موضوعِ تحقیق نباید خیلی کُلی باشد

مدتّی بود که به خیالِ خودم کمی «بازی‌بازی» فلسفی می‌کردم چند کتابِ داستانِ مصور خوانده بودم فکر می‌کردیم دیگه آره الآن خیلی بارمه و تمام گزاره‌های فلسفی رو می‌فهمم و به همه نگاهِ «عاقل اندر سفیه» می‌کردم و انضمام نگاه‌های «برو عمو»! تمام این تصوراتِ کارتونیک تا اونجایی ادامه داشت که من این ترم درسی با نامِ «روشِ تحقیق در شهرسازی» و منبعِ «روش‌های تحقیق در معماری» نوشته دو فرشته‌ی زمینی حضرتِ «دیوید وانگ» و بانو «لیندا گروت» و ترجمه‌ی ناب و بی‌نظیر و بی‌نهایت نارسانایِ «دکتر علیرضا عینی‌فر» بود و البته انتشاراتِ دانشگاهِ ملیحِ طهران.

 

روش تحقیق در معماری
روش تحقیق در معماری

ابتدائن این کتابِ چُنان که بود وانمی‌نمود که مطئنن پیروِ همان قانون معروف «دانشجویانِ شبِ امتحانی» ماهم گذاشتیمش تو ترشی برایِ‌همان موقع‌ها اما همان شب فهمیدیم عجب چیزِ «تُپُل و نافرمی»یست!

از همان موقع‌ها بود تقریبن که گِلِ معرّفِ حالِ دانشجویان عزیز یعنی «چه‌کنم، چه‌کنم» آماده‌ی بر سر نهادن شده بود. این کتاب در شبِ امتحان به مثابه باتلاقی بود که هرچی بیشتر می‌خوندید بیشتر در ژرفا و عمق آن فرو می‌رفتید.

کتاب مشحون بود از عباراتِ مسخره و چرت، حتا من هم که -همانطور که اولا گفتم دعوی فلسفه می‌کردم- شبِ امتحان در نهایتِ استیصال آماده‌ی آزمایش کردن انواعِ گِل‌ها با درصد‌های مختلفِ خاکِ رُس بر سر شدم.

بگذارید یک بند از این کتاب را تقدیم‌تان کنم تا شما نیز مستفیض گردید:

 

حتا اگر کلیت نظریه‌ها دارای ویژگی‌های مشترک باشند، دشوار و شاید غیرممکن است که یک حوزه‌ی مفهومی یکپارچه به حساب آیند. این مشکل بیانگرِ پیچیدگی وحدت ذهن انسان و توانایی دریافت و تبیین تجربه‌ی محیط از راه‌های مختلف و و در زمان واحد است.

انقدر متنِ این کتاب مزخرف و مسخره بود که آرزو می‌کردید «هگل» -که برتراندراسل او را سخت‌فهم‌ترین فیلسوفِ غرب می‌خواند در تاریخ فلسفهٔ غرب – برایتان لالایی دیالکتیکی بخواند و کانت قیافه‌ی گزنفون را کالبدشکافی اخلاقی کند اما روشِ‌تحقیق نخوانید. حال من نمی‌دانم که دانشجویان معماری/شهرسازی/مرمت و… چه گناهِ کبیره‌ای را مرتکب شدند که آوارِ روش‌تحقیق‌گونه‌ای این چُنین باید بر سرشان خراب شود. اصلن چه لزومی دارد که بفهمیم چجوری تحقیق می‌کنیم؟ خیلی ساده‌است دیگه «تحقیق می‌کنیم» حالا شما بیا سامانه‌ی تحقیق و سابقه‌ی موضوع و فلان و فلان را مطرح کن. /استغفرالله

جالب اینجاست من در حینِ خوندن نیز کتاب را مورد لطف قرار داده‌ام و یکی از ریزترین نکاتِ فنی کتاب را استخراج کرده‌ام.

