بفرمایید از اون پرتغال تامسونگا بردارین

مهمانی رفتن در خانواده ما کاملن یک روندِ روتین است. یعنی نه مثل خانواده‌های دیگر ما نه اهل مهمانی‌های آنچنانی هستیم نه اهل اینکه آنقدر حال و حوصله هم را داشته باشیم که مهمانی‌مان خیلی «مهمانی» شود. مهمانی ما مهمانی‌است یعنی دور هم می‌نشینیم و از سیاست و جامعه می‌نالیم (جزء لاینفکِ تمام مهمانی‌های امروزی) بعد از اعضایِ خانواده خبر می‌گیریم از اینکه چرا پسر جوان شما را هیچ‌وقت نمی‌بینیم (مطمئنن او حال و حوصله مهمانی و عید دیدنی را ندارد) سپس «اوه گلدون‌هاتونم که چقد بزرگ شده» یکی از مکالماتِ دوست‌داشتنی‌ست. بعد می‌توانیم از رفته‌ها و داشته‌هایمان صحبت کنیم که من فلان جا بودم و اوووووفف (تعداد واو با کشیدگی کلمه رابطه مستقیم دارد) چی بود و…

موضوعات بالا اصلن اهمیتی ندارد، موضوعی که اهمیت دارد این است که من اصلن نمی‌توانم مهمانی برم و مهمان باشم. توی دلتان نگویید «یعنی چی خو؟» و «ب» را ادا کنید. یعنی اینکه وقتی در مهمانی از سیاست حرف می‌زنند نهایتش این است که ابروهایم را بالا ببرم و بگویم «واو» چه موضوعِ بدی و بعد بگویند امسال هم که وضعِ «آب» خراب است در جواب می‌گم: «چه جالب» چون من هیچ تمایلی برای به شرکت در بحث و اشتراک گذاشتن داشته‌های علمیم در مهمانی‌ها ندارم چون این عملیات یک بار با شکست مواجه شد.

یکبار عموم تلویحن خاست به من در رابطه با چیستی خطِ سفید در آسمان (در شب‌ها) توضیح بدهد. البته او از پیشینه‌ی مطالعاتِ اندکی من در ستاره‌شناسی اطلاع داشت و در نهایت پایان آن مهمانی در حالیکه من کارد میوه خوری را سمتِ عمویم نشانه رفته بودم و عمویم پوستِ پرتقال را با انگشتِ شست‌اش درونِ دماغِ من فرو می‌کرد، تمام شد.

بعد از آن من در مهمانی‌ها با پوستِ پرتقال‌هایم (هایم!) کانسپ‌های مورد نظرم را پیاده می‌کردم با خیارم سازه‌های بتنی می‌ساختم البته این کار ابتدائن از درست کردن شکل باگز و بانی شروع شد ولی آنقدر مهمانی رفتیم من ماکت‌ِ طرح‌هایم را با پوست پرتقال و خمشِ پوستِ خیار می‌ساختم.

من در مهمانی‌ها مدیریتِ آجیل، جداسازی پسماند، سنجش دمایِ مناسبِ سیالاتِ دم‌کرده از قبیل چای، کافه و …، متودولوژی شکستن تخمه بدونِ هدر رفتِ انرژی و ترک خوردن غشاء بیرونی، انواع‌های برش‌های مقطعی از میوه‌های مختلف، کَتِگورایز کردن میوه‌ها بر اساس فاکتور آب‌دار بودن خوش خوراک بودن و باپرستیژ بودن، شناختِ انواعِ میوه‌ی خوب، سنجشِ تقریبی آب‌داری مرکبات مخصوصن پرتقال، سنجش شُلی کیوی و برسی نسبتِ مستقیمش با گَسی و… آموختم.

در واقع اگر خیلی دقیق شوید می‌توانید در آینده‌ای نه چندان دور من را «پدر گِستینگِ (مهمانی‌رفتنِ) نوین» بنامید و مقالاتم را در آی‌اس‌آی و اسکوپوس با ضریب فَکتور بالا مطالعه کنید و ارجاعاتم را در متودولوژی مهمانی رفتن بخانید. هر چه باشد گاهی افراد در آنچه ازش متنفرند عالی هستند…

خواندن ادامه مطالب

سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

از ته قلبم به شما «نفرت» می‌ورزم

این روزها، روزهای وازده‌ایست، من کاملن بی‌هویت شدم. نه آن شیخ دو سال پیشم نه شیخ یک سال پیشم و نه شیخی که باید باشم… لحظاتم طعم نامانوس چایِ به‌لیمو را می‌دهد در حالیکه من یک هویتِ دارچینی تمام‌عیارم و دوری از هویتم را از نوشیدنی‌ام فهمیدم. من چایِ به‌لیمو می‌خورم در حالیکه هیچ لذتی از آن نمی‌برم قهوه را تَرک کرده‌ام و اتاقم را جمع نمی‌کنم.

