روستا؛ آرمان‌شهرم

صبح‌ها بی‌نظیر آغاز می‌شد یعنی امکان نداشت که صبحی را ظهر از خواب بلند شوید و بدون صبحانه جلوی کامپیوتر بشینید اصلن! صبح‌ها زود بیدار می‌شدید با هوایی که ریه‌هایتان به جانتان دعا می‌کردند. بوی نان محلی تمام فضا را پر می‌کرد، نانی که ضخامتش انقدر کم بود که پشتش را می‌شد دید. شیر گاو و شیر گوسفند بهمراهِ ماستی که دانه‌های سیاه دانه و زیره طعمِ بی‌نظیری به آن می‌داد. فعالیت‌ها در روستا خیلی زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم شروع می‌شد با آن سنم همیشه فکر می‌کردم قبل از بلند شدن من هیچ فعالیتی صورت نمی‌گیرد.

آفتابش نفوذِ زیادی زیر پوست دارد. همیشه دوست داشتم به خوشید نگاه کنم، مادرم می‌گفت: «نگاه نکن چشات ضعیف می‌شه.» اما سرم نمی‌شود. می‌خواستم ببینم لبخندی را که همیشه در نقاشی‌ها روی خورشید می‌کشند در خورشید واقعی هم می‌توان دید…؟! در روستا کارِ زیادی برای انجام دادن نیست فوقش با گاو و گوسفندها ور بروی و اذیتشان کنی یا کنار درختِ گردو بروی و گردو بخوری. از آن گردوهای تازه‌ای که پوستش را با سنگ از بین می‌بردیم و مغزِ سفیدِ نرمش را توی آبِ نمک می‌انداختیم و با انگشتِ سیاهمان بهم‌اش می‌زدیم. چندش آور بود اما وقتی به مزه‌اش فکر می‌کردید دیگر به فکر این چیزها نبودید.

بعد از چند روزی اقامت در روستا جاهای جدیدی را کشف می‌کنم. روی دو تپه آنطرف‌تر منظره‌ای هست به دره‌ی روستایِ کناری. در کنارِ پیچشِ مار مانندِ رودخانه‌‌ای کوچک، انبوهِ درختانِ گردو دهنت را آب می‌اندازد. روی یک بوته‌ی کلاه‌حسن -البته همیشه فکر می‌کردم چقدر اسمِ عجیبی‌ست برای یک بوته- کرمِ نارنجی پشمالویی را پیدا می‌کنم از آن دست بچه‌هایی نبودم که از حشرات نترسم همیشه می‌ترسیدم و همیشه هم می‌ترسم. تنها حشره‌ای که برایم خوش‌آیند است عنکبوت است بقیه حشرات روی لباسم و… دیوانه‌ام می‌کنند. کرمِ نارنجیِ پشمالو را نگاه می‌کنم. جدن زیباست انتظار دارم همه‌ی کرم‌ها پروانه شوند اما خب بعدن فهمیدم امکان‌پذیر نیست.

خانه‌ها کمی شکلِ ماسوله به خود دارند منظورم همان روستای ماسوله‌ی معروف است اما بخاطر شیب کم آن حسِ ماسوله‌ای کمتر اجرا شده. سوالی که همیشه برای پیش می‌آمد این بود اگر یکی حیاطش را آب بدهد چه اتفاقی برایِ سقفِ همساده (!) می‌افتد…؟!

بعد از مدتی بقالی روستارا پیدا می‌کنم، غریبه‌هایی که برای اولین بار می‌بینمشان برایم بسیار ترسناک بودند و وجودِ چهار پیرمرد سیبیل کلفت، پیپ دود کن جلویِ بقالی یعنی رد کردن خانی که به بقالی ختم می‌شد. بقالی پر بود از آدامس‌های ۱۰تومنی پر اسانس و پفک نمکی‌های قدیمی و کهنه که همراه با بویِ پفک بویِ خاک هم می‌دادند. صاحبِ بقالی به طرز ناشیانه‌ای قفسه‌ها را پر کرده بود مثلن در یک قفسه‌ی بزرگ تنها ۵ کمپوت گذاشته بود که همه کنار یکدیگر بودند اما بازهم فضایِ زیادی باقی مانده بود. با خرجِ ۳۰ تومن می‌توانستید صاحب یک آدامسِ سه قلو شوید. سه آدامسِ کروی شکل پشت سر هم در یک بسته‌بندی پلاستیکی شفاف که «ترکیبات» دو سه بار به طرز ناشیانه و ناخوانایی بصورت اُریب روی نوشته شده بود و کاملن مشخص بود بسته‌بندی یک رل پلاستیک هست که هیچ دقتی در آن‌ها صورت نگرفته. اما دل‌خوشی ماها بودند، رنگشان قرمز، آبی، سفید و زرد بود اما بعد از مدت کوتاهی سفید می‌شدند. طعم‌شان هم خیلی شیرین بود اما مدتی بعد تمام مزه‌اش از کف می‌رفت. اما من حقه می‌زدم و بعد از مدتی جویدن، یک قند می‌گذاشتم توی دهنم تا دوباره مزه‌اش شیرین شود…

