این منم «فلان‌بن‌فلان»؛ سجده کنید

جدای از آن‌که هیچ‌وقت نفهمیدم چطوری و از کجا اِتیمولوژی (ریشه‌شناسی) کلمه‌ی «پارتی» درآمد! نه آن‌که بگم Party و بزم (!!) نه؛ بگویم فلانی در فلان‌جا پارتی دارد و البته دقیقن که الآن این جمله را می‌نویسم به دهخدا مراجعه کردم که ببینم «پارتی‌بازی» از کجایِ آسمان افتاده است فهمیدم از سمتِ غربی‌اش افتاده است و دهخدایِ ملیح نوشته:

پارتی‌بازی: «(حامص مرکب ) (از پارتی کلمه ٔ فرانسوی و بازی فارسی ) تعصب و دسته بندی پیش بردن قصدی را.»

حال بماند آن‌که پس از مطالعه‌ی این معنی ناخودآگاه و بدونِ اراده‌ی قبلی به دیوار نگاه کرده و پشه‌ای را دید زدم؛ اما باید بگویم «مستر دهخدا»! و توضیح بدهم که چطوری «مستر» و «دهخدا» را کنار هم آوردم و دو کلمه‌ی شرقی و غربی را بهم دوختم و خطبه را تمام کردم.

حال از دوندگی‌ها و سخته‌ناگویی‌های بالا بگذریم؛ این ترم بعد از سه ترم درسِ به‌غایت «لَجَنِ» ریاضی را پاس کردم. (سجده‌ی مستحب) البته نه مثل همه‌ی دانشجوها که همچون انسان‌های متمدن درسی را پاس می‌کنند بلکه با نیزه و دشنه‌ و دیگر آلاتِ شتم و ضرب! البته اینها را نه رویِ استاد و نه رویِ کسی دیگری بلکه رویِ خودم امتحان می‌کردم به‌دلیل نگرفتن ۰/۴ نمره از نمره‌ی قبولی!

در اون ساعات که مثل گربه‌هایی که در یک چهاردیواریِ بلند محاصره‌شان کنی به دیوار «پنجول» می‌اندازند و فقط سه خط موازی حاصل از جایِ پنجه‌هایشان (البته اگر مانیکور کنند) باقی می‌ماند من انقدر بیچاره بودم که همان سه خط موازی هم نداشتم!

در آن لحظاتِ ناشگون پدر به مثابه‌ی طلوعی از خورشید، تلالوی از آفتاب، نوری از ابدیت و از این قبیل تابش‌ها و انوارِ فلورسنتی از جنوب (با احتسابِ موقعیتِ اتاقم) بر من تابید. آنقدر نورِ زردش زننده بود که من عینکِ دودی گردی زده به او نگاه می‌کردم و شب چشم‌هایم وِز وِز می‌کرد. با استادِ منحوسِ تُماس حاصل نموده و اورا با تهدید به اینکه القاعده هنوز زنده است و اگر این نمره را به پسرم ندهی در شمالِ شرقی قطبِ جنوب پنگوئن‌ها را به انقلاب بر علیه‌ات دعوت می‌کنم استاد را مهار کرد و نگذاشت مرا بیاندازد.

این داستان گذشت و من هر روز با خودم فکر می‌کردم که اگر خیلی جاها «می‌تی‌کُمانی» نداشته باشی تا جلویِ سرکشی بعضی‌ها را با این وضع بگیری باید کمی سرعتت را زیاد کنی و جلوتر از همه بروی و خیلی شیک بوق بزنی…

 

ذیل‌نامه‌ی یِکُم: آیا هنوز ایمان نیاورده‌اید «مرگ بر نیوتون»؟
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: در این نوشته هیچ‌گاه از دکمه‌ی Backspace استفاده نشده و هر آنچه می‌بینید یوهو، بدونِ اصلاح و… نوشته شده است خواهشن اگه گیچ شدید با اقوام تماس گرفته و کمک بخاهید.