این هفته، چیزی فهمیدم که امروز وحی‌اش بر من کامل شد. من برای خودم شیمی را توی ماست می‌زنم و می‌خورم، گاهی اوقات متالوژی را با کچاپ و لیموی تازه می‌خورم اما این هفته فیزیک را سحری خوردم و با آن روزه گرفتم که هضمش بر من تمام شود. اصل مکملیت (Complementarity) در زندگی روزمره ما مثل پشه پرواز می‌کند در کنار همه چیز همه چیز دیگر هست که همه چیز با آن همه چیز کامل می‌شود و فهمیدم در بطن افرادِ کسانی که عاشقشان هستیم هم چیزهایی هست که از آن چیزشان متنفریم ولی دامنه‌ی کوچکی را پوشش می‌دهند اما گاهی اوقات شدت می‌یابند اما باعث می‌شوند متوجه شویم که عشق و نفرت در کنار هم مکملیت‌‌شان را تشکیل می‌دهد.

گاهی اوقات هست که خیلی بیشتر از گاهی اوقات دیگه شدت نفرت آن قسمت از وجودشان در وجودمان شدت می‌یابد (جمله‌ی قبل بسیار ساده‌تر می‌توانست بیان شود!) و این شدت شاید عقوبت‌های بعدی هم داشته باشد اما شاید به ما بفهماند که حس‌مان به آن چیز/فرد طبیعی است و در قانون‌های طبیعت می‌گنجد؛ پس اشتباه نمی‌کنیم اما باید کنترلش کنیم و هرچقدر شدت این عشق بیشتر باشد بازخورد نفرتش هم به خودمان و او بیشتر خواهد شد و وقتی نفرتش تمام وجودتان را می‌گیرد ناخودآگاه شما را نابود خواهد کرد چرا که نفرتش بویِ دوست داشتنتان را می‌دهد.

پس ای تمام کسانی که بشدت دوستتان دارم از ته قلبم از شما متنفرم…

خواندن ادامه مطالب

بر بالِ کلاغ‌هایِ شوم

بعد از زمانی در حدود سه سال بالاخره «Katatonia» قصد بر انتشار آلبوم جدیدش با عنوان Dead End Kings کرد. جدای از آنالایزهای موسیقیایی که می‌توان بروی آهنگِ پیش‌نمایش شده‌ی این آلبوم با عنوان Dead Letters انجام داد، کاور این آلبوم همچون سنت دیرینه‌ی موسیقی‌ حرف‌های بسیاری برای گفتن داره.

تلفیق وجه‌هایِ مختلفِ هنری، تاثیر بیانِ محسوسِ هنری موضوع رو بیشتر می‌کنه. مشخصن موسیقی در نوع خود دارای بیان‌های مختلفی‌ست -که البته شاید خیلی از افرادی که دیدِ موسیقیایی خوبی ندارند موفق به درک خیلی از جنبه‌ها نشوند- اما هنگامی که این جنبه‌ها با هنرهای دیگه تلفیق بشه درک هنری اثر -هرچند در ضمیرناخودآگاه- رو بالا خواهد برد. مثل فیلم که چون ترکیب «صدا» و «تصویر» هستش اثر قابل فهم‌تری نسبت به صرفن «صوت» یا صرفن «تصویر» خواهد داشت.

پوسته‌ی آلبوم‌ها (کاورِ آلبوم‌ها) یکی از موضوعاتی‌ست که در نگاهِ اول به شنونده یک بیانِ خلاصه از اثر خواهد داشت. به همین منظور یکی از حساس‌ترین موضوعاتی‌ست که آلبوم با اون شناخته خواهد شد اینکه شما چطور این تفهیم موضوعی رو به شنونده منتقل کنید مربوط به توانایی‌های گرافیست‌ها و هنرمندان هستش.

کافیست مطلبی که عرض کردم رو یک بار امتحان کنید. پوسته‌ی آلبوم و یا هنرمندی رو بدون در نظر گرفتن «اسمِ آلبوم»، «ژانر گروه»، «فضایِ آلبوم» برای خودتون و با منطقِ خودتون تحلیل کنید. کاری که تصمیم گرفتم این‌بار برای پوسته‌ی آلبومِ جدیدِ Katatonia انجام بدم.