بعدها چیز جالب دیگری نیز در آن بقالی پیدا کردیم که به مثابه پیدا کردن آتلانتیس در اقیانوس بود. یا چمی‌دونم پیدا کردن اتاق نیازمندی‌ها در هاگوارتز. ما یک «فوتبال دستی» پیدا کردیم که با انداختن ۱۰ تومن ۳ توپ به ما می‌داد و تمام دلخوشی ما در آن سه توپ قرمز رنگ روغنی خلاصه می‌شد. بعد از پیدا کردن آن فوتبال دستی سرگرمی هر روز ما بعد از گشت و گذار در روستا به آن ختم می‌شد. التماس‌ها که بابت دریافت پول و تبدیلش به ده یا بیست سکه‌ی ۱۰ تومنی نمی‌کردیم و با دست‌های سیاه از روغن فوتبال دستی به خانه باز می‌گشتیم.

در آن‌جا من دغدغه‌ای ندیدم جز رها شدن…

خواندن ادامه مطالب

هبچ…

«به هیچ فکر کنید.»

تمامی دردسرهای ما از قبل شروع شده بود و با این جملات به اوجِ مسخرگی خود رسید:

یک نفر را فرض کن که هیچ درد و رنجی ندارد، نه جسمی و نه هیچ جور دیگرش. چطور خودش را معالجه می کند؟ ساده است. «با فکر کردن به هیچ چیز.» /مرسیه و کامیه؛ ساموئل بکت

قبلن که کوچولوتر بودم از یک روان‌کاو که سعی می‌کرد در فیلمی به بیمارش کمک کند شنیدم که می‌گفت: «به هیچ فکر کن» از اون موقع خودم را کشتم نتوانستم در مواقعی که هجوم حملاتِ فکری دمار از روزگارم در می‌آورد «به هیچ» فکر کنم. اغلب به این فکر می‌کردم که با فکر کردن به «هیچ» در واقع من دارم به «هیچ» فکر می‌کنم نه هیچ. بدین معنی که شما هربار تلاش برای توقف افکارتون می‌کنید به «توقف افکار»تون فکر می‌کنید و هم‌چنان فعل «فکرکردن» در حال روی دادن است. چیزی که همان سال‌های راهنمایی به نحوی به موضوعیتِ ریاضی پایین خوندیم و یک‌بار با همین اشتباه سر امتحان نمره‌ام کم شد که وجودِ یک «تهی» در یک مجموعه‌ی «تهی»، تهی بودن مجموعه‌ی نخست را از بین می‌برد. که این عبارت به نحوی بیان‌گر همان موضوعی‌ست که من برای بسیاری از افراد خودم را برایش به در و دیوار کوفتم و نعره‌ها برآوردم.

A: {∅} l

مسئله‌ی دیگری که برایم بعدها مطرح شد این بود که جمله‌ی آن روان‌کاو «به هیچ چیز فکر نکن» بود یا «به هیچ فکر کن». چون گزاره‌ی نخست اشاره به توقفِ فکر دارد در حالی‌که گزاره‌ی دوم اشاره به ادامه‌ی تفکر و اندیشیدن به «هیچ» را دارد و از جهاتی گزاره‌ی دوم قابل هضم‌تر از گزینه‌ی نخست هستش و گزینه‌ی دوم نیز از قدرتِ هضمِ خوبی برخوردار است. (!)

