تکرار مال آنهائی است که محدوداست کارشان

من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی تو ماشین نشستم انتظار دارم یه پای غول پیکرِ دایناسور تو پهنه‌ی دشت از بالا فرود بیاد، یا چمی‌دونم یه شهاب بخوره کنارِ ماشین و کنترلش سخت بشه یا زمین دهن باز کنه و یه گسل باز بشه و… هرلحظه انتظار این لحظات رو می‌کشم حوادثی که مطمئنن با ابرازِ احساسات آدم‌ها همراهِ.

حتی اینطور فکر کردن به این تفکر و تصور کردن، شیرینِ و یکنواختی رو از بین می‌بره. بقولِ حضرت راسل :

«وقتی این همه اشتباهاتِ جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟»

اصلن دلیلی برای حکمرانی «تکرار» بر زندگی ما نیست اما همه خود را موظف به تکرار می‌کنیم و عدم تکرار رو شاید «سنت‌شکنی» یا «تحریف» و… بنامیم اما این در حالیِ که هیچ کجای طبیعت تکرار دیده نمیشه، حتی انسان‌ها هم هیچ کدام تکراری نیستند؛ شاید «تکراری» باشند اما تکراری نیستن (!!) و در واقع به غیر از زندگیِ ماشینی که انسان برای خودش درست کرده و دنیای «باینریِ» صفر و یک مختوم به چند متر اینورو اونور حتی شما نمی توانید یک کار را دقیقن با یک جزئیات تکرار کنید.

شاید واقعن باید امروز بفهمیم که مدت‌هاست که «فیزیکِ کلاسیک (نیوتونی)» عمرش رو به شما داده اما هنوز تفکرِ غالب بر ما یک «تفکرِ و جهانِ محاسبه پذیرِ» و «فیزیکِ دیجیتال» یعنی گرایشات و ترویجات ذهنی جناب «نیوتون» (لعنه الله علیه) و «لاپلاس» هستش. اینکه آره من الآن می‌تونم محاسبه کنم که با اندازه گیری ضربان قلب شما این قلب تا چند سالِ دیگه کار می‌کنه؟ (البته من هیچ وقت متقاعد نمی‌شم که نسخه‌ی دیجیتالی کوانتومی جواب‌گو باشه ومتاسفانه نخواهم شد!)

چرا من نباید انتظار داشته باشم که الآن زنگِ خونه به صدا در بیاد و یه سری «یوفوی زحلی» بیان شب نشینی؟ قبول دارم که با خوندن این سطور شاید به صلامت(!) عقلِ من شک کنید اما این چیزیِ که من باهاش زنده‌ام!

حتی گاهی اوقات که به این «تکراریات روزمره» فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره، نمی‌دونم باید بخندم یا گریه کنم اما چیزی که می‌دونم اینه که باید ابراز احساسی کنم که حساس بودنم به این موضوعِ احمقانه رو نشون بده. البته خودم هم شاید از اون آدم‌هایی هستم که دچارِ ویروس واگیردارِ «تکرار» بشم نمی‌گم واکسنش رو زدم، اما تمامِ تلاشم رو می‌کنم که فکرم رو «برنارد شاو»ی بسازیم که می‌گه:

«شما همه چیز‌ها را آن‌گونه که هست می‌بینید و و می‌پرسید که «چرا» و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم «چرا که نه؟»»

ذیل‌نامه یکم: ببخشید درگیری‌های من با جناب «نیوتون» رو جدی نگیرید، بنده قلبن از ایشون متنفرم اما خدمات عرذنده‌ای به علم داشتند ایشون.

ذیل‌نامه دُیُم: نظریه پردازی در موردِ «فیزیکِ دیجیتال» نکردم فردا نیاین یقه‌ام رو بگیرین بگین:« این همونی بوقی بود که در رابطه با جناب نیوتون اون خزعبلات رو نوشته بود.» اما «ملتِ دیوانگان از همه ملت‌ها جداست.»

ذیل‌نامه سیُم: البته نوشته‌ی بالا دیده «منفی گرایانه» به تکرار بود، شاید دیدِ کمی متفاوتی باشه.

ذیل‌نامه چهارم: عنوانِ نوشته مربوط به یکی از گفتاوردهای دکتر «حسین الهی قمشه‌ای» است.

از همین دست نوشته‌ها

۸ دیدگاه

  1. آهان! دیدگاهی نیست! فقط اینکه بدونی خوندم سایتتو! بازم مرام خودم! الآن اگه من بودما, عمرا می رفتی میخوندی!
    جمال خودم گلبارون!

  2. az an jahat ke neveshtehaye hazrate alimagham shalghamol din :salavato ala rofaghahe”ra khandam .va in magz naghes khish ra dar nazdiki ba maghs naghes tar ishan yaftam:ba fasele 646.AU”
    bar an shodam ta tabriki arz befarmayam bar an hazrate ali martabat.
    faghat hamin.akhe ma ke dar hadi nistim ke ba vojoode hazrateshan harfi bezanim.
    faghat tanha chizi ke mikham begam ine ke che lezati dare beri doctor. behet began marizi 8 sal dige mimiri.
    dige ta delet bekhadd ketab mikhuni . falsafe mikhuni . dige behet gir nemidan …… akh che keifi dare.

    متنِ زیر به دلیل «فینگلیش» بودن به پارسی نگاشته می‌شود و ویراش می‌گردد:

    «از آن جهت که نوشته‌های حضرت عالی‌مقام شلغم‌الدین (صلوات الله رفقاهه) را خواندم و این مغز خویش را در نزدیکی با مغز ناقص‌تر ایشان یافتم با فاصله‌ی ۶۴۶ واحد نجومی.
    بر آن شدم تا تبریکی عرض بفرمایم بر آن حضرت‌عالی مرتبات. فقط همین آخه ما که در حدی نیستیم که با وجود حضرتشان حرفی بزنیم.
    فقط تنها چیزی که می‌خوام بگم اینه که چه لذتی داره بری دکتر،‌ بهت بگن مریضی (و) ۸ سال دیگه می‌میری. دیگه تا دلت بخواد کتاب می‌خونی. فلسفه می‌خونی. دیگه بهت گیر نمی‌دن… آخ چه کیفی داره.»

    1. جدای از این موضوع که مخِ شما «املتورِ» گرامی جنابِ «دکتر فریک» رو به نحوی کمی دارای قدرتِ بی‌وصف املتی می‌دونم اما اندر حکایاتِ‌ غریب و عیجب سخنوری حضرت‌عالی در حال استخراج شستم از گوشم هستم. کمی بی‌مهابا،‌ باحال،‌ شیرین و خرتوخر سخنوری فرمودید اما باید عرض کنم که نکته‌ی «هشت سال به پایانِ عمر» دیگه بی‌ربط بود. البته روحیات شما رو نمی‌دونم اما بنده زیاد در قید و بند عمر نیستم. 😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.