۲ دیدگاه

  • ملا بنویس گفت:

    سلام. و عرض احترام
    از حسن نظر جنابعالی و توجهی که به وبلاگ این حقیر داشتید از شما کمال تشکر و قدردانی رو دارم
    تابحال به وبلاگ خودم اینجور نگاه نکرده بودم چندباری رفتم به وبلاگم توصیف ها رو چک کنم خخ
    باعث افتخاره که به وبلاگ حقیر برخوردید و الحمدلله بخیر گذشته و حادثه نداشته
    با اینکه صرفا یک ملابنویس ساده اداره هستم لیکن از همین تریبون سو استفاده نموده و مساله شکستن یا خرد نمودن هرگونه مرز طنز و شطح توسط اینجانب را شدیدا تکذیب نموده و بعلت مشکلات مالی قشر کارمند از هرگونه پرداخت خسارت معذور و مامور می باشم و نمی باشم .
    ایامتان شکر
    با تقدیم احترام
    ملای پوست بر استخوان

  • اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی گفت:

    روم سیا شلغمی.این روزا خَیلی دلم هوای این املت کده رو می کنه،دلَم تنگه واسه اون املتایی که با عِخش واسمون بارمی ذاشتی،واسه اون شبایی که من و دوکتو و خوِت میشستیم دور سفره و املتو زیر نور چراغ گازی پنجول می کشیدیم و تا صب می خندیدیم.واسه اون دمی گلاسه هات،آبنباتهای گوسفندیت که اَ ته گنجه ای که به قولی گفتنی بوی نفتالون و سیر می داد واسمون می آوردی.اَ شوما چه پنهون دَس و پام لا چرخ زمونه گیر کرده. نمیخوام بشم واست آینۀ دق ولی این سینه پره خاطرهست.این قلب هنو زنده س، این نفس هنو بوی چای دارچینی رو داره.
    هِی، هِی، هِی … .
    یاد اون سفرای اکو تورینگی که با دوکتو رفتیم بخیر،همو سفری که واسه اولین بار،همون وختی که تو بازار نقاشا و خطاطا داشتی رو پارچه طرح پلو مرغ می زدی،چِشَم به چشت افتاد…
    بذار، بذار این چرخ زمونه یه کم بچرخه و اَ لاش دَرآم، بذار دسّ و بالم یه کم وا شه و پر پریدن پیدا کنم اون وقت تند تند میام اینجا، اَصن اینجا رو میکنم پاتوق واست.غمت نباشه.اسپال کوله باری از خاطره س ، همۀ این خاطرات واسه اون آقا دوکتوره ست که فقط باهاش می رفته مطب و برمی گشته.آک آکه.تکه تکه.رد خور نرّه.
    راسّی شلغمی! رسیدی به دوکتو بوگو اسپال گف :”غم دوری تو رسوا و زیمین گیرم کرد”.
    دیگه جان شوما اُ جان آقای دوکتو.
    رسیدی تک بزن. 
    فدا مدا،
    خَیلی مخلصیم،
    عزّت زیاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اجرا شده توسط: همیار وردپرس