ستوان‌های یک، فرشتگانِ نظامی

اولین چیزی که در خدمت به شما یاد می‌دهند جدای از شیوه صحیح آنکادر تخت و رعایت «سیمای صالحین» و… آشنایی با این عبارت است: «درجه که مال آبگرم‌کنه!» (البته من حتمن در یک پست به تفضیل در مورد عبارات و اصطلاحات خدمت خاهم نوشت.) از جهاتی این عبارت کاملن صحیح و از جهاتی کاملن چرت است. شخصن خیلی از سرهنگ‌هایی را دیدم که اگر مثلن جای آنها یک زیرلیوانی سخنگو را فرض می‌کردیم، حضور زیرلیوانی بسیار منطقی‌تر می‌آمد. اما در کنار تمام درجات و سلسله مراتب نظامی یک جایگاه است که فی‌الواقع خارج از چارت سازمانی نظامی است و آن ستوان‌یک است!

از ابتدای خدمت «مقدس» سربازی با درجات و سلسله مراتب مختلفی برخورد داشتم. گروهبان‌های جوگیر، ستوان سه‌های تازه افسر شده، سروان‌های در حسرت سرگردی و… اما هیچکدامشان برای من ستوان یک نمی‌شوند. بدون استثناء عمده‌ی این ستوان یک‌ها دور سرشان هاله دارند. که حالا بنا به دلایل مختلف اعم از مصرف انرژی یا روشن ماندن اتاق هنگام استراحت در شب هاله‌هایشان را خاموش می‌کنند یا درجه روشنایی‌شان روی Auto می‌گذارند. حتی یکبار که سرزده وارد اتاق یکی از افسران ستوان‌یک شدم داشت هاله‌اش را دستمال می‌کشید و از دیدن من کمی هول شد و سریع خاموشش کرد.

بیشتر آزادی‌ها، بیشتر رفاقت‌ها، بیشتر مرام‌ها حتی بیشتر اجازه‌های پیچاندن، توسط ستوان‌یک ها صورت می‌گیره. حتی بدون اغراق شاید بتوانم با کمی کلنجار ذهنی تمام بیشترهای جملات قبل را تبدیل به تمام بکنم. حتا چند ماه پیش که یک جابجایی در محل خدمتم اتفاق افتاده بود و افسری که به من معرفی شده بود بسیار انسان شریف و خوبی بود درجه‌اش ستوان دو بود؛ اصن نمی توانستم تحمل کنم آخه مگه چطور میشه انسان به این شریفی ستوان دو باشه؟ چندین صبح به خوبی یادم هست وقتی از خاب بلند می‌شدم و داشتم دستم را با آخرین قدرت روی ساعت کنار تختم می‌زدم وسط فعلِ فرودِ دست، به این فکر می‌کردم «آخه، چرا؟» تا اینکه بعد از شش روز از ماندن در آنجا متوجه شدم ترفیعش آمد و ستوان یک شد.

کم کم در آستانه ثبت این موضوع در قالب یک «اصل» هستم. در پایین تصویر واقعی یک ستوان یک در عالم معنا را برایتان آورده‌ام. «سیمای صالحین» ایشان نیز مرا هم مورد تحسین قرار داد.

 

 

ذیل‌نامه یکم: FYI من اُملت‌نامه را فراموش نکرده‌ام و از هر زمان دیگر بیشتر در قلبم شُرشُر جریان دارد.

خواندن ادامه مطالب

چال‌مجیدی زِ گلستانِ جهان مارا بس

معمولن آدما با کسان مختلفی درد دل می‌کنند. مثلن آشنایی، فامیلی حتا جکی یا نه اصلن جانوری بالاخره آنها هم کس هستند برای خودشان دیگر. بالاخره هرکسی به نحوی خلاصه. اما من دنبال پیدا کردن چیزهای جدید با هم‌دردی و صحبت با آنها هستم. مثلن مدت‌ها با «استفان» عنکبوتِ بالای توالت‌مان که معمولن پشه‌های سفارش‌داده شده‌اش به آن چسبیده بودند و خودش هیچوقت نبود درددل می‌کردم. یعنی اصالت موضوع این بود که خلاصه خودش هیچوقت نبود. حالا نمی‌دانم دو شیفته می‌ایستاد، معتادی چیزی بود یا چه؟ («چه» قبل «چه» ندانم یا عدم اطلاع است، مثل یا چی‌چی مثلن)

