ستوان‌های یک، فرشتگانِ نظامی

اولین چیزی که در خدمت به شما یاد می‌دهند جدای از شیوه صحیح آنکادر تخت و رعایت «سیمای صالحین» و… آشنایی با این عبارت است: «درجه که مال آبگرم‌کنه!» (البته من حتمن در یک پست به تفضیل در مورد عبارات و اصطلاحات خدمت خاهم نوشت.) از جهاتی این عبارت کاملن صحیح و از جهاتی کاملن چرت است. شخصن خیلی از سرهنگ‌هایی را دیدم که اگر مثلن جای آنها یک زیرلیوانی سخنگو را فرض می‌کردیم، حضور زیرلیوانی بسیار منطقی‌تر می‌آمد. اما در کنار تمام درجات و سلسله مراتب نظامی یک جایگاه است که فی‌الواقع خارج از چارت سازمانی نظامی است و آن ستوان‌یک است!

از ابتدای خدمت «مقدس» سربازی با درجات و سلسله مراتب مختلفی برخورد داشتم. گروهبان‌های جوگیر، ستوان سه‌های تازه افسر شده، سروان‌های در حسرت سرگردی و… اما هیچکدامشان برای من ستوان یک نمی‌شوند. بدون استثناء عمده‌ی این ستوان یک‌ها دور سرشان هاله دارند. که حالا بنا به دلایل مختلف اعم از مصرف انرژی یا روشن ماندن اتاق هنگام استراحت در شب هاله‌هایشان را خاموش می‌کنند یا درجه روشنایی‌شان روی Auto می‌گذارند. حتی یکبار که سرزده وارد اتاق یکی از افسران ستوان‌یک شدم داشت هاله‌اش را دستمال می‌کشید و از دیدن من کمی هول شد و سریع خاموشش کرد.

بیشتر آزادی‌ها، بیشتر رفاقت‌ها، بیشتر مرام‌ها حتی بیشتر اجازه‌های پیچاندن، توسط ستوان‌یک ها صورت می‌گیره. حتی بدون اغراق شاید بتوانم با کمی کلنجار ذهنی تمام بیشترهای جملات قبل را تبدیل به تمام بکنم. حتا چند ماه پیش که یک جابجایی در محل خدمتم اتفاق افتاده بود و افسری که به من معرفی شده بود بسیار انسان شریف و خوبی بود درجه‌اش ستوان دو بود؛ اصن نمی توانستم تحمل کنم آخه مگه چطور میشه انسان به این شریفی ستوان دو باشه؟ چندین صبح به خوبی یادم هست وقتی از خاب بلند می‌شدم و داشتم دستم را با آخرین قدرت روی ساعت کنار تختم می‌زدم وسط فعلِ فرودِ دست، به این فکر می‌کردم «آخه، چرا؟» تا اینکه بعد از شش روز از ماندن در آنجا متوجه شدم ترفیعش آمد و ستوان یک شد.

کم کم در آستانه ثبت این موضوع در قالب یک «اصل» هستم. در پایین تصویر واقعی یک ستوان یک در عالم معنا را برایتان آورده‌ام. «سیمای صالحین» ایشان نیز مرا هم مورد تحسین قرار داد.

 

 

ذیل‌نامه یکم: FYI من اُملت‌نامه را فراموش نکرده‌ام و از هر زمان دیگر بیشتر در قلبم شُرشُر جریان دارد.

خواندن ادامه مطالب

ساعت های دور از خانه

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

خواندن ادامه مطالب

در جستجوی فاز

در اینکه من آدمِ درست و حسابی از دید خیلیا نیستم و مثلن چند روز پیش در یکی از انجمن‌های سایبری (همون فروم) از مدیر سایت تقاضا کردم اسمم رو به «شلغم‌الدین» تغییر بده گفت این اسم نامناسبه و باعث ترسِ کاربران می‌شه شکی نیست. حتا مردم در خیابون و شهر من رو می‌بینن ناخودآگاه یک جیغ خفیفی می‌کشند البته من بعد از تکرار این وضع یک شیشه آب قند همیشه در کیفم دارم که بتونم بهشون کمک کنم اما خب به محض اینکه یکم حالشون بهتر میشه با دیدن دوباره من به اغما می‌رن.

