ده راهکار برای بیشتر هیولا بودن شما

من همیشه این موضوع و درگیری در ذهنم وجود دارد که زندگی روزمره هیولاها، دیوها، «اژدهاها» (جمعی از اژدهاها همیشه خندان هستند «هاها» ته این کلمه گواه این موضوع است!) غول‌ها و تمامی اقوام وابسته بستگان دور و نزدیک که از شهرستان می‌آن، نسناس‌ها عزیز، خانواده‌ی ارجمند «آدم‌خوریان» و تمامی عزیزانی که گرم کننده (Heater) این محفل بودند؛ چطور زندگی روزمرشان را می‌گذرانند. (از اینکه از جملات قبل هیچی نفهمیدید با شما هم‌دردی می‌کنم)

آخر (بخانید آخه!) مگر می‌شود تمام زندگی و ساعات مثلن یک هیولا (تمام خانواده‌های فوق الذکر را هیولا در نظر بگیرید که خدایی ناکرده از دست ما گله‌مند نشوند، چون جانم در خطر است.) به اموری مثل خوردن آدم‌‌ها، خوابیدن و یا لیسیدن استخوان ترقوه شب پیش بگذرد؟ ۲۴ ساعت شبانه‌روزی یک غول متعهد به خانواده را در یک غار تاریک در نظر بگیرید:

صبح: نمی‌دانم هیولاها چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوند اما با توجه به رژیم غذاییشان فکر می‌کنم ساعت ۸ الی ۱۰ مناسب باشد.

اگر انسان شب پیش تپل باشد مطمئنن در مطبخ (چیزی قرار نیست آنجا طبخ بشود شاید «مطخام» مناسب تر باشد و در جلوی نورنَگیر غار در بخش شمالی قرار دارد.) رانی (نه از رسته‌ی ایستکیان و دلستریان)، بازویی یا حتی‌المقدور کبدی چیزی پیدا می‌شود.

اگر انسان شب پیش مثل نگارنده محترم پوست بر استخوان چسبیده باشد و اطرافیان نگارنده از این که او ۴ برابر اطرافیانش می‌خورد ولی چاق نمی‌شود حرص بخورند و او را نفرین کند، باشد. باید به تَلِه مراجعه کند ببیند گنجشکی، قورباغه‌ای، لاک پشتی (معمولن برای چاشت صرف می‌شود) در تله گیر کرده است یا نه.

ظهر: هیولاها معمولن بعد از صرف صبحانه می‌خابند تا ظهر بشود. گاهی اوقات هم شاید برنامه‌های بین بازه صبح تا ظهر کانال چهار را تماشا بکنند. (البته تماشای کانال چهار در صورتی است که آدم شب قبل انسانی فرهیخته باشد و ریشِ پروفسوری با ارتفاعِ ریشی بیشتر از ۲ میلی‌متر داشته باشد) اما معمولن انسان‌های فرهیخته مثل گوجه‌های سالاد کمیاب هستند و اگر پیدا بشوند هیولاهای دیگر دست‌شان اینجوری (ادای یک حالت دستیِ بسیار مزخرف) نیست که اورا نخورند. البته هیولاها علاقه‌ی بسیاری دارند که ظهرهای پنج شنبه برنامه «گلبرگ» را ببیند چرا که به درد زن و زندگی‌شان می‌خورد.

بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب: بعد از صرف ناهار معمولن یه جوری می‌گذرد دیگر، یا با استخوان‌های شب پیش بازی‌های محلی و مخصوص هیولاها را انجام می‌دهند یا به آرشیوشان سر می‌زنند و برای بچه‌هایشان «سمندون» می‌اندازند. البته آنها اعتقاد دارند محتوای امروزه تلویزیون بسیار کم کیفیت شده و فیلم‌های دهه‌های ۷۰ و ۶۰ را ترجیح می‌دهند.

شب: برنامه اصلی زندگی هیولاها از این ساعت شروع می‌شود یعنی در واقع خیلی از گونه‌های هیولایی از این ساعت شروع به کار می‌کنند و به ادارات می‌روند. اما خب دانشجوهاش همون صبح بلند می‌شوند چون معمولن قشر دانشجو در بین تمامی گونه‌ها ساعتی مخالف با ساعات آن گونه دارد. (مثلن گونه‌ای از کانگروهای دانشجوی صحراهای استرالیا در پاسی از شب ادای درهای قابلمه را در می‌آورند و برای هم جک‌های ملیتی تعریف می‌کنند.) اما معمولن شب های هیولاها به طرزهای گوناگونی سپری می‌شود. اما شکار آدم به عنوان عمده‌ترین فعالیت در نظر گرفته می‌شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند هیولاها خیلی بیشعور و گاو (من از توهین به تمامی گونه‌های گاوی پوزشمندم) هستند. اما حقیقت این است که چون هر انسانی که به تحقیق در مورد گونه‌های مختلف هیولا می‌پردازد مثل این می‌ماند که یک سیخ کوبیده بختیاری بیاید دم در شما در بزند و بگوید: «می‌توانم در مورد شرایط زندگی شما تحقیق کنم؟» خب مطمئنن هر کسی باشد به کوبیده اطمینان نمی‌کند و ابتدا او را می‌خورد. البته در انتها هم قرار نیست بعد از خورده شدن اتفاق خاصی بیافتد اما خب ابتدا او را می‌خورد.

