رستگاریِ بهشتیِ موسیقیایی

گاهی اوقات که آخرِ شب به هیچ می‌رسید و از خستگی و روزمرگی و درد حال و حوصله نفس کشیدن و بالا پایین شدن قفسه‌سینتون رو هم ندارید این آهنگ می‌تونه شما رو به برزخی ببره که شاید نخاید ازش در بیایید. صدایِ سوز و ناله و شور سازها راهنمای تو به این برزخ هستند. اصلن فلسفه‌ی بوجود آمدن واژه‌یِ توصیفیِ «توصیف‌نشدنی» برای این آهنگ بوده. چهارده دقیقه شاید شما روی صندلی، روی تخت، پشت میز و یا هرکجا دیگه نباشید شاید چهاردقیقه با این آهنگ در راهِ بهشت‌تان باشید…

نام: میان بهشت و من (Between the Heavens and Me)
هنرمند: کیهانِ کلهر (Kayhan Kalhor)
آلبوم: تنها نخاهم ماند (I Will Not Stand Alone)
مدت زمان: ۱۴:۲۲
لینکِ دانلود آهنگ از «اینجا» (با حجمِ ۱۳٫۱ مگابایت) و گوش دادن آنلاین از طریق پخش‌کننده‌ی زیر:

[podcast]http://omletname.com/wp-content/uploads/01-Between-the-Heavens-and-Me.mp3[/podcast]

ذیل‌نامه یکُم: می‌توانید با کُپی کردن لینکِ دانلود در دانلودمَنِیجرِ خود آهنگ را دانلود کرده و رستگار شوید.

خواندن ادامه مطالب

هبچ…

«به هیچ فکر کنید.»

تمامی دردسرهای ما از قبل شروع شده بود و با این جملات به اوجِ مسخرگی خود رسید:

یک نفر را فرض کن که هیچ درد و رنجی ندارد، نه جسمی و نه هیچ جور دیگرش. چطور خودش را معالجه می کند؟ ساده است. «با فکر کردن به هیچ چیز.» /مرسیه و کامیه؛ ساموئل بکت

قبلن که کوچولوتر بودم از یک روان‌کاو که سعی می‌کرد در فیلمی به بیمارش کمک کند شنیدم که می‌گفت: «به هیچ فکر کن» از اون موقع خودم را کشتم نتوانستم در مواقعی که هجوم حملاتِ فکری دمار از روزگارم در می‌آورد «به هیچ» فکر کنم. اغلب به این فکر می‌کردم که با فکر کردن به «هیچ» در واقع من دارم به «هیچ» فکر می‌کنم نه هیچ. بدین معنی که شما هربار تلاش برای توقف افکارتون می‌کنید به «توقف افکار»تون فکر می‌کنید و هم‌چنان فعل «فکرکردن» در حال روی دادن است. چیزی که همان سال‌های راهنمایی به نحوی به موضوعیتِ ریاضی پایین خوندیم و یک‌بار با همین اشتباه سر امتحان نمره‌ام کم شد که وجودِ یک «تهی» در یک مجموعه‌ی «تهی»، تهی بودن مجموعه‌ی نخست را از بین می‌برد. که این عبارت به نحوی بیان‌گر همان موضوعی‌ست که من برای بسیاری از افراد خودم را برایش به در و دیوار کوفتم و نعره‌ها برآوردم.

A: {∅} l

مسئله‌ی دیگری که برایم بعدها مطرح شد این بود که جمله‌ی آن روان‌کاو «به هیچ چیز فکر نکن» بود یا «به هیچ فکر کن». چون گزاره‌ی نخست اشاره به توقفِ فکر دارد در حالی‌که گزاره‌ی دوم اشاره به ادامه‌ی تفکر و اندیشیدن به «هیچ» را دارد و از جهاتی گزاره‌ی دوم قابل هضم‌تر از گزینه‌ی نخست هستش و گزینه‌ی دوم نیز از قدرتِ هضمِ خوبی برخوردار است. (!)

