سِبیل، معراج مومن است

از همان موقعی که آدم و حوا آمدند رو زمین، حوا اصرار بر گذاشتن سِبیل از طرفِ آدم را داشت. یا نه فرگشت بود؟ از نسل‌های اولیه پسرعموهایِ میمون‌ها دخترعموهای میمون‌ها که هم‌رده‌ی نژادی پسرعمو‌های میمون‌ها بودند و مونث و اتفاقن عمویشان هم دستِ خیری در امور خیریه داشت و در بازار حجره داشت اصرار بر سِبیل گذاشتن مردانشان داشتند.

بگذارید جلوتر بیاییم، شاه عباسِ اول سِبیل‌داران را دوست می‌داشته و بر امر سِبیل‌داری تاکید داشته و شاعر درباری‌اش شعری با این مضمون گفته که:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ / «تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

البته بهتر است این شاعر، شاعری را بگذارد کنار و به غازچرانی مشغول شود. در تاریخ هرکه سِبیل داشت نامش در تاریخ جاودانه شد. از نیچه بگیر، هیتلر، انیشتن وهر کسی که در تاریخ تاثیر گذاشته است بر قدرت سِبیل خود تکیه کرده بوده. حتا آنهایی هم که سِبیل نداشتند مثل کسانی که قطع عضو می‌شوند هنوز حس همان عضو را دارند نسبت به سِبیل نداشته‌ی خود احساس تعلق خاطر می‌کردند و دیده شده بعضی‌هایشان در خفا روغن زیتون بر سِبیل نداشته‌ی خود زده و آن‌را از جانبین می‌مالند.

از فواید علمی سِبیل سخنان بسیار رفته است. دانشمندان اخیرن ثابت کرده‌اند که میزان سرعت مالش سِبیل با افزایش فعالیت سلول‌های خاکستری مغز رابطه عکس دارد و کسانی که اغلب سِبیل خود را می‌مالند دارند به این موضوع فکر می‌کنند که سِبیل‌شان را چطور اصلاح کنند نه در فکر حل مشکل برآیند. پس هر کس را دیدید که در حین حل مشکل داشت سِبیل خود را می‌مالید بدانید او یک فریبنده است. دانشمندان همچنین ثابت کرده‌اند که سِبیل در گردش جریان خون در ناحیه کف‌پا تاثیر می‌گذارد و بدین ترتیب با بلند کردن سِبیل امکان ابتلا به سندروم چانه‌ی بُز کمتر خاهد شد. چرا که بُزها همیشه قبطه‌ی سِبیل داشتن را می‌خورند چون همیشه ریش دارند.

همه‌ی اینها را گفتیم تا بگویم سِبیل راهِ عروجِ مردانِ خداست. سِبیل تنها ماوای تنهای نیک‌اندیشان روزگار است. سِبیل همان است که در معراج همراه مومن خاهد بود. سبیل همان است که در نهایت درماندگی راه‌گشای آسودگی ذهنی شما خاهد بود. سِبیل چند تار موست که از دنیای جادوگران برای «شما» ماگل‌ها ارسال شده است. سِبیل نهایت عشق است یک عشق الهی…ا

خواندن ادامه مطالب

یکسال از اولین پست املتی می گذرد…

گاهی اوقات چیزهای کوچکی که در زندگی مون متولد می شه مثل بچه هامون سن پیدا می کنه و بزرگ می شه، بعضی وقتها انقدر “چگالی زندگانی” این اجرام و اجسام زیاده که “فضا-زمان زندگی” رو به چالش می کشه! یا مثل “نقطه عطف” تقعر رو به پایین زندگیمان را رو به بالا می کند. چیزی که هم سینیتیک زندگیمان را بدست می گیرد و هم ترمودینامیکش و همه چیز و همه چیز است… و حالا یک سال از اولین پست املتی می گذرد…

تولدت مبارک املت نامه جان…

[polldaddy rating=”3089208″]

خواندن ادامه مطالب

کن + کور

وای عجب بدبختیه ها! این “کن کور” هم واسه ما شاخ بازی در می آره، چند تا تست بی زبون سرنوشت یه ملت رو دست گرفتن، یه ملت رو بدبخت کردن! اصلا وامونده اسمش هم روشه “کن کور” خودتو باید کور کنی تا لوله کشی حسن آباد قبول شی، من که تصمیم خودمو گرفتم می خوام مهندسی نگهبانی قبول شم! میگن بازار کارش خوبه اغلب جاها نیاز به نگهبان دارن! حالا رتبمون یه رقمی بشه یا با عدد علمی اعلام کنن چه فرقی می کنه؟ فوقش اینه که این موسسه ها میان ازت می خوان که بگی ما عامل موفقیتت بودیم!