همه‌ی ما به خاطر شرایط زندگیمان دقیقن نمی‌توانیم تصور کنیم عادات زندگیشان چگونه است. همانطور که نمی‌توانیم تصور کنیم عادات یک سنجاقک یا ستاره دریایی چطور است (البته گفته شده بعضی از انسان‌ها با کلم‌ها و کرفس‌ها ارتباط خاصی برقرار می‌کنند!!) البته هیچوقت نمی‌توانیم تصور کنیم هیولاها برای ته‌دیگِ ماکارونی نمی‌جنگند یا شجریان گوش نمی‌کنند. اما با همه‌ی این اوصاف همه ما هیولا شدن را خوب بلدیم…

 

ذیل‌نامه یکم: ده راهکاری وجود ندارد. فقط خاستیم تمام تیترهای مُد شده در سایت‌های مختلف را مسخره کنیم.

خواندن ادامه مطالب

شیخی که دوش نداشت

خجالت می‌کشیدم از اینکه بگم بیشتر تصمیمات مهم زندگی من در حمام گرفته می‌شوند. البته نه اینکه دیگه نکشم هنوز هم می‌کشم اما خب کمی کمتر می‌کشم بعد از اینکه فهمیدم اصلن مشکل من یا دوش حمام نیستیم. جواب اصلی ترشح دوپامین بخاطر دوش گرفتنِ. راستش بعد از پیدا کردن این جواب کمی خجالتم نسبت به موضوع کم شد اما خب هنوز «خزه» یکی گیر می‌کنه بره بپره زیر آب.

اصلن سوال اینجاست اگه حمام می‌توانست کمک کند چرا «ایکیوسان» نمی‌رفت زیر دوش یا بجای صدای «لوک لوک» صدای «شُر شُر» نمی‌داد یا چمی‌دونم اقطاب متفکر تمام سلسله‌های کارتونی مثل همین «اسپلینتر» توی لاک‌پشت‌های نینجا همش زیر دوش نبود.

ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش
ایکیوسان دوش می‌گرفت و به کله‌اش اشاره می‌کرد که آب را آنجا بریزند نه زیربغلش

باور نمی‌کنید من چه تصمیماتِ مهمی زیر دوش حمام گرفتم. مثلن اینکه از این به بعد بجای تکان دادن سرم در مسواک زدن، فکم را تکان بدهم یا کمی کمتر از پیرمردهای بالای ۹۶ سال در خیابان عکس بگیرم یا کمتر به تقلای کم کردن صدای آروغ زدن ناظم مدرسه‌ای که در آن کار می‌کنم بخندم. باور کنید من تمام این تصمیمات مهم را در حمام و در حالی که دوش دقیقن به مغزِ مغزِ سرم می‌خورد و همینطور لیترلیتر دوپامین در خونم ترشح می‌شد گرفتم.

داشتم فکر می‌کردم اگه قرار بود من یک سوپرهیرو (بخوانید ابرقهرمان) داستان‌های نجات نون بربری‌ها اندیشمند بودم هروقت ۱۷ نفر از زیردست‌های افراد بد تحت نفوذ آدم بد داستان سَرَم می‌ریختند، بجای دستمال داداش کایکو یا گذاشتن شمشیر صلح روی هم فریاد «یکی برای ننه، ننه برای یکی» یا هرچیز دیگه یه تیکه دوش حموم خونمون باید همراهم می‌بود با یه دبّه ۲۰ لیتری آب با یه مکانیزمی رو خودم می‌ریختم که بتونم فکر کنم که چطور فرار کنم.

یادتان باشد هروقت گیر کردید در زندگیتان در تصمیم گرفتن و هیچ گریزی نداشتید که از مسئله برون‌رفتی پیدا کنید (برون‌رفت عجب کلمه‌ی خوش‌چرخشیه!) یک پارچ آب به نیت «قربه الی جواب المسئله» روی خودتون خالی کنید!

ذیل‌نامه‌های عزیز:

+بعد از مدتی که همینطوری داشتم «املت‌نامه» رو از دید یه املتور می‌خوندم متوجه شدم املت‌نامه فقط شده متن و به هیچ وجه هیچ فرقی با اون کتاب «روش تحقیق در معماری» که ساده‌ترین جمله کتاب این بود که «موضوع تحقیق نباید کلی باشد»  نداره. بعد از یک دوش در راستای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم حتی‌المقدور مالتی‌مدیایی مرتبط/ساختگی/بی‌ربط به متون اضافه کنم.

