معجزه‌ی مسیحِ رایانه‌ای

این پُست رو می‌نگارم چون دردها بخاطر این مشکلی که در زیر می‌نویسم و راهکارش هم نوشتم کشیده‌ام که نپرس…

مشکلی که مدت‌ها درگیرِ «لب تاب» (!) بنده بود اما هیچ کنش خاصی برایِ حل این مشکل صورت نمی‌پذیرفت و خب سازگاری با اون پیدا کرده بودم عبارت بود از از بین رفتن دسترسی Administrator ویندوز ۷ به مراجعاتِ کلیدی مثل Run, Task Manager, Regedit, CMD, Folder Options و System Restore است. خیلی‌ها بعد از پدیدارشدن این مشکل که در معلولِ حمله‌ی «تروجان»ها، «کرم»ها، «بدافزار»ها و «ویروس»هاست اقدام به تعویض فله‌ای ویندوز می‌کنند اما این مشکل به راحتی با نرم‌افزار زیر حل خواهد شد.

این مشکل یعنی عملن از بین رفتن تنفساتِ سیستماتیکی در ویندوز! حتی اگر خیلی خوش‌بینانه به موضوع نگاه کنیم و عدم دسترسی به دستوراتی مثل Run و Regedit رو بیش از حد تخصصی بدونیم (!) Task Manager تنها گریز حلّ خیلی از مشکلاتِ روزانه‌ی سیستماتیکی است.

محیطِ نرم‌افزار Re-Enable

بعد از جستجوهایِ فراوان در موتورهایِ گازی جستجوگر در سه زبان فارسی، انگلیسی و آلمانی بالاخره چیزی که تونست مشکلم رو «براحتی چپ نگاه کردن به بچه‌ی کوچیکِ فامیل واسه خرابکاری نکردن» حل کنه نرم‌افزارِ Re-Enable 2.0 بود که با چند کلیکِ محدود این مشکل رو براحتی حل کرد.

برایِ دانلود این «معجزه‌ی مسیح» به نشانیِ زیر مراجعه کنید:

دانلود (محصولِ شرکتِ  Tangosoft و حجم ۱٫۰۴ مگابایت)

شیوه‌ی کار با این نرم‌افزار بسیار ساده است. کافیست نصب بشه و بعد از نصب قسمت‌هایی که خواهان فعال‌سازی دوباره اونها هستید انتخاب و دکمه‌ی «Re-Enable» را بفشارید. رایانه پس از یکبار راه‌اندازی مجدد (Restart) قسمت‌های مذکور فعال خواهند شد.

 

ذیل‌نامه یکم:

مطلبِ بالا بازنوشتی از این نشانی است.

 

خواندن ادامه مطالب

هنگامی که برادرت رستگاری توست

بطور خیلی اتفاقی با این فیلم آشنا شدم و از آشنایی خودم با این فیلم بسیار خرسندم. فیلمِ «The Sunset Limited» فیلمی‌ست ساخته‌ی حضرتِ « Tommy Lee Jones» که بنظرم یکی از ساده‌ترین و پرمعناترین فیلم‌هایست که تابحال دیده‌ام.

the Sunset Limited
the Sunset Limited

تمام فیلم در یک لوکیشن ساده و اتاق چندمتری‌ست با ویژگی مرتب بودن و لوازم ساده. تمام بازیگرانِ فیلم دو فرد هستن که ایفاگره این نقش‌ها «Tommy Lee Jones» در نقشِ سفید(White) و «Samuel L. Jackson» در نقشِ سیاه(Black) که در نگاهِ اول این نوع اسم‌گذاری به تفکیک رنگِ پوست هستش و شاید با کمی دیدِ نقادّانه تزریق دیدگاهِ اعتقادی نویسنده جنابِ «Cormac McCarthy» رو می‌شه برداشت کرد.

در ابتدای فیلم شخصیت «سفید» داستان تصمیم به خودکشی می‌گیره و «سیاه» او رو نجات می‌ده و به آپارتمانش می‌آره و از اینجا فیلم شروع می‌شه. در واقع به نوعی کل فیلم مناظره‌ی اعتقادی «سفید» و «سیاه» هستش. «سفید» یک پروفسور یا استادِ دانشگاه‌ و بی اعتقاد به وجودِ خداوند و «پوچ‌گرا»؛ «سیاه» یک نگهبانِ قطار و «مسیحیِ اوانجلیست یا انجیلی‌» است. بحث و مناظره‌ی این دو  با موضوعاتی مثل وجود خدا، دردِ انسانی، پس از مرگ و…صورت می‌پذیره.