پایانِ پادشاهانِ مرده
پایانِ پادشاهانِ مرده

در عکسِ پوسته‌ی این آلبوم اولین چیزی که به چشم می‌خوره «کلاغ» است…! طبق منابعی که من بهشون مراجعه کردم تاثیر عقاید فرهنگِ «سلت»ها و عقاید اونها در مورد کلاغ در اروپا بسیار زیاد بوده. عقاید مختلف سلت‌ها [۱] در مورد کلاغ در اروپا بدین گونه است:

  • پرنده‌ی شوم؛ پرنده‌ای که در شب خورشید را به جهنم همراهی می‌کرده و تضاد معنایی خوبی یعنی «قو‌ها» بوده.
  • همراه‌کننده‌ در آفرینش «لوگ» خدایِ خورشید که به شکل کلاغ است.
  • همچنین در بسیاری از عقاید و فرهنگ‌ها کلاغ معنایِ شومی دارد مثل کتابِ The Angana Thackata که کلاغ حامل مفهوم مرگ است.

این تنها کلاغ نیست در عکسِ پوسته؛ در واقع گرافیست منقار کلاغ رو با جمجمه‌ی انسان تلفیق کرده و به نوعی مفهوم انسانِ‌کلاغ‌نما رو پدید آورده (که شاید بی‌ربط به دیدگاهِ دوم مردمانِ سلت در مورد کلاغ نباشه). در تصویری که برای تاریخِ انتشار این آلبوم استفاده شده در صفحه‌ی خود Katatonia در رخ‌نامه، نگاهی بندازیم چیزی شبیه به یک مخروبه رو روی سر این انسانِ‌کلاغ نما مشاهده می‌کنیم که دقیقن شبیه به تاج بوده و القا کننده‌ی مفهوم «شاه» هستش و باتوجه به اسمِ آلبوم که «پایانِ پادشاهانِ مرده»‌است. این مفهوم کاملن قابل برداشته. در همون تصویر در کنار دو کتف این موجود دو شاخه روییده که با توجه به مکانِ رویش این شاخه‌ها و حالتشون میشه می‌توان برداشت «قدیس» بودن یا به نحوی خوب جلوه دادن بد و تفکر موافقت با معدوم‌گرایی (Doom) دونست که باتوجه به ژانر گروه دور از عقل نیست.

بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده
بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده

حال به پوسته‌ی خود آلبوم بازگردیم (مبحث قبلی تصویر عکس انتشار بود). در این تصویر تلفیق انسان با کلاغ بسیار مشتبه‌تر و قابل فهم‌تر هستش. عناصری مثل شمایِ نیم‌رخ منقار‌های بیرون زده از جمجمه، بالِ راست و چنگال‌ها که تبدیل یافته‌ی پاها هستند و البته نمایِ کلی این پادشاه که «رو به مرگ» بودنش کامل مشخصه. بال نداشتن کلاغ رو می‌توان به قدرت از دست رفته یک شاه نسبت داد. بالهای کلاغ نمادی از قدرتش هستن و نداشتن آنها یعنی قدرت از دست رفته…

از جمله موضوعِ دیگه‌ای که شاید توجهات رو جلب کنه، خروج اون جسم/ماده/چیز سیاه‌رنگ از دهن کلاغِ‌انسان‌نماست که اینطور به نظر می‌رسه در نقطه‌ی سیاه بالایِ سر این موجود جمع شده و خب مطمئنن با توجه به حالت و فضایِ تصویر و معنایِ اون کاملن تصویر عدم داره.

در کنارِ این موضوعات، تصاویر تیرِچراغ برق که در پشتِ مضمون اصلی هستش و بیانگر تعاریف پرسپکتیو و دالانی‌ست بخوبی توسط Jonas Renkse توصیف شده:

آلبومِ پایانِ پادشاهانِ مرده در مورد دالان‌های مغزِ ماست که هیچ بازگشتی از آن وجود ندارد.

در پایان باید ذکر کنم که پوسته‌های آلبوم‌های هنرمندان و گروه‌های موسیقی ساده و بی‌خاصیت نیستند بلکه اگر به آن‌ها دقت شود حامل و بیانگر موضوعاتِ زیادی برای گفتن هستند.

