اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب

از آن سایت‌های درجه یک

ملاک شما را برای انتخاب یک سایت درجه یک نمی‌دانم، مثلن بعضی ها علاقه زیادی به دیزاین سایت و اینکه چقدر داینامیک و فلان و بیسار باشد دارند و از اینکه با اسکرول کردن از جبهه‌های شرق و غرب صفحه چیزی در وسط صفحه بیاید و بدوئد (بِدُوئَد) بسیار خوشحال می‌شود. یا مثلن بعضی دیگر محتوا برایشان مهم است و دوست دارند پشت ال‌دس‌دی ناموزونشان کلمات ریز با فونت ۸ تاهوما را بخوانند و اینطور وانمود کنند که لذت می‌برند.

البته امیدوارم دو گروه بالا به راه راست هدایت شوند اما سایتی که من دوستش دارم نه یک ژورنالیست تخصصی در حیطه موازی‌سازی بیتی است نه یک متخصص علوم غذایی که کلم‌ بروکلی را پرستش می‌کند و نه با مدیریت محتوای حرفه‌ای از پیش طراحی شده و با زبان چی‌چی‌اچ‌پی نوشته شده؛ او یک ملا بنویس متعهد به نویسندگی است که تخصص‌اش «آیین نگارش و نامه نگاری اداری» است و سمت چپ وبلاگ پرشین‌بلاگش دو تا بچه‌ روی فیل سوارند و یکی هم که شازده‌کوچولو طور می‌زند با آن برگ زرین کوچک مثلن دارد فیل را هدایت می‌کند (زهی خیال باطل) البته یک زرافه نمور هم پشت این جماعت است که مشخصن از نگاهش بر می‌آید که دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهد. تا اینجا همه چیز عادی است. اما مسئله شیوه نگارش او با آن زبان لطیف و جای گذاری اشیا و موضوعات با چیزهای بسیار پرمعنی است. طیف وسیع استفاده از عبارات او واقعن نبوغ بنده را هم به وجد آورده، طیف متنوعی که مشخصن از شرایط روحی و روانی او برداشت می‌شود. مثلن:

1

یا مثلن وقتی خیلی عصبانی است:

4

2

3

خودتان می‌توانید قدم رنجه فرموده و به اینجا سر بزنید. ایشان در واقع مرزهای طنز و شطح رو در هم شکسته و واقعن در مسائل عملی و آموزشی نامه‌نگاری انواع مسائل سیاسی و… رو باهم فالوده مانند قاطی کرده و منتشر می‌کنند. جدای از اینکه چندین بار بشدت سایتشون مورد استفاده‌ام قرار گرفت، امیدوارم استفاده کننده‌گان حداقل در این یک زمینه کپی پیست نکنند و رئیس اداره‌ای را با عنوان «رییس محترم شرکت چهل دزد بغداد و شرکاء» خطاب نکنند.

 

امضا

کسی که نهایت احترام را برای شما، سایت‌تان و فعالیت‌تان قائل است

مدیر سایت املت نامه
شاپور شتره

 

ذیل‌نامه یکم: نعل کردن پشه در هوا آخه؟

خواندن ادامه مطالب

این قسمت: فیلم‌های سَگ فلسفی

آخ آخ، نمی دونین چقدر دلم می خاد از این فیلم‌های کوتاه معنا گرا بسازم. ازینا که مثلن «سَگ فلسفی‌اند» (با شدت «س» را تلفظ کنید.) بعد مثلن سی و پنج دقیقه از فیلم می‌گذره «نقش اوّل» فیلم در حالیکه داره سیب زمینی پوست می کنه یهو آروغ می زنه بعد این فیلم می ره گونی گونی جوایز بین المللی می بره و همه من باب عروج از کثرت به وحدتش نقدها می نویسن و تحلیل‌ها و تابع‌های مختلف برای اون آروغه ارائه می دن. از این فیلما…

اصن کلن خیلی دوست دارم فیلم بسازم اما خب همیشه در حد همون چقدر خوب میشه فیلم بسازم می مونه چون بعدش یادم می آد دوربین ندارم. الآن حدود پنجاه و هفت ساله می خام دوربین بخرم. بعد هرچقدر جمع می کنم هی نمیشه البته خب حقم دارم چرا قیمت این D7100 Nikon کم نمیشه؟ بعد عین این مفلس ها با سبد سبد امید رفتم تو «کیک‌استارتر» که مثلن بگم می خام فیلم کوتاه سگ فلسفی بسازم بهم پول بدین من دوربین بخرم براتون سگ بسازم که فهمیدم اصن به غیر از مملکت عزیزمون حدود نبراسکا و خود آمریکا و اصلن خودشون رو هم ساپورت نمی کنن.

بعد حالا ساختیم فیلم رو، بعدش؟ بعدش هیچی اولن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و براش اسید به عنوان قطره‌ی چشمی نریزم. دومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و با دیلم سوراخ بینیش رو گشاد نکنم. سومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و امممم و براش یازده و نیم ساعت «وقتی دلتنگی و تنها، غربت تموم دنیا»رو پخش نکنم.

اول به فکر این افتادم برم با این کمپین ها صحبت کنم اگه یه بار پولی که جمع میشه رو بدن بهم بعد حالا شاید بتونم برم تو مراسماشون خودم شبیه سرطانی ها کنم. البته مذاکراتم با کمپین جمع آوری دربهای بطری پلاستیکی (هستمت) خیلی خوب داشت پیش می رفت که متاسفانه سر کیف دوربین به توافق نرسیدیم. بعدها به این نتیجه رسیدم خودم کمپین بزنم اصن. همین بچه ها املتور نفری هفتصد هشتصد تومن بدن جمع میشه دیگه (تقصیر خودتونه که کم هستینوگرنه سهمتون کمتر میشد.) برای مراجعه به کمپین اینجا را کلیک کنید.

ذیل نامه یکم: به غیر از اون آهنگ «وقتی دلتنگی و تنها» قصد توهین و یا مسخره کردن هیچیک از اسامی و مضامین نام برده شده در بالا را نداشتم. البته مسخره کردیم که کردیم دلمان خاست همانطور که همه دلشان می خاهد مارا مسخره کنند. والا با این مسخره کردناشون.

ذیل نامه دُیُم: سگ . [ س َ ] (صفت) پهلوی «سک » ۞ چیزی را که خیلی شاخ است گویند.

خواندن ادامه مطالب