++حضرت شاملو یه داستان بسیار پندآمیز (آموز) داره به نام «مردی که لب نداشت» البته روایت داستانی به زبون خودشون و کمانچه‌ و تار خوشمزه‌ای که نواخته میشه واقعن محشره اما بیشتر برای من حکایت «شیخی که مَغز نداشت» که شاید بعدها ورژن خودم رو برای خودم سرودم. (برای دانلود هم روی عکسش کلیک کنید. البته من پلیرش رو هم گذاشتم (سفیدی زیر) اما نمی‌دونم چرا اجرا نمی‌شه)

mardi-ke-lab-00-cover

خواندن ادامه مطالب

وصل‌هایی که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده

وصل‌های امروز ما همه زیر سوال رفته‌اند. هر لحظه اراده کنیم زنگ می‌زنیم به «منظور» و به هر نحوی وصل را زیر سوال می‌بریم. این مسئله من رو به جایی رسوند که گراهام بُل رو هم به لیست سیاه نیوتونی خودم اضافه کنم. وگرنه عصر ارتباطات و اطلاعات سیخی چند زار است وقتی کمر تمام وصل‌های ما زیر بار علامت سوال دارند می‌شکنند.

من زیاد به فیلم‌های قدیمی تمایلی ندارم. اما بخاطر یک پادکست که از دیالوگ و بعضن مونولوگ‌های حضرت خسرو شکیبایی از فیلم «هامون» تشکیل شده بود این فیلم رو دیدم. (در فیلیمو دیدم و خیلی با این سرویس حال کردم!)

وصل هامون زیبا بود. توی کل فیلم از تلاش حمید برای رسیدن علی لذت می‌بردم. اینکه موبایل نداشتند و کوی به کوی به دنبال یار می گشت. از اینکه در تکاپوی وصل بود. تلاش می‌کرد. وصل بی زحمت، وصل نیست. اسمش وصل نیست اصلن نباید باشد. برای وصل باید زحمت کشید باید خون دل خورد. جالب اینجاست اگر وصل هم طولانی شود وصل نیست. یه جورایی کل عظمت وصل در هجر است. اینکه تمام ادبیات عاشقانه ما بر پایه های استوار وصل بنا شده‌اند و تمام محوریت داستان‌هاش از وصل سخن می‌گه نشون می‌ده عشاق سینه چاک بعد از وصل چیزخاصی بهم ندارن بگن.

برای وصل‌هایتان احترام قائل باشید. اگر امروز انقدر سهل‌الوصول شده‌اند ارزش‌شان از بین رفته‌است. وگرنه جد و آباد وصل‌هایتان پیرهای خراباتی بودند که تاری از محاسنشان میخانه ابدی عشاق بوده:

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست/آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
سعدی

خواندن ادامه مطالب

در جستجوی فاز

در اینکه من آدمِ درست و حسابی از دید خیلیا نیستم و مثلن چند روز پیش در یکی از انجمن‌های سایبری (همون فروم) از مدیر سایت تقاضا کردم اسمم رو به «شلغم‌الدین» تغییر بده گفت این اسم نامناسبه و باعث ترسِ کاربران می‌شه شکی نیست. حتا مردم در خیابون و شهر من رو می‌بینن ناخودآگاه یک جیغ خفیفی می‌کشند البته من بعد از تکرار این وضع یک شیشه آب قند همیشه در کیفم دارم که بتونم بهشون کمک کنم اما خب به محض اینکه یکم حالشون بهتر میشه با دیدن دوباره من به اغما می‌رن.

آدم‌های نادرست و حسابی مثل من تفریحات نادرست و حسابی دارند و مشخصن آدم‌های درست و حسابی اجتماع را درک نمی‌کنند. به عنوان مثال یکی از تفریحات خیلی باحال من که فکر می‌کنم در نوع خودش جای پیشرفت و ترقی دارد «خواندن کامنت‌های پست‌های افراد نسبتن مشهور یا مثلن سلبرتی ایرانی در اینستاگرام‌» است. باور کنین خیلی کیف می‌ده.

البته این افراد که ما بهشون «زیرپست‌کامنتی» خطاب می‌کنیم به چند دسته تقسیم می‌شوند:

۱- مُستاصلین
۲- منتقدین
۳- روشن فکرین
۴- مبلّغین
۵- متلگین (تَگ کنندگان)
۶- تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید
۷- معرفین