ذیل‌نامه‌ها:

منابع اضافی: (+) و (+)

نوشته شده برای صفحه‌ی «متال‌خورها» در رخ‌نامه

خواندن ادامه مطالب

معجزه‌ی مسیحِ رایانه‌ای

این پُست رو می‌نگارم چون دردها بخاطر این مشکلی که در زیر می‌نویسم و راهکارش هم نوشتم کشیده‌ام که نپرس…

مشکلی که مدت‌ها درگیرِ «لب تاب» (!) بنده بود اما هیچ کنش خاصی برایِ حل این مشکل صورت نمی‌پذیرفت و خب سازگاری با اون پیدا کرده بودم عبارت بود از از بین رفتن دسترسی Administrator ویندوز ۷ به مراجعاتِ کلیدی مثل Run, Task Manager, Regedit, CMD, Folder Options و System Restore است. خیلی‌ها بعد از پدیدارشدن این مشکل که در معلولِ حمله‌ی «تروجان»ها، «کرم»ها، «بدافزار»ها و «ویروس»هاست اقدام به تعویض فله‌ای ویندوز می‌کنند اما این مشکل به راحتی با نرم‌افزار زیر حل خواهد شد.

این مشکل یعنی عملن از بین رفتن تنفساتِ سیستماتیکی در ویندوز! حتی اگر خیلی خوش‌بینانه به موضوع نگاه کنیم و عدم دسترسی به دستوراتی مثل Run و Regedit رو بیش از حد تخصصی بدونیم (!) Task Manager تنها گریز حلّ خیلی از مشکلاتِ روزانه‌ی سیستماتیکی است.

محیطِ نرم‌افزار Re-Enable

بعد از جستجوهایِ فراوان در موتورهایِ گازی جستجوگر در سه زبان فارسی، انگلیسی و آلمانی بالاخره چیزی که تونست مشکلم رو «براحتی چپ نگاه کردن به بچه‌ی کوچیکِ فامیل واسه خرابکاری نکردن» حل کنه نرم‌افزارِ Re-Enable 2.0 بود که با چند کلیکِ محدود این مشکل رو براحتی حل کرد.

برایِ دانلود این «معجزه‌ی مسیح» به نشانیِ زیر مراجعه کنید:

دانلود (محصولِ شرکتِ  Tangosoft و حجم ۱٫۰۴ مگابایت)

شیوه‌ی کار با این نرم‌افزار بسیار ساده است. کافیست نصب بشه و بعد از نصب قسمت‌هایی که خواهان فعال‌سازی دوباره اونها هستید انتخاب و دکمه‌ی «Re-Enable» را بفشارید. رایانه پس از یکبار راه‌اندازی مجدد (Restart) قسمت‌های مذکور فعال خواهند شد.

 

ذیل‌نامه یکم:

مطلبِ بالا بازنوشتی از این نشانی است.

 

خواندن ادامه مطالب

فارسی ساکاروز است

فردوسی چیست؟ بیست و پنجم اردیبهشت کجاست؟ توس کِی است؟ (!) ما کجاییم؟ چرا من فارسی می‌نگارم؟ چرا نمی‌نویسم «انا تایپ العربی؟»

نه در سطح اون هستم که به نقدِ فردوسی بپردازم و نه سوادش رو دارم چون نیازمند پیشینه‌یِ اطلاعاتیِ علمی-زبان‌شناسی-تاریخی‌ست. اما گاهی اوقات انقدر حسّ «مدیون بودن» به این انسان می‌کنم که ناحقی می‌بینم در حد چند خط برایش که دلیل «نوشتن است» نه «کتابتم» بنگارم. به عنوان مثال؛ مصری‌ها عرب‌زبان هستند نه عرب چون در تاریخ از فتوحات اعراب بودند. البته روند عرب‌زبان شدنشون رو به نقل از «دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا» در زیر می‌آرم:

روند عربی‌شدن زبان مصریان چندی به طول انجامید و کاربرد زبان عربی در این منطقه از سده نهم میلادی به این‌سو شدت گرفت. سیاست فرمانروایان عرب حاکم بر مصر این بود که با وجود ناآشنا بودن مردم مصر با زبان عربی این فرمانروایان از همان آغاز تمامی نوشته‌های رسمی را به عربی صادر کردند. این حاکمان ولی، علاقه زیادی به مسلمان کردن مردم مصر نشان نمی‌دادند.[۱]

وقتی از یه دانشجویِ زبان‌شناسی مصری پرسیدم چی شد که الآن شما «سامی» حرف نمی‌زنین؟ جواب داد که ما کسی مثل «فردوسیِ» شما رو نداشتیم…

مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس
مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس

دوست ندارم اظهارنظر در سطحِ پُست‌دکترا بکنم و تئوری جنجالی مطرح کنم اما دوست دارم نظرِ خودم رو در مورد کهولتِ فارسی بگم. فارسی در خطر است نه از این نظر که بیاییم «هلکوپتر» را «چرخ‌بال» یا «بال‌چرخ» یا «چرخش بال‌ها» یا «بال‌های چرخان» کنیم. فارسی از آن لحاظ در آن خطر است که می‌نویسم :«دیروز رفتم اِسکول، بروبچ داشتم دور هم نشسته بودم بدجوری دِپ(!)بودن گفتم واتس‌آپ باو؟»

«فارگلیسی» نوشتن مدّت‌هاست در حال دست و پنجه نرم کردن با فارسی‌ست. ترجیح بنده نه «فارگلیسی‌ستیزی مطلق» است بلکه «فارگلیسی ستیزی نسبی» است. هیچ‌گاه از تمامی واژه‌های بیگانه نمی‌توان صرف نظر کرد اما از ناضروریات خیلی ساده می‌شود.

بارها و بارها متن «فارسی شکر است» حضرت جمال‌زاده رو به این و اون دادم. خودمو کشتم بابا به «فیس‌بوک» بگین «رخ‌نامه» (البته هنوز زنده‌ام!) ، گفتم بیاید به «D:» بگوییم «:دال» که فارسی شده است، اما کسی گوش نکرد (:دال). تعریف «فارگلیسی» رو بارها براشون نوشتم که بله جنابِ «اسماعیل فصیح» فرمودن:«زبانِ حرام‌زاده‌ای که صرف و نحوش فارسی‌ست، لغاتش انگلیسی.» فارسی رو فارسی نوشتم انگلیسی رو انگلیسی اما به خرج هیچ‌کس نرفت که نرفت.

فراموش نکنیم فارسی،ساده به دست نیومده که به این سادگی داریم از دستش می‌دیم و فراموش نکنیم که فارسی گنجینه‌ای گرانبهایی‌ست اصلن چرا انقدر زور واژه‌ای بزنم؟ آری برادر/خواهر «فارسی شکر است…»

 

پیوست‌ها:

دانلود «فارسی شکر است» از حضرت سید محمدعلی جمال‌زاده

دانلود فایل صوتی «فارسی شکر است» با صدای سید و برگرفته از سایت «ظهر جمعه»

ذیل‌نامه:

اندر حکایات عنوان نیز باید عرض کنم که امروز با این وضعِ «فارگلیسانه» فارسی شکر نیست بلکه «فارسی ساکاروز است…»

خواندن ادامه مطالب

تکرار مال آنهائی است که محدوداست کارشان

من از آن دست آدم‌هایی هستم که وقتی تو ماشین نشستم انتظار دارم یه پای غول پیکرِ دایناسور تو پهنه‌ی دشت از بالا فرود بیاد، یا چمی‌دونم یه شهاب بخوره کنارِ ماشین و کنترلش سخت بشه یا زمین دهن باز کنه و یه گسل باز بشه و… هرلحظه انتظار این لحظات رو می‌کشم حوادثی که مطمئنن با ابرازِ احساسات آدم‌ها همراهِ.

حتی اینطور فکر کردن به این تفکر و تصور کردن، شیرینِ و یکنواختی رو از بین می‌بره. بقولِ حضرت راسل :

«وقتی این همه اشتباهاتِ جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟»

اصلن دلیلی برای حکمرانی «تکرار» بر زندگی ما نیست اما همه خود را موظف به تکرار می‌کنیم و عدم تکرار رو شاید «سنت‌شکنی» یا «تحریف» و… بنامیم اما این در حالیِ که هیچ کجای طبیعت تکرار دیده نمیشه، حتی انسان‌ها هم هیچ کدام تکراری نیستند؛ شاید «تکراری» باشند اما تکراری نیستن (!!) و در واقع به غیر از زندگیِ ماشینی که انسان برای خودش درست کرده و دنیای «باینریِ» صفر و یک مختوم به چند متر اینورو اونور حتی شما نمی توانید یک کار را دقیقن با یک جزئیات تکرار کنید.