آدم‌های نادرست و حسابی مثل من تفریحات نادرست و حسابی دارند و مشخصن آدم‌های درست و حسابی اجتماع را درک نمی‌کنند. به عنوان مثال یکی از تفریحات خیلی باحال من که فکر می‌کنم در نوع خودش جای پیشرفت و ترقی دارد «خواندن کامنت‌های پست‌های افراد نسبتن مشهور یا مثلن سلبرتی ایرانی در اینستاگرام‌» است. باور کنین خیلی کیف می‌ده.

البته این افراد که ما بهشون «زیرپست‌کامنتی» خطاب می‌کنیم به چند دسته تقسیم می‌شوند:

۱- مُستاصلین
۲- منتقدین
۳- روشن فکرین
۴- مبلّغین
۵- متلگین (تَگ کنندگان)
۶- تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید
۷- معرفین

  • مُستاصلین: این گروه از افراد در فضای کامنتیکِ شبکه‌های اجتماعی مستاصل هستند. همواره در حال ناله می‌باشند. معمولن این ناله مربوط به عدم وصل به سلبریتی، نداشتن پول به اندازه سلبریتی، عدم شادی به اندازه سلبریتی، حسودی به صمیمیت آدم‌های کنارِ سلبریتی می‌باشد. این ناله‌ها، ناله‌های معمول می‌باشند ولی خب ناله‌های جزئی مثل «وای چه انگشتر قشنگی» یا مثلن «کاش من اسپری مرطوب کننده دماغت بودم» و… هم میشه نام برد.
  • منتقدین: این دسته از کامنت دهندگان به همه چیز نقد دارند. در عکس‌های سلبریتی دنبال نکته‌های اخلاقی-مذهبی-فراماسونری-عقیدتی یا بعضن سیاسی هستند و سلبریتی مورد نظر را نقد می‌کنند. البته این دسته از افراد حجم حوصله‌شون به اندازه یک استخر تخمین زده میشه و بصورت جفت جفت در شبکه‌های اجتماعی یافت می‌شن. یعنی اگر شما در مورد موضوعی مثبت باشید یک منتقد منفی در محدوده قلمرو این مثبت پیدا می‌شه که با تگ کردن باتوجه به سطح اجتماعی اول یک فحش نثار منتقد اول کرده و سپس به نقد انتقاد منتقد اول می‌پردازه و معمولن کامنت‌های این گروه از یازده خط تجاوز می‌کنه. البته این دسته از کامنت دهندگان تنها گروهی هستند که خودشون هم هیچ نظری ندارند در مورد حرفی که می‌زنند، ندارند.
  • روشن‌فکرین: این دسته از نظردهندگان از لحاظ ژنتیکی پسرعموی منتقدین هستند. خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتارشناسانه‌شون شبیه منتقدین بوده اما تنها تفاوت بارز و اصلیشون پیوستگی بدون قطعیشون از لحاظ گفتاوردی و نقل قولی به کوروش بزرگ، راسل، نیچه و دو جین آتئیست و سه جین آگنوستیک و… است. ویژگی و خصلت این گروه تصدیق‌کنندگی قوی‌شون در صورت ارتباط سلبریتی مورد نظر با حیطه‌های فکری آنهاست.
  • مبلغین: این جماعت به طور ویژه به سرزمین ما تعلق دارند. البته در جای جایِ کره زمین مبلغین حضور دارند اما مبلغی که معاش روزمره‌اش از این طریق انجام میشه فقط مختص این مرز و بوم است. مبلغین در همه جا یافت می‌شوند از پیج حوله‌ی شخصی علی دایی تا پیجِ جوراب‌های خال‌خال پلنگی علیرضا خمسه جهاد عظیمی می‌کنند و با کامنت‌های از قبیل «اولین پیجِ رسمی فروشِ چرکِ گوشِ استاندارد» یا مثلن «اگه می‌خوای از خنده نترکی فالو کن» یا مثلن «اولین مرجع معتبر وارداتِ سیخِ کباب» به جهاد در زیر پست‌های سلبریتی‌ها می‌پردازند.
  • مُتَلِگّین: تَگ کنندگان از معدود پایه‌های شبکه‌های اجتماعی هستند. برای این دسته از کامنت دهندگان نمی توان محدودیتی در نظر گرفت. اما خب معمولن همه‌ی مُتلگگین یک مخاطب دارند که در همه جا هست. البته با توجه به پُست امکان تگ شدن عشق، یار و… هست اما خب برای سوژه‌های خنده برای مجردین و متاهلین مخاطب‌ها تعریف شده است. رواجِ اسمایلِ معروفِ «:))» بعد از تگ شدن اسمِ مخاطب اپیدمیِ رایجی است. لازم به ذکر است این خیل از افراد برای درآوردن حرص مخاطب خود نیز پیوسته از تگ استفاده می‌کنند و بنده به شما می‌گویم که جواب می‌دهد.
  • تصدیق‌کنندگان نظریه‌ی مازاد تولید: این دسته از افراد تصدیق‌کننده‌ی نظریه‌ی تشکیل شهر بر اساس نظریه‌ی مازاد تولید دیوید هاروی هستند. به این معنی که مازاد تولید را با کالاهای دیگر به صورت معاوضه‌ی کالا به کالا عوض کرده و رشد می‌کنند. این افراد در زیر پُست‌ها به نحوی لایک خودشون رو در بیتِ «دندونِ من تیز‌تره/ناخنِ من لذیذ‌تره» گذاشته با فرض این مفروض که لایک اونها یا فالو کردن اونها از عوامل رستگاری دنیوی و اخروی‌است سعی در قالب کردن پُست‌های خود به دیگران دارند. اصلن این افراد ناقض حقوقِ حقِ انتخاب‌اند.
  • معرفین: این افراد در زیر پست‌های افرادِ معروف از سابقه کاریشان می‌گویند یا حتا دیده شده می‌گویند چندتا بچه دارند و قرمه سبزی را در روز سوم از هفته با پیازِ قرمز می‌خورند. اینها زیاد به گوشی‌شان نگاه می‌کنند تا شاید سلبرتی جوابشان را بدهند و در میان ۱۳۵۴۲۸ کامنتی که زیر عکس هستند بعد ۱۵دقیقه اسکرول کردن به کامنتِ خودشان برسند و ببیند که شاید سلبریتی «چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی» کند.