ساده‌ترین جمله‌ی کتاب
ساده‌ترین جمله‌ی کتاب

 

ذیل‌نامه‌ی یکم:خوشبختانه و به حول و قوهالهی بنده این درس را با نمره‌ی ۱۵ (بدونِ احتسابِ نمره‌ی عملی!) پاس نموده و به تعداد فراوان رکوعِ شکر رفتم.

ذیل‌نامه‌ی دُیُم: کتاب این درس بعد از فهمیدن پاس شدن پاره پاره شده، شِرِدِر شده، آغشته به انواعِ تجزیه کنندگان و سپس توسط بنزین با اُکتانِ بالا سوزانده شد. #الکی!

خواندن ادامه مطالب

شلوارِ جین در کویرِ بی‌قراران

پیشتر گرافیست‌ها کارِ خاصی انجام نمی‌داند. بیشتر کلاژچسبانانی(!) بودند که در قالب فردی خارجی در هنرهای دیگه فعالیت می‌کنند یا مثلن کارِ اصلی‌شان فعالیت در قصابی بوده اما برحسبِ اتفاق نامه‌ای از ۲۰۰کیلومتر آن‌سوتر توسط باد در مغازه‌شان افتاده که فلان‌جا نیاز به یک گرافیست دارد بعد آنها هم خوشحال و خندان رفتند و گرافیست شدند. البته نظریاتی هستند که به این مطلب اذعان دارند که اصلن گرافیست‌ها به آن معنا گرافیست نبودند بلکه برحسبِ موتاسیونِ (جهشِ ژنی) فرگشت، جهشِ سریعی از کشیدن نقاشی‌هایی با دست -بله؛ همان که در مهدکودک‌ها انجام می‌دهند!- رو به گرافیست شدن آورده‌اند که بعضی در وسطِ‌ این موتاسیون‌شان کامل نبود و شاخ در آوردند و بعضی نیز تبدیل به تک سلولی شدند.

حال نمی‌خواهم به واکاویِ صریحِ موضوع بپردازم و بگویم که نظریاتِ دیگری هم هست که این دست از گرافیستان را حاصل سقوط شهابسنگ‌ِ هوبا می‌داند یا نه شهابسنگی بر ناحیه ۵۱ . همیشه این موضوع سر به مهر باقی خواهد ماند. اما مسئله‌ای که حالا مهم است این است که آثار این گرافیست‌ها ماقبلِ تاریخ و این قصابانِ اهلِ هنر در تاریخ جاودانه شده‌ است چرا که فکر می‌کنم یکی از آثار وزینِ هنرِ موسیقی ایران را به خود اختصاص داده‌اند.

آلبوم‌کاورِ بی‌قرار
آلبوم‌کاورِ بی‌قرار

در نگاهِ اول این آلبوم‌کاور من را شیفته و دیوانه‌ی خودش کرد به نحوی که با دو ضجه عقل از کف بدادم. استاد با آن قیافه‌ی نافذش و آن سِبیلِ مهیبش گویا جملگی ابهت بالا را در قبضه‌ی آستینِ خود دارد. آن شلوارِ جینِ گشاد، آن جیب‌های کم زاویه که دو شستِ استاد را در خود جا داده است، آن کمربندِ دیوانه‌ی مجنون و آن پیرهنِ گشادِ دسپرادویی که هوش از سرِ‌هر جنباننده‌ای می‌ستاند و نهایتن چسباندن استاد در بیابان تیرِ خلاص را به هر جنباننده‌ای می‌زند و همه‌ی مریدان را همراهِ عزرائیل راهی می‌کند.

حال از همه‌ی اینها بگذریم آن بیتِ «در هوایت بی‌قرارم روز و شب/سر ز کویت برندارم روز و شب» خاصه‌ی انس و جن را سیلی‌زن صورتِ خویش کرده است. (عبارتِ قبلی عبارتی بی معنی و مسخره بود که فی‌البداهه ساخته شده!)