خواندن ادامه مطالب

رستگاریِ بهشتیِ موسیقیایی

گاهی اوقات که آخرِ شب به هیچ می‌رسید و از خستگی و روزمرگی و درد حال و حوصله نفس کشیدن و بالا پایین شدن قفسه‌سینتون رو هم ندارید این آهنگ می‌تونه شما رو به برزخی ببره که شاید نخاید ازش در بیایید. صدایِ سوز و ناله و شور سازها راهنمای تو به این برزخ هستند. اصلن فلسفه‌ی بوجود آمدن واژه‌یِ توصیفیِ «توصیف‌نشدنی» برای این آهنگ بوده. چهارده دقیقه شاید شما روی صندلی، روی تخت، پشت میز و یا هرکجا دیگه نباشید شاید چهاردقیقه با این آهنگ در راهِ بهشت‌تان باشید…

نام: میان بهشت و من (Between the Heavens and Me)
هنرمند: کیهانِ کلهر (Kayhan Kalhor)
آلبوم: تنها نخاهم ماند (I Will Not Stand Alone)
مدت زمان: ۱۴:۲۲
لینکِ دانلود آهنگ از «اینجا» (با حجمِ ۱۳٫۱ مگابایت) و گوش دادن آنلاین از طریق پخش‌کننده‌ی زیر:

[podcast]http://omletname.com/wp-content/uploads/01-Between-the-Heavens-and-Me.mp3[/podcast]

ذیل‌نامه یکُم: می‌توانید با کُپی کردن لینکِ دانلود در دانلودمَنِیجرِ خود آهنگ را دانلود کرده و رستگار شوید.

خواندن ادامه مطالب

موضوعِ تحقیق نباید خیلی کُلی باشد

مدتّی بود که به خیالِ خودم کمی «بازی‌بازی» فلسفی می‌کردم چند کتابِ داستانِ مصور خوانده بودم فکر می‌کردیم دیگه آره الآن خیلی بارمه و تمام گزاره‌های فلسفی رو می‌فهمم و به همه نگاهِ «عاقل اندر سفیه» می‌کردم و انضمام نگاه‌های «برو عمو»! تمام این تصوراتِ کارتونیک تا اونجایی ادامه داشت که من این ترم درسی با نامِ «روشِ تحقیق در شهرسازی» و منبعِ «روش‌های تحقیق در معماری» نوشته دو فرشته‌ی زمینی حضرتِ «دیوید وانگ» و بانو «لیندا گروت» و ترجمه‌ی ناب و بی‌نظیر و بی‌نهایت نارسانایِ «دکتر علیرضا عینی‌فر» بود و البته انتشاراتِ دانشگاهِ ملیحِ طهران.

 

روش تحقیق در معماری
روش تحقیق در معماری

ابتدائن این کتابِ چُنان که بود وانمی‌نمود که مطئنن پیروِ همان قانون معروف «دانشجویانِ شبِ امتحانی» ماهم گذاشتیمش تو ترشی برایِ‌همان موقع‌ها اما همان شب فهمیدیم عجب چیزِ «تُپُل و نافرمی»یست!

از همان موقع‌ها بود تقریبن که گِلِ معرّفِ حالِ دانشجویان عزیز یعنی «چه‌کنم، چه‌کنم» آماده‌ی بر سر نهادن شده بود. این کتاب در شبِ امتحان به مثابه باتلاقی بود که هرچی بیشتر می‌خوندید بیشتر در ژرفا و عمق آن فرو می‌رفتید.

کتاب مشحون بود از عباراتِ مسخره و چرت، حتا من هم که -همانطور که اولا گفتم دعوی فلسفه می‌کردم- شبِ امتحان در نهایتِ استیصال آماده‌ی آزمایش کردن انواعِ گِل‌ها با درصد‌های مختلفِ خاکِ رُس بر سر شدم.