از همه‌ی اینها بگذریم. از عدم درکِ فازشان بگذریم. من نمی‌توانم عضوِ هیچ گروهی از گروه‌های بالا باشم. البته قبول دارم که یک مُتلگگ (تگ کننده) هستم زیر این عکس مثلن:

Phnophlakes
Phnophlakes

و پسر عمویم را تگ می‌کنم و می‌نویسم: «اینجا چه می‌کنی؟ هار هار هار هار» اما خب کامنت‌های من زیر پستِ فلانی این است: «شما زیرِ گازت صابون کشیدی؟» و چون مطمئنم اون فرد هیچی نمی‌فهمه از این سخن عرفانی به اسکرولینگم در این شبکه‌ها ادامه می‌دم. در کل جریان کامنت دادن ما همون جریانِ که میگه: «از کوزه همان برون تراود که در اوست»…

خواندن ادامه مطالب

استعداد من شبیه ذرت بوداده‌ست

قبل از همه باید بگویم من کاملن دید خاصی نسبت به گوجه‌های یک سالاد دارم! اینطور بگویم که گوجه‌های سالاد به مثابه گوشت‌های دایره دایره شده‌ی(گولی‌گولی در ادبیات خانواده خطاب می‌شوند) «ته‌چین»‌های مامانم هستند یا یک اقلیت خاص از خوراکی که باید با طیف متنوعی از خوراکی‌های دیگر مصرف شوند. بگذارید مثالی بزنم؛ شما هیچوقت در یک مشت آجیل بیشتر از دو کشمش نباید بگذارید اما باید در همه مشت‌های آجیل‌تان کشمش بگذارید. اگه بیشتر بگذارید مشتِ آجیل‌تان زیادی شیرین می‌شود و اگر کمتر بگذارید خیلی حالتِ آردِ نخود یا ماسیدن به دهن پیدا می‌کنه. امیدوارم از ایدئولوژی‌هام برداشتِ کافی رو داشته باشید.