 

ذیل‌نامه یکم: حال من از آن دستانِ پشمالویِ استاد و آن بالا زدنِ آستین یا اصلن زیرزدن پیرهن گذشتم. :دال
ذیل‌نامه دُیُم: من شخصن عاشقِ سینه‌چاکِ استاد ناظری‌ام.
ذیل‌نامه سِیُم: «کلاژچسبانان» عبارت یکی از رفیقانِ شفیق است…

خواندن ادامه مطالب

پپسی رویِ مغزِ مردمانم

می‌دانید وقتایی از داد زدن در گوشِ مردمانت خسته می‌شوی وقتایی که دوست داری رویِ کاناپه‌ی زهوار در رفته‌ای بشینی در لیوانت قهوه‌یِ ترک بریزی و حماقت دیگران را تماشا کنی… مردمی را ببینی که برایِ «دیدنِ تصویرِ پپسی رویِ ماه» لحظه شماری می‌کنند بعد وقتی که چیزی ندیدند بر «پپسی» لعنت می‌فرستند و می‌رند رویِ صفحه‌ی پپسی در «رخ‌نامه» فحش و نفرین و دعا می‌نویسند به ریش خود و مملکتشان می‌خندند…

بعضی خنده‌ها تلخند، تلخ‌تر از جمعِ قلیل بادوم و زیتون‌هایی که همیشه نصیب من می‌شوند…

مهم نیست مطلبی را کجا خوانده‌ای و یا از چه کسی شنیده‌ای، حتی اگر من آن را گفته باشم، باورش نکن. مگر آنکه با دلایل و عقل سلیم خودت مطابقت داشته باشد.

_بودا

 

خواندن ادامه مطالب

لطفن آرام بفشارید

آدم تو حکمت بعضی چیزا جدن وا میمونه! اینکه اصلن چرا از بعضی چیزای دور و اطرافمون از همون روزِ ازل دمِ دنده‌ی لج رو باهامون می‌ذارن یا اصلن برامون «شانس» ندارن یا چمی‌دونم اصلن موزون بودن شخصیتِ مارو بهم می‌زنن. البته این چیزایی که گفتم مطمئنن ربطی به موضوعی که ازش گله‌مندم نداره اما خب گفتم عقده‌ی دلم رو استخراج کنم.

این پست به منظور اعلام برائت از کسانی است که وقتی پشتِ «لپ تاپ» من می‌شینن پدر کشتکی با کلیدِ Space من دارن منتشر می‌شه. بگذارید یک حکایت دوستانه تعریف کنم:

روزی از روزها شیخ در دانشگاه کنفرانس همی داشتندی. خرقه به تن کردندی، موزه‌ی میکائیلی به پا و سر در گریبان رو به دارالعباده‌ی تدریس (!) روان گشتندی. (البته شیخ چون بصیرت داشت از توی گریبان نیز جلوی پایش را می‌دید یا مریدان به اون مختصات سنگ و خار را همی دادندی.) در راه عجایبِ کردگار از جمله حرکتِ گاری در باندِ مخالف همی دیدندی و «OMG» کنان از کنارِ آنها همی گذرکردندی…

به مکتب رسیدندی و کمی به دوستان و مریدان فحش حواله کردندی و از عجایب و غرایب مسیر برایشان آیت‌ها آورده و آنها را نعره‌‌زنان به سمتِ توالتِ دخترانه (!) و دیگر مکان‌ها فرستادندی. سپاس (سپس گونه‌ی متجددانه‌ی آن است!) نوبت کنفرانسِ شیخ رسیدندی شیخ کنفرانس دادندی و نوبت کنفرانس دوستان و هم‌قطارانِ او رسیدندی و «لُب تاب» (معرب گشته) خویش را در اختیار دوست قرار دادندی. دوست که کمی اعصاب و روان نداشتندی و از عجایبِ این جهانِ هستی مضطرب گشتندی (!) با نهایت توان و با فرض «قاتلِ پدر پنداشتنِ کلیدک Space بنده» بر آن ضربه زنندی و شیخ با هر ضربه «وافریادا» از اعماق وجودش همی کشیدندی!