شاید واقعن باید امروز بفهمیم که مدت‌هاست که «فیزیکِ کلاسیک (نیوتونی)» عمرش رو به شما داده اما هنوز تفکرِ غالب بر ما یک «تفکرِ و جهانِ محاسبه پذیرِ» و «فیزیکِ دیجیتال» یعنی گرایشات و ترویجات ذهنی جناب «نیوتون» (لعنه الله علیه) و «لاپلاس» هستش. اینکه آره من الآن می‌تونم محاسبه کنم که با اندازه گیری ضربان قلب شما این قلب تا چند سالِ دیگه کار می‌کنه؟ (البته من هیچ وقت متقاعد نمی‌شم که نسخه‌ی دیجیتالی کوانتومی جواب‌گو باشه ومتاسفانه نخواهم شد!)

چرا من نباید انتظار داشته باشم که الآن زنگِ خونه به صدا در بیاد و یه سری «یوفوی زحلی» بیان شب نشینی؟ قبول دارم که با خوندن این سطور شاید به صلامت(!) عقلِ من شک کنید اما این چیزیِ که من باهاش زنده‌ام!

حتی گاهی اوقات که به این «تکراریات روزمره» فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره، نمی‌دونم باید بخندم یا گریه کنم اما چیزی که می‌دونم اینه که باید ابراز احساسی کنم که حساس بودنم به این موضوعِ احمقانه رو نشون بده. البته خودم هم شاید از اون آدم‌هایی هستم که دچارِ ویروس واگیردارِ «تکرار» بشم نمی‌گم واکسنش رو زدم، اما تمامِ تلاشم رو می‌کنم که فکرم رو «برنارد شاو»ی بسازیم که می‌گه:

«شما همه چیز‌ها را آن‌گونه که هست می‌بینید و و می‌پرسید که «چرا» و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم «چرا که نه؟»»

ذیل‌نامه یکم: ببخشید درگیری‌های من با جناب «نیوتون» رو جدی نگیرید، بنده قلبن از ایشون متنفرم اما خدمات عرذنده‌ای به علم داشتند ایشون.

ذیل‌نامه دُیُم: نظریه پردازی در موردِ «فیزیکِ دیجیتال» نکردم فردا نیاین یقه‌ام رو بگیرین بگین:« این همونی بوقی بود که در رابطه با جناب نیوتون اون خزعبلات رو نوشته بود.» اما «ملتِ دیوانگان از همه ملت‌ها جداست.»

ذیل‌نامه سیُم: البته نوشته‌ی بالا دیده «منفی گرایانه» به تکرار بود، شاید دیدِ کمی متفاوتی باشه.

ذیل‌نامه چهارم: عنوانِ نوشته مربوط به یکی از گفتاوردهای دکتر «حسین الهی قمشه‌ای» است.

خواندن ادامه مطالب

ناسا تصاویر جدیدی را از سیارکِ در حالِ عبور از کنار زمین ثبت می کند.

ردیابی این سیارک از ۱۲:۳۰ بعد از ظهر روز چهارم نوامبر (سیزدهم آبان) شروع شد و این عملیات در روزهایِ اول به مدت دو ساعت و در ششم تا دهم نوامبر به مدت چهار ساعت پیگیری شد.

مقاله توسط: Jet Propulsion Laboratory, Pasadena, California, NASA Headquarters, Washington, D.C. منتشر شده در هشتم نوامبر ۲۰۱۱

آنتن‌های «شبکه عمیق جهانی» (Deep Space Network) ناسا در گلدستون، کالیفرنیا عکس‌های راداری جدیدی را از سیارک ۲۰۰۵ YU55 به هنگام عبور از نزدیکی زمین ثبت کرده اند.

مدار سیارک مذکور در هشتم نوامبر فقط کمی نزدیک‌تر از مدارِ ماه نسبت به زمین بوده. آخرین باری که سیارکی به این بزرگی از نزدیکیِ زمین عبور کرد در سال ۱۹۷۶ میلادی بود اگرچه اخترشناسان در آن سال‌ها از عبور چنین سیارکی اطلاع نداشتند. نزدیکیِ بعدیِ سیارکی به این اندازه در سال ۲۰۲۸ میلادی خواهد بود.

عکس جدیدِ راداری از سیارکِ 2005 YU55 ، توسط ناسا
عکس جدیدِ راداری از سیارکِ ۲۰۰۵ YU55 ، توسط ناسا

عکس فوق در هفتم نوامبر در ساعت ۲:۴۵ بعد از ظهر گرفته شد هنگامی که سیارک در فاصله‌ی تقریبن ۸۶۰۰۰۰ مایلی (۱/۳۸ میلیون کیلومتری) از زمین بوده است. دنبال کردن سیارکی با اندازه‌ی یک «ناوِ هواپیمابر» در گلسدتون در چهارم نوامبر در ساعت ۱۲:۳۰ بعداز ظهر توسط یه آنتن به عرض ۷۰ متر شروع شد. این عملیات در روزهای اول به مدت دو ساعت و در ششم تا دهم نوامبر به مدت چهار ساعت پیگیری شد.