شاید من کاملن در اشتباهم، ابرازِ عقیده کردن در مورد مفاهیم این چنین انتزاعی که پایِ «روان‌شناسی»، «فلسفه‌ی ذهن و زبان» وسط می‌آد اون‌هم بدونِ داشتن سوادِ چرتکه‌ای کمی احمقانه است. شاید اصلن این یکی از مفاهیمِ پایه‌ی فلسفه باشد که من به‌خاطر اطلاعاتِ کمم به عنوان نوشته‌هایِ خودم نگاشته‌ام و شاید هم تابحال هیچ‌کس به آن فکر نکرده باشد. اصلن شاید تمامی این‌ها انقدر پیچیده که من گفتم نباشند شاید فقط چند گزاره‌ی ساده باشند که من بزرگشان کردم. اما «برایِ خود نگاشتن» موضوعی‌ست که مرا از قید و بند همه‌ی اینها آزاد می‌کند…

خواندن ادامه مطالب

بر بالِ کلاغ‌هایِ شوم

بعد از زمانی در حدود سه سال بالاخره «Katatonia» قصد بر انتشار آلبوم جدیدش با عنوان Dead End Kings کرد. جدای از آنالایزهای موسیقیایی که می‌توان بروی آهنگِ پیش‌نمایش شده‌ی این آلبوم با عنوان Dead Letters انجام داد، کاور این آلبوم همچون سنت دیرینه‌ی موسیقی‌ حرف‌های بسیاری برای گفتن داره.

تلفیق وجه‌هایِ مختلفِ هنری، تاثیر بیانِ محسوسِ هنری موضوع رو بیشتر می‌کنه. مشخصن موسیقی در نوع خود دارای بیان‌های مختلفی‌ست -که البته شاید خیلی از افرادی که دیدِ موسیقیایی خوبی ندارند موفق به درک خیلی از جنبه‌ها نشوند- اما هنگامی که این جنبه‌ها با هنرهای دیگه تلفیق بشه درک هنری اثر -هرچند در ضمیرناخودآگاه- رو بالا خواهد برد. مثل فیلم که چون ترکیب «صدا» و «تصویر» هستش اثر قابل فهم‌تری نسبت به صرفن «صوت» یا صرفن «تصویر» خواهد داشت.

پوسته‌ی آلبوم‌ها (کاورِ آلبوم‌ها) یکی از موضوعاتی‌ست که در نگاهِ اول به شنونده یک بیانِ خلاصه از اثر خواهد داشت. به همین منظور یکی از حساس‌ترین موضوعاتی‌ست که آلبوم با اون شناخته خواهد شد اینکه شما چطور این تفهیم موضوعی رو به شنونده منتقل کنید مربوط به توانایی‌های گرافیست‌ها و هنرمندان هستش.

کافیست مطلبی که عرض کردم رو یک بار امتحان کنید. پوسته‌ی آلبوم و یا هنرمندی رو بدون در نظر گرفتن «اسمِ آلبوم»، «ژانر گروه»، «فضایِ آلبوم» برای خودتون و با منطقِ خودتون تحلیل کنید. کاری که تصمیم گرفتم این‌بار برای پوسته‌ی آلبومِ جدیدِ Katatonia انجام بدم.

پایانِ پادشاهانِ مرده
پایانِ پادشاهانِ مرده

در عکسِ پوسته‌ی این آلبوم اولین چیزی که به چشم می‌خوره «کلاغ» است…! طبق منابعی که من بهشون مراجعه کردم تاثیر عقاید فرهنگِ «سلت»ها و عقاید اونها در مورد کلاغ در اروپا بسیار زیاد بوده. عقاید مختلف سلت‌ها [۱] در مورد کلاغ در اروپا بدین گونه است:

  • پرنده‌ی شوم؛ پرنده‌ای که در شب خورشید را به جهنم همراهی می‌کرده و تضاد معنایی خوبی یعنی «قو‌ها» بوده.
  • همراه‌کننده‌ در آفرینش «لوگ» خدایِ خورشید که به شکل کلاغ است.
  • همچنین در بسیاری از عقاید و فرهنگ‌ها کلاغ معنایِ شومی دارد مثل کتابِ The Angana Thackata که کلاغ حامل مفهوم مرگ است.