جالب زمانی گشت که تنها شیخ آهِ حسرت از بنیاد برون نمی‌داد بل تمامِ کلاس و مکتب فغان آه و با هر ضرب به ایشان اخطار و پرخاش کردندی که البت شبیه مسابقاتِ «پاتوپ» (فوتبال!!) گشتندی. اما مخاطب که گو محو حوری‌رویان مکتب گشته بود(!) هیچ عکس‌العملی نشان نداده و همچنان به کار خویش ادامه دادندی…

ربطِ متنِ فوق رو نمی‌دونم فقط می‌دونم که کم بودن باطریِ کنترلِ تلویزیون هیچ ربطی به محکم فشار دادنِ دکمه‌های اون نداره. :دال

 

ذیل‌نامه یکم: بندِ اول هیچ ربطی به موضوع نداشت.

ذیل‌نامه دُیُم: اصلن کلّ مطلب هیچ ربطی با هم نداشت. (!)

خواندن ادامه مطالب

لنگ درازی فرمودن من باب در رفتگی انگشتان

سالانه افراد زیادی بر اثر سوانح مفصلی، شکستگی های استخوان و… طعم درد را که اصلا شباهتی به مزه ی املت نداره رو می چشن! البته کسانی که پر دل و جرئت نیستند هم از دیدن این سوانح طعم درد را بو میکنند، من هم از قضیه سوانح هوایی و زیرزمینی مفصلی مستثنی (مستثنا) نیستم میخوام روایت تصویری، املتی و ادبی یکی از در رفتگی های انگشت وسط پای راستم رو بگم! داستانی که شاید شبیه به ماجراجویی های “Artemis Fowl” هست!

فوتبال از جمله “جنگهایی” است که بطور صلح آمیز انجام میشه! طبق آخرین گزارشات اخیر که کاملا واقعی هست و بدون بزرگنمایی عرض میکنم فوتبال ۱۲۰ بار خطرناکتر از بوکس هستش! فوتبالیست ها به عنوان شجاع ترین مردم جهان شناحته میشوند البته بعد از کسانی که جرئت خوندن (خواندن) املت نامه رو دارند! افراد فوتبالیست و کسانی که برای کار خودشون مایه میذارن (میگذارند! مثل خودم!!!) آدمهایی بی کله، بدون داشتن سلول های خاکستری مغز و البته دیوانه به شمار میروند (باز هم مثل خودم!) من هم از جمله افراد دیوانه ای هستم که جو جنگ وحشیانه ای به نام فوتبال منو خیلی میگیره! البته میتونم به جرئت اسم این رو علاقه بیش از حد (!) بذارم.

یادم می آد روزی بود که ورزش داشتیم روز چهارم آوریل ۲۰۰۹ میلادی بود و طبق معمول هم زنگهای ورزش ما، آخرین زنگ بود، بعد از دویدن در حدود ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه در میدان نبرد (به طرز وحشیانه ای) من و دوستم رضا تیتان توپ بی صاحبی رو وسط زمین دیدیم، رضا تیتان همون جور که از اسمش پیداست انسانی دوست داشتنی، هیکلی و توپری که وزنی در حدود ۸۴ کیلوگرم داشت و پاهای بسیار قوی و مرگبار و سنگین فوتبالی که کفش های قرمز نایک اون رو زیبا تر کرده بود، هردومون مثل توپ ندیده های غارنشین پاهای ۱ متر و خورده ایمون رو سمت توپ دراز کردیم از اونجایی که من به جلوتر بودم از او، پاهام هم به توپ نزدیک تر بود ولی رضا که فکر نمیکنم تصویر دقیقی از مکان توپ داشت و یا شاید سرعت توپ رو محاسبه نکرده بود که داره حرکت میکنه و یا شاید یک لحظه پیش خودش چشماش رو لوچ کرده بود تا ببینه چه شکلی میشه (ولی آیینه نداشت!) یا شاید هم پای نازک من رو با توپ فوتبال اشتباه گرفته بود پاش (بهمراه وزن ۸۴ کیلویی و شتابی که داشته موقع دویدن ) رو با زاویه ۸۳٫۹۵ درجه رو انگشت وسط پای سمت راستم گذاشت! فکر میکنم این فشار رو به یک ماهیتابه ی املتِ آهنی وارد کنی پودر میشه چه برسه انگشت کوشولوی من!

