هم‌زادم، کائوناشی

از اینکه اول می خاستم به طرز خیلی احمقانه ای یه مقدمه برای حرفام بچینم خنده‌ام می‌آد. مقدمه‌چیدن خیلی احمقانه‌است.  من استاد ماسک زدن هستم. بابام میگه کوچیک که بودی از «ماسک» به طرز غیرقابل باوری می ترسیدی. شاید بخاطر این بوده من عاشق این هستم که در پشت ماسکم پنهان بشم نه با ماسک روبرو بشم.

این ماسک زدن مثلن دلیل محکمی بر عدم وجود جابجایی در روانکاوی است. یعنی اینکه هیچ چیز نباید جای دیگری باشد. یعنی نباید به هیچ وجه ناراحتی های من در جایی جدای از پشت میز من باشد. نباید عصبانیت من سر خیارشور توی سالاد خالی شود. البته عدم وجود جابجایی هم خیلی آرمانی و مال این روشنفکراس. اصل خورده شدن تمام اینهاست.

توی کارتون «شهر اشباح» که ارجاعات بی حد و اندازه ای به دنیای من داره من دقیقن مثل «کائوناشی» هستم. کائوناشی مهمان هتل بود. چون «شهر اشباح» قدیمی است و من وقتی شهر اشباح منتشر شد ۹ سالم بود همچنان از شخصیت «کائوناشی» پیرو همان ترس‌هایم کودکی‌ام می‌ترسیدم و وقتی آمد شروع کرد به خوردن همه چیز، از خدمتگزار گرفته تا غذا و میز و مبل و… من دقیقن «کائوناشی» هستم با ماسک، همه چیز را می‌بلعم در خودم و مهم تر از همه هیچ «بُرون‌ریزی» هم ندارم صرفن ظرفیتم را افزایش می‌دهم.

البته «کائوناشی» آخر تخلیه شد و همه چیز را بیرون ریخت. شاید این نکته فرق من و او باشد.

e5b18fe5b995e5bfabe785a7-2013-10-24-e4b88ae58d8810-20-51

از همین دست نوشته‌ها

۳ دیدگاه

  1. این کارتون رو وقتی بچه بودم، نزدیک ده بار دیدم
    همش حس میکردم اون بچه،خود منم!
    البته فکر میکردم اسمش کواشیه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.