استعداد من شبیه ذرت‌بو‌داده‌ یا همان «چیزِ»فیل خودمان یا نه معاذلله پاپ‌کورن است. از همین جا ضمن عرض صلام و خسته نباشید خدمت اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دوست دارم بهشون بگم بجای جایگزینی کلمه‌ی قبیح «تَبلِت» با «رایانکِ مالشی» یه گریزی به این پاپ‌کورن یا ذرت بوداده بزنند و جایگزینی مناسب براش پیدا‌ کنند. البته می‌دونم که الآن پیش خودتون می‌گید (می‌گویید) که ذرت‌بوداده همین جایگزینی‌ست اما «ذرت‌بو‌داده» شبیه یک دستورالعمل آشپزی می‌مونه. مثلن مثل اینکه به ماکارانی (!) بگویم:
«ظرف‌نسبتاً‌بزرگی‌را‌پر‌از‌آب‌می‌کنیم‌و‌برای‌هربسته‌ماکارونی‌۲قاشق‌نمک‌در‌آب‌می‌ریزیم‌وبعدازجوش‌آمدن‌آب‌ماکارونی‌رادرآن‌می‌ریزیم‌ویک‌دو‌قاشق‌روغن‌درآن‌می‌ریزیم…» البته حتمن باید «…» هم ادا کنیم چون این تازه شروعش است.

البته فقط من اینطور نیستم اما شاید این مسئله در من شدت بیشتری دارد. یعنی آن ترکیدگی پاپ‌کورن منظورم نیست منظورم شدت تغییر قیافه از ذرت بودن تا پاپ‌کورن بودن. راستش را بخاهید من مشکل در ادا کردن مفهوم فلسفی پاپ‌کورن یا ذرت‌بوداده یا خود کلمه‌اش هستم و ازین به بعد بجای استفاده از تمام آن کلمات از «استقبال» استفاده می‌کنم. داشتم می‌گفتم که استعداد من شبیه به تبدیل شدن یک ذرت به یک «استقبال» است. این لحظه خیلی برایم اتفاق افتاده است. مثلن یادم می‌آید که حدود سال سوم راهنمایی بودم که تازه فهمیدم خطم در عرض حدود دو ماه خیلی خوب شده و من بر اساس اصول انجمن خوشنویسان ایران خط تحریری خوش یا عالی‌ست که حتا دخترخاله‌ام که کاملن متوجه «استقبال» استعداد من شده بود این جمله معروف رو فرمود: «یهو چی شد؟»

این جمله‌ی ارزشمند در مراحل بعدی زندگی‌ام خیلی مطرح شد. مثلن «یهو چی شد» که تو شدی منجم؟ «یهو چی شد» که تو در رابطه با روابط زناشویی پلاتیپوس‌ها اظهار نظر می‌کنی؟ «یهو چی شد» که عکاس شدی؟ و کلی «یهو چی شد» دیگه که به قول سخنرانی‌های اول صبح مدیران مدرسه سر صف «توضیح اونها از حوصله خارج است.»

فقط من از این موضوع به اندازه کافی مطلع هستم که برای انجام این فرآیند یعنی سپری نمودن نقاهت ذرت به «استقبال» نیاز به گرما دارم. دروافع برای تبدیل شدن نیاز به گرما و شاید کمی روغن و نمک داشته باشم اما در واقع همه چیز یِیهویی‌ست. داشتم «داستان» گوش می‌‌دادم جایش می‌گفت: «زندگی اگر بدانی چطور ازش لذت ببری چندان هم بد نیست.» حال سوال اینجاست کیست که مرا داخل قابلمه بیندازد؟

خواندن ادامه مطالب

جوونی (مشدد به واو)

پدرم: نسل شما خیلی قراضه است.
من: یعنی چی؟
پدرم: پسرعموت ۲۱ سالشه دیسکِ کمرشو عمل کرده. خیلی شما ناز نازوئین! ما هم سن شما بودیم مسئولیت کل خانواده به دوشمون بود شما دست به دماغتون بزنن نافتون می‌افته عرضه هیچ کاری رو ندارین.
من: مگه ما از پشت کوه قاف اومدیم؟
پدرم: نه شما تو این دوره زمونه هیچ چیزتون سر جاش نیست.
من: شاه عباس اول که بالا سر ماست بابا، رئیس دانشگاهمون هم سن شماست.
پدرم: والیبال ایران برزیل رو برد، دمشون گرم.
من: آره دمشون گرم. راستی بابا روز جوان مبارک.

