اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب

قاچ دادن زندگی از استوایش

عدم اعتماد به نفس کافی در اینکه این پست را چگونه شروع کنم خودش غربت اینجا را می رساند. دلم به حالش می سوزد، تقریبن مردی شده برای خودش، پشت سبیلش سبز شده و هیکلش کمی رو آمده است.(املت نامه را عرض می‌کنم) این روزها این مکان مقدس از کشف سیارات فراخورشیدی و اخبار خنده‌دار سیاست‌های خارجی تغذیه می‌شود. البته قبول دارم مدتی است واقعن مفهوم «کم کار» در برابرم به زانو در آمده است اما حقیقت این است ابعاد جدیدی از زندگی و افراد و البته ابعاد روزمره‌تر ولی در عین حال جالب‌تری برایم در حال شکوفایی است.

برای درک این موضوع یک پرتغال را در نظر بگیرید که همیشه بعد از پوست کندنش و قاچ دادنش از وسطش در امتداد خط های پوست هایش قاچش می‌دادید؛ اما این بار از استوایش قاچش می دهید و با نمک و شکر می خوریدش. این ابعاد جدید باید توسط این مثال به شما نمایانده می‌شد که اگر نشد باید متاسفانه شما رو با همین مثال تنها بگذارم.

در این دو ماه تجربیات فوق العاده جالبی کسب کردم. تجربه زندگی کاملن متفاوت در شرایط پادگان و … و کلی وقت برای فکر کردن. اگر آدمِ فکر کردن باشید در این مدت به کشف های کاملن بدیعی می‌رسید. مثلن شاید آخر آموزشی در حالیکه سعی در اثبات عدم وجود گرانش دارید شما رو به زور ترخیص کنند و بگویند «پسرجان بقیه فکراتو ببر پیش بابا و ننه‌ات.» شما تنهایید، بدون هیچ مزاحمتی از جانب فضاهای جانبی و مجازی و غیره و مسلح به کلی وقت خالی در پست های نگهبانی و تامل برای رسیدن صف تلفن و رسیدن به مهدیه و هزاران اتلاف وقت دیگر که اصلن مغزتان تعجب می‌کند.

دیدم انسان‌هایی رو که در خارج از پادگان انقدر بوی لجن زندگی «آدم بزرگونه» اونهارو گرفته بود که می گفتند بودن در پادگان و در کنار انسان‌های شوخ طبعی مثل من (البته در سلامت عقلی‌اش شک دارم!) چقدر در روحیه او تاثیرگذار بوده است و اگر چند ماه دیگر در آن لجن‌سرا زندگی می‌کردند شاید از خفگی می‌مردند.

خواندن ادامه مطالب

جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد

بچه‌ها نباید درگیر هیچ چیز بشوند، نه جنگ نه بیماری نه فقر نه گرسنگی. وقتی خودتان صاحب فرزند شوید یا حداقل نهایتن یک روز با این کوچولوهای آسمانی سر و کله بزنید و مغزتان را بجوند و یک جمله را نهصد و هفتاد دفعه تکرار کنند متوجه این مسئله خواهید شد. وقاحت و بی شرمی این دنیا به هیچ کس رحم نمی‌کند نه به کودکان گرسنه‌ی آفریقا و یا هر کجای زمین نه به بچه‌های جنگ زده سوریه و یمن و نه به تمامی کودکان معصومی که به هر نحوی وسیله هر زشتی می‌شوند.

اول صبح بود که این کلیپ رو توی شبکه های مجازی دیدم، صبحم زهر شد. تحمل نداشتم ببینم وقتی با صورت سفید پر از گرد و خاک روی صندلی آمبولانس نشاندش دستی که به سمت چشم اش برد خون دید. نمی‌دانم آن روز چطور جواب این خون‌ها را خواهند داد…

Because if my time in the army taught me one thing: it’s that war, war never changes.
اگر خدمتم در ارتش یک چیز به من آموخته باشد این است که؛ جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد.

خواندن ادامه مطالب

دردِ رستگاریِ خاهرها

اشاره کردن به یک آهنگِ خاص، مخصوصن که شما یک فلسفه‌ی خاص ازش کشف کنید خیلی استایلِ روشنفکرانه دارد. به طور ناخودآگاه هنگام این اشاره می‌تونید فردِ مخاطب رو تحت تاثیر قرار بدید. من خوب یادم می آد که به شیوه‌ی متبحرانه‌ای هم‌سن‌های خودم رو در اون سنین طفولیت با نقدِ فلسفه‌ی «خروس زری پیرهن پری» تحت تاثیر قرار می‌دادم.