این تنها کلاغ نیست در عکسِ پوسته؛ در واقع گرافیست منقار کلاغ رو با جمجمه‌ی انسان تلفیق کرده و به نوعی مفهوم انسانِ‌کلاغ‌نما رو پدید آورده (که شاید بی‌ربط به دیدگاهِ دوم مردمانِ سلت در مورد کلاغ نباشه). در تصویری که برای تاریخِ انتشار این آلبوم استفاده شده در صفحه‌ی خود Katatonia در رخ‌نامه، نگاهی بندازیم چیزی شبیه به یک مخروبه رو روی سر این انسانِ‌کلاغ نما مشاهده می‌کنیم که دقیقن شبیه به تاج بوده و القا کننده‌ی مفهوم «شاه» هستش و باتوجه به اسمِ آلبوم که «پایانِ پادشاهانِ مرده»‌است. این مفهوم کاملن قابل برداشته. در همون تصویر در کنار دو کتف این موجود دو شاخه روییده که با توجه به مکانِ رویش این شاخه‌ها و حالتشون میشه می‌توان برداشت «قدیس» بودن یا به نحوی خوب جلوه دادن بد و تفکر موافقت با معدوم‌گرایی (Doom) دونست که باتوجه به ژانر گروه دور از عقل نیست.

بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده
بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده

حال به پوسته‌ی خود آلبوم بازگردیم (مبحث قبلی تصویر عکس انتشار بود). در این تصویر تلفیق انسان با کلاغ بسیار مشتبه‌تر و قابل فهم‌تر هستش. عناصری مثل شمایِ نیم‌رخ منقار‌های بیرون زده از جمجمه، بالِ راست و چنگال‌ها که تبدیل یافته‌ی پاها هستند و البته نمایِ کلی این پادشاه که «رو به مرگ» بودنش کامل مشخصه. بال نداشتن کلاغ رو می‌توان به قدرت از دست رفته یک شاه نسبت داد. بالهای کلاغ نمادی از قدرتش هستن و نداشتن آنها یعنی قدرت از دست رفته…

از جمله موضوعِ دیگه‌ای که شاید توجهات رو جلب کنه، خروج اون جسم/ماده/چیز سیاه‌رنگ از دهن کلاغِ‌انسان‌نماست که اینطور به نظر می‌رسه در نقطه‌ی سیاه بالایِ سر این موجود جمع شده و خب مطمئنن با توجه به حالت و فضایِ تصویر و معنایِ اون کاملن تصویر عدم داره.

در کنارِ این موضوعات، تصاویر تیرِچراغ برق که در پشتِ مضمون اصلی هستش و بیانگر تعاریف پرسپکتیو و دالانی‌ست بخوبی توسط Jonas Renkse توصیف شده:

آلبومِ پایانِ پادشاهانِ مرده در مورد دالان‌های مغزِ ماست که هیچ بازگشتی از آن وجود ندارد.

در پایان باید ذکر کنم که پوسته‌های آلبوم‌های هنرمندان و گروه‌های موسیقی ساده و بی‌خاصیت نیستند بلکه اگر به آن‌ها دقت شود حامل و بیانگر موضوعاتِ زیادی برای گفتن هستند.

ذیل‌نامه‌ها:

منابع اضافی: (+) و (+)

نوشته شده برای صفحه‌ی «متال‌خورها» در رخ‌نامه

خواندن ادامه مطالب

به اندازه ۳۰۰ تومن نرم‌افزار بدین

کافی‌ست در بحبوحه‌ی «نیاز به یک نرم‌افزارِ» واجب‌الاحتیاج گیر بیوفتید و مثلن زمان مثل کسی که منتظره بعنوان نفرِ بعدی بره دستشویی (!) عجله‌ داره و شما درصدد تهیه اون هستید، حتی به قیمت پرداخت یکی از کلیه‌هاتون که امروز مثل پول رایجِ خودش شده…

«کافی‌ستِ» دوم از این قرار است که به «گوگول» مراجعه کرده؛ در آن موتورِ هیدروژنی مذکور به جستجو بپردازید و کافی‌ست بنویسید:

دانلودِ نرم‌افزارِ «فلان»!