  • مُستاصلین: این گروه از افراد در فضای کامنتیکِ شبکه‌های اجتماعی مستاصل هستند. همواره در حال ناله می‌باشند. معمولن این ناله مربوط به عدم وصل به سلبریتی، نداشتن پول به اندازه سلبریتی، عدم شادی به اندازه سلبریتی، حسودی به صمیمیت آدم‌های کنارِ سلبریتی می‌باشد. این ناله‌ها، ناله‌های معمول می‌باشند ولی خب ناله‌های جزئی مثل «وای چه انگشتر قشنگی» یا مثلن «کاش من اسپری مرطوب کننده دماغت بودم» و… هم میشه نام برد.
  • منتقدین: این دسته از کامنت دهندگان به همه چیز نقد دارند. در عکس‌های سلبریتی دنبال نکته‌های اخلاقی-مذهبی-فراماسونری-عقیدتی یا بعضن سیاسی هستند و سلبریتی مورد نظر را نقد می‌کنند. البته این دسته از افراد حجم حوصله‌شون به اندازه یک استخر تخمین زده میشه و بصورت جفت جفت در شبکه‌های اجتماعی یافت می‌شن. یعنی اگر شما در مورد موضوعی مثبت باشید یک منتقد منفی در محدوده قلمرو این مثبت پیدا می‌شه که با تگ کردن باتوجه به سطح اجتماعی اول یک فحش نثار منتقد اول کرده و سپس به نقد انتقاد منتقد اول می‌پردازه و معمولن کامنت‌های این گروه از یازده خط تجاوز می‌کنه. البته این دسته از کامنت دهندگان تنها گروهی هستند که خودشون هم هیچ نظری ندارند در مورد حرفی که می‌زنند، ندارند.
  • روشن‌فکرین: این دسته از نظردهندگان از لحاظ ژنتیکی پسرعموی منتقدین هستند. خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتارشناسانه‌شون شبیه منتقدین بوده اما تنها تفاوت بارز و اصلیشون پیوستگی بدون قطعیشون از لحاظ گفتاوردی و نقل قولی به کوروش بزرگ، راسل، نیچه و دو جین آتئیست و سه جین آگنوستیک و… است. ویژگی و خصلت این گروه تصدیق‌کنندگی قوی‌شون در صورت ارتباط سلبریتی مورد نظر با حیطه‌های فکری آنهاست.
  • مبلغین: این جماعت به طور ویژه به سرزمین ما تعلق دارند. البته در جای جایِ کره زمین مبلغین حضور دارند اما مبلغی که معاش روزمره‌اش از این طریق انجام میشه فقط مختص این مرز و بوم است. مبلغین در همه جا یافت می‌شوند از پیج حوله‌ی شخصی علی دایی تا پیجِ جوراب‌های خال‌خال پلنگی علیرضا خمسه جهاد عظیمی می‌کنند و با کامنت‌های از قبیل «اولین پیجِ رسمی فروشِ چرکِ گوشِ استاندارد» یا مثلن «اگه می‌خوای از خنده نترکی فالو کن» یا مثلن «اولین مرجع معتبر وارداتِ سیخِ کباب» به جهاد در زیر پست‌های سلبریتی‌ها می‌پردازند.
  • مُتَلِگّین: تَگ کنندگان از معدود پایه‌های شبکه‌های اجتماعی هستند. برای این دسته از کامنت دهندگان نمی توان محدودیتی در نظر گرفت. اما خب معمولن همه‌ی مُتلگگین یک مخاطب دارند که در همه جا هست. البته با توجه به پُست امکان تگ شدن عشق، یار و… هست اما خب برای سوژه‌های خنده برای مجردین و متاهلین مخاطب‌ها تعریف شده است. رواجِ اسمایلِ معروفِ «:))» بعد از تگ شدن اسمِ مخاطب اپیدمیِ رایجی است. لازم به ذکر است این خیل از افراد برای درآوردن حرص مخاطب خود نیز پیوسته از تگ استفاده می‌کنند و بنده به شما می‌گویم که جواب می‌دهد.
  • تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید: این دسته از افراد تصدیق‌کننده‌ی نظریه‌ی تشکیل شهر بر اساس نظریه‌ی مازاد تولید دیوید هاروی هستند. به این معنی که مازاد تولید را با کالاهای دیگر به صورت معاوضه‌ی کالا به کالا عوض کرده و رشد می‌کنند. این افراد در زیر پُست‌ها به نحوی لایک خودشون رو در بیتِ «دندونِ من تیز‌تره/ناخنِ من لذیذ‌تره» گذاشته با فرض این مفروض که لایک اونها یا فالو کردن اونها از عوامل رستگاری دنیوی و اخروی‌است سعی در قالب کردن پُست‌های خود به دیگران دارند. اصلن این افراد ناقض حقوقِ حقِ انتخاب‌اند.
  • معرفین: این افراد در زیر پست‌های افرادِ معروف از سابقه کاریشان می‌گویند یا حتا دیده شده می‌گویند چندتا بچه دارند و قرمه سبزی را در روز سوم از هفته با پیازِ قرمز می‌خورند. اینها زیاد به گوشی‌شان نگاه می‌کنند تا شاید سلبرتی جوابشان را بدهند و در میان ۱۳۵۴۲۸ کامنتی که زیر عکس هستند بعد ۱۵دقیقه اسکرول کردن به کامنتِ خودشان برسند و ببیند که شاید سلبریتی «چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی» کند.