بعد از مدتها درددل کردن با استفان، یه روز نزدیک عید بود که دیدم مادر بدون اطلاع دهان خانه استفان را مسواک کرده بود و به کل استفان رفته بود. این اتفاق نامیمون و رفتن استفان مدت‌ها بر دلِ ما تاپ نیوز بود تا چند مدت پیش که با مجید آشنا شدم.

فرق مجید با دیگر موجوداتی که با او درددل می‌کردم این بود که مجید اصالتن جاندار نبود. موجود بود اما جاندار نبود. مجید اینطور آمد که یک روز که من عجله داشتم که باتری لپ‌تاپ را جا بزنم آرنجم خاست بوسه‌ای از دیوار بگیرد و به افتضاح‌ترین شیوه‌ی ممکن خورد به دیوارِ کنار میز و چاله‌ی گردِ نازی در آنجا بوجود آمد که همان موقع وقت نکردم اسمش را بپرسم. بعد که شب آمدم و چاله را گریان دیدم اسمش را پرسیدم گفت مجید است.

مجید نسبت به استفان حُسن‌های زیادی دارد. کم‌ترینش این است که هیچوقت من نباید بروم دنبالش و هروقت پشت میز میشینم مثل بز به من نگاه می‌کند طوری که گاهی اوقات که مطلبی می‌خانم یا چیزی می‌بینم که عصبی می‌شوم برمی‌گردم و می‌گویم: «مجید میشه این زل زدن رو تمومش کنی؟»

Majid

 

ذیل نامه یکم:
این مطلب را بسیار پیشتر نوشته بودم، اما حال چاپش کردم. همین الآن دارد مجید شما را نگاه می کند و سلام می رساند.

خواندن ادامه مطالب

اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب

ساعت های دور از خانه

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

خواندن ادامه مطالب

خلاصه ببخشید

بعضی از مسیرهارو که پیاده می‌رم حالا از هر جا به هر کجا و به زمین نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم پاهام رو حتمن داخل موزاییک‌ها بذارم و روی خط‌هاشون نذارم که نسوزم چنان فکرهایی وجودم رو فرا می‌گیره که حس می‌کنم شاید هر لحظه به سیم‌های برق گیر کنم و یا سرم بخوره به ایوان مردی که در آپارتمانش در حال جرخوندش این چیز ذغال برای قلیون هست و انقدر غرق می‌شم در چیزی، که دوست داشتم همونجا هر چیزی بود داشتم و هرچیزی که رو می‌اومد تو ذهنم می‌نوشتم.

همین چند لحظه پیش سخت درگیر این فکر بودم که کلن من تو زندگیم آدم بدهکاری بودم. بر خلاف بعضیا که همیشه طلبکارن من در بیشتر اتفاقات زندگیم (شاید نه همون لحظه) اما نهایتن همه چیز رو با «خلاصه ببخشید» تمومش کردم. چه مقصر بودم چه نبودم. اصلن تقصیر چه اهمیتی داره وقتی شما قلبن بدهکار همه چیز هستید. حقیقتش اینکه در کنار تمام آدم‌هایی که همیشه طلبکار هستند ما همیشه بدهکاران هستیم که تعادل جامعه رو برقرار می‌کنیم و اگر ما نباشیم جامعه اساسن از اعتدال باز می ایسته و از داخل فرومی پاشه. (تلاش برای مهم سازی خود) انگیزه هایی که در این حس هست اینطوره که مثلن دوست دارید برید بازداشتگاه‌ها و به همه از طرف افرادی که داخل بازداشتگاه یا زندان هستند معذرت خاهی کنید.