خواندن ادامه مطالب

سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

بخاطرِ یک فرغون خار

تک تک گام‌هایم را برداشتم، با احتیاط و با دقت! برایش زحمت کشیدم، خودم را به در و دیوار زدم، با چشم‌های قرمز طراحی‌هایش را کردم، دوندگی‌هایش را کردم؛ برای چی؟ برای یک سمینار قراضه که باید دو روزه اجرا می‌شد.

دو مسئولیت کوچک را به دو نفر واگذار کردم و آن‌ها هم گند زدند به تمامِ تلاش‌هایم، وقتی گند به اندازه کافی زده شد. از سالنِ آمفی‌تئاتر زدم بیرون ساعت پنج بود و هوا رطوبت داشت تنفسِ هوایِ آزاد سبکم کرد. رفتم پشتِ آمفی‌تئاتر رویِ زمین نشستم و کمی شقیقه‌هایم را ماساژ دادم و بی‌هیچ حسی به روبرویم نگاه می‌کنم؛ افقی صاف. پشتِ دانشکده هنر فضایِ بازی است که شاید بتوان گفت شروع بیابون‌ست.

کارگری یک فرغون خار را جمع کرده بود و داشت آتش می‌زد اصلن نمی‌دانستم کارش بخاطر چیست و چرا این‌کار را می‌کند. فقط می‌دیدم که دارد اینکار را انجام می‌دهد یک لحظه با خودم فکر کردم شاید بد نباشد گاهی بی‌دلیل خارهایی را آتش زد…

 

خواندن ادامه مطالب

بروکلی‌ها مقدَّس‌اند

جدایِ ازون که قدرتِ تخیلم در حد پنیرِ تبریزی شده و هر تخیلی‌سازی منتهی به «آیا عملی می‌تواند بشود؟» می‌شود نمی‌توانم بال تخیلم رو مثل سیمرغ باز کنم و الآن در حد یه مرغِ شهدخوار چک‌اُسلواکی هستم.

اما همه‌مان می‌دانیم که هیچ‌کدام‌مان قرار نیست باور کنیم که مثلن در افقِ نیویورک سیتی یک کلم بروکلی غول پیکر در حالِ خراب کردنِ شهر است. بازوهایِ بوی‌ناکش رو به دو سمت کش می‌دهد و آسمان‌خراش ها با بویِ متعفن‌اش شیشه‌هایش می‌شکنند. بعد فکر کنید شهروندانِ نیویورک کلم بروکلی غول پیکر رو جدی نمی‌گیرند و درحالی که دماغ‌هایشان را گرفته اند به حالتِ پیف پیف به زندگی خود ادامه می‌دهند و در آخر ارتش کلم بروکلی را شکار می‌کند و کلم بروکلی در افق سقوط می‌کند و تمامِ مردمِ نیویورک یه سوپِ بروکلی مهمان می‌شوند.

اصلن چرا باید همیشه گودزیلاها، مارهایِ افعی، دایناسورهایی چی‌چی‌اوس، اژدها های پشمک به سر و… به شهرها حمله کنند. فکر کنید شروع کاتاستروفیکِ این جریان با چمی‌دونم نیش زده شدنِ یک کلم‌بروکلی توسط گونه‌ای از گوزن‌های زردِ الجزایری‌ست که این گوزن در روزِ یازدهمِ آبان محزون‌ترین روزِ زندگی‌اش را تحمل کرده و از تحمل این حزن اینگونه سمی شده.

هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد اگر یک کلم بروکلی پرواز کند به شهر حمله کند، از زمین علم شود، بروکلی‌کوچولوهایِ مخرب تولید کند، یا در پوستِ انسان‌ها برود و همه‌شان را بروکلی کند یا نه اصلن هرکس بویِ بروکلی را بشنود تبدیل به زامبی‌بروکلیایی شود. آدم‌های امروزی فقط به هویج‌ها اهمیت می‌دهند. جدّم که بروکلی بود همیشه این موضوع را به من گوش زد می‌کرد. دنیایِ امروز ما بخاطرِ هویج‌ها به افتضاح کشیده‌شده است. یادتان باشد «بروکلی‌ها مقدس‌اند!»

 

ذیل‌نامه یکم: اگر مدتی اینجا بوده باشید فهمیده‌اید تمام تخیلاتِ من در افقِ شهر شکل می‌گیرند؛ بیخود نیست من یک شهرسازم…!