از همه‌ی اینها بگذریم. از عدم درکِ فازشان بگذریم. من نمی‌توانم عضوِ هیچ گروهی از گروه‌های بالا باشم. البته قبول دارم که یک مُتلگگ (تگ کننده) هستم زیر این عکس مثلن:

Phnophlakes
Phnophlakes

و پسر عمویم را تگ می‌کنم و می‌نویسم: «اینجا چه می‌کنی؟ هار هار هار هار» اما خب کامنت‌های من زیر پستِ فلانی این است: «شما زیرِ گازت صابون کشیدی؟» و چون مطمئنم اون فرد هیچی نمی‌فهمه از این سخن عرفانی به اسکرولینگم در این شبکه‌ها ادامه می‌دم. در کل جریان کامنت دادن ما همون جریانِ که میگه: «از کوزه همان برون تراود که در اوست»…

خواندن ادامه مطالب

چه «اگرِ» سر به راهی دارین، نژادش چیه؟

من هیچ وقت دوست نداشتم به «اگر»هایم برسم. شاید به خاطر این است که همیشه همه‌شان اگر ماندند. اصلن فلسفه «اگر» از جایی شروع شد که اولین بار فهمیدم صعود و رفتن به جام جهانی چطور برای ایران اتفاق می‌افتد و این روند اینطور بود که اگر فردی در دستشویی دست توی دماغش می‌کرد و آن را به کتِ فردِ بغلی که دیشب در خاب چهارده بار دندون قروچه کرده بمالد ایران به جام جهانی صعود خاهد کرد.

خیلی به ندرت یادم می‌آید که یک «اگر» بالاخره به دنیا بیاید و از «اگر» بودن در بیاید. حتا من وقتی برنامه نویسی هم می‌کنم if هایم همیشه مشکل دارند. نمی دانم چه مرگیست اما وقتی if به زندگی من می‌رسد مثل پدرهای بی مسئولیت تصمیم می‌گیرد همه چیز را رها کند و برود.

من هم همیشه در این فرآیند «اَگَریسم» عادت به، به‌قوع‌نپیوستن «اگر» کرده‌ام. یعنی اگر، «اگر»ی همانطور که من می خام بشود باید یا به «اگر» شک کرد یا به شرط احمقانه‌ای که در مقابل «اگر» مطرح شده بود. مثلن اگر من بنیان‌گذار یک جایزه‌ی موسیقی بودم به برندگان آن فستیوال دربِ بطری نوشابه‌ی کج و کوله‌ی طلایی می‌دادم و اگر مثلن کسی تعداد جوایزم زیاد می‌شد دستور می‌دادم که وسط همه‌ی آن ها سوراخ کند و نخی مسی بکشد و بر گردنش بیاویزم و مطمئن بودم آن معتبرترین جایزه موسیقی میشد.

چانه‌ی حضرت پرستویی
چانه‌ی حضرت پرستویی

اگر من راننده اتوبوس بودم همه‌ی افرادی که وقتی اخم می‌کنند پیشانی‌شان شکل گلابی نارس می‌شود و یا چونه‌شان شبیه ماتحت انسان می‌شود -مثل پرویز پرستویی- زیر می‌کردم. اگر من راننده‌ی لیفتراک یک شرکت لنت ترمز بودم برای لیفتراکم ضبطی می‌خریدم و در آن ضبط تظاهر به یک راننده کامیون بودن می‌کردم و هایده و از این دست خاننده‌هایی که «شین‌»‌هایشان سوت می‌زند گوش می‌دادم.

من یک «اگر» نَرِس‌ناتوانم. من «اگر»هایم شبیه اژدهای خال‌خالی سیفون‌های توالت یک شرکت خدماتِ اینترنتی صدای لوچیانو پاوروتی می‌دهند و وقتی حرف «ی» را تلفظ می‌کنند حلزونی گوشم می‌لرزند. اگرهای من لجن زده‌اند. هیچ وقت نباید چیزی برای من اگر شود چون به آن نخاهم رسید.

اگر کوفت، اگر درد، اگر زهر مار.

اگر من عاقل شوم…

خواندن ادامه مطالب

سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

آینده یعنی کشک!

آینده چیزی‌ست که من بهش کره‌ی بادام زمینی می‌مالم یا نه اصلن نوتلا! کی به کیست؟ آینده‌ی مارا موریانه‌ها خورده‌اند و آروغ‌اش را با «اَسب» تمام کرده‌اند. آینده‌ی من شاید در پشتِ یک میزِ دو در یکِ تعریف شده در نقطه‌ی کورِ یک اتاق کم نور در پشتِ تلّی از کاغذهای باطله‌ی کاهی باشد. آینده‌ی من شاید سگ دو زدن در یک شهرِ غریب و دیر خابیدن باشد. آینده‌ی من راحت نیست. مثل یک زره‌ خاردارِ دو طرفه است. من اگر حتا برای آرمانِ خم نشدن پاستاهای انقلابی بجنگم می‌دانم که باید سنگِ تمام بذارم. راستش سنگِ تمام گذاشتن برایِ کار از مشخصات منحوسِ من است اما خیلی درکش نکردند.

حتا مامانم که به من جارو زدن را واگذار می‌کند می‌داند کشیدنِ زیرِ میزِ سنگینِ وسطِ هال تنها دیوانگی‌ست که من انجام می‌دهم. اما خیلی ها هستند که مثل مادرم درک نکردند می‌توانند این نیرویِ من را به یوغ بکشند. نفهمیدند می‌توانند با دخیل کردن علایقم بازدهیِ من را در x ضرب کرده و به توانِ n برسانند.