بگذارید یک بند از این کتاب را تقدیم‌تان کنم تا شما نیز مستفیض گردید:

 

حتا اگر کلیت نظریه‌ها دارای ویژگی‌های مشترک باشند، دشوار و شاید غیرممکن است که یک حوزه‌ی مفهومی یکپارچه به حساب آیند. این مشکل بیانگرِ پیچیدگی وحدت ذهن انسان و توانایی دریافت و تبیین تجربه‌ی محیط از راه‌های مختلف و و در زمان واحد است.

انقدر متنِ این کتاب مزخرف و مسخره بود که آرزو می‌کردید «هگل» -که برتراندراسل او را سخت‌فهم‌ترین فیلسوفِ غرب می‌خواند در تاریخ فلسفهٔ غرب – برایتان لالایی دیالکتیکی بخواند و کانت قیافه‌ی گزنفون را کالبدشکافی اخلاقی کند اما روشِ‌تحقیق نخوانید. حال من نمی‌دانم که دانشجویان معماری/شهرسازی/مرمت و… چه گناهِ کبیره‌ای را مرتکب شدند که آوارِ روش‌تحقیق‌گونه‌ای این چُنین باید بر سرشان خراب شود. اصلن چه لزومی دارد که بفهمیم چجوری تحقیق می‌کنیم؟ خیلی ساده‌است دیگه «تحقیق می‌کنیم» حالا شما بیا سامانه‌ی تحقیق و سابقه‌ی موضوع و فلان و فلان را مطرح کن. /استغفرالله

جالب اینجاست من در حینِ خوندن نیز کتاب را مورد لطف قرار داده‌ام و یکی از ریزترین نکاتِ فنی کتاب را استخراج کرده‌ام.

ساده‌ترین جمله‌ی کتاب
ساده‌ترین جمله‌ی کتاب

 

ذیل‌نامه‌ی یکم:خوشبختانه و به حول و قوهالهی بنده این درس را با نمره‌ی ۱۵ (بدونِ احتسابِ نمره‌ی عملی!) پاس نموده و به تعداد فراوان رکوعِ شکر رفتم.

ذیل‌نامه‌ی دُیُم: کتاب این درس بعد از فهمیدن پاس شدن پاره پاره شده، شِرِدِر شده، آغشته به انواعِ تجزیه کنندگان و سپس توسط بنزین با اُکتانِ بالا سوزانده شد. #الکی!

خواندن ادامه مطالب

مغازه‌یِ صدماتِ دانشجویی

[من ناظر در مغازه‌ی کُپی، اسکن، پرینت، خدماتِ دانشجویی و البته «سرچِ مقاله»]

[بعد از آماده‌شدن پرینت صفحاتِ قبل]
-آقا طلق و شیرازه هم داری؟
-بله چه رنگی بدم؟
-سبز فسفری بده.
[بعد از گشتن در ویترین]
-سبزِ فسفری ندارم.
-یه رنگی بده دیگه.
-بیا اینم نارنجی.
-خوبه ولش کن. آقا تحقیقِ‌ اقتصادِ خُرد چی داری؟
-تا چی بخوای…
-یه چی بده دیگه فقط صفحه‌هاشو عوض کن چون واسه بچه‌هائم می‌خوام.
-چشم، الآن.
-همه تحقیقامون آخرش صندوق عقبِ استاده دیگه…

از مغازه خارج می‌شوم و در سرما می‌لرزم و فکر می‌کنم که ماشین را کجا پارک کرده‌ بودم…

خواندن ادامه مطالب

من تفلونم

بعضی‌ها که اطرافم هستند و از اطرافیانم هستند فکر می‌کنند به یادشان نیستم با جملاتی(بعضن خزعبلاتی) مثل «چی شد به فکر ما افتادی؟» این‌گونه جملات آزاردهنده برای چنین مغزی مثل من رویِ اعصابم راه می‌روند. این افراد گاهی اوقات شمارشون بالا می‌زنه چون فکر می‌کنند من اصلن هیچ یادی از آن‌ها ندارم و به‌کل آن‌ها را فراموش کرده‌ام.