جدای از این‌که از بالا تا پایین لیست انواع لینک‌جات و آدرسی‌جاتِ خلافِ کپی‌رایت رو ملاحظه می‌کنید موضوعی که شاید کمتر شما رو به خودش جذب کنه اما ذکرش خالی از لطف نیست اسامی دامنه‌ی این «دوستانِ فراهم‌آورنده‌ی خلافِ کپی‌رایت» هستند.

فرمول ساخت یک دامنه‌یِ دانلود شیرمرغ تا جون آدمیزاد:

پسوندِ مورد علاقه  +  P30

حالا چه اصراری‌ست واژه‌ی «PC» یا همون Personal Computer رو اینطوری و به این طرز فجیع بنویسیم یا اصلن چه ربطی داره واژه‌ی «رایانه‌ی شخصی» به این پایگاه‌های دانلود همه‌چیزجات. اصلن چرا قد یه «ارزن» خلاقیت خرج نکنیم دنبال یه اسمِ درست حسابی واسه سایتمون (مثل «املت‌نامه») باشیم…؟!!

این‌ها سوالاتی‌است که ذهن من رو مشغول نکرده چون جوابش معلومه چون آلمان تو جنگِ جهانیِ دوم موشکِ بالستیکِ قاره‌پیما داشته…

 ذیل‌نامه نخست:

بگذارید برای تغییر مزاج هم که شده چندی از اینا رو نام ببرم:

p30download.com

p30day.com

p30source.com

p30gamers.com

p30world.com

p30student.com

خواندن ادامه مطالب

فارسی ساکاروز است

فردوسی چیست؟ بیست و پنجم اردیبهشت کجاست؟ توس کِی است؟ (!) ما کجاییم؟ چرا من فارسی می‌نگارم؟ چرا نمی‌نویسم «انا تایپ العربی؟»

نه در سطح اون هستم که به نقدِ فردوسی بپردازم و نه سوادش رو دارم چون نیازمند پیشینه‌یِ اطلاعاتیِ علمی-زبان‌شناسی-تاریخی‌ست. اما گاهی اوقات انقدر حسّ «مدیون بودن» به این انسان می‌کنم که ناحقی می‌بینم در حد چند خط برایش که دلیل «نوشتن است» نه «کتابتم» بنگارم. به عنوان مثال؛ مصری‌ها عرب‌زبان هستند نه عرب چون در تاریخ از فتوحات اعراب بودند. البته روند عرب‌زبان شدنشون رو به نقل از «دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا» در زیر می‌آرم:

روند عربی‌شدن زبان مصریان چندی به طول انجامید و کاربرد زبان عربی در این منطقه از سده نهم میلادی به این‌سو شدت گرفت. سیاست فرمانروایان عرب حاکم بر مصر این بود که با وجود ناآشنا بودن مردم مصر با زبان عربی این فرمانروایان از همان آغاز تمامی نوشته‌های رسمی را به عربی صادر کردند. این حاکمان ولی، علاقه زیادی به مسلمان کردن مردم مصر نشان نمی‌دادند.[۱]

وقتی از یه دانشجویِ زبان‌شناسی مصری پرسیدم چی شد که الآن شما «سامی» حرف نمی‌زنین؟ جواب داد که ما کسی مثل «فردوسیِ» شما رو نداشتیم…

مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس
مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس

دوست ندارم اظهارنظر در سطحِ پُست‌دکترا بکنم و تئوری جنجالی مطرح کنم اما دوست دارم نظرِ خودم رو در مورد کهولتِ فارسی بگم. فارسی در خطر است نه از این نظر که بیاییم «هلکوپتر» را «چرخ‌بال» یا «بال‌چرخ» یا «چرخش بال‌ها» یا «بال‌های چرخان» کنیم. فارسی از آن لحاظ در آن خطر است که می‌نویسم :«دیروز رفتم اِسکول، بروبچ داشتم دور هم نشسته بودم بدجوری دِپ(!)بودن گفتم واتس‌آپ باو؟»

«فارگلیسی» نوشتن مدّت‌هاست در حال دست و پنجه نرم کردن با فارسی‌ست. ترجیح بنده نه «فارگلیسی‌ستیزی مطلق» است بلکه «فارگلیسی ستیزی نسبی» است. هیچ‌گاه از تمامی واژه‌های بیگانه نمی‌توان صرف نظر کرد اما از ناضروریات خیلی ساده می‌شود.