آینده‌ی من و خیلی‌ها حالا در افقِ دیدی پرغبار و طوفانی محو شده، درست یادم می‌آید سه یا چهار سال پیش را، ایدئولوژی‌های آینده‌ام را مثل نون خریدن از سر کوچه و یا خریدن ماست و چیپش مرور می‌کردم. می‌گفتم فلان کار را می‌کنم بعدش فلان جا بعدش هم خلاص… اما الآن در فردایِ خودم مرددم، کاش باران ببارد…

خواندن ادامه مطالب

خابِ تابستانی

نمی‌دونید چقدر لعنت فرستادم به آن  ۲۳٫۵ درجه‌ی انحراف زمین که باعث پیدایش فصول شد. البته نمی‌دونم هم اگه نبود چه فصلی ثابت می‌شد بخاطر اینکه الآن سرم بشدت درد می‌کنه و هیچ تمایلی به درگیر کردن و قاطی کردن لوب آهیانه‌یِ جنگ‌طلب مغزم با لوبِ پسِ‌سری ندارم و البته همین که دارم این خطوط رو می‌نویسم دارم تداخل و حلیم‌خوردگی مغزم رو نشون می‌دم.

این زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه زمین بعد از نیوتون یکی از منقورترین شخصیت‌های زندگیمه! اگه یک روزی ایشون (زاویه‌ی ۲۳٫۵ درجه) با ریشِ چکمه‌ای بریتانیایی و یه جفت عینکِ وودی آلنیِ خز که امروز برویِ چشم هر خود شاخ پندارِ صدتومنی پیدار می‌شه جلوم ظاهر بشه مطمئنن بدون پرسش اورو خاهم شناخت و مکالمه‌مون رو با عبارتِ «لعنت بر سیستمِ لیمبیکِ دوزاری‌ات ای پس‌قطرت خیارشور صفت» شروع خاهم کرد.

تمامِ این نفرین‌ها و نیوتون بازی‌ها برای این موضوع است که من واقعن و قلبن از تابستون نفرت دارم! من تو زندگیم سعی کردم نسبت به خیلی از چیزهایی که حسِ خنثی داشتم بهشون عشق ایجاد کنم اما به هیچ وجه نمی‌تونم «نفرتِ تابستان» رو به یک مسئله‌ی خنثی تبدیل کنم (یا مثلن نیوتون، نه هیچ‌وقت حتا فکر این رو هم نکردم!). فکر می‌کنم تابستان همونقدر احمق و یک‌دنده و «صدا غورباقه‌ای» هستش که رئیس دانشگاهمون هست!

اما تمام دلگرمی این روزهام تنفسِ هوایِ خنک هنگام پایین کردن شیشه ماشین هستش و کم‌کم، شروع شدن وسواسم در له کردن برگ‌های اکالیپتوسِ خشک به نحوی که برگ‌ها وقتی از کنار افتاده‌ان با یک تایِ مناسب له شوند و یا وقتی راه می‌روم ناحیه‌ای مناسب از برگ‌های خشک رو پیدا کنم که ملودی مناسبی از صدایِ «خِرِچ خِرِچ» تولید کند.

من بعد از لغو تمامی فعالیت‌های زیستیم در تابستان و زندگی کردن به عنوان یک موجود با تعلیق فعالیت‌های متابولیکی با هندونه‌های آخر بهار دوپینگ می‌کنم و تابستون رو به سر می‌برم!

پاییز عالی‌ترین فصل زندگیِ منه! فصلی در کمالِ مُدِرِیشنیسم با تمایلاتِ زمستان‌طلبانه و انگیزه‌های بهاری! باور کنید همه چیزش عالیست، از بادهایِ خنکش تا خش‌خش‌هایش و یا بویِ جدای‌گونه‌اش در داستان‌های عاشقانه؛ همه‌ی پاییز را یک سمفونی امیدبخشانه بعد از یک تابستانِ نفرت انگیز تصور کنید…

خواندن ادامه مطالب

سوابقِ درخشانی که برقشان قطع شده

داشتم امروز فرم بررسی/عضویت یه موسسه‌ای رو پُر می‌کردم به یکی از بخش‌ها رسیدم نوشته بود «سوابقِ درخشان» خودتون رو بنویسید. هی داشتم فکر می‌کردم من چه سوابق درخشانی دارم؟ بعد از چند دقیقه نتیجه گرفتم که سابقه‌ی درخشانی در کارنامه‌ی زندگی من پیدا نمی‌شه و براشون یه چیزی تو این مایه‌ها نوشتم (دقیقش یادم نیست!):

«به دلیل پخش شدن استعداد‌ نصفه و نیمه در زمینه‌های بسیار تابحال موفق به کسبِ هیچ‌گونه سوابقِ درخشانی نشده‌ام.»