صاحب توپ کیست؟

تصورم بر این هستش که اون موقع درد رو حس کردم ! شاید هم حس نکردم یک توهم بود! ولی اگه میخواین بفهمین چقدر درد داشت میتونین یک ساختمون ۱۵ طبقه رو انتخاب کنین و ۲۶ بار خودتون رو پرت کنین پایین بعد همه این پرت کردن ها از رفتگر محلتون بخواهین یک مشت نسبتا محکم بزنه تو دهنتون و خون دندون هاتون رو تف کنین توی یک تغار با حجم ۱۵۰۰ سی سی  و اون تغار رو درون یخچال بذارین و هر وقتی نگاهش کنین !!!! تا این حد میتونه دردناک باشه (استفاده از اندکی صنعت اغراق به نوشته زیبایی میده !!) ولی اگه میتونستین حال من رو ببینین، میدیدین که نفر داره وسط حیاط جیغ میکشه و چند کبوتر از روی سیم ها پر میزنن و دوربین داره Zoom Out میکنه و آخر به نمای کلی زمین میرسه !

خلاصه بعد از این تصادم املتی دو تا  لی لی رفتم به حالت دور خود زنی (!) و سعی کردم بازی رو ادامه بدم و راه برم ولی دیدم یک چیزی تو پام اضافیه ! پیش خودم گفتم نخود تو کفشم چیکار میکنه؟! لنگ لنگان رفتم کنار زمین کفشم رو در آوردم، جورابم رو بو کردم یه لحظه از حالت عادی خارج شدم ولی یکم اکسیژن تازه حالم رو جا آورد بعدش جورابم رو در آوردم دیدم بعــــــــــــــــــله! انگشت وسط پای راستم قهر کرده اومده بالا! فهمیدم اون نخود انگشت در رفتم بوده! باورتون نمیشه ولی برای کسی که این اولین سانحه ی مفصلی عمرش بوده یک لحظه ترسیدم، داشتم به خلقت خدا پی میبردم که چقدر پام قناس هستش! همون  موقع چندتا از بچه ها رو صدا کردم گفتم پام و نگاه کنین! ماشاا… بچه های با معرفت هم از دیدن این “انگشت در هوا” خندشون گرفت و رفتن به ادامه ی بازی(!) رضا تیتان کمکم کرد و رفتم دفتر، نمیدونم چرا ولی هرکس پام رو میدید میخندید! آحه نیست که بچه ی خیلی با نمکی بودم و بیشتر اوقاتم رو توی دبه ی خیارشور سپری میکردم فکر کردن دارم شوخی میکنم!

گفتن باید زنگ بزنین به خونت، زنگ زدن به مامانم بعدش مامانم زنگ زد به بابام (پیش خودم گفتم فکر میکنم چرا مستقیما به بابام زنگ نزدن!) بابام هم که دانشگاه بود گفت: «من کلاس دارم با دانشجو هام یه آژانس بگیر بیا خونه!» تو دلم گفتم :«ای بابا، یکبار هم انگشتمون در رفت، یکی نمی آد واسش ناز کنیم!» خلاصه رفتم تو حیاط منتظر موندم تا آژانس بیاد، بچه ها می اومدن به عنوان یک گونه ناشناخته ی زیستی به من نگاه میکردن و هرهر یا شایدم کرکر میخندیدن! خلاصه سوار آژانس شدم و رسیدم خونه! مامانم تا منو دید با اخمو بسیار سنگین شاید سنگین تر از ۲۰۰ کیلوگرم بهم گفت:« باز تو فوتبال بازی کردی؟» پیش خودم گفتم:« ای بابا چرا هیچ کی نیست منو درک کنه!» از همین مشکلات جوانان و اینا! شاید همون موقع بود که عقده ای شدم و نتیجه اش هم ساختن املت نامه شد! مامانم هم که دیگه از بابام قطع امید کرده بود زنگ زد به یکی از فوامیل (جمع فامیل ها!) که منو ببرن اورژانس!