خروس زری برای خیلی از هم‌سن‌هایم شخصیت منفی شده بود بخاطر نقدهای زنِ همسایه در عبارت:

«پاشید واسشون یه چنگِ چینه           گفت زود بخورین خروس نبینه»

در صورتی که این چهره‌ی بورژوآ و ویلِن (Villain) زنِ همسایه و تاثیر باورهای خاله‌زنگی در زنان اون موقع منجر به این نتیجه گیری شده بود و من در اون سنین از این حقایق پرده بر می‌داشتم.

حالا این رو بخونید و آهنگش رو هم زیر دانلود کنید و یا بشنوید:

When all are dizzy and happy from too much wine
I leave the party behind
To walk alone with my thoughts and this spinning mind
Through this cold night
But there she stands

And she walks like you
And she smiles almost like you
A child of the wild just like you
Yes.

For a second I think I get a glimpse
Of the real her, behind
She’s warm and fragile
With smiles that reach to her eyes
But just this moment,
A change so sublime

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

But then, an impulse
I almost touched her face
Before I pulled back my hand
And we get nervous
We laugh and she spills her wine
Both so awkward, for what’s on our mind

And she talks like you
And she smells almost like you
A child of the wild just like you
But she’s not all you
Even strives not to be you
Just like every sister would do

And perhaps it’s the want
Of you in her eyes
But I want her this one single time
…Just this one time

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

If I’d looked into her eyes
And softly asked her too
She would give herself and give her flesh
And waste a life she knew

So we hold our breath, and close our eyes
And take a sip of wine
But this thirst has emptied every glass
And we should say goodnight

…God, help me say goodnight.

2010one

Sisters
Road Salt One
by Pain of Salvation
Download
داستان، داستان مجنون از کف رفته ایست درگیر سگِ چشمانِ خاهرِ معشوقه اش میشود که شباهت‌های زیادی با او دارد و به سانِ کتبِ عربی سال های راهنمایی «فوقع ما وقع» میشود. خیلی اوقات ما کسی رو مستقیم نمی بینیم او رو در آیینه کسانِ دیگری می بینیم و به آیینه ها عشق می ورزیم. اما گاهی واقعن لازم است که ما خاهرش را ببینیم.
خواندن ادامه مطالب

ما بی‌تو خسته‌ایم

آدم همیشه باید جلواش رو نگاه کند، مخصوصن وقتی در حال پیمایش قلل و مسیرهای پرافتخار آن‌هم با سرعت بالا هستند. اصن وقتی سرعت بالاست باید تمام نگاه شما به جلو باشد. در واقع اون مخروط دیدی که یک فرد با سرعت بالا از آن به جلو نگاه می کند خیلی کوچکتر است از کسی که با سرعت پایین خرکت می کند و همیشه هم در حال جلو رفتن نیست.

حال اگر سرعت شما خیلی بالا باشد در فتح شهرهای موفقیت و خلاقیت و اینطور مسائل، دیگر وقت نمی کنید پشت را نگاه کنید. البته شاید در حدی باشید که از آینه عقب به مسافرانتان نگاهی بیاندازید که مطمئنن شما دارید آنها را با سرعت تُپُلی به سمت موفقیت و از این بحثا هدایت می کنید اما هیچ وقت نمی توانید خیلی هوای ماشین پشتی یا آدم های پیاده پشت‌تان را داشته باشید.

شاید اون آدم های عقبی خسته شده باشند، شاید میخ تهِ کفششان رفته باشد، شاید نیاز داشته باشند بنزینی، گازوئیلی، موزی چیزی بخورند جانی تازه کنند. شاید اصلن نخاهند دیگر راه جلویی را ادامه بدهند و بزنند جاده خاکی.

این یک مسئله ساده‌ی منطقی است که در همه جا کاربرد دارد. از دویدن‌های بچه‌های راهنمایی در زنگِ ورزش که نفر اولی شبیه گوزن می‌دود تا مسافرت چند خانواده با ماشین‌هایشان که نفر اولی هبچ وقت معلوم نیست کجاست.