بعد از نوشتن این موضوع هر بار که این جمله رو می‌خوندم بیشتر به چیزی که می‌نوشتم اعتقاد می‌آوردم. بابام همیشه می‌گه: «همه‌چیزِ تو دوره‌ایه!» خیلی از مواقع سعی کردم با این ایده مخالفت کنم و بگم که نه من «املت نامه» رو الآن سه سال دارم و سر خودم رو با این حرف شیره بمالم اما خودم بخوبی می‌دونم که دارم فقط بخودم تلقین می‌کنم در صورتی که می‌دونم حقیقت همینطوره. من هیچ وقت به هیچ مقامی نرسیدم. از ابتداییش بگیر که پایه اول همه ۲۰ میشن تا تمام دوره‌های تحصیلی(که بعدها تو آخری‌ها اول بودم :دال)، موفقیت ورزشی نداشتم هر سال یه کلاس می‌رفتم و اون ورزش رو صرفن قشنگ بازی می‌کردم و باعث می‌شدم هرکی من رو می‌دید بگه جالب بود اما با جالب بودنش هیچ‌وقت توش موفق نبودم. من حتا یه مدال، جایزه، لوحِ تقدیر از مسابقات استانی و… تا مسابقاتِ محله ندارم.

حتا من با توجه به شرایطم یکبار نشد نمره‌ی زبان انگلیسیم کامل باشه همیشه بین ۱۸-۱۹ بودم و هیچ‌موقع دقت نداشتم تو گذاشتن «s» سوم شخص… تنها درسی که با دید امید بهش نگاه می‌کردم هنر بود که البته بیشتر به ورزش می‌گذشت. هنر تنها درسی بود که بدون رفتن کلاس‌های «تنظیم زاویه دستِ نقاش» یا «رنگ‌آمیزی با مویِ دماغ» توش موفق بودم که اون هم هیچ‌موقع نشد تو یه رقابت دانش‌آموزی طرحی بفرستم که با رضایتِ خوبِ اطرافیان و متخصصان، مقام بیاره.

کلن هیچ‌گاه توی عمرم حتا واسه سرعت تو ماست خوری هم سابقه‌ی درخشانی کسب نکردم. اما حس می‌کنم بیشتر یه بازیکنِ خوبم که تو زمین بازی خوبی از خودش به نمایش می‌ذاره پاس‌های قشنگی می‌ده ضربه‌های قشنگی می‌زنه اما نهایتن می‌بازه. شاید هم هیچ‌گاه شانسی برای پیروزی نداشتم…

خواندن ادامه مطالب

«من» کجا پایان می‌یابد؟

می‌نویسم از کدویی که حال رویِ‌میز من در حالِ استغفار است از لبویی که در کنارش رو به سُجده دارد و از لایزالاتِ عرفانی‌اش می‌گوید از نیلِ رسیدن به معشوقِ آب‌پز شده‌اش. کیستند این چای‌های نپتونِ دیوسرشت که ملجأ هر کاوشِ فرامدرنیته به حساب می‌آیند و زادخواهِ هر اندیشه‌ی پساساختارگرا و این مفلسانِ بی‌درد؛ کاشی‌های دستشویی! نیستند این‌ها کسانی جز با دشنه‌ی رنگین به خونِ بزها.

آری؛ پُرم از صدایِ استامینوفنی که در تراسِ جنوبی رو به خورشید آفتاب می‌گیرد و می‌گوید:‌ «انسان محکوم به سرماخوردن است.» من آن مودیگیلیانی هستم که در راهِ ژان بارها زمین خوردم اما گفتم «زور من کمتر از آن است که موسی در تورات نوشته و عیسی در انجیل…»

بپاخیزید بی‌مایگان بارها از شما پرسیدم و بارها نیچه از شما پرسید که «من کجا پایان می‌یابد؟» پشتِ کوه‌ها؟ آنجا که پنجره رو به کویر باز می‌شود؟ من خود بارها هنرِفیگوراتیو را وارسی کردم اما تفنگ بهمراه نداشت؛ البت که نخِ دندان آن‌سوتر پدیدارشناسی گشتالت می‌خواند نمی‌خواستم سر به تنش باشد اما حال می‌بینم که سر به تنش است گرچه به او گفته بودم: «من یک انسان نیستم، دو گاوم

من می‌بینم مردی را که از پس دادنِ کتاب‌های کتاب‌خانه پروایی نداشت،‌ من نمی‌توانم تو را در بومِ‌ نقاشی بگنجانم چون بزرگی، فیل‌ها می‌فهمند حالِ من را؛ و من آن انسانی هستم که در هر زمانه می‌اندیشد که گذشته‌ها بهترین دوران بودند…

سپاس‌بگزار! دستاوردِ سترگِ انسانیّت امروزین این است که ما دیگر نباید همواره از جانورانِ وحشی، بربرها، خدایان و رؤیاهایِ خود بیم‌ناک باشیم. «نیچه-سپیده‌دمان»

خواندن ادامه مطالب

رُخ‌نامه

چند وقتی که می‌خوام بشینم مثل یه «شلغم‌الدین» واقعی مضمحل‌نگاری سترگی بکنم و به دست‌مایه خودم بخندم؛ چه کنم که برای این ذهنِ سرزمینِ آلیسی مجالی نیست برای این نسق نوشته‌های مشتی که آبِ‌دُهان را از دُهان هر خواننده‌ای آویزان و هرچشمی را جذب می‌کند.