یکی از قسمت‌های فیلم که من رو بشدت تحت تاثیر قرار داد بخش زیر بود-البته جدای از اینکه تمامی دیالوگ‌ها کاملن هوشمندانه و زیبا بودند-:

 

 

-سفید: من آرزوی تاریکی رو دارم. من برای مردن دعا می‌کنم. مرگِ واقعی… و اگر فکر کنم که در مرگ، ممکنه کسایی رو که تو زندگیم می‌شناختم ملاقات کنم. نمی‌دونم چیکار می‌تونم بکنم می‌تونه نهایتِ وحشت باشه، نهایتِ کابوس! اگر فکر کنم دوباره قراره مادرم رو ببینم و همه‌ی اینها از اول شروع بشه. تنها الآن بدون دورنمای مرگ، برای استقبال کردن! ممکنه آخرین کابوس باشه.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: من می‌خوام مرگ، مرگ باشه. برای همیشه و می‌خوام یکی از اونها باشم […] وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم گرم می‌شه؛ سیاهی، تنهایی، سکوت، صلح…! همشون فقط یک تپش اونور.

-سفید: من به وضعیتِ فکریم به عنوانی نگاه بدبینانه احترام نمی‌گذارم. به عنوان خودِ دنیا براش ارزش قائلم!

-سفید: تکامل نمی‌تونه زندگی خردمندانه بیاره در نهایت برای آگاهی از یک چیز،اون یک چیز از همه چیز بالاتره و اون یک چیز «بیهودگی» است.

[لحظاتی بعد…]

-سفید: اگه مردم می‌تونن دنیا رو برای چیزی که هست ببینن، زندگی خودشون رو برای چیزی که هست ببینن، بدون رویا و توهمات، باور نمی‌کنم بتونن اولین جواب رو تو اینکه چرا نباید تو اولین فرصت بمیرن پیدا کنن.

-سفید: من به خدا اعتقاد ندارم. می‌تونی این رو بفهمی؟ به دور و برت نگاه کن مرد. نمی‌تونی ببینی؟ غوغا و سروصدایِ این شکنجه باید بیشترین صدایی باشه که گوش ازش لذت می‌بره و از این بحث نفرت دارم… استدلالِ روستای خدانشناس؛ که تنها عشق به ناسزا گفتن بی‌وقفه که اون رو تو مرحله‌ی اول تکذیب کرد.

-سفید: معاشرتِ تو! معاشرتِ تو رنج است نه چیز دیگه… و اگر این رنج دسته جمعی است. بجای صرفن تکرار، وزن خالص این دنیا رو از دیوارهای این جهان می‌کشونه، خراب و سوخته به پایین می‌کشه. درون هرچیزی که شب هست حتی اگر قادر به تولد مثل باشه تا وقتی که حتی خاکسترش هم نباشه!

-سفید: …و برادری، عدالت، زندگی ابدی! خدایِ خوب، مرد. نشون بده دین یکیشون رو درست کرده برای هیچی، برای مردن. این یه کلیساست که من وارد شدم. مال تو یکی رو فقط درست می‌کنه، زندگی ابدی، برای رویا، توهم و دروغ‌ها! دور کردن ترس از مرک برای قلب انسان‌ها، اونا یه روز هم زندگی نمی‌کنن. ما می‌خواهیم این کابوس رو داشته باشیم. ولی برای ترس از بعدی؟

-سفید: سایه‌ی تبر از تمامی خوشی‌ها آویزون شده. تمام راه‌های به مرگ می‌رسه، همه‌ی دوستی‌ها، همه‌ی عشق‌ها. شکنجه، شکست، خیانت، رنج، عذاب کشیدن، سن، هتک آبرو، ترس از مریضی آخر عمر، و همشون با یه فرجام برای تو و هرکس و هرچیز که تاحالا انتخاب اهمیت بدی. این برادری واقعی است، معاشرتِ واقعی و همه یه عضو از زندگی هستن.

-سفید: تو بهم گفتی برادرم رستگاری منه؟! خب لعنت بهش، تو هر شکل و قیافه‌ای که هست. خودمو تو اون می‌بینم؟ بله می‌بینم و چیزی که می‌بینم مریضم می‌کنه…

 

the Sunset Limited
the Sunset Limited

از بیان مودولوگ‌های بالا (تلفیقی از دیالوگ و مونولوگ که بخشِ مونولوگی آن بیشتر و ساخته‌ی شیخ است) هیچ منظورِ خاصی نداشتم فقط خواستم قضاوت رو به خودتون واگذار کنم.

خواندن ادامه مطالب