خواندن ادامه مطالب

سوابقِ درخشانی که برقشان قطع شده

داشتم امروز فرم بررسی/عضویت یه موسسه‌ای رو پُر می‌کردم به یکی از بخش‌ها رسیدم نوشته بود «سوابقِ درخشان» خودتون رو بنویسید. هی داشتم فکر می‌کردم من چه سوابق درخشانی دارم؟ بعد از چند دقیقه نتیجه گرفتم که سابقه‌ی درخشانی در کارنامه‌ی زندگی من پیدا نمی‌شه و براشون یه چیزی تو این مایه‌ها نوشتم (دقیقش یادم نیست!):

«به دلیل پخش شدن استعداد‌ نصفه و نیمه در زمینه‌های بسیار تابحال موفق به کسبِ هیچ‌گونه سوابقِ درخشانی نشده‌ام.»

بعد از نوشتن این موضوع هر بار که این جمله رو می‌خوندم بیشتر به چیزی که می‌نوشتم اعتقاد می‌آوردم. بابام همیشه می‌گه: «همه‌چیزِ تو دوره‌ایه!» خیلی از مواقع سعی کردم با این ایده مخالفت کنم و بگم که نه من «املت نامه» رو الآن سه سال دارم و سر خودم رو با این حرف شیره بمالم اما خودم بخوبی می‌دونم که دارم فقط بخودم تلقین می‌کنم در صورتی که می‌دونم حقیقت همینطوره. من هیچ وقت به هیچ مقامی نرسیدم. از ابتداییش بگیر که پایه اول همه ۲۰ میشن تا تمام دوره‌های تحصیلی(که بعدها تو آخری‌ها اول بودم :دال)، موفقیت ورزشی نداشتم هر سال یه کلاس می‌رفتم و اون ورزش رو صرفن قشنگ بازی می‌کردم و باعث می‌شدم هرکی من رو می‌دید بگه جالب بود اما با جالب بودنش هیچ‌وقت توش موفق نبودم. من حتا یه مدال، جایزه، لوحِ تقدیر از مسابقات استانی و… تا مسابقاتِ محله ندارم.

حتا من با توجه به شرایطم یکبار نشد نمره‌ی زبان انگلیسیم کامل باشه همیشه بین ۱۸-۱۹ بودم و هیچ‌موقع دقت نداشتم تو گذاشتن «s» سوم شخص… تنها درسی که با دید امید بهش نگاه می‌کردم هنر بود که البته بیشتر به ورزش می‌گذشت. هنر تنها درسی بود که بدون رفتن کلاس‌های «تنظیم زاویه دستِ نقاش» یا «رنگ‌آمیزی با مویِ دماغ» توش موفق بودم که اون هم هیچ‌موقع نشد تو یه رقابت دانش‌آموزی طرحی بفرستم که با رضایتِ خوبِ اطرافیان و متخصصان، مقام بیاره.

کلن هیچ‌گاه توی عمرم حتا واسه سرعت تو ماست خوری هم سابقه‌ی درخشانی کسب نکردم. اما حس می‌کنم بیشتر یه بازیکنِ خوبم که تو زمین بازی خوبی از خودش به نمایش می‌ذاره پاس‌های قشنگی می‌ده ضربه‌های قشنگی می‌زنه اما نهایتن می‌بازه. شاید هم هیچ‌گاه شانسی برای پیروزی نداشتم…

خواندن ادامه مطالب

این منم «فلان‌بن‌فلان»؛ سجده کنید

جدای از آن‌که هیچ‌وقت نفهمیدم چطوری و از کجا اِتیمولوژی (ریشه‌شناسی) کلمه‌ی «پارتی» درآمد! نه آن‌که بگم Party و بزم (!!) نه؛ بگویم فلانی در فلان‌جا پارتی دارد و البته دقیقن که الآن این جمله را می‌نویسم به دهخدا مراجعه کردم که ببینم «پارتی‌بازی» از کجایِ آسمان افتاده است فهمیدم از سمتِ غربی‌اش افتاده است و دهخدایِ ملیح نوشته:

پارتی‌بازی: «(حامص مرکب ) (از پارتی کلمه ٔ فرانسوی و بازی فارسی ) تعصب و دسته بندی پیش بردن قصدی را.»

