سوسو زنان

امسال که خاستم برای تمدید سایت اقدام کنم واقعن عذاب وجدان داشتم. نه بابت پرداخت پولی که سال اول تمدید املت‌نامه ۷ برابر کمتر از تمدید فعلی بود نه بخاطر این موضوع بلکه بخاطر اینکه واقعن در سالی که گذشت من شرمند روی املت‌نامه‌ام. شرایط سختی بود و نوشته‌های معدود، از جفنگ‌ها به پیش‌نویس‌ها می‌آمدند و جنگ‌آورهایشان هم که دیگه می‌تونستن توی آمفی‌تئاتر بزرگ جلوی ژنرال ماکسیموس بجنگند به سختی می‌توانستند در مقابل پهلوانی همچون «اینکه دیگه به درد نمی‌خوره» دووم بیاروند. مسئله اصلی این غفلت بود که از شلغم‌الدینی که وارد ۲۷ سالگی شده انتظار داشتم بتواند مثل ۱۸ ساله‌ها یا ۲۰ ساله‌ها بنویسد و همواره این عدم رضایت و عدم پذیرش نوشته‌ها باعث میشد که نوشته‌ها کشته بشوند و گلادیاتوری از سرزمین مغز ظهور نکند. شاید یک نویسنده که مدتی ننوشته عضلات نوشتنش تحلیل بروند اما هرچند باشد مرد رزم روزی بوده.

متاسفانه یکی از خواصی که ذهن من داراست، عدم توانایی در فراموش کردن انسان‌ها، شخصیت‌ها و مکان‌هاست. البته این موضوع شامل گفتگوها و وقایع نمیشه که املت‌نامه در حقیقت برای من هم حضور دارد و مکان است. دوست داشتم مثل دامبلدور می‌توانستم بعضی از این خاطرات و شخصیت‌هارو بریزم در اون قدح اندیشه‌ای، لگنی، آبکشی یه چیزی تو همین مایه‌ها اما حقیقت این است که ما محکومیم به یادآوری.

در واقع رجعت تفکرات من به املت‌نامه با این آهنگ خدابیامرز «چستر بنینگتون» رقم خورد که حقیقتن کم شدن یک نور از آسمانی که میلیون‌ها ستاره داره چیزی رو از آسمان کم نمی‌کنه. (دانلود کنید)

?Who cares if one more light goes out
In a sky of a million stars

 

خواندن ادامه مطالب

ساعت های دور از خانه

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

خواندن ادامه مطالب

ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب

سمورهای آبی از انسان‌ها قرمه‌سبزی می‌پزند

راستش اگر بخاهم خودم را بصورت کوتاه معرفی کنم، من یک پلاتیپوس نیمچه طبیب هستم (چون هنوز مدرکم را نگرفته‌ام) که با اتومبیل اکودیزان کَلَمی خودم هر روز از مطب به خانه و از خانه به مطبم می‌روم و هیچ وقت در کنار پولِ عمل، دستمزد دریافت نمی‌کنم و آشغال رانی هلوام را در دستمال کاغذی می‌پیچیدم و برایش دعا می‌کنم.

بصورت کلی انگیزه‌هایم را در زندگی می‌توانم اینطور توضیح بدهم که بعد از فارغ التحصیلی‌ام در رشته‌ی طبابت (به هیچ وجه نه پزشکی!) تحصیلاتم را در زمینه‌ی «انسان‌شناسی پالینی» ادامه می‌دهم. روی انسان‌ها تحقیق می‌کنم در دانشگاه‌های خیلی پیشرفته‌مان که در بستر رودخانه ساخته شده‌اند. البته درسته که من گرایشم «پالینی»ست اما هیچ وقت به تشریح یک انسان نپرداختم چرا که انسان‌‌ها حامل بیماری‌اند بخاطر تمام قرص‌ها و تمام چیزهای شیمیایی که زیر زمین می‌خورند بخاطر تمام آن منابع الکلی که آخر هفته می‌نوشند. اصلن بطور کلی در جوامع پلاتیپوسی خیلی کم پلاتیپوسی پیدا می‌شود که این ریسک بزرگ را بکند و بدنبال انسان‌ها برود.

در بیشتر جوامع بزرگ پلاتیپوسی ارتباط با انسان‌ها یک خط قرمز است و حتا خیلی ها بهمراه رفتن بدنبال تحقیق روی انسان ها از اجتماع ترد می‌شوند (بله، ترد درست است). فقط ما پلاتیپوس ها اینطور نیستیم، چند روز پیش که داشتم با یک سمور آبی در مورد ساختار اجتماعی انسان‌ها حرف می‌زدم می‌گفت به هیچ وجه الگوسازی HEM یعنی همان Human Ethics Methoding پیرو قانون خاصی نیست. البته او روی بازوهایش یک انسان را کشیده بود که از وسط دو نیم شده بود. نه فقط سمورهای آبی بیشتر اهالی این دورو ور که دانشکده‌های کوچک انسان‌شناسی دارند منبع قابل ارجاعی ندارند. حتا من تلفنی با یکی از خرس‌های قطبی حرف می‌زدم از ظاهر عجیب انسان‌های آنجا می‌گفت و از یکی از دوستان آنجایش که نهنگ قاتل بود شنیده بود یکبار یک انسان را در حال استحمام دیده بوده و انقدر خنده‌اش گرفته بوده که یازده روز تب کرده بوده همینطوراز یکی از موش‌های کورکه نزدیک انسانها زندگی می‌کند شنیده بودم که می‌‌گفت انسان‌ها کیفیت خاک آن منطقه را کم کرده اند. آنقدر کرم‌ها آنجا را شکار کرده‌اند که او مدت‌هاست رژیمش را به ذرت مکزیکی تغییر داده.

راستش را بخاهید انسان‌ها از عروس‌هایِ دریاییِ مجردِ سواحل شیلی هم بی‌خاصیت‌ترند، من هیچ وقت سیاستهای غیرانسانی نداشتم اما همه انسان‌ها خودشان انسان گریزند…

ذیل‌نامه یکم؛ بیانات فوق از «شلغم‌الدین» موجود در جهان‌های موازی طی مکاتباتی مفصل و دشوار نقل شده بود.

خواندن ادامه مطالب