  • «آقا ما معذرت می‌خایم ایشون چک‌هاش پاس نشده.»
  • «آقا ما شرمنده‌ایم فلانی انقدر اختلاص کرده، ببخشید»
  • «آقا ایشون خاسته به دوستش بگه تو بمیری یه نیمچه هلی داده ایشون خورده به دیوار پخش زمین شده، سخت نگیرید دیگه من معذرت می‌خام.»

اصلن موضوع بر می‌گرده به همان کوچیکی‌هام که تا می‌رفتیم برای بابا مامانمون ناز کنیم شپلق می‌زدن دم گوشمون می‌گفتن مرد که ناز نمی‌کنه. بعد که می‌دیدیم ناز نهایتن جواب نمی‌ده سعی می‌کردیم قهر کنیم که بالاخره نابرابری و یا هرچیزی رو یه جوری به گوششون برسونیم. هروقت هم قهر می‌کردیم نهایتن با این داستان از بابام داستان با بدهکاری ما ختم می‌شد که: «ما کوچیک بودیم بالاخره یه جوری پول قرض کرده بودیم و شناسنامه گذاشته بودیم تا آتاری اجاره کنیم و این دو تا دسته بیشتر نداشت عموی کوچیکم که خیلی تلاش می‌کرده برای بازی کردن و راهش نمی‌دادن به بازی، یکم دعوا می‌کنه و می‌بینه که نهایتن هیچکس براش تره هم خورد نمی‌کنه داد می زنه و قهر می‌کنه. بعد از اینکه قهر می‌کنه همه برادرا می‌گن آخ جون یکی کم شد و بعد عمو کوچیکم که می‌بینه داره بازی رو از دست می‌ده بر می‌گرده به بازی…» بعد بابام به طرز خیلی افتضاحی «قهر» رو تلفظ می‌کرد و می‌گفت حالا تو «قهر» کن. خلاصه تمام کودکی ما با این داستان و یا شپلق‌های مختلف طنازی و یا قهرمون سرکوب می‌شد.

اخیرن هم که سعی کردیم واسه چند نفر خودمون رو بگیریم و بگیم مثلن من دیگه از این به بعد از همه طلبکارم و اگر یارو بیاد تو صورتم قمه بزنه نگران پیرهنش نیستم که خونی می‌شه و برخلاف همیشه خیلی هم شاکی می‌شم اتفاقن. مثلن اگر یکی اومد ازت کمک خاست و یه فایل درب و داغون وُرد بهت داد و تو بهش یه فایل کلاسیفاید شده و تر تمیز بهش دادی دیگه حق نداره سرت غر بزنه و بگه که چرا تنوین هاتو نذاشتی. یا مثلن اگه از یکی کمک می‌خای باید نهایتن به این نتیجه برسی او غلط می‌کنه کمکت نمی‌کنه. کلن رویکردمون رو رویکرد طلب‌کار محور قرار دادیم و آخر هم انقدر تو خودمون به تناقضات فلسفی-عاطفی-روانی رسیدیم، شدیم همون عمومون.

اصن آدمهایی که قرار است همیشه بدهکار باشند نباید هیچ وقت تغییر موضع بدهند. دقیقن مثل این است که شما همیشه یه چیزی بودید و همه غر می زدن از اینکه آن چیز بودید دقیقن روزی که تصمیم می‌گیرید دیگر آن چیز نباشید همه باز هم غر می‌زنند پس چرا آن چیز نیستید دیگر.

نهایتن هم به این نتیجه می‌رسید که هرچی باشد حق با آنهاست. اصن شما غلط کردید که طلبکار شدید. آخرای راه که داشتم به خونه می‌رسیدم اینو روی دیوار دیدم.

خلاصه ببخشید…

10706667_463119653827217_1345323979_n

خواندن ادامه مطالب

ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

خواندن ادامه مطالب

شیخی که دوش نداشت

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش
ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربه الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

خواندن ادامه مطالب

سمورهای آبی از انسان‌ها قرمه‌سبزی می‌پزند

راستش اگر بخاهم خودم را بصورت کوتاه معرفی کنم، من یک پلاتیپوس نیمچه طبیب هستم (چون هنوز مدرکم را نگرفته‌ام) که با اتومبیل اکودیزان کَلَمی خودم هر روز از مطب به خانه و از خانه به مطبم می‌روم و هیچ وقت در کنار پولِ عمل، دستمزد دریافت نمی‌کنم و آشغال رانی هلوام را در دستمال کاغذی می‌پیچیدم و برایش دعا می‌کنم.