***

پاییز واقعی (مهر و آذر پاییزهای ناواقعی هستند که گرایشان تابستانی و زمستانی افراطی دارند) در حال اتمام است. هوا رو به «خیلی» سرد شدن است. لذا این فتوا بر هر املتوری واجب است که یک بعدازظهر یا شب (ترجیحن شب) تمام خستگی و روزمرگی‌اش را بریزد داخل گونی، یک چای/قهوه/نوشیدنی خوب برای خودش مهیا کند. هر آهنگی که دوست دارد و همیشه با پخش آن دوست دارد باهاش هوار بزند (اگر وُکال باشد) و همواره موی بر تنش سیخ می‌کند، برای خودش پخش کند در تنهایی و یا جمعی که دوست دارد بنیشیند. همه چیز را به دور بیاندازد و پتویی دور خود بپیچد و از روی زمین بلند و از متعلقات آن جدا شود.

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه‌ای؟ |مولانا|
ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه‌ای؟
|مولانا|
خواندن ادامه مطالب

خلاصه ببخشید

بعضی از مسیرهارو که پیاده می‌رم حالا از هر جا به هر کجا و به زمین نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم پاهام رو حتمن داخل موزاییک‌ها بذارم و روی خط‌هاشون نذارم که نسوزم چنان فکرهایی وجودم رو فرا می‌گیره که حس می‌کنم شاید هر لحظه به سیم‌های برق گیر کنم و یا سرم بخوره به ایوان مردی که در آپارتمانش در حال جرخوندش این چیز ذغال برای قلیون هست و انقدر غرق می‌شم در چیزی، که دوست داشتم همونجا هر چیزی بود داشتم و هرچیزی که رو می‌اومد تو ذهنم می‌نوشتم.

همین چند لحظه پیش سخت درگیر این فکر بودم که کلن من تو زندگیم آدم بدهکاری بودم. بر خلاف بعضیا که همیشه طلبکارن من در بیشتر اتفاقات زندگیم (شاید نه همون لحظه) اما نهایتن همه چیز رو با «خلاصه ببخشید» تمومش کردم. چه مقصر بودم چه نبودم. اصلن تقصیر چه اهمیتی داره وقتی شما قلبن بدهکار همه چیز هستید. حقیقتش اینکه در کنار تمام آدم‌هایی که همیشه طلبکار هستند ما همیشه بدهکاران هستیم که تعادل جامعه رو برقرار می‌کنیم و اگر ما نباشیم جامعه اساسن از اعتدال باز می ایسته و از داخل فرومی پاشه. (تلاش برای مهم سازی خود) انگیزه هایی که در این حس هست اینطوره که مثلن دوست دارید برید بازداشتگاه‌ها و به همه از طرف افرادی که داخل بازداشتگاه یا زندان هستند معذرت خاهی کنید.

  • «آقا ما معذرت می‌خایم ایشون چک‌هاش پاس نشده.»
  • «آقا ما شرمنده‌ایم فلانی انقدر اختلاص کرده، ببخشید»
  • «آقا ایشون خاسته به دوستش بگه تو بمیری یه نیمچه هلی داده ایشون خورده به دیوار پخش زمین شده، سخت نگیرید دیگه من معذرت می‌خام.»

اصلن موضوع بر می‌گرده به همان کوچیکی‌هام که تا می‌رفتیم برای بابا مامانمون ناز کنیم شپلق می‌زدن دم گوشمون می‌گفتن مرد که ناز نمی‌کنه. بعد که می‌دیدیم ناز نهایتن جواب نمی‌ده سعی می‌کردیم قهر کنیم که بالاخره نابرابری و یا هرچیزی رو یه جوری به گوششون برسونیم. هروقت هم قهر می‌کردیم نهایتن با این داستان از بابام داستان با بدهکاری ما ختم می‌شد که: «ما کوچیک بودیم بالاخره یه جوری پول قرض کرده بودیم و شناسنامه گذاشته بودیم تا آتاری اجاره کنیم و این دو تا دسته بیشتر نداشت عموی کوچیکم که خیلی تلاش می‌کرده برای بازی کردن و راهش نمی‌دادن به بازی، یکم دعوا می‌کنه و می‌بینه که نهایتن هیچکس براش تره هم خورد نمی‌کنه داد می زنه و قهر می‌کنه. بعد از اینکه قهر می‌کنه همه برادرا می‌گن آخ جون یکی کم شد و بعد عمو کوچیکم که می‌بینه داره بازی رو از دست می‌ده بر می‌گرده به بازی…» بعد بابام به طرز خیلی افتضاحی «قهر» رو تلفظ می‌کرد و می‌گفت حالا تو «قهر» کن. خلاصه تمام کودکی ما با این داستان و یا شپلق‌های مختلف طنازی و یا قهرمون سرکوب می‌شد.