یارو کل سال رو مثه ……. می خونه آخر روز کن کور اضطراب می گیرتش سبزی شوری تایباد قبول می شه! یکی هم بی خیال می آد میشینه می ره دانشگاه تهران عشق و حالش رو می کنه! من که فکر می کنم این کامپیوتر تشخیص رشته سازمان سنجش مهره ماری داری یا کف بینی می کنه، احتمالا موقع ثبت نام واسه کن کور یه اسکن از کف دست هم می گیرنکه کامپیوتر از رو کف دست تشخیص می ده کجا قبول می شییا کجا شرمندتیم! شاید هم سازمان سنجش کلی کف بین استحدام می کنه! ما که بی خبریم!

این املت نامه هم که داغون شد رفت، یعنی این کن کور داغونش کرد، ما هم که طرف لب تاپ میریم (لب تاپ به پیوست عکس شماره یک) جیغ همه در می آد و از فواید درس خوندن واسمون می گن! اعتراض می کنن که چرا تا مرحله آب مروارید بیشتر پیش نرفتی؟ مگه قرار نیست خودتو کور کنی ؟ ما هم دست از پا دراز تر بر می گردیم سر درس و مخشمون! خلاصه الآنم که می بینین دارم می نویسم کلی دارو و دیازپام و خواب آور و آرام بخش و اینا به خورد اهالی خونه دادم تا بعد از شکست اژدهای بیست و سه سر بیام پشت لب تاپ (پیوست شماره یک) بشینم این محملات رو بنویسم.

عکس شماره ۱″][LaB Top] عکس شماره 1یاد قدیم ندیم ها دوران جاهلیت و اون موقع که پشت امتحان نهایی بودیم بخیر! دورانی داشتیم ها حالا جز غم و غصه چیزی نداریم! از دو سه نفری که قراره اینجا کن کور بدن می پرسیدم، می گفتن ما هر شب کابوس کن کور می بینیم داره میگه :«کوچولو می خورمتا» (به حق خواب های عجیب غریب!)

 

آخه بد بختی اینه که یه سال زحمت می کشی واسه چندتا تست بعدش هم اش یادت می ره به هیچ دردت هم نمی خوره، آدم از این حرصش می گیره!

میگن تو کشورای دیگه مردم مثل دور از جون، زبونم لال، چشمم کور، پای راستم شل “خر” کله شون رو می اندازن پایین و می رن دانشگاه بعد وقتی رفتن دانشگاه تازه گاوشن می زائه! حالا نمی دونم واسه ما چرا زایمان زودرس داره قبل دانشگاه می زائه!

یه سری تحقیقات روی افراد پشت کن کوری نشون داده که افراد پشت کن کوری از پستانداران به جوندگان تغییر شکل می دن، آمار نشون داده که دندون های پشت کن کوری ها تیز شده و علاقه ی اونها به خوردن آستین، سر مداد، سر خودکار، سر اتود وی دیگر نوشت افزار ها و این امروزه معضل بزرگی برای تولید کنندگان نوشت افزار به حساب می آد، که اونها اقدام  ضخیم نمودن سر های نوشت افزار ها کردن و بعلاوه افزودن اسانس و رنگهای خوراکی که این بنده خدا ها حداقل یه دلی از عزا در بیارن!

خلاصه دیگه کن کور هم جزئی از زندگی ما شده، کلی از کنارش نون می خورن، کلی کلاه برداری می کنن البته من عده ی زیادی رو دیدم که کلاه می ذارن، حالا نمی دونم اصل هر دو تا یکیه که قرار بر بی ثباتیه کلاه هستش یکی بر میداره یکی دیگه می ذاره! امیدوارم از پیر شدن این جوونای رشید پشت کن کور جلوگیری کنن، کن کور هر چی که هست در کنار بدی هاش خوبی هایی هم داره! (یکی شون اینه که به کتابخونه اتاقت جلوه ی خیلی خوبی می ده، کلی کتاب قطور می خری می ذاری توش نشون می ده تو خسیسی و هیچ کدوم از کتابهات رو اهدا نکردی! خسیس!)