بارها و بارها متن «فارسی شکر است» حضرت جمال‌زاده رو به این و اون دادم. خودمو کشتم بابا به «فیس‌بوک» بگین «رخ‌نامه» (البته هنوز زنده‌ام!) ، گفتم بیاید به «D:» بگوییم «:دال» که فارسی شده است، اما کسی گوش نکرد (:دال). تعریف «فارگلیسی» رو بارها براشون نوشتم که بله جنابِ «اسماعیل فصیح» فرمودن:«زبانِ حرام‌زاده‌ای که صرف و نحوش فارسی‌ست، لغاتش انگلیسی.» فارسی رو فارسی نوشتم انگلیسی رو انگلیسی اما به خرج هیچ‌کس نرفت که نرفت.

فراموش نکنیم فارسی،ساده به دست نیومده که به این سادگی داریم از دستش می‌دیم و فراموش نکنیم که فارسی گنجینه‌ای گرانبهایی‌ست اصلن چرا انقدر زور واژه‌ای بزنم؟ آری برادر/خواهر «فارسی شکر است…»

 

پیوست‌ها:

دانلود «فارسی شکر است» از حضرت سید محمدعلی جمال‌زاده

دانلود فایل صوتی «فارسی شکر است» با صدای سید و برگرفته از سایت «ظهر جمعه»

ذیل‌نامه:

اندر حکایات عنوان نیز باید عرض کنم که امروز با این وضعِ «فارگلیسانه» فارسی شکر نیست بلکه «فارسی ساکاروز است…»

خواندن ادامه مطالب

هنگامی که برادرت رستگاری توست

بطور خیلی اتفاقی با این فیلم آشنا شدم و از آشنایی خودم با این فیلم بسیار خرسندم. فیلمِ «The Sunset Limited» فیلمی‌ست ساخته‌ی حضرتِ « Tommy Lee Jones» که بنظرم یکی از ساده‌ترین و پرمعناترین فیلم‌هایست که تابحال دیده‌ام.

the Sunset Limited
the Sunset Limited

تمام فیلم در یک لوکیشن ساده و اتاق چندمتری‌ست با ویژگی مرتب بودن و لوازم ساده. تمام بازیگرانِ فیلم دو فرد هستن که ایفاگره این نقش‌ها «Tommy Lee Jones» در نقشِ سفید(White) و «Samuel L. Jackson» در نقشِ سیاه(Black) که در نگاهِ اول این نوع اسم‌گذاری به تفکیک رنگِ پوست هستش و شاید با کمی دیدِ نقادّانه تزریق دیدگاهِ اعتقادی نویسنده جنابِ «Cormac McCarthy» رو می‌شه برداشت کرد.

در ابتدای فیلم شخصیت «سفید» داستان تصمیم به خودکشی می‌گیره و «سیاه» او رو نجات می‌ده و به آپارتمانش می‌آره و از اینجا فیلم شروع می‌شه. در واقع به نوعی کل فیلم مناظره‌ی اعتقادی «سفید» و «سیاه» هستش. «سفید» یک پروفسور یا استادِ دانشگاه‌ و بی اعتقاد به وجودِ خداوند و «پوچ‌گرا»؛ «سیاه» یک نگهبانِ قطار و «مسیحیِ اوانجلیست یا انجیلی‌» است. بحث و مناظره‌ی این دو  با موضوعاتی مثل وجود خدا، دردِ انسانی، پس از مرگ و…صورت می‌پذیره.