تحمل این‌چنین تفکراتی از جانب شخصی که اصلن در این زمینه گناه‌کار محسوب نمی‌شه خیلی سخته، برای شیخی که هر روز به پیرمرد دیوانه‌ی سر کوچه که به همه طرف سرک می‌شه و به همه سلام(!) می‌کنه، صلام می‌کنه و فکر می‌کنه که این پیرمرد روزی چندبار می‌تواند موجب دلگرمی چند نفر و چقدر می‌تونه موجب وحشت(!) چند نفر شود؟ این افکار آزاردهنده است.

من به همه فکر می‌کنم به همه‌ی شخصیت‌ها فکر می‌کنم به علت وجودشون به اینکه چقدر خوب است این‌ها هستند و چقدر خوب بود که نبودند، به وزنشان، به تعدادِ مویِ دماغشان، به واکنششان به وضع‌های مختلف، به اینکه آیا به آفتاب حساسیت دارند و عطسه می‌زنند، به دست خط‌شان، به سر تکان دادنشان برای تایید، به دست دادنشان برای خداحافظی، به شوخی‌های مسخره‌شان، به حرف‌های جدی خنده‌دارشان، به موزیکِ خز گوش دادنشان، به نحوه‌ی گاز زدن بیسکوییتشان، به نحوه‌ی قلم دست‌گرفتنشان، به نوع راه رفتنشان، به فحش دادنشان، به «کول‌دیسک»(!) متصل‌کردنشان و گشتن به دنبال سرِ درستش، به نوع عربده زدن‌شان در صفِ نون یا دست فرمونشان و یه گونیِ برنج از این «به‌»‌های مسخره‌ای که همیشه مزه‌ی نیشکره گندیده و پفک نمکی می‌داده.

برای شیخی که شخصیتِ افراد را با اینکه «اونها وقتِ خودشون رو تو خونه چجوری می‌گذرونن» مقایسه می‌کنه و به تک‌تک شخصیت‌های موجود تو زندگیش فکر می‌کنه مطرح کردن این عبارت که «چی شد یادی از ما کردی…» خیلی مسخرست…

 

+ذیل‌نامه یکم: حس می‌کنم در مبحثِ بالا کمی تفلون (نچسب) بودم.

خواندن ادامه مطالب

تاریخِ انقضا: بیست سال

شب بود، ساعت ۱۱:۳۰ شبِ نهمِ‌آبانِ رو به نیمه‌ی شب. همیشه نیمه‌ی شب فلسفی‌ترین زمان ممکن برای یک ذهن مضمحل است. من هم بدون هیچ اهمیتی به فیزیکالیسم و هرچه در قید و بند آن است مشغول شنا کردن در ایدئولوژی‌های ذهنم بودم کاری که تنها نوساناتِ مغزی‌تان را برای مدتّی هرچند محدود منظم‌ می‌سازد.

مستغرق در این حالات، به میدون دخول کردم. از دور صدایِ موتورِ ماشینی را که داشت با دور موتور بالا حرکت می‌کرد شنیدم. اما انقدر غرق شده بودم که قایقِ نجاتِ صدایِ موتورِ ماشین هم من رو از بحرِ ایدئولوژیکالِ ذهنم بیرون نمی‌آورد. مدتی بعد ماشین رو عمود بر دوچرخه دیدم و حس کردم که صورتم از سمتِ راست توسط نورِ ماشین روشن شد.