مشاهدات رصدیِ راداری در مرکزِ (Arecibo Planetary Radar Facility) واقع در «پورتوریکو» در روز هشتم نوامبر، در همان روزی که سیارک کمترین فاصله را داشت، شروع به کاوش کردند.

خوشبحتانه گذرگاه سیارکِ ۲۰۰۵ YU55 بخوبی مشخص شد. در نزدیکترین نقطه آنطور که از مرکز زمین اندازه گیری شده است، این فاصله بیش از ۲۰۱۷۰۰ مایل (۳۲۴۶۰۰ کیلومتر) نخواهد بود یا مسافتی در حدود ۰/۸۵ بار فاصله‌ی بین ماه تا زمین است. تاثیر گرانشی این سیارک نتیجه محسوسی که شامل جزر و مد و تغییرات گسلی باشد بر زمین نخواهد داشت همچنین سیارک ۲۰۰۵ YU55 داخل مداری است که بطور معمول آن را به داخل همسایگی زمین، زهره و مریخ می ‌کشد. رویارویی ۲۰۱۱ با زمین نزدیکترین مجاورتی بود که در ۲۰۰ سالِ اخیر مشاهده شده است.

ناسا تمامی سیارک‌ها و دنباله‌دارهایی را که از نزدیکی زمین عبور می کنند را بوسیله‌ی تلسکوپهای زمینی و فضایی خود تشخیص و ردیابی می کند. برنامه‌ی تشخیص «اشیای نزدیک به زمین» در  مرکز تحقیقات (Jet Propulsion Laboratory) در پاسادنای کالیفرنیا با نامِ «محافظِ فضایی» در صورت وجود شی خاص به اکتشاف این اجسام، تشخیص بعضی از آن‌ها و پیش بینی مدار آن‌ها می پردازد که می توانند خطر بالقوه‌تری برای سیاره‌ی ما محسوب شوند.

منبع ترجمه: Astronomy.com

مترجم: احمدرضا کریم

 

خواندن ادامه مطالب

به پاس سه دهه خدمت

داشتم مستندی از آقای محمود دولت آبادی می دیدم، در سکانسی ایشون رو نشون داد که داشتند تحریر می فرمودند بندانگشت به دهان بودم که چقدر آرام، زیبا و منظم می نویسند! هر چند که بنده رسم و خطم بدک نیست اما ز سوی گم نکردن سر رشته ی کلام ذهنی ام چنان با سرعت می نویسم که دست نوشته هایم در نور چراغ مطالعه ام گاه اندک تکانی می خورند و جابجا می شوند…!

در ابتدای نوشته لحظاتی سکوت رو جائز می شمارم برای هم نوعان ژاپنی که متحمل این بلای طبیعی شدند که عزیزانشون رو از دست دادند و یا در جستجوی اونها هستند و لحظاتی دیگر رو برای مادر نجوم ایران دکتر آلینوش طریان که وداعشون از این دنیای فانی سخت ما رو متاثر کرد و جامعه نجومی رو دچار خلل بزرگی، حقیقتن که ایشون انسان بزرگ و شریف ارجمندی بودند، روحشون شاد و راهشان پر رهرو باد.

در آستانه ی عید باستانی نوروز هستیم؛ به قدمت چندین قرن تمدن و همونطور که دکتر شریعتی فرمودند:«سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.» و ما هم همچون دانش آموزان مدرسه ای که هر سال در مدح سالروزی از تقویم همان مقاله های چند خطی تکراری روی می خوانند خواهان بسط قضیه نیستیم. آرزوی سالی خوش، زیبا، املتی و آرام به همراه کمی اسانس و عصاره ی پنیر چدار و نون سنگک برای شما خواستاریم و امیدواریم در کنار خانواده به تنفس اکسیژن و خلق تفکرات و بدایع بپردازید. «سال نو مبارک.»

اما در انتهای نوشته ام خواستم از وسیله ای تشکر کنم که سه دهه انسان رو با تمام قدرت و قوایش در راهبر اهداف علمی  کمک کرد؛ چند روز پیش شاتل دیسکاوری آخرین سفرش را که حمل ربات نیمه متحرک “روبونات ۲” بود به اتمام رساند و آرام و موقر به زمین خاکی فرود آمد و پس از این به م منتفل خواهد شد. تشکری با تمام وجود از دیسکاوری عزیز به پاس سه دهه خدمتش!