حال بماند آن‌که پس از مطالعه‌ی این معنی ناخودآگاه و بدونِ اراده‌ی قبلی به دیوار نگاه کرده و پشه‌ای را دید زدم؛ اما باید بگویم «مستر دهخدا»! و توضیح بدهم که چطوری «مستر» و «دهخدا» را کنار هم آوردم و دو کلمه‌ی شرقی و غربی را بهم دوختم و خطبه را تمام کردم.

حال از دوندگی‌ها و سخته‌ناگویی‌های بالا بگذریم؛ این ترم بعد از سه ترم درسِ به‌غایت «لَجَنِ» ریاضی را پاس کردم. (سجده‌ی مستحب) البته نه مثل همه‌ی دانشجوها که همچون انسان‌های متمدن درسی را پاس می‌کنند بلکه با نیزه و دشنه‌ و دیگر آلاتِ شتم و ضرب! البته اینها را نه رویِ استاد و نه رویِ کسی دیگری بلکه رویِ خودم امتحان می‌کردم به‌دلیل نگرفتن ۰/۴ نمره از نمره‌ی قبولی!

در اون ساعات که مثل گربه‌هایی که در یک چهاردیواریِ بلند محاصره‌شان کنی به دیوار «پنجول» می‌اندازند و فقط سه خط موازی حاصل از جایِ پنجه‌هایشان (البته اگر مانیکور کنند) باقی می‌ماند من انقدر بیچاره بودم که همان سه خط موازی هم نداشتم!

در آن لحظاتِ ناشگون پدر به مثابه‌ی طلوعی از خورشید، تلالوی از آفتاب، نوری از ابدیت و از این قبیل تابش‌ها و انوارِ فلورسنتی از جنوب (با احتسابِ موقعیتِ اتاقم) بر من تابید. آنقدر نورِ زردش زننده بود که من عینکِ دودی گردی زده به او نگاه می‌کردم و شب چشم‌هایم وِز وِز می‌کرد. با استادِ منحوسِ تُماس حاصل نموده و اورا با تهدید به اینکه القاعده هنوز زنده است و اگر این نمره را به پسرم ندهی در شمالِ شرقی قطبِ جنوب پنگوئن‌ها را به انقلاب بر علیه‌ات دعوت می‌کنم استاد را مهار کرد و نگذاشت مرا بیاندازد.

این داستان گذشت و من هر روز با خودم فکر می‌کردم که اگر خیلی جاها «می‌تی‌کُمانی» نداشته باشی تا جلویِ سرکشی بعضی‌ها را با این وضع بگیری باید کمی سرعتت را زیاد کنی و جلوتر از همه بروی و خیلی شیک بوق بزنی…

 

ذیل‌نامه‌ی یِکُم: آیا هنوز ایمان نیاورده‌اید «مرگ بر نیوتون»؟
ذیل‌نامه‌ی دُیُم: در این نوشته هیچ‌گاه از دکمه‌ی Backspace استفاده نشده و هر آنچه می‌بینید یوهو، بدونِ اصلاح و… نوشته شده است خواهشن اگه گیچ شدید با اقوام تماس گرفته و کمک بخاهید.

خواندن ادامه مطالب

موضوعِ تحقیق نباید خیلی کُلی باشد

مدتّی بود که به خیالِ خودم کمی «بازی‌بازی» فلسفی می‌کردم چند کتابِ داستانِ مصور خوانده بودم فکر می‌کردیم دیگه آره الآن خیلی بارمه و تمام گزاره‌های فلسفی رو می‌فهمم و به همه نگاهِ «عاقل اندر سفیه» می‌کردم و انضمام نگاه‌های «برو عمو»! تمام این تصوراتِ کارتونیک تا اونجایی ادامه داشت که من این ترم درسی با نامِ «روشِ تحقیق در شهرسازی» و منبعِ «روش‌های تحقیق در معماری» نوشته دو فرشته‌ی زمینی حضرتِ «دیوید وانگ» و بانو «لیندا گروت» و ترجمه‌ی ناب و بی‌نظیر و بی‌نهایت نارسانایِ «دکتر علیرضا عینی‌فر» بود و البته انتشاراتِ دانشگاهِ ملیحِ طهران.

 

روش تحقیق در معماری
روش تحقیق در معماری

ابتدائن این کتابِ چُنان که بود وانمی‌نمود که مطئنن پیروِ همان قانون معروف «دانشجویانِ شبِ امتحانی» ماهم گذاشتیمش تو ترشی برایِ‌همان موقع‌ها اما همان شب فهمیدیم عجب چیزِ «تُپُل و نافرمی»یست!