یکی از قسمت‌های فیلم که من رو بشدت تحت تاثیر قرار داد بخش زیر بود-البته جدای از اینکه تمامی دیالوگ‌ها کاملن هوشمندانه و زیبا بودند-:

 

 

-سفید: من آرزوی تاریکی رو دارم. من برای مردن دعا می‌کنم. مرگِ واقعی… و اگر فکر کنم که در مرگ، ممکنه کسایی رو که تو زندگیم می‌شناختم ملاقات کنم. نمی‌دونم چیکار می‌تونم بکنم می‌تونه نهایتِ وحشت باشه، نهایتِ کابوس! اگر فکر کنم دوباره قراره مادرم رو ببینم و همه‌ی اینها از اول شروع بشه. تنها الآن بدون دورنمای مرگ، برای استقبال کردن! ممکنه آخرین کابوس باشه.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: من می‌خوام مرگ، مرگ باشه. برای همیشه و می‌خوام یکی از اونها باشم […] وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم گرم می‌شه؛ سیاهی، تنهایی، سکوت، صلح…! همشون فقط یک تپش اونور.

-سفید: من به وضعیتِ فکریم به عنوانی نگاه بدبینانه احترام نمی‌گذارم. به عنوان خودِ دنیا براش ارزش قائلم!

-سفید: تکامل نمی‌تونه زندگی خردمندانه بیاره در نهایت برای آگاهی از یک چیز،اون یک چیز از همه چیز بالاتره و اون یک چیز «بیهودگی» است.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: اگه مردم می‌تونن دنیا رو برای چیزی که هست ببینن، زندگی خودشون رو برای چیزی که هست ببینن، بدون رویا و توهمات، باور نمی‌کنم بتونن اولین جواب رو تو اینکه چرا نباید تو اولین فرصت بمیرن پیدا کنن.

-سفید: من به خدا اعتقاد ندارم. می‌تونی این رو بفهمی؟ به دور و برت نگاه کن مرد. نمی‌تونی ببینی؟ غوغا و سروصدایِ این شکنجه باید بیشترین صدایی باشه که گوش ازش لذت می‌بره و از این بحث نفرت دارم… استدلالِ روستای خدانشناس؛ که تنها عشق به ناسزا گفتن بی‌وقفه که اون رو تو مرحله‌ی اول تکذیب کرد.

-سفید: معاشرتِ تو! معاشرتِ تو رنج است نه چیز دیگه… و اگر این رنج دسته جمعی است. بجای صرفن تکرار، وزن خالص این دنیا رو از دیوارهای این جهان می‌کشونه، خراب و سوخته به پایین می‌کشه. درون هرچیزی که شب هست حتی اگر قادر به تولد مثل باشه تا وقتی که حتی خاکسترش هم نباشه!

-سفید: …و برادری، عدالت، زندگی ابدی! خدایِ خوب، مرد. نشون بده دین یکیشون رو درست کرده برای هیچی، برای مردن. این یه کلیساست که من وارد شدم. مال تو یکی رو فقط درست می‌کنه، زندگی ابدی، برای رویا، توهم و دروغ‌ها! دور کردن ترس از مرک برای قلب انسان‌ها، اونا یه روز هم زندگی نمی‌کنن. ما می‌خواهیم این کابوس رو داشته باشیم. ولی برای ترس از بعدی؟

-سفید: سایه‌ی تبر از تمامی خوشی‌ها آویزون شده. تمام راه‌های به مرگ می‌رسه، همه‌ی دوستی‌ها، همه‌ی عشق‌ها. شکنجه، شکست، خیانت، رنج، عذاب کشیدن، سن، هتک آبرو، ترس از مریضی آخر عمر، و همشون با یه فرجام برای تو و هرکس و هرچیز که تاحالا انتخاب اهمیت بدی. این برادری واقعی است، معاشرتِ واقعی و همه یه عضو از زندگی هستن.

-سفید: تو بهم گفتی برادرم رستگاری منه؟! خب لعنت بهش، تو هر شکل و قیافه‌ای که هست. خودمو تو اون می‌بینم؟ بله می‌بینم و چیزی که می‌بینم مریضم می‌کنه…

 

the Sunset Limited
the Sunset Limited

از بیان مودولوگ‌های بالا (تلفیقی از دیالوگ و مونولوگ که بخشِ مونولوگی آن بیشتر و ساخته‌ی شیخ است) هیچ منظورِ خاصی نداشتم فقط خواستم قضاوت رو به خودتون واگذار کنم.