اخیرن هم که سعی کردیم واسه چند نفر خودمون رو بگیریم و بگیم مثلن من دیگه از این به بعد از همه طلبکارم و اگر یارو بیاد تو صورتم قمه بزنه نگران پیرهنش نیستم که خونی می‌شه و برخلاف همیشه خیلی هم شاکی می‌شم اتفاقن. مثلن اگر یکی اومد ازت کمک خاست و یه فایل درب و داغون وُرد بهت داد و تو بهش یه فایل کلاسیفاید شده و تر تمیز بهش دادی دیگه حق نداره سرت غر بزنه و بگه که چرا تنوین هاتو نذاشتی. یا مثلن اگه از یکی کمک می‌خای باید نهایتن به این نتیجه برسی او غلط می‌کنه کمکت نمی‌کنه. کلن رویکردمون رو رویکرد طلب‌کار محور قرار دادیم و آخر هم انقدر تو خودمون به تناقضات فلسفی-عاطفی-روانی رسیدیم، شدیم همون عمومون.

اصن آدمهایی که قرار است همیشه بدهکار باشند نباید هیچ وقت تغییر موضع بدهند. دقیقن مثل این است که شما همیشه یه چیزی بودید و همه غر می زدن از اینکه آن چیز بودید دقیقن روزی که تصمیم می‌گیرید دیگر آن چیز نباشید همه باز هم غر می‌زنند پس چرا آن چیز نیستید دیگر.

نهایتن هم به این نتیجه می‌رسید که هرچی باشد حق با آنهاست. اصن شما غلط کردید که طلبکار شدید. آخرای راه که داشتم به خونه می‌رسیدم اینو روی دیوار دیدم.

خلاصه ببخشید…

10706667_463119653827217_1345323979_n

خواندن ادامه مطالب

غم این خفته چند خاب در چشم ترم می‌شکند

بعضی از محصولات بصری هستند که عمیقن و ذاتن بصری‌اند یعنی یک نقاشی است که شما می‌توانید چهل و پنج دقیق بدون پلک بهش زل بزنید و خیره بشید و هر لحظه لذت بیشتری از لحظه قبل کسب کنید. این تصاویر زیاد نیستند و مشهور هم نیستند. مغز و ذهن شماست که این مصنوعات بصری را در بالاترین قله‌ی عجایب وجودتان نصب می‌کنند. اما من مدتهاست وقتی چیزهای خوبی گوش می‌دم اما چیز خوبی برای دیدن ندارم به عکس زیر نگاه می‌کنم. البته منظور من صرفن فرد داخل عکس نیست. منظور من ترکیبات عکس است آن تابلو، آن کلید پریز، آن دیوار ضربه خورده حتا آن آویز و تابلو ناشیانه مغز من رو آروم می‌کنند.

photo_2015-07-21_21-08-15

خواندن ادامه مطالب

هم‌زادم، کائوناشی

از اینکه اول می خاستم به طرز خیلی احمقانه ای یه مقدمه برای حرفام بچینم خنده‌ام می‌آد. مقدمه‌چیدن خیلی احمقانه‌است.  من استاد ماسک زدن هستم. بابام میگه کوچیک که بودی از «ماسک» به طرز غیرقابل باوری می ترسیدی. شاید بخاطر این بوده من عاشق این هستم که در پشت ماسکم پنهان بشم نه با ماسک روبرو بشم.

این ماسک زدن مثلن دلیل محکمی بر عدم وجود جابجایی در روانکاوی است. یعنی اینکه هیچ چیز نباید جای دیگری باشد. یعنی نباید به هیچ وجه ناراحتی های من در جایی جدای از پشت میز من باشد. نباید عصبانیت من سر خیارشور توی سالاد خالی شود. البته عدم وجود جابجایی هم خیلی آرمانی و مال این روشنفکراس. اصل خورده شدن تمام اینهاست.

توی کارتون «شهر اشباح» که ارجاعات بی حد و اندازه ای به دنیای من داره من دقیقن مثل «کائوناشی» هستم. کائوناشی مهمان هتل بود. چون «شهر اشباح» قدیمی است و من وقتی شهر اشباح منتشر شد ۹ سالم بود همچنان از شخصیت «کائوناشی» پیرو همان ترس‌هایم کودکی‌ام می‌ترسیدم و وقتی آمد شروع کرد به خوردن همه چیز، از خدمتگزار گرفته تا غذا و میز و مبل و… من دقیقن «کائوناشی» هستم با ماسک، همه چیز را می‌بلعم در خودم و مهم تر از همه هیچ «بُرون‌ریزی» هم ندارم صرفن ظرفیتم را افزایش می‌دهم.