شاید من کاملن در اشتباهم، ابرازِ عقیده کردن در مورد مفاهیم این چنین انتزاعی که پایِ «روان‌شناسی»، «فلسفه‌ی ذهن و زبان» وسط می‌آد اون‌هم بدونِ داشتن سوادِ چرتکه‌ای کمی احمقانه است. شاید اصلن این یکی از مفاهیمِ پایه‌ی فلسفه باشد که من به‌خاطر اطلاعاتِ کمم به عنوان نوشته‌هایِ خودم نگاشته‌ام و شاید هم تابحال هیچ‌کس به آن فکر نکرده باشد. اصلن شاید تمامی این‌ها انقدر پیچیده که من گفتم نباشند شاید فقط چند گزاره‌ی ساده باشند که من بزرگشان کردم. اما «برایِ خود نگاشتن» موضوعی‌ست که مرا از قید و بند همه‌ی اینها آزاد می‌کند…

خواندن ادامه مطالب

او که اسمش «ماث»…

بهمراهِ دوستانم کنارِ خیابان ایستاده بودم، نهیبِ «خانه‌مان، خانه‌مان» منطقه را گرفته بود(!) و سرانجام تاکسی کنار زد. به عادتِ معهود جلو نشستم. جلو نشستن در تاکسی‌های ایران یک نوع استقلال محسوب می‌شود یک جریانِ فکری محکم به شما می‌بخشد و مطمئنن افرادِ زیادی طعمِ این غرورِ ملی را چشیده‌اند.

برویِ «خزی» که جلویِ شیشه‌ی ماشین قرار داشت چند «پیکسل» نصب شده بود. پیکسل‌ها به هیچ وجه همخوانی موضوعی نداشتند. یکی استاد «محمدرضا شجریان» دیگری «چه‌گوارا» و یکی استاد «شهرام ناظری» و آخری نیز یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های زندگی من بود «ماث» بود. دوستانم از صندلی عقب داشتند یک به یک این شخصیت‌ها را از نظر می‌گذراندند: «اون یکی که شجریانِ، اینم که شهرام ناظریِ، اونم که چه‌گواراست، اون یکی کیه؟» بعد از چند لحظه:«شیخ، اون یکی کیه؟» من که از همان اول این‌ها را از نظر گذرانده بودم و بخاطر رفتارِ غیراجتماعی‌ام در بازکردن سخن با افرادِ ناشناس سعی می‌کنم هتا در تاکسی با همراهانم آرام صحبت کنم گفتم «ماث» است.

راننده‌ی تاکسی جمله‌ای گفت که شاید کمی برایم تلخ بود: «عجیبه که شما ماث رو می‌شناسین، معمولن خیلی افراد ازم سوال می‌کنن این یکی دیگه کیه…»

ماث
ماث

 

به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفرِ آبی و این تالابِ مهتابی
بیا ای همگناهِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می مانم و بیدادِ بی‌خوابی.
در این ایوانِ سرپوشیده‌یِ متروک
شب افتاده‌ست و در تالابِ من دیری‌ست
که درخوابند آن نیلوفرِ آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقصِ غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده‌ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفرِ آبی
بیا ای مهربان با من‌!
بیا ای یاد مهتابی…
این شعر برایِ من ارزشِ خاصی داره، به همین دلیل «چندرسانه‌ای» گردید، به خصوص که به کسی اهدا شد. برای شنیدن این شعر با صدایِ شیخ این‌جا را کلیک کنید.
ذیل‌نامه‌ی یکم: پیکسل؛ شیء است دایره ای شکل که در پشت دارایِ سوزنِ قفلی بوده و بروی سینه نصب می‌گردد.
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: ماث؛ مهدی اخوانِ ثالث
ذیل‌نامه‌ی سِیُم: منتظرم دیدگاه‌های شما در مورد فایل قرار داده شده هستیم :دال
ذیل‌نامه‌ی چهارم: عنوانِ مطلب از یکی از ابیاتِ شعرِ «خوانِ هشتم» با کمی تغییر…
خواندن ادامه مطالب

خون، خاک، اشک

ساعت چهار اخبارِ زلزله‌ی اهر رو شنیدم. ساعت ۵ تقریبن بهش پیامک دادم که کجایی؟ سالمی؟ و جوابی نگرفتم هرچه زمان می‌گذشت هجوم افکارِ مسخره و ناخوشایند به ذهنم بیشتر می‌شد. می‌دونید دلواپسی مسخره‌ترین احساس برای کسی که هیچ اطلاعی از کسی نداره هستش. حتمن حسّ «دلواپسی» رو چشیدید مزه‌ی علفِ هرز می‌ده…

تا شب فقط آمارِ زلزله‌ی اهر رو به افزایش بود. همه جا خبر از زلزله‌ی ۶/۲ ریشتری بود که چندتا روستا ۱۰۰% تخریب شده بودند. وقتی این اخبار رو می‌خونید اگه هتا کیلومترها هم از محلِ زلزله فاصله داشته باشید آروم و قرار ندارید چون پس‌لرزه‌هاش تو دلتون با ریشتر بالایِ ۱۰ اتفاق می‌افته. اخبار، عکس‌ها، فیلم‌ها از زنی که گریه می‌کرد، بچه‌ای که به دنبالِ مادرش بود، دو نفر زیر خاک همدیگرو بغل کرده بودند.