اما گفتم امشب چند خطی من باب دنیایی حرف بزنم به جد آرمانی و با توصیفاتی از این دست‌است که، در آن‌جا همه چند گونه زُبان بلد بوده و به اشتراک‌گذاری گفتاوردهای روشن‌فکران، دکتر شریعتی و حسینِ پناهی استادانی بالقوه هستند. در این سرزمین جملگی دُماغ‌ها سربالا، عکاسانی ماهر، فلاسفه‌ای حاذق، سخنورانی بی‌همتا، اندیشمندانی پُردِماغ، شوخ‌طبعانی چارلی‌چاپلین صفت، ضددُگماتیسمانی آریایی و مدل‌هایی مانکن هستند…

اما چیزی که وجودش کاملن در این فضا حس می‌شه وجود نوعی «پارادایمِ متخاصمِ باحال‌صفتی» است! حداقل جَوَش در ایران این‌گونه است که اگر خونی از بینی یکی از فلان‌ها درآمد بزرگترین جنایت تاریخ و کشتار ایوانِ چهارمِ روسیه تکرار شده است و اگر فلانی مرد، مرگِ موشِ دیوارِ همسایه بر آن ارجعیت دارد. به تعبیری در این دنیا هرچه که گرایشش رو به روشنفکرمآبی باشد، عالی است و هرچه که درون‌مایه‌های ناسیونالیستی و جولانِ کوروشی داشته باشد بقول متجددین ترکانده است.

بعنوان مثال اگر می‌خواهید یک ناسیونالیستِ مَشت در این دنیا باشید؛ فامیلِ خود را به عناوینی مانند ایرانی، آریایی، کوروش‌جون، هخامنش‌دوست، تخت‌جمشیدی، هگمتانه‌لو و… تغییر داده و دَم به دَم عکسِ کوروش بگذارید و انقدر به کوروش بگویید بخواب که بنده‌خدا بپرد یا یک ایده‌آلیستِ شاخ باشید و دُهان بندگانِ خدایی مثل دکتر شریعتی و حسین پناهی و… را مسواک کنید و ایشان را از بدنیا آمدنشان پشیمان کنید و یا همچون عاداتِ معهود ما برایِ پُرکردن فضاهایِ سایبریک‌مان جملاتِ صد من یه غازِ عاشقانه بذاریم و پایِ Twilight و Justin Bieber هر چه خز و خرمن است بیاریم وسط…!

حال آنکه توصیفِ مانورهای تصویری و ملاحظاتِ فتوشاپی، درجه‌ی «حسّ خطر» را در وجودمان شعله‌ور می‌سازد. بدین طریق که با دیدنِ بعضن تصاویری که با درنظرگرفتن ارجع بودن هدفِ متعالی این مکان گرفته می‌شوند حسّ مذکور را ملموس‌تر در جوهرِ خویشتن خواهی یافت. تصاویری که با فتوشاپِ نگون‌بخت هزاران بار در معرضِ فیلتر و براش و انواعِ آلاتِ آرایشیِ کامپیوتری (جدای از فیزیکی) قرار می‌گیره.

شما در این دنیا هرکه می‌خواهید می‌توانید باشید اما هر چه که در دنیایِ «رخ‌نامه» هستید بتوانِ ده رسیده‌ی شخصیتِ خودتان است…

رُخ‌نامه
رُخ‌نامه

ذیل‌نامه یکم: واژه‌ی «رُخ‌نامه» واژه‌ی بسی سخته و پیشنهادی از حضرتِ «علیرضا رفیعی»ست که حقن و تمامن حق این واژه را ادا کرده‌است.

خواندن ادامه مطالب

سایه‌ام

حالِ عجیبی‌ست وقتی می‌فهمی چیزهایی رو که در گذشته نوشته‌اید شما ننوشته‌اید؛ گذشته‌تان نوشته است…!

+

مدتی است همه چیز قابل پیش‌بینی شده. حرف‌هایی که زده می‌شوند، کارهایی که انجام می‌شوند و… مدتی زندگی آنارشیسمیک چقدر می‌تونست لذت‌بخش باشه. صبح رو در حالی آغاز کنید که یه چیزی کشف شده یا وقتی پاتون رو از خونه می‌ذارید بیرون یه شهاب‌سنگ تو پارکِ کنار دستتون فرود می‌آد و شما اولین نفری هستید که به آن می‌رسید. یا یک هدیه‌ی کامل غافل‌گیرانه یا یک مهمونی خیلی خیلی غافل‌گیرانه‌تر!

به امیدِ آن‌که حالم را دریابید…

+

فقط با سایه‌یِ خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد، او حتمن می‌فهمد… / صادق هدایت

سایه‌ی شیخ
سایه‌ی شیخ
خواندن ادامه مطالب