خواندن ادامه مطالب

زاد روزم مبارک

انحنای فضا توسط یک سنجاب، مرگ یک دم کنی، زمانی که چرنوبیل درخت می کارد، قورباغه ای نسبیت را اثبات می کند، زنی(آدم فضایی) در فیلم چارلی چابلین موبایل صحبت میکند، شلوارکم از خال خالی بودن متنفر است، می تونم برای چند لحظه روحتون رو قرض بگیرم؟ مایکل جکسون آن دنیا لری می خواند، میخواهم بعد چهارم را خزعبل سرایی بنامم، سرنوشتم در حال تصحیح شدن است انگار نیم نمره کم داده اند، یادم می آید خیام شعرهایش را تایپ می کرد آخر دورنگار خانه ی حافظ اینا از بخارا تماس خارجه داشت، نمی دانید چقدر دوست دارم گوجه بخورم، طعم لذیذ قهوه ی سیبری را می دهند، چند کیلو تنهایی لطف کنید…
در شلوغی مقداری ناخن می خورم، نمی دانید چقدر از نیوتون متنفرم با آن کلاه شاپو اش شبیه واترقیده های تایلندی است. جوراب مهربانی ام را با پودر دلجویی شسته ام بوی خوبی دارد. هیچ می دانستید پنگوئن ها از بمبهای ناپالم استفاده می کنند، دیروز دیوار قلبم را دور چینی کردم و حصار کشیدم تا کسانی که داخلشند به راحتی در نروند،فاکس ریور، جایتان خالی دیروز تکنوازی گیتار برقی را در دستگاه ماهور شنیدم همچون لیسیدن یک لیسک بادوم زمینی بود! جتی هست که بتواند (گردباد آبی (!) Hurricane) ذهنم را با عبور از مرکزش خنثی کند؟ جرا در برف رعد و برق نمی زند؟ سوالی که با پرسیدنش همه سکوت می کنند و لبخند می زنند! آه ای لبخند قدرتت آنقدر زیاد است که دو گوشه لب را از هم دور میکنی،ظالم! من مدتها جنگیدم برای یک لبخند!

شیخ 18 ساله
شیخ ۱۸ ساله

اتاقم بوی کشک بادمجون می دهد، کشک از شوریدگان است و کره از خجالت منشان! راستی جه کسی پنیر را بر سر نیزه کرد؟ فکر می کنم ماکس پلانک بود! آری در جنک جهانی سوم علیه چوب بدستان ورزیل! کسی چیزی از مولسیون عاطفه  می داند؟ هرکه می داند انگشتش را داخل بینی اش کند، کتاب قواعد آنگولوساکسونی ام پاره پاره شده است آخر در اثبات بزرگ بودن انگشت کوچکم دچار ابهام شده ام، یادش بخیر در سال پنجم با یک ارک (Orc) فراماسونری هم کلاس بودیم. سربه هوا بود و کمی ناظریف، کله اش بوی ماکارونی می داد و گاهی آیس تی با اسانس غربت می مالید، اسمم را احمدرضا گذاشته اند، هنوز کامل ریشم در نمی آید، صدایی قار دارم و عقلی نیمه با پسوند نصفه، خطم شبیه میرزای علی دلواری است، با دماغم گرافیتی می کشم، ساعت ۶:۱۰ صبح به دنیا آمده ام، خون ایرانی در رگم در حال وول خوردن است، جهان های موازی را دوست دارم، مادرم می گوید بدنیا اومدی چهار کیلو بودی و من می خندم و از خجالت آب می شوم چون تحملم مشکل است، کاغذ خسته شد و افکارم افگار، خودکار را زمین می گذارم، چشم هایم را می بندم من هجده ساله شده ام…!

[polldaddy rating=”3089208″]

ذیل نامه: در این عکس شما شیخ را پس در تفکر در مورد مسائل روز فلسفه و املت نامه می بینید و بر آشفتگی ایشان در عکس مذبور به خوبی قابل مشاهده است…!

ذیل نامه دوم: زاد روزم مبارک(چقدر خودم و تحویل می گیرم!)

ذیل نامه سوم: نظرتان رو حتما در مورد نوشته ام بیان کنید احساستم قلنبه شد و یهو یه غلی زد…!

خواندن ادامه مطالب