خواندن ادامه مطالب

تکرار مال آنهائی است که محدوداست کارشان

من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی تو ماشین نشستم انتظار دارم یه پای غول پیکرِ دایناسور تو پهنه‌ی دشت از بالا فرود بیاد، یا چمی‌دونم یه شهاب بخوره کنارِ ماشین و کنترلش سخت بشه یا زمین دهن باز کنه و یه گسل باز بشه و… هرلحظه انتظار این لحظات رو می‌کشم حوادثی که مطمئنن با ابرازِ احساسات آدم‌ها همراهِ.

حتی اینطور فکر کردن به این تفکر و تصور کردن، شیرینِ و یکنواختی رو از بین می‌بره. بقولِ حضرت راسل :

«وقتی این همه اشتباهاتِ جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟»

اصلن دلیلی برای حکمرانی «تکرار» بر زندگی ما نیست اما همه خود را موظف به تکرار می‌کنیم و عدم تکرار رو شاید «سنت‌شکنی» یا «تحریف» و… بنامیم اما این در حالیِ که هیچ کجای طبیعت تکرار دیده نمیشه، حتی انسان‌ها هم هیچ کدام تکراری نیستند؛ شاید «تکراری» باشند اما تکراری نیستن (!!) و در واقع به غیر از زندگیِ ماشینی که انسان برای خودش درست کرده و دنیای «باینریِ» صفر و یک مختوم به چند متر اینورو اونور حتی شما نمی توانید یک کار را دقیقن با یک جزئیات تکرار کنید.

شاید واقعن باید امروز بفهمیم که مدت‌هاست که «فیزیکِ کلاسیک (نیوتونی)» عمرش رو به شما داده اما هنوز تفکرِ غالب بر ما یک «تفکرِ و جهانِ محاسبه پذیرِ» و «فیزیکِ دیجیتال» یعنی گرایشات و ترویجات ذهنی جناب «نیوتون» (لعنه الله علیه) و «لاپلاس» هستش. اینکه آره من الآن می‌تونم محاسبه کنم که با اندازه گیری ضربان قلب شما این قلب تا چند سالِ دیگه کار می‌کنه؟ (البته من هیچ وقت متقاعد نمی‌شم که نسخه‌ی دیجیتالی کوانتومی جواب‌گو باشه ومتاسفانه نخواهم شد!)

چرا من نباید انتظار داشته باشم که الآن زنگِ خونه به صدا در بیاد و یه سری «یوفوی زحلی» بیان شب نشینی؟ قبول دارم که با خوندن این سطور شاید به صلامت(!) عقلِ من شک کنید اما این چیزیِ که من باهاش زنده‌ام!

حتی گاهی اوقات که به این «تکراریات روزمره» فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره، نمی‌دونم باید بخندم یا گریه کنم اما چیزی که می‌دونم اینه که باید ابراز احساسی کنم که حساس بودنم به این موضوعِ احمقانه رو نشون بده. البته خودم هم شاید از اون آدم‌هایی هستم که دچارِ ویروس واگیردارِ «تکرار» بشم نمی‌گم واکسنش رو زدم، اما تمامِ تلاشم رو می‌کنم که فکرم رو «برنارد شاو»ی بسازیم که می‌گه:

«شما همه چیز‌ها را آن‌گونه که هست می‌بینید و و می‌پرسید که «چرا» و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم «چرا که نه؟»»

ذیل‌نامه یکم: ببخشید درگیری‌های من با جناب «نیوتون» رو جدی نگیرید، بنده قلبن از ایشون متنفرم اما خدمات عرذنده‌ای به علم داشتند ایشون.

ذیل‌نامه دُیُم: نظریه پردازی در موردِ «فیزیکِ دیجیتال» نکردم فردا نیاین یقه‌ام رو بگیرین بگین:« این همونی بوقی بود که در رابطه با جناب نیوتون اون خزعبلات رو نوشته بود.» اما «ملتِ دیوانگان از همه ملت‌ها جداست.»

ذیل‌نامه سیُم: البته نوشته‌ی بالا دیده «منفی گرایانه» به تکرار بود، شاید دیدِ کمی متفاوتی باشه.

ذیل‌نامه چهارم: عنوانِ نوشته مربوط به یکی از گفتاوردهای دکتر «حسین الهی قمشه‌ای» است.

خواندن ادامه مطالب