط مثلِ بچه‌ی پنج ساله‌ای که صحبتای بزرگونه گوش بده مکالماتِ بین پزشک و بیماران (!) رو گوش می‌دادم و چشماش یکی به قطرِ سه سانت و دیگری به قطر پنج سانت دربیاد و بعد از معاینه‌ی همه‌ی افراد دکترهم اون نامه‌ی عمل من رو مهر زد و وقتی صدای شنیدن این مهر رو روی کاغذ شنیدم از صدایِ اپرای لوچیا دی لامرمور از گائتانو دونیزتی دل‌رباتر و دل‌نشین‌تر بود.

و این‌چنین بود که من موفق به عبور از «خوانِ سومِ رانندگی» شدم و در پوستِ خود گنجایش نمی‌یابم.

 

ذیل‌نامه یکم: آرگولیس مکانی بود که هرکولِ شیرِ نیمیان رو کشت.

ذیل‌نامه دُیُم: جدن خوشحالم :دال

ذیلن‌نامه سیُم: دلیلِ اینکه کارتکس رو کاردکس نوشتم اینه که این مسئولِ آموزشگاهِ ما طرزِ صحیحِ ادای این واژه رو با «دال» می‌دونن نه با «ت»!

از همین دست نوشته‌ها

۱۰ دیدگاه

    1. می‌تونم الآن براتون زبون دربیارم و در حالی که دستام رو به شکل پنجِ باز بالای سرم گرفتم صدای بوقلمون در بیارم (عجب افعالِ غیر انسانانه‌ای (!)) اما خب ترجیح می‌دم به جمله‌ی: «بزرگ می‌شی کوچولو غنائت کنم.»

      :دال

      ذیل‌نامه: مطلبِ بالا طنز بود شما حقِ برداشتِ هیچ‌گونه مطلبِ منفی یا تمسخر رو ندارید.

  1. شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی :
    خب اگه شنیده باشی صدای بوقلمون صدایی شبیهِ «قلی قلی قلی قلی» هستش و خف آوایِ شناخته شده برای زمانی که زبون بیرون از دهان و حسِ انسان (!) رو به مسخره کردن هستش!

    آهان!! امیدوارم از به کار بردن کلمه ی آوا, منظوری نداشته بودی اندی!! و امیدوارم فقط برای این, این کلمه رو جای کلمه ی صدا به کار برده باشی تا کلامت شیواتر شه و اینا…
    و اگر جز این بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.