البته «کائوناشی» آخر تخلیه شد و همه چیز را بیرون ریخت. شاید این نکته فرق من و او باشد.

e5b18fe5b995e5bfabe785a7-2013-10-24-e4b88ae58d8810-20-51

خواندن ادامه مطالب

من آن نیم!

122

پی‌نوشتی که بعدن خودش دوست داشت اضافه شود:
شخصن علاقه خاصی به موسیقی‌های کم کیفیت ترجیحن سنتی/جَز سالهای دور دارم. نویز بخش لاینفک و دوست داشتی تمام این موسیقی هاست. از آن نویزهای دوست داشتنی که وقتی در موسیقی سکوت می شود صدای یه نویز لوپ دار شنیده می شود (مثلن خرت خرت خرت یا پر پر پر فیش پر پر پر فیش) که با روح و روان بازی می کنند.

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب

استعداد من شبیه ذرت بوداده‌ست

قبل از همه باید بگویم من کاملن دید خاصی نسبت به گوجه‌های یک سالاد دارم! اینطور بگویم که گوجه‌های سالاد به مثابه گوشت‌های دایره دایره شده‌ی(گولی‌گولی در ادبیات خانواده خطاب می‌شوند) «ته‌چین»‌های مامانم هستند یا یک اقلیت خاص از خوراکی که باید با طیف متنوعی از خوراکی‌های دیگر مصرف شوند. بگذارید مثالی بزنم؛ شما هیچوقت در یک مشت آجیل بیشتر از دو کشمش نباید بگذارید اما باید در همه مشت‌های آجیل‌تان کشمش بگذارید. اگه بیشتر بگذارید مشتِ آجیل‌تان زیادی شیرین می‌شود و اگر کمتر بگذارید خیلی حالتِ آردِ نخود یا ماسیدن به دهن پیدا می‌کنه. امیدوارم از ایدئولوژی‌هام برداشتِ کافی رو داشته باشید.

استعداد من شبیه ذرت‌بو‌داده‌ یا همان «چیزِ»فیل خودمان یا نه معاذلله پاپ‌کورن است. از همین جا ضمن عرض صلام و خسته نباشید خدمت اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دوست دارم بهشون بگم بجای جایگزینی کلمه‌ی قبیح «تَبلِت» با «رایانکِ مالشی» یه گریزی به این پاپ‌کورن یا ذرت بوداده بزنند و جایگزینی مناسب براش پیدا‌ کنند. البته می‌دونم که الآن پیش خودتون می‌گید (می‌گویید) که ذرت‌بوداده همین جایگزینی‌ست اما «ذرت‌بو‌داده» شبیه یک دستورالعمل آشپزی می‌مونه. مثلن مثل اینکه به ماکارانی (!) بگویم:
«ظرف‌نسبتاً‌بزرگی‌را‌پر‌از‌آب‌می‌کنیم‌و‌برای‌هربسته‌ماکارونی‌۲قاشق‌نمک‌در‌آب‌می‌ریزیم‌وبعدازجوش‌آمدن‌آب‌ماکارونی‌رادرآن‌می‌ریزیم‌ویک‌دو‌قاشق‌روغن‌درآن‌می‌ریزیم…» البته حتمن باید «…» هم ادا کنیم چون این تازه شروعش است.

البته فقط من اینطور نیستم اما شاید این مسئله در من شدت بیشتری دارد. یعنی آن ترکیدگی پاپ‌کورن منظورم نیست منظورم شدت تغییر قیافه از ذرت بودن تا پاپ‌کورن بودن. راستش را بخاهید من مشکل در ادا کردن مفهوم فلسفی پاپ‌کورن یا ذرت‌بوداده یا خود کلمه‌اش هستم و ازین به بعد بجای استفاده از تمام آن کلمات از «استقبال» استفاده می‌کنم. داشتم می‌گفتم که استعداد من شبیه به تبدیل شدن یک ذرت به یک «استقبال» است. این لحظه خیلی برایم اتفاق افتاده است. مثلن یادم می‌آید که حدود سال سوم راهنمایی بودم که تازه فهمیدم خطم در عرض حدود دو ماه خیلی خوب شده و من بر اساس اصول انجمن خوشنویسان ایران خط تحریری خوش یا عالی‌ست که حتا دخترخاله‌ام که کاملن متوجه «استقبال» استعداد من شده بود این جمله معروف رو فرمود: «یهو چی شد؟»

این جمله‌ی ارزشمند در مراحل بعدی زندگی‌ام خیلی مطرح شد. مثلن «یهو چی شد» که تو شدی منجم؟ «یهو چی شد» که تو در رابطه با روابط زناشویی پلاتیپوس‌ها اظهار نظر می‌کنی؟ «یهو چی شد» که عکاس شدی؟ و کلی «یهو چی شد» دیگه که به قول سخنرانی‌های اول صبح مدیران مدرسه سر صف «توضیح اونها از حوصله خارج است.»