شاید بشه گفت یک امتحان چند ساعتی هر چقدر هم حرفه ای و تخصصی مطرح شده باشه تمام ویژگی و استعداد های افراد رو نمی سنجه! این یکی از مهمترین جنبه هاشه!

ذیل نامه: چیز خاصی نیست بگم درد دل بود رو دلم قلمبه شده بود!

[polldaddy rating=”3089208″]

خواندن ادامه مطالب

کطاب اربی …!

این نوشته مربوط به دو روز پس از امتحانات رهایی است، پوزش بخاطر عدم بروزرسانی زود !

بعد از ۲۲ روز رنج، درد، ریاضت، حسادت، رفاقت، لجاجت ، حجامت و یا صداقت و دیگر …َـــَــ ت های محترمه ی دیگه بالآخره امتحانات رهایی تموم شد و به لقاء المصححین رسید (دیدار مصححان!) انصافن و حقن امتحان های رهایی امسال شبیه شتاب دهنده ی سرن بزرگ و غول پیکر بود و به ما شتاب فوق التصور بیشتری می داد ما که دیگه این آخرا انقدر شتاب دیده بودیم شبیه پف فیل (Popcorn) ترکیدیم و ذرات ریز الکترونیمون هم در حال گسسته شدن بود ولی حالا می تونیم غریو و شیون آزادی و بیکاری رو برای لحظاتی چند سر بدهیم !

در این روز ها متوجه چیزهای زیادی شدم اینکه کتاب عربی مون در درس هفت برای خارج از جو کره زمین ابر کشیده و باعث انفجار بنده شد، و اینکه مهندس یه فوق ابر فرا خزعبل در مورد ستاره شناس تنها نوشت و در یافتم که حرفه و پیشه اصلیم آشپزی هستش! بالاخره وجود ابر اون هم در بالای جو زمین پدیده ی جالبیه که باید بهش توجه بشه من با این سن نجومیم تا حالا همچین پدیده ای ندیده بودم !

ابرهایی بالای زمین
ابرهایی بالای زمین

خیلی عجیب بود مهندس رو در حالی می دیدم که در کمتر از یک ماه سه تا پست داده که دو تاش خزعبل بودن ، بله مهندس اوراکتیو شده (Overactive) شده و احتمالا تا چند روزه دیگه هم پرتوزا می شه ولی خبر بیماریشون که رسید خیلی ضد حال خوردم، امیدوارم هر چه زودتر سر حال بیاد.

سال تحصیلی ۸۹-۸۸ با همه تعطیلی هاش، امتحاناش، درس خوندناش و نخوندناش تموم ش. امیدوارم آرتک سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشه و تا چند روزه دیگه غوغا کنه تا چشم دشمنان آرتک شبیه کوتلک شه. آمین

دوباره بودی هندونه می آد از تو ایوون نن جون

بعد از آب تنی تو آفتاب نود درجه

دو قاچ شتری هندونه یخ زده

و دیر پا شدن از خواب…

سلام تابستون گرم

ذیل نامه: همه می گن اسم این پی نوشت ولی به نظر من ذیل نامه باحال تره!

ذیل نامه دوم: چرا انقدر مهندس فعال شده؟ یعنی دلیل خاصی داره ؟ یعنی چی می تونه باشه این موقع شب ؟

خواندن ادامه مطالب

نوروزی با بوی املت سوخته

نمی دونم کدوم یک از شما ها طعم تلخ و خیاری غربت رو کشیدین یا بهتر بگم چشیدین! غربت شبیه غول آخر مرحله بازی های کامپیوتری میمونه که رد شدن ازش یکم احتیاج به تکنیک و تاکتیک داره، تقریبا هشت ماهی میشه که با این طعم خیارنمای تلخ در حال دست و پنجه سفت کردم هستم (نه نرم کردنا!) دیگه آخرای سال هزار و سیصد و هشتاد و هشته…! یکسال دیگر هم سپری شد، دوست ندارم بگم یکسال پیرتر شدیم دید منفی رو دوست ندارم، ولی تو این یک سال تغییرات زیادی کردم، پیش خودم فکر می کنم میبینم دارم بلوغ ذهنیم رو لمس می کنم (یکم زبره!) تفکرات، عقاید و… دار حال شکل گیریه، از موضوع پرت نشیم؛ سیصد و شصت و پنج روز دیگه هم به عمرمون اضافه شد (وقتی فکر می کنی میبینی خیلی ها)، یکسال دیوونگی من حاد تر شد! شما رو نمی دونم ولی این طرز دیوونگی رو دوست دارم.