بی‌دلیل بدون اینکه خودم فهمیده باشم دستم به سمتِ ترمزِ دوچرخه رفت. ترمز عمل کرد و من دقیقن جلویِ ماشین قرار گرفتم. صدایِ سایشِ ترمزِ ماشین رو برویِ آسفالت به وضوح می‌شنیدم. حس‌هایم خیلی بهتر از مدتی پیش کار می‌کردند و عقلم کاملن مخدوش شده بود. بخوبی وجود یک لبخند رو بروی لب‌هام تشخیص می‌دادم. عقلم دلیلی برای کار کردن نداشت…

ناگهان پایین رو نگاه کردم، و فاصله‌ی ده سانتی‌متر سپرِ یک ماشین متوقف شده با دوچرخه… خودبخود لبخند از صورتم محو شد. بدونِ هیچ‌گونه ترشحِ آدرنالینی، بدون هیچ رعشه‌ی دستی و بدون هیچ ترسی، رکاب زدم و حرکت کردم و از ته دل گفتم:«لعنتی…»

خواندن ادامه مطالب

اصلِ پایستگیِ دل‌زدگی

تو زندگی آدم‌هایِ زیادی وارد زندگی‌ات می‌شوند. آدم‌هایی که از آسمان مثل بارشِ کوفته قلقلی می‌افتند یا از تویِ زمین سبز می‌شوند. خلاصه هرجور که فکرش را بکنید و نکنید. این آشنایی‌ها می‌توانند شروع یک دوستی خوب، یا یک نوع زدگی باشند. من با دوستی‌ها کاری ندارم اما دل‌زدگی‌ها…

جالب آنجاست که شما تمامی مدت از دیدِ یک دل‌زده به آن فرد نگاه می‌کنید و تمام آنچه می‌بینید «دل‌زدگی»یست. هر از آنچه که به او فکر می‌کنید به دل‌زدگی‌هایش که به دل‌تان زده است، است نه چیز دیگر! اما من مدتی پیش که با این افرادی که قبلن او را دل‌زده می‌یافتم حرف زدم فهمیدم که چه انسانِ جالبی‌ست! دنیای او نیز شاید نسبت به شما دنیای دوست داشتنی باشد اما یک تفکر اشتباه شاید همه چیز را خراب کند.

فکر کردن به این موضوع که او در کنار دشمنی و نفرت با شما، کلی کار و دغدغه و مشکل دارد چیزی‌ست که شاید او را یک انسان دل‌زده از دیگران مثلِ خود دانستید…

 

 

 

ذیل‌نامه یکم: دقت کردید چقدر متغییر با «دل» داریم؟ دل‌زده، دل‌بَر، دل‌بُر، دل‌بیار، دل‌خورده، دل‌جویده… کلن تمامی افعال با پسوند «دِل» نیز صدق می‌کنند.

خواندن ادامه مطالب

سایه‌ام

حالِ عجیبی‌ست وقتی می‌فهمی چیزهایی رو که در گذشته نوشته‌اید شما ننوشته‌اید؛ گذشته‌تان نوشته است…!

+

مدتی است همه چیز قابل پیش‌بینی شده. حرف‌هایی که زده می‌شوند، کارهایی که انجام می‌شوند و… مدتی زندگی آنارشیسمیک چقدر می‌تونست لذت‌بخش باشه. صبح رو در حالی آغاز کنید که یه چیزی کشف شده یا وقتی پاتون رو از خونه می‌ذارید بیرون یه شهاب‌سنگ تو پارکِ کنار دستتون فرود می‌آد و شما اولین نفری هستید که به آن می‌رسید. یا یک هدیه‌ی کامل غافل‌گیرانه یا یک مهمونی خیلی خیلی غافل‌گیرانه‌تر!

به امیدِ آن‌که حالم را دریابید…

+

فقط با سایه‌یِ خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد، او حتمن می‌فهمد… / صادق هدایت

سایه‌ی شیخ
سایه‌ی شیخ
خواندن ادامه مطالب

جنگ، جنگ است

خاتونِ من، مهناز خانم گلم سلام

بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی‌گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می‌شه کرد جنگ، جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد. نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جانِ تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه هایشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و…

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا. علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می‌خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن. علی گفت :«مهرزاد مریضه، پروانه دست تنهاست.» قول گرفت که سر بزنم گفت:«نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.» پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده. به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضیِ مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است. علی خندید و گفت: «حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه؟»

دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین‌هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه‌ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم. خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش که پیشکش پوتین‌هایم را هم دو سه روز یک‌بار هم وقت نمی‌کنم از پایم خارج کنم. علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده‌ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود. بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پای‌مان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند. اولش کلی بد و بی راه حواله‌شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی. نمی‌شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه. از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه‌های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرت‌ها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید.