فقط من از این موضوع به اندازه کافی مطلع هستم که برای انجام این فرآیند یعنی سپری نمودن نقاهت ذرت به «استقبال» نیاز به گرما دارم. دروافع برای تبدیل شدن نیاز به گرما و شاید کمی روغن و نمک داشته باشم اما در واقع همه چیز یِیهویی‌ست. داشتم «داستان» گوش می‌‌دادم جایش می‌گفت: «زندگی اگر بدانی چطور ازش لذت ببری چندان هم بد نیست.» حال سوال اینجاست کیست که مرا داخل قابلمه بیندازد؟

خواندن ادامه مطالب

چه «اگرِ» سر به راهی دارین، نژادش چیه؟

من هیچ وقت دوست نداشتم به «اگر»هایم برسم. شاید به خاطر این است که همیشه همه‌شان اگر ماندند. اصلن فلسفه «اگر» از جایی شروع شد که اولین بار فهمیدم صعود و رفتن به جام جهانی چطور برای ایران اتفاق می‌افتد و این روند اینطور بود که اگر فردی در دستشویی دست توی دماغش می‌کرد و آن را به کتِ فردِ بغلی که دیشب در خاب چهارده بار دندون قروچه کرده بمالد ایران به جام جهانی صعود خاهد کرد.

خیلی به ندرت یادم می‌آید که یک «اگر» بالاخره به دنیا بیاید و از «اگر» بودن در بیاید. حتا من وقتی برنامه نویسی هم می‌کنم if هایم همیشه مشکل دارند. نمی دانم چه مرگیست اما وقتی if به زندگی من می‌رسد مثل پدرهای بی مسئولیت تصمیم می‌گیرد همه چیز را رها کند و برود.

من هم همیشه در این فرآیند «اَگَریسم» عادت به، به‌قوع‌نپیوستن «اگر» کرده‌ام. یعنی اگر، «اگر»ی همانطور که من می خام بشود باید یا به «اگر» شک کرد یا به شرط احمقانه‌ای که در مقابل «اگر» مطرح شده بود. مثلن اگر من بنیان‌گذار یک جایزه‌ی موسیقی بودم به برندگان آن فستیوال دربِ بطری نوشابه‌ی کج و کوله‌ی طلایی می‌دادم و اگر مثلن کسی تعداد جوایزم زیاد می‌شد دستور می‌دادم که وسط همه‌ی آن ها سوراخ کند و نخی مسی بکشد و بر گردنش بیاویزم و مطمئن بودم آن معتبرترین جایزه موسیقی میشد.

چانه‌ی حضرت پرستویی
چانه‌ی حضرت پرستویی

اگر من راننده اتوبوس بودم همه‌ی افرادی که وقتی اخم می‌کنند پیشانی‌شان شکل گلابی نارس می‌شود و یا چونه‌شان شبیه ماتحت انسان می‌شود -مثل پرویز پرستویی- زیر می‌کردم. اگر من راننده‌ی لیفتراک یک شرکت لنت ترمز بودم برای لیفتراکم ضبطی می‌خریدم و در آن ضبط تظاهر به یک راننده کامیون بودن می‌کردم و هایده و از این دست خاننده‌هایی که «شین‌»‌هایشان سوت می‌زند گوش می‌دادم.

من یک «اگر» نَرِس‌ناتوانم. من «اگر»هایم شبیه اژدهای خال‌خالی سیفون‌های توالت یک شرکت خدماتِ اینترنتی صدای لوچیانو پاوروتی می‌دهند و وقتی حرف «ی» را تلفظ می‌کنند حلزونی گوشم می‌لرزند. اگرهای من لجن زده‌اند. هیچ وقت نباید چیزی برای من اگر شود چون به آن نخاهم رسید.

اگر کوفت، اگر درد، اگر زهر مار.

اگر من عاقل شوم…

خواندن ادامه مطالب