خیلی ها تو این روزهای آخر سال بهم تبریک می گن، که عید شما مبارک و عید شما پیشاپیش مبارک و عید شما پس و پیش مبارک و عید شما پیش و پس مبارک، عید شما… (ترجیح میدم دهنم رو ببندم!) و برای هم آرزو های خوب می کنن، خیلی ها تلفن همراهشون رو مجبور به فرستادن هزاران پیامک می کنن و با شلاق بالاسرش می ایستن که به همه برسه! ولی چیزی که من بهش اهمیت میدم، یک نوع تفاوته! چیزی که همیشه اول از همه چیز بهش اهمیت می دادم، شاید املت نامه هم برای همین بوجود اومده، خیلی وقتا پیش خودم می گم، جای دوری نمی ره از یک خورده استعدادی که خدا بهمون داده استفاده کنیم و چیزهای جدیدی خلق کنیم، چیزهایی که برای بشر غریب و عجیب باشه، و این شعار زندگی منه، اینکه زندگیمون رو از حالت تکراری همیشگی، راهی که همه انسانها اون رو رفتن در بیاریم و راه جدیدی رو اول خاکی کنیم و بعدش آسفالتش کنیم و بعد میتونیم حتی روی اتوبان شدنش بحث کنیم!

دوست دارم جای مهندس “قهوه”ایمون هم که امسال نیست در جمع املت نامه رو خالی کنم، هیچ کس نمی تونه جای مهندس رو پر کنه، خیلی خوشحال می شدم تبریک سال نوش رو توی املت نامه ببینیم میدونستم مثل همیشه خارق العاده بود!

امسال عید من با عیدهای دیگه خیلی فرق داره شاید یکی از دلایلش اینه که کسی نیست بهم عیدی بده! ولی می دونم بزرگترین دلیلش نیست، ولی امسال من منجم تنها بودن رو حس کردم، یاد گرفتم که چجوری منجم تنها باشم، چجوری برای تنهاییم منجم باشم و چجوری نجومم رو در تنهایی داشته باشم، امسال سال تنهایی بود، سالی تنها تر از همیشه و باید برای بیشتر تنها شدنش آماده باشم، به قول مهندس نمی خوام برم تو تریپ دستمال کاغذی این آخر سالیتون رو خراب کنم.

دوست ندارم زندگی رو با یه رولزرویس تودوزی چرم یا یک ساعت رولکس بشناسم زندگی متفاوت زیستن از قانون طبیعت داروینه، زندگی کنار گذاشتن قانون های سرد نیوتونیه، زندگی خوردن نون و پنیره، زندگی نوشتن پستهای “املت نامه” توی صفحات کاغذیه، زندگی مچاله کردن کاغذه، زندگی “املت نامه” خوندنه، زندگی رژیم نوشابه و خوردن آب شیر حمامه، زندگی خوابیدن ساعت سه نصفه شبه،زندگی توی آیینه نگاه کردن و ترسیدنه،زندگی نامرتبی میز اتاقه، زندگی عشق به پلاتیپوسه، زندگی خوردن املته ،زندگی دیوونه بازی بهمراه انسانیته، زندگی نبض سرد جنگل و روح تنهای کویره،زندگی حرص خوردن یک مادر برای بچشه،زندگی خوندن چند آیه نوره، زندگی انتظار برای یک سفید پوشه و زندگی غیر زندگی است…

واسه همین عید رو پشاپیس (کلمه ی جدید اختراعی از واژه های بالا!) بهتون تبریک میگم، سال نو شما، مردم ایران، مردم جهان، دوستان فضایی سال های نوری دورترمون، کهکشان آندرومدا، سحابی جبار، کهکشان ابر ماژلانی کوچک، دوستان ساکن در سیاه چاله ها، کرم چاله ها و یا حتی سفید چاله ها، پدر و مادر شما، خانواده ی شما، پادماده های شما، همه فک و فامیلتان، همسایه هایتان، بچه های کوچه پشتی (Back Street Guys!) حیوانات خانگیتان ، عروسک هایتان، دستبند مچی تان، و خیلی “ایتان” های دیگه که برایتان است و همه آنهایی که دوست داشتنشان مایه ی آرامش زندگی ماست مبارک باد.

نوروز املتی مبارک باد
نوروز املتی مبارک باد

سالی سراسر املت، شادی، خنده، قهقه، نجوم، زندگی به سبک بالا، دوست داشتن و آرامش و پنکه سقفی، حشره کش، کش پول (و خیلی از اشیای دیگر مثل جوراب) رو برای شما و همه ی کسانی که بالا گفتم در پناه خدا خواستارم.