بگذریم از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه‌های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی‌دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه‌های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم.

لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی‌دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده. سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد.

مواظب خودت باش
همسرت عباس – مهر ماه ۱۳۵۹

 

ذیل‌نامه یکم: نامه‌ای از عباس دوران به همسرش

ذیل‌نامه دُیُم: به مناسبت سالگرد فداکاری‌هایِ هشت ساله‌

ذیل‌نامه سِیُم: برگرفته از (+) به همراهِ قاشقی ویراستاری

خواندن ادامه مطالب

روستا؛ آرمان‌شهرم

صبح‌ها بی‌نظیر آغاز می‌شد یعنی امکان نداشت که صبحی را ظهر از خواب بلند شوید و بدون صبحانه جلوی کامپیوتر بشینید اصلن! صبح‌ها زود بیدار می‌شدید با هوایی که ریه‌هایتان به جانتان دعا می‌کردند. بوی نان محلی تمام فضا را پر می‌کرد، نانی که ضخامتش انقدر کم بود که پشتش را می‌شد دید. شیر گاو و شیر گوسفند بهمراهِ ماستی که دانه‌های سیاه دانه و زیره طعمِ بی‌نظیری به آن می‌داد. فعالیت‌ها در روستا خیلی زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم شروع می‌شد با آن سنم همیشه فکر می‌کردم قبل از بلند شدن من هیچ فعالیتی صورت نمی‌گیرد.

آفتابش نفوذِ زیادی زیر پوست دارد. همیشه دوست داشتم به خوشید نگاه کنم، مادرم می‌گفت: «نگاه نکن چشات ضعیف می‌شه.» اما سرم نمی‌شود. می‌خواستم ببینم لبخندی را که همیشه در نقاشی‌ها روی خورشید می‌کشند در خورشید واقعی هم می‌توان دید…؟! در روستا کارِ زیادی برای انجام دادن نیست فوقش با گاو و گوسفندها ور بروی و اذیتشان کنی یا کنار درختِ گردو بروی و گردو بخوری. از آن گردوهای تازه‌ای که پوستش را با سنگ از بین می‌بردیم و مغزِ سفیدِ نرمش را توی آبِ نمک می‌انداختیم و با انگشتِ سیاهمان بهم‌اش می‌زدیم. چندش آور بود اما وقتی به مزه‌اش فکر می‌کردید دیگر به فکر این چیزها نبودید.

بعد از چند روزی اقامت در روستا جاهای جدیدی را کشف می‌کنم. روی دو تپه آنطرف‌تر منظره‌ای هست به دره‌ی روستایِ کناری. در کنارِ پیچشِ مار مانندِ رودخانه‌‌ای کوچک، انبوهِ درختانِ گردو دهنت را آب می‌اندازد. روی یک بوته‌ی کلاه‌حسن -البته همیشه فکر می‌کردم چقدر اسمِ عجیبی‌ست برای یک بوته- کرمِ نارنجی پشمالویی را پیدا می‌کنم از آن دست بچه‌هایی نبودم که از حشرات نترسم همیشه می‌ترسیدم و همیشه هم می‌ترسم. تنها حشره‌ای که برایم خوش‌آیند است عنکبوت است بقیه حشرات روی لباسم و… دیوانه‌ام می‌کنند. کرمِ نارنجیِ پشمالو را نگاه می‌کنم. جدن زیباست انتظار دارم همه‌ی کرم‌ها پروانه شوند اما خب بعدن فهمیدم امکان‌پذیر نیست.