بصورت کلی انگیزه‌هایم را در زندگی می‌توانم اینطور توضیح بدهم که بعد از فارغ التحصیلی‌ام در رشته‌ی طبابت (به هیچ وجه نه پزشکی!) تحصیلاتم را در زمینه‌ی «انسان‌شناسی پالینی» ادامه می‌دهم. روی انسان‌ها تحقیق می‌کنم در دانشگاه‌های خیلی پیشرفته‌مان که در بستر رودخانه ساخته شده‌اند. البته درسته که من گرایشم «پالینی»ست اما هیچ وقت به تشریح یک انسان نپرداختم چرا که انسان‌‌ها حامل بیماری‌اند بخاطر تمام قرص‌ها و تمام چیزهای شیمیایی که زیر زمین می‌خورند بخاطر تمام آن منابع الکلی که آخر هفته می‌نوشند. اصلن بطور کلی در جوامع پلاتیپوسی خیلی کم پلاتیپوسی پیدا می‌شود که این ریسک بزرگ را بکند و بدنبال انسان‌ها برود.

در بیشتر جوامع بزرگ پلاتیپوسی ارتباط با انسان‌ها یک خط قرمز است و حتا خیلی ها بهمراه رفتن بدنبال تحقیق روی انسان ها از اجتماع ترد می‌شوند (بله، ترد درست است). فقط ما پلاتیپوس ها اینطور نیستیم، چند روز پیش که داشتم با یک سمور آبی در مورد ساختار اجتماعی انسان‌ها حرف می‌زدم می‌گفت به هیچ وجه الگوسازی HEM یعنی همان Human Ethics Methoding پیرو قانون خاصی نیست. البته او روی بازوهایش یک انسان را کشیده بود که از وسط دو نیم شده بود. نه فقط سمورهای آبی بیشتر اهالی این دورو ور که دانشکده‌های کوچک انسان‌شناسی دارند منبع قابل ارجاعی ندارند. حتا من تلفنی با یکی از خرس‌های قطبی حرف می‌زدم از ظاهر عجیب انسان‌های آنجا می‌گفت و از یکی از دوستان آنجایش که نهنگ قاتل بود شنیده بود یکبار یک انسان را در حال استحمام دیده بوده و انقدر خنده‌اش گرفته بوده که یازده روز تب کرده بوده همینطوراز یکی از موش‌های کورکه نزدیک انسانها زندگی می‌کند شنیده بودم که می‌‌گفت انسان‌ها کیفیت خاک آن منطقه را کم کرده اند. آنقدر کرم‌ها آنجا را شکار کرده‌اند که او مدت‌هاست رژیمش را به ذرت مکزیکی تغییر داده.

راستش را بخاهید انسان‌ها از عروس‌هایِ دریاییِ مجردِ سواحل شیلی هم بی‌خاصیت‌ترند، من هیچ وقت سیاستهای غیرانسانی نداشتم اما همه انسان‌ها خودشان انسان گریزند…

ذیل‌نامه یکم؛ بیانات فوق از «شلغم‌الدین» موجود در جهان‌های موازی طی مکاتباتی مفصل و دشوار نقل شده بود.

خواندن ادامه مطالب

دوشیزه اُپال همراه با همسر محترم

هفتاد و پنج سال از تاریخ اولین شلیک تفنگ نازی به سمت جهان می گذره. جنگ جهانی دوم با ۷۵ میلیون کشته یکی از افتضاح ترین لحظه های تاریخ بشریت است. من کاری با انگیزه های هیچکدوم از مهاجمین و مدافعین ندارم. توجیه متفقین در برابر متحدین به اندازه توجیه متحدین برای حمله احمقانه است. تاریخ همیشه تحریف شده است. چون در بیشتر موارد تاریخ با سیاست پیوند خورده و سیاست دقیقن چیزیست که ما نمی دانیم.