این متن را برای این منظور می‌نویسم که تصور این‌که یکی از دوستان یا عزیزانمون جدای از هموطن بودن درگیر زلزله باشه شرایط رو کاملن درک خواهید کرد. بهتر بگم «درد را درد خواهید کرد…»

روزِ بعدش ساعتِ ۸ صبح پیامک داد که ما همه خوبیم، اما خونمون خراب شده و حال تجربه کردم که همه‌ی هموطنانم دوستانم شدند…

خواندن ادامه مطالب

من پیرم!

وقتی با هم‌سن و سال‌های خودم در مورد عقایدم، سلیقه‌هام، علایق‌ام و… حرف می‌زنم می‌گن: «تو پیری؛ اینا چیه؟» وقتی پارسال تو استخر کاندومینیوم شنا می‌کردم و مدتی بود اصلاح نکرده بودم یه پسرِ روسی بهم گفت می‌خوره بهت ۶۰ ساله باشی.(!) وقتی با دیگران صحبت می‌کنم بارها افرادِ مختلف بهم گفتن -تو فضایِ مجازی و نت- اگه تو سنت رو نمی‌گفتی ما فکر می‌کردیم مثلن ۴۰-۵۰ سالت باشه. وقتی از هیجانات صحبت می‌کنم با دیگران و به دوستام می‌گم از صدایِ بلندِ ضبط ماشین و سرعتِ بالا هیچ احساسِ خاصی کسب نمی‌کنم می‌گن: «تو هم که با این کارات…»

من آروم رانندگی می‌کنم، موسیقی کلاسیک و سنتی گوش می‌دم، فلسفه می‌خونم، از سکوت لذت می‌برم، از اجتماع متنفرم و حتی گاهی اوقات رویِ صندلیِ چرخ‌دارم می‌نشینم و بی‌هیچ سر و صدایی به صدایِ هورت(هُرت) کشیدنِ قهوه‌ی خودم می‌خندم. برایِ خودم وجه‌های جوانان رو هم نگه داشتم و پاسخی ساده به تمامِ آنهایی که به من صفتِ «پیر» را می‌چسبانند دارم:

«هیجان را در چیزهایی که شما می‌بینید، نمی‌بینم…»

 

خواندن ادامه مطالب

بر بالِ کلاغ‌هایِ شوم

بعد از زمانی در حدود سه سال بالاخره «Katatonia» قصد بر انتشار آلبوم جدیدش با عنوان Dead End Kings کرد. جدای از آنالایزهای موسیقیایی که می‌توان بروی آهنگِ پیش‌نمایش شده‌ی این آلبوم با عنوان Dead Letters انجام داد، کاور این آلبوم همچون سنت دیرینه‌ی موسیقی‌ حرف‌های بسیاری برای گفتن داره.

تلفیق وجه‌هایِ مختلفِ هنری، تاثیر بیانِ محسوسِ هنری موضوع رو بیشتر می‌کنه. مشخصن موسیقی در نوع خود دارای بیان‌های مختلفی‌ست -که البته شاید خیلی از افرادی که دیدِ موسیقیایی خوبی ندارند موفق به درک خیلی از جنبه‌ها نشوند- اما هنگامی که این جنبه‌ها با هنرهای دیگه تلفیق بشه درک هنری اثر -هرچند در ضمیرناخودآگاه- رو بالا خواهد برد. مثل فیلم که چون ترکیب «صدا» و «تصویر» هستش اثر قابل فهم‌تری نسبت به صرفن «صوت» یا صرفن «تصویر» خواهد داشت.

پوسته‌ی آلبوم‌ها (کاورِ آلبوم‌ها) یکی از موضوعاتی‌ست که در نگاهِ اول به شنونده یک بیانِ خلاصه از اثر خواهد داشت. به همین منظور یکی از حساس‌ترین موضوعاتی‌ست که آلبوم با اون شناخته خواهد شد اینکه شما چطور این تفهیم موضوعی رو به شنونده منتقل کنید مربوط به توانایی‌های گرافیست‌ها و هنرمندان هستش.