خانه‌ها کمی شکلِ ماسوله به خود دارند منظورم همان روستای ماسوله‌ی معروف است اما بخاطر شیب کم آن حسِ ماسوله‌ای کمتر اجرا شده. سوالی که همیشه برای پیش می‌آمد این بود اگر یکی حیاطش را آب بدهد چه اتفاقی برایِ سقفِ همساده (!) می‌افتد…؟!

بعد از مدتی بقالی روستارا پیدا می‌کنم، غریبه‌هایی که برای اولین بار می‌بینمشان برایم بسیار ترسناک بودند و وجودِ چهار پیرمرد سیبیل کلفت، پیپ دود کن جلویِ بقالی یعنی رد کردن خانی که به بقالی ختم می‌شد. بقالی پر بود از آدامس‌های ۱۰تومنی پر اسانس و پفک نمکی‌های قدیمی و کهنه که همراه با بویِ پفک بویِ خاک هم می‌دادند. صاحبِ بقالی به طرز ناشیانه‌ای قفسه‌ها را پر کرده بود مثلن در یک قفسه‌ی بزرگ تنها ۵ کمپوت گذاشته بود که همه کنار یکدیگر بودند اما بازهم فضایِ زیادی باقی مانده بود. با خرجِ ۳۰ تومن می‌توانستید صاحب یک آدامسِ سه قلو شوید. سه آدامسِ کروی شکل پشت سر هم در یک بسته‌بندی پلاستیکی شفاف که «ترکیبات» دو سه بار به طرز ناشیانه و ناخوانایی بصورت اُریب روی نوشته شده بود و کاملن مشخص بود بسته‌بندی یک رل پلاستیک هست که هیچ دقتی در آن‌ها صورت نگرفته. اما دل‌خوشی ماها بودند، رنگشان قرمز، آبی، سفید و زرد بود اما بعد از مدت کوتاهی سفید می‌شدند. طعم‌شان هم خیلی شیرین بود اما مدتی بعد تمام مزه‌اش از کف می‌رفت. اما من حقه می‌زدم و بعد از مدتی جویدن، یک قند می‌گذاشتم توی دهنم تا دوباره مزه‌اش شیرین شود…

بعدها چیز جالب دیگری نیز در آن بقالی پیدا کردیم که به مثابه پیدا کردن آتلانتیس در اقیانوس بود. یا چمی‌دونم پیدا کردن اتاق نیازمندی‌ها در هاگوارتز. ما یک «فوتبال دستی» پیدا کردیم که با انداختن ۱۰ تومن ۳ توپ به ما می‌داد و تمام دلخوشی ما در آن سه توپ قرمز رنگ روغنی خلاصه می‌شد. بعد از پیدا کردن آن فوتبال دستی سرگرمی هر روز ما بعد از گشت و گذار در روستا به آن ختم می‌شد. التماس‌ها که بابت دریافت پول و تبدیلش به ده یا بیست سکه‌ی ۱۰ تومنی نمی‌کردیم و با دست‌های سیاه از روغن فوتبال دستی به خانه باز می‌گشتیم.

در آن‌جا من دغدغه‌ای ندیدم جز رها شدن…

خواندن ادامه مطالب

او که اسمش «ماث»…

بهمراهِ دوستانم کنارِ خیابان ایستاده بودم، نهیبِ «خانه‌مان، خانه‌مان» منطقه را گرفته بود(!) و سرانجام تاکسی کنار زد. به عادتِ معهود جلو نشستم. جلو نشستن در تاکسی‌های ایران یک نوع استقلال محسوب می‌شود یک جریانِ فکری محکم به شما می‌بخشد و مطمئنن افرادِ زیادی طعمِ این غرورِ ملی را چشیده‌اند.