پیروز، سربلند، املتی و موفق باشید
شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی معروف به احمدرضا کریم(اسم واقعیم شیخ المعانی… ولی بعضی ها اسم روم گذاشتن می گن احمد رضا…!)

ذیل نامه ی نوروزی: مطلب بهاری باحالی شد…!

زیل نامه ی نوروزی دوم: امسال خونه تکونی نداشتیم، یوهاهاها!

خواندن ادامه مطالب

“کلاغ” یا “کلاق” موضوع “گوفی” است

“در حال حاضر تماس با شیخ مورد نظر مقدور نمی باشید لطفا بعدا مزاحم شوید”

وقتی به شیخ زنگ زدم یه بچه (جدیدا اپراتور های تلفن چه کسایی میشن ها!)  این رو به من گفت، سخت ناراحت شدم، چند روزی هستش که شیخ در حالت انسانی به سر نمی بره، شاید بخاطر امتحانای نداشتش نمی نویسه، ولی باید بدونین این چند روز خیلی سرش (سرم!) شلوغ بود، شاید رئیس جمهور کشور ماداگاسکار به اندازه ی من سرش شلوغ نبوده! در هر صورت به اصل موضوع برسیم، خب میدونین که اصلا رسم هر کلاسی هستش که یک سری افراد القاب خاصی به خودشون اختصاص میدن، کلاس ما هم مثل همه ی کلاس ها چه فرقی میکنه ؟ از کلاق (!) گرفته تا گوفی، فک طلا و … ولی کسی که بیشتر از همه تو کلاسمون مورد استهزاء (همزه ای که در زبان فارسی جایگاهی ندارد!) میگیره، کسی نیست جز کلاق پر طلا… چون حال و حوصله ی توضیح بیشتر ندارم که بگم بچه ها اشعار زیبایی در وصف او مثل: «کلاقه تا میبینه، کنار حوض میشینه، میخواد که ماهی بگیره، ماهی ها تا میبینن و…» یا «زاغکی قالب پنیری دید به دهن برگرفت و زود پرید و…» میرم سراغ اصل مطلب که نقاشی، تهذیب ها، گرافیتی هاو هنرهای من که در وصف ایشون هستش:

”][Zagh Siyah]تصویر بالا قبل از کامل شدن گرفته شده، بخاطر اینکه آقای کلاق هر لحظه امکان هجوم و حمله اش هست، یکی از کارهام رو قبل از اینکه تموم بشه پاک کرد…!

”][Crow]تصویر بالا یک گرافیتی هستش، که از هنرهای غربی من هستش! گرچه به بهترین نحو نتونستم در سر زنگ حسابان (سر دیوونه خونه ی حسابان!) روش کار کنم ولی بازم بد نشد!

[Somebody's Luagh[این هم “تمودار درختی خنده ی ……” هستش، ….. یکی از بچه های کلاس هستش!  البته خنده هاشون دقیقا مثل همین هستش {یوها     هاها    هه   ه } دقیقا همینه وقتی درست فکر می کنم! (این نوشته پس از اتفاقاتی بس عجیب و خنده دار ویراش گردید و نام خنده کننده به خاطر درخواست مضحکانه ایشون عوض شد…! ادعای حیثت در مورد یک نمودار خنده…)

و نهایتا، ویدئوی زیر که حجم بالایی نداره و دوستانی که داخل ایران هم هستند میتونن ببیننش! گوفی یکی از صفت هایی هستش که به یکی از دوستان دیگمون میدن، در یکی از جلسه های فوتبال که خواهر کوچولوی حضرت گوفی هم آمده بودن ازشون خواستیم اسم واقعیشون رو بنویسن روی تخته ی “White board” لفظ شیرین زیر رو به زبان جاری میکنن! این نشون میده که نه تنها خود فرد این لقب رو در کلاس می پذیره بلکه خانواده ی فرد هم خواهان پذیرش این لقب هستند!

لینک دانلود و دیدن فیلم حضرت گوفی (حجم ۵۰۰ کیلو بایت):  به اینجا مراجعه فرمایید (روی به اینجا مراجعه فرمایید کلیک کنید!)

ذیل نامه: «همه ی تجلی هنر من روی میز معنا پیدا می کنه! عملا بدون میز مدرسه من هیچم» جمله ای حکیمانه از “شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی” که خضوع ایشون رو می رسونه بدرستی که ایشون از افراد بس با تدبیر روزگار است…!