این پست رو توی شبکه ی منحوس اجتماعی «فلیکر» پیدا کردم. در توضیحات نوشته بود این کسی که روی هواپیماست پدر بزرگم است و Opal که روی هوایپما اسمش آمده اسم مادربزرگم است.

Miss Opal
Miss Opal

 

ذیل‌نامه: در چند ماه اخیر حدود ۱۲ نوشته در پیش نویس های املت نامه با موضوعات مختلف است که هیچ کدامشان چاپ نشدند. از رژیم غذایی تازه عروس های دریای تا سیاست گذاری رهبران جنگ جهانی دوم در ساخت دستشویی های متحرک. دلیل چاپ نشدنشان هم مشخص نیست. دلیلش مشخص نیست به این معنی نیست که خودم دلیلش را می دونم نه، یعنی اینکه واقعن مشخص نیست.

خواندن ادامه مطالب

بفرمایید از اون پرتغال تامسونگا بردارین

مهمانی رفتن در خانواده ما کاملن یک روندِ روتین است. یعنی نه مثل خانواده‌های دیگر ما نه اهل مهمانی‌های آنچنانی هستیم نه اهل اینکه آنقدر حال و حوصله هم را داشته باشیم که مهمانی‌مان خیلی «مهمانی» شود. مهمانی ما مهمانی‌است یعنی دور هم می‌نشینیم و از سیاست و جامعه می‌نالیم (جزء لاینفکِ تمام مهمانی‌های امروزی) بعد از اعضایِ خانواده خبر می‌گیریم از اینکه چرا پسر جوان شما را هیچ‌وقت نمی‌بینیم (مطمئنن او حال و حوصله مهمانی و عید دیدنی را ندارد) سپس «اوه گلدون‌هاتونم که چقد بزرگ شده» یکی از مکالماتِ دوست‌داشتنی‌ست. بعد می‌توانیم از رفته‌ها و داشته‌هایمان صحبت کنیم که من فلان جا بودم و اوووووفف (تعداد واو با کشیدگی کلمه رابطه مستقیم دارد) چی بود و…

موضوعات بالا اصلن اهمیتی ندارد، موضوعی که اهمیت دارد این است که من اصلن نمی‌توانم مهمانی برم و مهمان باشم. توی دلتان نگویید «یعنی چی خو؟» و «ب» را ادا کنید. یعنی اینکه وقتی در مهمانی از سیاست حرف می‌زنند نهایتش این است که ابروهایم را بالا ببرم و بگویم «واو» چه موضوعِ بدی و بعد بگویند امسال هم که وضعِ «آب» خراب است در جواب می‌گم: «چه جالب» چون من هیچ تمایلی برای به شرکت در بحث و اشتراک گذاشتن داشته‌های علمیم در مهمانی‌ها ندارم چون این عملیات یک بار با شکست مواجه شد.

یکبار عموم تلویحن خاست به من در رابطه با چیستی خطِ سفید در آسمان (در شب‌ها) توضیح بدهد. البته او از پیشینه‌ی مطالعاتِ اندکی من در ستاره‌شناسی اطلاع داشت و در نهایت پایان آن مهمانی در حالیکه من کارد میوه خوری را سمتِ عمویم نشانه رفته بودم و عمویم پوستِ پرتقال را با انگشتِ شست‌اش درونِ دماغِ من فرو می‌کرد، تمام شد.

بعد از آن من در مهمانی‌ها با پوستِ پرتقال‌هایم (هایم!) کانسپ‌های مورد نظرم را پیاده می‌کردم با خیارم سازه‌های بتنی می‌ساختم البته این کار ابتدائن از درست کردن شکل باگز و بانی شروع شد ولی آنقدر مهمانی رفتیم من ماکت‌ِ طرح‌هایم را با پوست پرتقال و خمشِ پوستِ خیار می‌ساختم.