برویِ «خزی» که جلویِ شیشه‌ی ماشین قرار داشت چند «پیکسل» نصب شده بود. پیکسل‌ها به هیچ وجه همخوانی موضوعی نداشتند. یکی استاد «محمدرضا شجریان» دیگری «چه‌گوارا» و یکی استاد «شهرام ناظری» و آخری نیز یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های زندگی من بود «ماث» بود. دوستانم از صندلی عقب داشتند یک به یک این شخصیت‌ها را از نظر می‌گذراندند: «اون یکی که شجریانِ، اینم که شهرام ناظریِ، اونم که چه‌گواراست، اون یکی کیه؟» بعد از چند لحظه:«شیخ، اون یکی کیه؟» من که از همان اول این‌ها را از نظر گذرانده بودم و بخاطر رفتارِ غیراجتماعی‌ام در بازکردن سخن با افرادِ ناشناس سعی می‌کنم هتا در تاکسی با همراهانم آرام صحبت کنم گفتم «ماث» است.

راننده‌ی تاکسی جمله‌ای گفت که شاید کمی برایم تلخ بود: «عجیبه که شما ماث رو می‌شناسین، معمولن خیلی افراد ازم سوال می‌کنن این یکی دیگه کیه…»

ماث
ماث

 

به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفرِ آبی و این تالابِ مهتابی
بیا ای همگناهِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می مانم و بیدادِ بی‌خوابی.
در این ایوانِ سرپوشیده‌یِ متروک
شب افتاده‌ست و در تالابِ من دیری‌ست
که درخوابند آن نیلوفرِ آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقصِ غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده‌ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفرِ آبی
بیا ای مهربان با من‌!
بیا ای یاد مهتابی…
این شعر برایِ من ارزشِ خاصی داره، به همین دلیل «چندرسانه‌ای» گردید، به خصوص که به کسی اهدا شد. برای شنیدن این شعر با صدایِ شیخ این‌جا را کلیک کنید.
ذیل‌نامه‌ی یکم: پیکسل؛ شیء است دایره ای شکل که در پشت دارایِ سوزنِ قفلی بوده و بروی سینه نصب می‌گردد.
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: ماث؛ مهدی اخوانِ ثالث
ذیل‌نامه‌ی سِیُم: منتظرم دیدگاه‌های شما در مورد فایل قرار داده شده هستیم :دال
ذیل‌نامه‌ی چهارم: عنوانِ مطلب از یکی از ابیاتِ شعرِ «خوانِ هشتم» با کمی تغییر…
خواندن ادامه مطالب

خون، خاک، اشک

ساعت چهار اخبارِ زلزله‌ی اهر رو شنیدم. ساعت ۵ تقریبن بهش پیامک دادم که کجایی؟ سالمی؟ و جوابی نگرفتم هرچه زمان می‌گذشت هجوم افکارِ مسخره و ناخوشایند به ذهنم بیشتر می‌شد. می‌دونید دلواپسی مسخره‌ترین احساس برای کسی که هیچ اطلاعی از کسی نداره هستش. حتمن حسّ «دلواپسی» رو چشیدید مزه‌ی علفِ هرز می‌ده…

تا شب فقط آمارِ زلزله‌ی اهر رو به افزایش بود. همه جا خبر از زلزله‌ی ۶/۲ ریشتری بود که چندتا روستا ۱۰۰% تخریب شده بودند. وقتی این اخبار رو می‌خونید اگه هتا کیلومترها هم از محلِ زلزله فاصله داشته باشید آروم و قرار ندارید چون پس‌لرزه‌هاش تو دلتون با ریشتر بالایِ ۱۰ اتفاق می‌افته. اخبار، عکس‌ها، فیلم‌ها از زنی که گریه می‌کرد، بچه‌ای که به دنبالِ مادرش بود، دو نفر زیر خاک همدیگرو بغل کرده بودند.

این متن را برای این منظور می‌نویسم که تصور این‌که یکی از دوستان یا عزیزانمون جدای از هموطن بودن درگیر زلزله باشه شرایط رو کاملن درک خواهید کرد. بهتر بگم «درد را درد خواهید کرد…»

روزِ بعدش ساعتِ ۸ صبح پیامک داد که ما همه خوبیم، اما خونمون خراب شده و حال تجربه کردم که همه‌ی هموطنانم دوستانم شدند…

خواندن ادامه مطالب