شیخی که دوش نداشت

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش
ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربه الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

خواندن ادامه مطالب

رستگاریِ بهشتیِ موسیقیایی

گاهی اوقات که آخرِ شب به هیچ می‌رسید و از خستگی و روزمرگی و درد حال و حوصله نفس کشیدن و بالا پایین شدن قفسه‌سینتون رو هم ندارید این آهنگ می‌تونه شما رو به برزخی ببره که شاید نخاید ازش در بیایید. صدایِ سوز و ناله و شور سازها راهنمای تو به این برزخ هستند. اصلن فلسفه‌ی بوجود آمدن واژه‌یِ توصیفیِ «توصیف‌نشدنی» برای این آهنگ بوده. چهارده دقیقه شاید شما روی صندلی، روی تخت، پشت میز و یا هرکجا دیگه نباشید شاید چهاردقیقه با این آهنگ در راهِ بهشت‌تان باشید…

نام: میان بهشت و من (Between the Heavens and Me)
هنرمند: کیهانِ کلهر (Kayhan Kalhor)
آلبوم: تنها نخاهم ماند (I Will Not Stand Alone)
مدت زمان: ۱۴:۲۲
لینکِ دانلود آهنگ از «اینجا» (با حجمِ ۱۳٫۱ مگابایت) و گوش دادن آنلاین از طریق پخش‌کننده‌ی زیر:

[podcast]http://omletname.com/wp-content/uploads/01-Between-the-Heavens-and-Me.mp3[/podcast]

ذیل‌نامه یکُم: می‌توانید با کُپی کردن لینکِ دانلود در دانلودمَنِیجرِ خود آهنگ را دانلود کرده و رستگار شوید.

خواندن ادامه مطالب

سایه‌ام

حالِ عجیبی‌ست وقتی می‌فهمی چیزهایی رو که در گذشته نوشته‌اید شما ننوشته‌اید؛ گذشته‌تان نوشته است…!

+

مدتی است همه چیز قابل پیش‌بینی شده. حرف‌هایی که زده می‌شوند، کارهایی که انجام می‌شوند و… مدتی زندگی آنارشیسمیک چقدر می‌تونست لذت‌بخش باشه. صبح رو در حالی آغاز کنید که یه چیزی کشف شده یا وقتی پاتون رو از خونه می‌ذارید بیرون یه شهاب‌سنگ تو پارکِ کنار دستتون فرود می‌آد و شما اولین نفری هستید که به آن می‌رسید. یا یک هدیه‌ی کامل غافل‌گیرانه یا یک مهمونی خیلی خیلی غافل‌گیرانه‌تر!

به امیدِ آن‌که حالم را دریابید…

+

فقط با سایه‌یِ خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد، او حتمن می‌فهمد… / صادق هدایت

سایه‌ی شیخ
سایه‌ی شیخ
خواندن ادامه مطالب

نوستالژی‌های غریب/عجیب

شخصن از اون دست آدم‌هایی هستم که به موجوداتِ غریب/عجیب علاقه‌ی خاصی دارم و خب مشخصن به چیزهای غریب/عجیب همچنین! (جمله بندی!) کوچیکتر که بودم عاشق «بابا لنگ دراز»ِ از «جین وبستر» بودم و هستم چند مدت پیش هم بصورت خیلی اتفاقی رمانش رو گیر آوردم و مثل دانشمندانی که در شُرُف کشفِ یک اختراعِ بزرگ هستند نشستم تا صبح خوندمش! نمی‌دونم چی باعث می‌شه که من انقدر به «بابالنگ دراز» علاقه داشته باشم شاید بخاطر شخصیتِ مخفی‌ست که در طولِ داستان «بابالنگ دراز» جلوه‌نمایی می‌کنه یا نامه‌های صادقانه و همراه با تخیل و نبود تکلّفِ «جودی ابوت»؛ اما خب «انیمه‌ی بابالنگ دراز» اثر «کازویوشی یوکوتا» که از کانالِ یک پخش می‌شد در تثبیت احساسِ من بی‌تاثیر نبود.

و حالا من «شیخِ لنگ درازم»…

شیخِ لنگ دراز
شیخِ لنگ دراز

 

ذیل‌نامه: بنظرِ شما «املتور» محترم، داشتن علاقه به «بابالنگ‌دراز» یک سلیقه‌ی دخترونه محسوب می‌شه؟ :دال

ذیل‌نامه دُیُم: عکس بالا اثر «شیخِ لنگ دراز» و در تصویر خودِ «شیخِ لنگ دراز» می‌باشد.

خواندن ادامه مطالب