کافیست مطلبی که عرض کردم رو یک بار امتحان کنید. پوسته‌ی آلبوم و یا هنرمندی رو بدون در نظر گرفتن «اسمِ آلبوم»، «ژانر گروه»، «فضایِ آلبوم» برای خودتون و با منطقِ خودتون تحلیل کنید. کاری که تصمیم گرفتم این‌بار برای پوسته‌ی آلبومِ جدیدِ Katatonia انجام بدم.

پایانِ پادشاهانِ مرده
پایانِ پادشاهانِ مرده

در عکسِ پوسته‌ی این آلبوم اولین چیزی که به چشم می‌خوره «کلاغ» است…! طبق منابعی که من بهشون مراجعه کردم تاثیر عقاید فرهنگِ «سلت»ها و عقاید اونها در مورد کلاغ در اروپا بسیار زیاد بوده. عقاید مختلف سلت‌ها [۱] در مورد کلاغ در اروپا بدین گونه است:

  • پرنده‌ی شوم؛ پرنده‌ای که در شب خورشید را به جهنم همراهی می‌کرده و تضاد معنایی خوبی یعنی «قو‌ها» بوده.
  • همراه‌کننده‌ در آفرینش «لوگ» خدایِ خورشید که به شکل کلاغ است.
  • همچنین در بسیاری از عقاید و فرهنگ‌ها کلاغ معنایِ شومی دارد مثل کتابِ The Angana Thackata که کلاغ حامل مفهوم مرگ است.

این تنها کلاغ نیست در عکسِ پوسته؛ در واقع گرافیست منقار کلاغ رو با جمجمه‌ی انسان تلفیق کرده و به نوعی مفهوم انسانِ‌کلاغ‌نما رو پدید آورده (که شاید بی‌ربط به دیدگاهِ دوم مردمانِ سلت در مورد کلاغ نباشه). در تصویری که برای تاریخِ انتشار این آلبوم استفاده شده در صفحه‌ی خود Katatonia در رخ‌نامه، نگاهی بندازیم چیزی شبیه به یک مخروبه رو روی سر این انسانِ‌کلاغ نما مشاهده می‌کنیم که دقیقن شبیه به تاج بوده و القا کننده‌ی مفهوم «شاه» هستش و باتوجه به اسمِ آلبوم که «پایانِ پادشاهانِ مرده»‌است. این مفهوم کاملن قابل برداشته. در همون تصویر در کنار دو کتف این موجود دو شاخه روییده که با توجه به مکانِ رویش این شاخه‌ها و حالتشون میشه می‌توان برداشت «قدیس» بودن یا به نحوی خوب جلوه دادن بد و تفکر موافقت با معدوم‌گرایی (Doom) دونست که باتوجه به ژانر گروه دور از عقل نیست.

بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده
بنرِ پایانِ پادشاهانِ مرده

حال به پوسته‌ی خود آلبوم بازگردیم (مبحث قبلی تصویر عکس انتشار بود). در این تصویر تلفیق انسان با کلاغ بسیار مشتبه‌تر و قابل فهم‌تر هستش. عناصری مثل شمایِ نیم‌رخ منقار‌های بیرون زده از جمجمه، بالِ راست و چنگال‌ها که تبدیل یافته‌ی پاها هستند و البته نمایِ کلی این پادشاه که «رو به مرگ» بودنش کامل مشخصه. بال نداشتن کلاغ رو می‌توان به قدرت از دست رفته یک شاه نسبت داد. بالهای کلاغ نمادی از قدرتش هستن و نداشتن آنها یعنی قدرت از دست رفته…

از جمله موضوعِ دیگه‌ای که شاید توجهات رو جلب کنه، خروج اون جسم/ماده/چیز سیاه‌رنگ از دهن کلاغِ‌انسان‌نماست که اینطور به نظر می‌رسه در نقطه‌ی سیاه بالایِ سر این موجود جمع شده و خب مطمئنن با توجه به حالت و فضایِ تصویر و معنایِ اون کاملن تصویر عدم داره.

در کنارِ این موضوعات، تصاویر تیرِچراغ برق که در پشتِ مضمون اصلی هستش و بیانگر تعاریف پرسپکتیو و دالانی‌ست بخوبی توسط Jonas Renkse توصیف شده:

آلبومِ پایانِ پادشاهانِ مرده در مورد دالان‌های مغزِ ماست که هیچ بازگشتی از آن وجود ندارد.

در پایان باید ذکر کنم که پوسته‌های آلبوم‌های هنرمندان و گروه‌های موسیقی ساده و بی‌خاصیت نیستند بلکه اگر به آن‌ها دقت شود حامل و بیانگر موضوعاتِ زیادی برای گفتن هستند.