وای ولی اون موقع که پام در رفته بود گرم بودم زیاد درد نداشت بعده یک ساعت که سرد شده بود خیلی درد گرفته بود ! (یکم دلتون برام بسوزه!) رفتن واسم یه ویلچر (Wheelchair) آوردن من هم نشستم روش وای جاتون یک حال میداد! از شانس من یه ویلچر روون (روان) به تورم خورده بود کلی تا مامانم کارای عکسبرداری رو انجام بده باهاش بازی کردم، آخرا میخواستم باهاش تکنیک بزنم دیدم پرستار منو گرفته ! نمیذاشت نامرد… هی… نمیدونم واسه چی هرکی پام رو میدید میخندید بعد میگفت چی شده! ازش یک عکس گرفتم که در زیر موجوده!

پدیده ی زیستی
پدیده ی زیستی

رفتم و عکس گرفتم معلوم شد انگشتم از ۲ جا در رفته! یکی از محل اتصال به پام و یکی هم از بند وسطی! تو دلم گفتم:« زرشــــــــک! بابا حداقل از یک جا در می رفتی این شانس ما داریم؟» رفتم که جا بندازم رو یک تخت خوابیدم تا پرستار بیاد و داشتم به وزن رضا فکر میکردم، دیدم یک پرستار مرد با سن و سالی حدود ۳۸ سال با ریشهای نسبتا بلند و چندتار موی سفید وسطشون بهمراه گله ای از پرستاران خانم محترم دارن به سمت من هجوم می آرن!

گفتم :«بیا که کارمون در اومد شدم پلاتیپوس آزمایشگاهی!» اون تقریبا ۱۰ نفر پرستار جوان عملا نقش تماشاچی فیلمهای راز بقا رو بازی میکردند! دیدم پرستار اصلیه داره یک آمپول با طول ۲۰ یا ۲۳ سانتیمتر رو آماده میکنه، نمیدونم چرا انقدر بزرگ ولی پرسید:«چرا آمپول آقای پرستار؟» گفت:« باید بی حس شه چون دردش زیاده!» یه لحظه ترسیدم پیش خودم گفتم« رضا آخه نمی شد رژیم بگیری؟» دیدم داره نزدیک میشه، خواستم با یه ارّه برقی، چیزی طرفش حمله کنم آخه شبیه زامبی ها طرفم می اومد، اومد گفت:«کامل دراز بکش» گفتم:«نه راحتم میخوام ببینم» گفت:«دلت یه جوری میشه ها!» گفتم:«نه من شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی ام!» گفت:« باشه هرجور راحتی…!» آمپولش رو در حدود ۵ سانتیمتر فرو کرد سمت چپ و راست انگشت بیچاره ی من، انقدر زیاد رفت تو حس مردم میخواد از کف پام بیرون بزنه! خیلی درد داشت! داشتم خودم رو گاز میگرفتم آخه خیلی گشنم بود!

بعد از اینکه اون سوپر آمپول رو زد گفت:«چند دقیقه بخواب» من داشتم به ویلچر فکر میکردم که بشه دوباره گیرش بیارم، دیدم پدر وارد شدن! اینطور بنظر میرسید کلاسشون تموم شده بود. بعد دیدم پرستار اومد طرفم، هی میدیدم “سپ بلاتر” رییس فیفا داره بهم میخنده! پرستار گفت:«آماده شو میخوام جا بندازم» پیش خودم گفتم:«بیخیال بابا همینجوری هم خوبه ها همه میبینن میخندن!» گفتم:«آماده ام» بعد انگشتم رو گرفت یکم گرمش کرد یهو کشید به سمت خودش ۲ تا تیک – تیک صدا داد، اون صدا شریان دوباره خون توی وجودم بود! گفت:«تمومه!» فکر کردم مردم ولی دیدم نه انگار هنوز زنده ام! بعدش تا یک هفته دست به سیاه و سفید نزدم…

نتیجه اخلاقی: سعی کنید همیشه ویلچر خوبی رو برای انتقال انتخاب کنید…!

ذیل نامه: تغار چیست؟ تشت گلین است که در آن آب کنند و غذا نیز خورند یا گندم و جو پر کنند.

خواندن ادامه مطالب