از همان موقع‌ها بود تقریبن که گِلِ معرّفِ حالِ دانشجویان عزیز یعنی «چه‌کنم، چه‌کنم» آماده‌ی بر سر نهادن شده بود. این کتاب در شبِ امتحان به مثابه باتلاقی بود که هرچی بیشتر می‌خوندید بیشتر در ژرفا و عمق آن فرو می‌رفتید.

کتاب مشحون بود از عباراتِ مسخره و چرت، حتا من هم که -همانطور که اولا گفتم دعوی فلسفه می‌کردم- شبِ امتحان در نهایتِ استیصال آماده‌ی آزمایش کردن انواعِ گِل‌ها با درصد‌های مختلفِ خاکِ رُس بر سر شدم.

بگذارید یک بند از این کتاب را تقدیم‌تان کنم تا شما نیز مستفیض گردید:

 

حتا اگر کلیت نظریه‌ها دارای ویژگی‌های مشترک باشند، دشوار و شاید غیرممکن است که یک حوزه‌ی مفهومی یکپارچه به حساب آیند. این مشکل بیانگرِ پیچیدگی وحدت ذهن انسان و توانایی دریافت و تبیین تجربه‌ی محیط از راه‌های مختلف و و در زمان واحد است.

انقدر متنِ این کتاب مزخرف و مسخره بود که آرزو می‌کردید «هگل» -که برتراندراسل او را سخت‌فهم‌ترین فیلسوفِ غرب می‌خواند در تاریخ فلسفهٔ غرب – برایتان لالایی دیالکتیکی بخواند و کانت قیافه‌ی گزنفون را کالبدشکافی اخلاقی کند اما روشِ‌تحقیق نخوانید. حال من نمی‌دانم که دانشجویان معماری/شهرسازی/مرمت و… چه گناهِ کبیره‌ای را مرتکب شدند که آوارِ روش‌تحقیق‌گونه‌ای این چُنین باید بر سرشان خراب شود. اصلن چه لزومی دارد که بفهمیم چجوری تحقیق می‌کنیم؟ خیلی ساده‌است دیگه «تحقیق می‌کنیم» حالا شما بیا سامانه‌ی تحقیق و سابقه‌ی موضوع و فلان و فلان را مطرح کن. /استغفرالله

جالب اینجاست من در حینِ خوندن نیز کتاب را مورد لطف قرار داده‌ام و یکی از ریزترین نکاتِ فنی کتاب را استخراج کرده‌ام.

ساده‌ترین جمله‌ی کتاب
ساده‌ترین جمله‌ی کتاب

 

ذیل‌نامه‌ی یکم:خوشبختانه و به حول و قوهالهی بنده این درس را با نمره‌ی ۱۵ (بدونِ احتسابِ نمره‌ی عملی!) پاس نموده و به تعداد فراوان رکوعِ شکر رفتم.

ذیل‌نامه‌ی دُیُم: کتاب این درس بعد از فهمیدن پاس شدن پاره پاره شده، شِرِدِر شده، آغشته به انواعِ تجزیه کنندگان و سپس توسط بنزین با اُکتانِ بالا سوزانده شد. #الکی!

خواندن ادامه مطالب

مغازه‌یِ صدماتِ دانشجویی

[من ناظر در مغازه‌ی کُپی، اسکن، پرینت، خدماتِ دانشجویی و البته «سرچِ مقاله»]

[بعد از آماده‌شدن پرینت صفحاتِ قبل]
-آقا طلق و شیرازه هم داری؟
-بله چه رنگی بدم؟
-سبز فسفری بده.
[بعد از گشتن در ویترین]
-سبزِ فسفری ندارم.
-یه رنگی بده دیگه.
-بیا اینم نارنجی.
-خوبه ولش کن. آقا تحقیقِ‌ اقتصادِ خُرد چی داری؟
-تا چی بخوای…
-یه چی بده دیگه فقط صفحه‌هاشو عوض کن چون واسه بچه‌هائم می‌خوام.
-چشم، الآن.
-همه تحقیقامون آخرش صندوق عقبِ استاده دیگه…

از مغازه خارج می‌شوم و در سرما می‌لرزم و فکر می‌کنم که ماشین را کجا پارک کرده‌ بودم…

خواندن ادامه مطالب