ذیل‌نامه‌ها:

منابع اضافی: (+) و (+)

نوشته شده برای صفحه‌ی «متال‌خورها» در رخ‌نامه

خواندن ادامه مطالب

پپسی رویِ مغزِ مردمانم

می‌دانید وقتایی از داد زدن در گوشِ مردمانت خسته می‌شوی وقتایی که دوست داری رویِ کاناپه‌ی زهوار در رفته‌ای بشینی در لیوانت قهوه‌یِ ترک بریزی و حماقت دیگران را تماشا کنی… مردمی را ببینی که برایِ «دیدنِ تصویرِ پپسی رویِ ماه» لحظه شماری می‌کنند بعد وقتی که چیزی ندیدند بر «پپسی» لعنت می‌فرستند و می‌رند رویِ صفحه‌ی پپسی در «رخ‌نامه» فحش و نفرین و دعا می‌نویسند به ریش خود و مملکتشان می‌خندند…

بعضی خنده‌ها تلخند، تلخ‌تر از جمعِ قلیل بادوم و زیتون‌هایی که همیشه نصیب من می‌شوند…

مهم نیست مطلبی را کجا خوانده‌ای و یا از چه کسی شنیده‌ای، حتی اگر من آن را گفته باشم، باورش نکن. مگر آنکه با دلایل و عقل سلیم خودت مطابقت داشته باشد.

_بودا

 

خواندن ادامه مطالب

به اندازه ۳۰۰ تومن نرم‌افزار بدین

کافی‌ست در بحبوحه‌ی «نیاز به یک نرم‌افزارِ» واجب‌الاحتیاج گیر بیوفتید و مثلن زمان مثل کسی که منتظره بعنوان نفرِ بعدی بره دستشویی (!) عجله‌ داره و شما درصدد تهیه اون هستید، حتی به قیمت پرداخت یکی از کلیه‌هاتون که امروز مثل پول رایجِ خودش شده…

«کافی‌ستِ» دوم از این قرار است که به «گوگول» مراجعه کرده؛ در آن موتورِ هیدروژنی مذکور به جستجو بپردازید و کافی‌ست بنویسید:

دانلودِ نرم‌افزارِ «فلان»!

جدای از این‌که از بالا تا پایین لیست انواع لینک‌جات و آدرسی‌جاتِ خلافِ کپی‌رایت رو ملاحظه می‌کنید موضوعی که شاید کمتر شما رو به خودش جذب کنه اما ذکرش خالی از لطف نیست اسامی دامنه‌ی این «دوستانِ فراهم‌آورنده‌ی خلافِ کپی‌رایت» هستند.

فرمول ساخت یک دامنه‌یِ دانلود شیرمرغ تا جون آدمیزاد:

پسوندِ مورد علاقه  +  P30

حالا چه اصراری‌ست واژه‌ی «PC» یا همون Personal Computer رو اینطوری و به این طرز فجیع بنویسیم یا اصلن چه ربطی داره واژه‌ی «رایانه‌ی شخصی» به این پایگاه‌های دانلود همه‌چیزجات. اصلن چرا قد یه «ارزن» خلاقیت خرج نکنیم دنبال یه اسمِ درست حسابی واسه سایتمون (مثل «املت‌نامه») باشیم…؟!!

این‌ها سوالاتی‌است که ذهن من رو مشغول نکرده چون جوابش معلومه چون آلمان تو جنگِ جهانیِ دوم موشکِ بالستیکِ قاره‌پیما داشته…

 ذیل‌نامه نخست:

بگذارید برای تغییر مزاج هم که شده چندی از اینا رو نام ببرم:

p30download.com

p30day.com

p30source.com

p30gamers.com

p30world.com

p30student.com

خواندن ادامه مطالب

فارسی ساکاروز است

فردوسی چیست؟ بیست و پنجم اردیبهشت کجاست؟ توس کِی است؟ (!) ما کجاییم؟ چرا من فارسی می‌نگارم؟ چرا نمی‌نویسم «انا تایپ العربی؟»

نه در سطح اون هستم که به نقدِ فردوسی بپردازم و نه سوادش رو دارم چون نیازمند پیشینه‌یِ اطلاعاتیِ علمی-زبان‌شناسی-تاریخی‌ست. اما گاهی اوقات انقدر حسّ «مدیون بودن» به این انسان می‌کنم که ناحقی می‌بینم در حد چند خط برایش که دلیل «نوشتن است» نه «کتابتم» بنگارم. به عنوان مثال؛ مصری‌ها عرب‌زبان هستند نه عرب چون در تاریخ از فتوحات اعراب بودند. البته روند عرب‌زبان شدنشون رو به نقل از «دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا» در زیر می‌آرم:

روند عربی‌شدن زبان مصریان چندی به طول انجامید و کاربرد زبان عربی در این منطقه از سده نهم میلادی به این‌سو شدت گرفت. سیاست فرمانروایان عرب حاکم بر مصر این بود که با وجود ناآشنا بودن مردم مصر با زبان عربی این فرمانروایان از همان آغاز تمامی نوشته‌های رسمی را به عربی صادر کردند. این حاکمان ولی، علاقه زیادی به مسلمان کردن مردم مصر نشان نمی‌دادند.[۱]

وقتی از یه دانشجویِ زبان‌شناسی مصری پرسیدم چی شد که الآن شما «سامی» حرف نمی‌زنین؟ جواب داد که ما کسی مثل «فردوسیِ» شما رو نداشتیم…

مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس
مقبره‌ی حکیم ابولقاسم فردوسی-توس

دوست ندارم اظهارنظر در سطحِ پُست‌دکترا بکنم و تئوری جنجالی مطرح کنم اما دوست دارم نظرِ خودم رو در مورد کهولتِ فارسی بگم. فارسی در خطر است نه از این نظر که بیاییم «هلکوپتر» را «چرخ‌بال» یا «بال‌چرخ» یا «چرخش بال‌ها» یا «بال‌های چرخان» کنیم. فارسی از آن لحاظ در آن خطر است که می‌نویسم :«دیروز رفتم اِسکول، بروبچ داشتم دور هم نشسته بودم بدجوری دِپ(!)بودن گفتم واتس‌آپ باو؟»

«فارگلیسی» نوشتن مدّت‌هاست در حال دست و پنجه نرم کردن با فارسی‌ست. ترجیح بنده نه «فارگلیسی‌ستیزی مطلق» است بلکه «فارگلیسی ستیزی نسبی» است. هیچ‌گاه از تمامی واژه‌های بیگانه نمی‌توان صرف نظر کرد اما از ناضروریات خیلی ساده می‌شود.

بارها و بارها متن «فارسی شکر است» حضرت جمال‌زاده رو به این و اون دادم. خودمو کشتم بابا به «فیس‌بوک» بگین «رخ‌نامه» (البته هنوز زنده‌ام!) ، گفتم بیاید به «D:» بگوییم «:دال» که فارسی شده است، اما کسی گوش نکرد (:دال). تعریف «فارگلیسی» رو بارها براشون نوشتم که بله جنابِ «اسماعیل فصیح» فرمودن:«زبانِ حرام‌زاده‌ای که صرف و نحوش فارسی‌ست، لغاتش انگلیسی.» فارسی رو فارسی نوشتم انگلیسی رو انگلیسی اما به خرج هیچ‌کس نرفت که نرفت.

فراموش نکنیم فارسی،ساده به دست نیومده که به این سادگی داریم از دستش می‌دیم و فراموش نکنیم که فارسی گنجینه‌ای گرانبهایی‌ست اصلن چرا انقدر زور واژه‌ای بزنم؟ آری برادر/خواهر «فارسی شکر است…»

 

پیوست‌ها:

دانلود «فارسی شکر است» از حضرت سید محمدعلی جمال‌زاده

دانلود فایل صوتی «فارسی شکر است» با صدای سید و برگرفته از سایت «ظهر جمعه»

ذیل‌نامه:

اندر حکایات عنوان نیز باید عرض کنم که امروز با این وضعِ «فارگلیسانه» فارسی شکر نیست بلکه «فارسی ساکاروز است…»

خواندن ادامه مطالب

پیرمردِ تنهایِ سالِ نو

صلام! (صلامِ مربوط به سالِ جدید…)

امسال بعد از چند سال دوری از وطن سال تحویلم رو در «ایران-یزد»‌ به سر بردم. برعکس سال‌های پیش که برای «لحظه‌ی تحویل» چقدر استرس و هیجان و … داشتم امسال هیچ حسی نداشتم. کوچیکتر که بودم برای لحظه‌ی سال تحویل چقدر ارزش قائل بودم فکر می‌کردم یکی از مهم‌ترین لحظه‌های زندگیم می‌تونه باشه اما امسال بعد از این نوسانات مغزی موقع تحویل سال داشتم دنبال جورابم می‌گشتم… (!) و بسیار در مورد سوالِ زیر فکر کردم اما دوست دارم نتیجه‌گیری خودتون رو شخصی انجام بدین:

«آیا تغییرِ عقاید ارزش یه سری مسائل رو برامون بی‌معنی می‌کنه یا گذر زمان و گرفتن رنگ تکرار…؟»

+تقریبن یک الی دو ساعت بعد از سال تحویل بهمراه هم‌قطاران سوی میدانِ امیرچخماق راهی شدیم. در بحبوبه‌ی لحظه‌های اولیه سال تحویل هرکسی در جمعِ خود مشغول به کاری بود و همه خنده به لب داشتن یا باهم شوخی می‌کردن. کم می‌شد فردی رو پیدا کرد که تو اون لحظه‌ها خنده رو لبش نباشه. اما پیرمردی با لباسِ نسبتن کهنه و یک تسبیح نظرم رو جلب کرد. مردی که نه خنده به لب داشت و نه کسی رو بهمراه داشت…

پیرمردِ تنها
پیرمردِ تنها

ذیل‌نامه یکم: سالِ نو همه‌ی «املتورهایِ» عزیز خجسته باد.

خواندن ادامه مطالب

لطفن آرام بفشارید

آدم تو حکمت بعضی چیزا جدن وا میمونه! اینکه اصلن چرا از بعضی چیزای دور و اطرافمون از همون روزِ ازل دمِ دنده‌ی لج رو باهامون می‌ذارن یا اصلن برامون «شانس» ندارن یا چمی‌دونم اصلن موزون بودن شخصیتِ مارو بهم می‌زنن. البته این چیزایی که گفتم مطمئنن ربطی به موضوعی که ازش گله‌مندم نداره اما خب گفتم عقده‌ی دلم رو استخراج کنم.

این پست به منظور اعلام برائت از کسانی است که وقتی پشتِ «لپ تاپ» من می‌شینن پدر کشتکی با کلیدِ Space من دارن منتشر می‌شه. بگذارید یک حکایت دوستانه تعریف کنم:

روزی از روزها شیخ در دانشگاه کنفرانس همی داشتندی. خرقه به تن کردندی، موزه‌ی میکائیلی به پا و سر در گریبان رو به دارالعباده‌ی تدریس (!) روان گشتندی. (البته شیخ چون بصیرت داشت از توی گریبان نیز جلوی پایش را می‌دید یا مریدان به اون مختصات سنگ و خار را همی دادندی.) در راه عجایبِ کردگار از جمله حرکتِ گاری در باندِ مخالف همی دیدندی و «OMG» کنان از کنارِ آنها همی گذرکردندی…

به مکتب رسیدندی و کمی به دوستان و مریدان فحش حواله کردندی و از عجایب و غرایب مسیر برایشان آیت‌ها آورده و آنها را نعره‌‌زنان به سمتِ توالتِ دخترانه (!) و دیگر مکان‌ها فرستادندی. سپاس (سپس گونه‌ی متجددانه‌ی آن است!) نوبت کنفرانسِ شیخ رسیدندی شیخ کنفرانس دادندی و نوبت کنفرانس دوستان و هم‌قطارانِ او رسیدندی و «لُب تاب» (معرب گشته) خویش را در اختیار دوست قرار دادندی. دوست که کمی اعصاب و روان نداشتندی و از عجایبِ این جهانِ هستی مضطرب گشتندی (!) با نهایت توان و با فرض «قاتلِ پدر پنداشتنِ کلیدک Space بنده» بر آن ضربه زنندی و شیخ با هر ضربه «وافریادا» از اعماق وجودش همی کشیدندی!

جالب زمانی گشت که تنها شیخ آهِ حسرت از بنیاد برون نمی‌داد بل تمامِ کلاس و مکتب فغان آه و با هر ضرب به ایشان اخطار و پرخاش کردندی که البت شبیه مسابقاتِ «پاتوپ» (فوتبال!!) گشتندی. اما مخاطب که گو محو حوری‌رویان مکتب گشته بود(!) هیچ عکس‌العملی نشان نداده و همچنان به کار خویش ادامه دادندی…

ربطِ متنِ فوق رو نمی‌دونم فقط می‌دونم که کم بودن باطریِ کنترلِ تلویزیون هیچ ربطی به محکم فشار دادنِ دکمه‌های اون نداره. :دال

 

ذیل‌نامه یکم: بندِ اول هیچ ربطی به موضوع نداشت.

ذیل‌نامه دُیُم: اصلن کلّ مطلب هیچ ربطی با هم نداشت. (!)

خواندن ادامه مطالب