من در مهمانی‌ها مدیریتِ آجیل، جداسازی پسماند، سنجش دمایِ مناسبِ سیالاتِ دم‌کرده از قبیل چای، کافه و …، متودولوژی شکستن تخمه بدونِ هدر رفتِ انرژی و ترک خوردن غشاء بیرونی، انواع‌های برش‌های مقطعی از میوه‌های مختلف، کَتِگورایز کردن میوه‌ها بر اساس فاکتور آب‌دار بودن خوش خوراک بودن و باپرستیژ بودن، شناختِ انواعِ میوه‌ی خوب، سنجشِ تقریبی آب‌داری مرکبات مخصوصن پرتقال، سنجش شُلی کیوی و برسی نسبتِ مستقیمش با گَسی و… آموختم.

در واقع اگر خیلی دقیق شوید می‌توانید در آینده‌ای نه چندان دور من را «پدر گِستینگِ (مهمانی‌رفتنِ) نوین» بنامید و مقالاتم را در آی‌اس‌آی و اسکوپوس با ضریب فَکتور بالا مطالعه کنید و ارجاعاتم را در متودولوژی مهمانی رفتن بخانید. هر چه باشد گاهی افراد در آنچه ازش متنفرند عالی هستند…

خواندن ادامه مطالب

سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

بروکلی‌ها مقدَّس‌اند

جدایِ ازون که قدرتِ تخیلم در حد پنیرِ تبریزی شده و هر تخیلی‌سازی منتهی به «آیا عملی می‌تواند بشود؟» می‌شود نمی‌توانم بال تخیلم رو مثل سیمرغ باز کنم و الآن در حد یه مرغِ شهدخوار چک‌اُسلواکی هستم.

اما همه‌مان می‌دانیم که هیچ‌کدام‌مان قرار نیست باور کنیم که مثلن در افقِ نیویورک سیتی یک کلم بروکلی غول پیکر در حالِ خراب کردنِ شهر است. بازوهایِ بوی‌ناکش رو به دو سمت کش می‌دهد و آسمان‌خراش ها با بویِ متعفن‌اش شیشه‌هایش می‌شکنند. بعد فکر کنید شهروندانِ نیویورک کلم بروکلی غول پیکر رو جدی نمی‌گیرند و درحالی که دماغ‌هایشان را گرفته اند به حالتِ پیف پیف به زندگی خود ادامه می‌دهند و در آخر ارتش کلم بروکلی را شکار می‌کند و کلم بروکلی در افق سقوط می‌کند و تمامِ مردمِ نیویورک یه سوپِ بروکلی مهمان می‌شوند.

اصلن چرا باید همیشه گودزیلاها، مارهایِ افعی، دایناسورهایی چی‌چی‌اوس، اژدها های پشمک به سر و… به شهرها حمله کنند. فکر کنید شروع کاتاستروفیکِ این جریان با چمی‌دونم نیش زده شدنِ یک کلم‌بروکلی توسط گونه‌ای از گوزن‌های زردِ الجزایری‌ست که این گوزن در روزِ یازدهمِ آبان محزون‌ترین روزِ زندگی‌اش را تحمل کرده و از تحمل این حزن اینگونه سمی شده.

هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد اگر یک کلم بروکلی پرواز کند به شهر حمله کند، از زمین علم شود، بروکلی‌کوچولوهایِ مخرب تولید کند، یا در پوستِ انسان‌ها برود و همه‌شان را بروکلی کند یا نه اصلن هرکس بویِ بروکلی را بشنود تبدیل به زامبی‌بروکلیایی شود. آدم‌های امروزی فقط به هویج‌ها اهمیت می‌دهند. جدّم که بروکلی بود همیشه این موضوع را به من گوش زد می‌کرد. دنیایِ امروز ما بخاطرِ هویج‌ها به افتضاح کشیده‌شده است. یادتان باشد «بروکلی‌ها مقدس‌اند!»

 

ذیل‌نامه یکم: اگر مدتی اینجا بوده باشید فهمیده‌اید تمام تخیلاتِ من در افقِ شهر شکل می‌گیرند؛ بیخود نیست من یک شهرسازم…!

خواندن ادامه مطالب