خواندن ادامه مطالب

کارتون زدگی یا قطب زدگی مساله این است

شیخ چند روزی که حسابی افسرده است (به هیچ وجه “depress” نیست!) واسه همینم دستش به قلم نمیره! خودم چند بار ازش پرسیدم چرا نمی نویسی مطلب جدید، گفت به فضولا فضولی نیومده! (تو دلم گفتم شیخ چقدر بچه ننه شده شبیه بچه های پنج ساله صحبت میکنه!) واسه همین چند روزی از آثاری که شیخ بروی در و دیوار و میز کلاس و پایش و غیره کشیده استفاده میکنیم که سره شما رو شیره بمالیم که بگیم وبگاه شیخ هر روز بروزرسانی میشه و از این حرفای صد من یک ریال ولی در واقعیت امر اینطور نیست و حال بروزرسانی نداریم (البته اینارو شیخ در یک جلسه ی محرمانه گفت و گفت به کسی نگم ولی شما که غریبه نیستین…!)

خب همونطور که میدونین شیخ مثه همه ی دیگه قطب زده است (واژه ای که انسان های عادی به آن دچار نمی شوند مترادف غرب زده و… است) و تصویر شخصیت هارو زیر و رو میکنه و از اونجایی که حس و حال گوش دادن درس سره کلاس نداره و معلما معمولا بخاطر اینکه درساش خیلی خوبه؛ البته از بعیدیات هستش! (در اصل معلما ازش قطع امید کردن و به گوش کردن او سر کلاس هیچ امیدی ندارند…) مخالفتی نمیکنن با اینکه او سر کلاس نقاشی بکشه، این نقاشی با الهام گرفتن از کارتون های “Doodlez” و قاطی کردن با مدلهای موی قطب زده کشیده و توسط تلفن همراه دوستش ازش عکس گرفته (چون شیخ بچه ی خوبیه و هیچ وقت تلفن همراه سر کلاس نمیبره!)

”][Doodlez]ذیل نامه: این تیریپ و مدل مو قاطی شده از مدلهای مو و سیبیل سیاه پوستان دهه ی ۱۹۵۰ و لباس پوشیدن “Rapper” های امروزی است، استاد “Doodlez” بفهمه من با شخصیت بزرگوارشون که هر لحظه به من لطف داشته (کارتون زدگی!) این کار رو کردم کله محترم رو به دیوار میکوبند…!

خواندن ادامه مطالب

پرانتز، نه متن

نمی دونم چرا بعضی ها بوی برنامه ریزی به چشماشون نرسیده ! واغعا واغعا (نه واقعا) لج آدم و البته پلاتیپوس ها رو در می آرن! تفکر اینکه من کاری رو با حداقل برنامه ریزی انجام بدم آزاد دهنده است چه برسه که گله ای (ترجیحا گروهی !) از دانش آموزان را برای اردو و بدون برنامه ریزی ببرین اونهم کجا دانشگاه! من برای تدریس درسی از همون کتاب “فجیع زُبان انگلیسی و خارجه (۳)” کلی برنامه ریزی کردم، حتی مامانم (والده محترمه ی بنده ی شیخه و هزاران “ه” دیگر که در زبان فارسی جایگاهی ندارد…)  می گفت کوچیک(کوچک!) که بودی میدیدم هی داری پیش خودت انگلیسی حرف میزنی داره میگی: “Silence” (این مسئله به دوران طفولیت شیخ در همون مایه های سال ۱۳۲۶ برمیگرده!) می گفت نگرانت شده بودم بردمت پیش دکتر، دکتر گفته بود داره واسه درس “فجیع زُبان انگلیسی و خارجه (۳)” برنامه ریزی میکنه که تو سال ۱۳۸۸ در کلاس سوم دبیرستان تدریس کنه ! این اهمیت شیخ رو به موضوع تدریس و البته برنامه ریزی میرسونه !

ولی در امروز (نیازی به “در” نداشته نه؟!) مدرسه محترم ما رو به دانشگاهی فرسنگ ها یا شاید فرسنگخ (کلمه ی تلفیقی از فرسنگ و فرسخ)ها دورتر از مدرسه بردند و به ما بی غذایی دادند، مارو با شلاق زدند، بر کولمان سوار شدند و از ما سواری گرفتند (اینا چیه دارم مینویسم؟!) عده ای از ما عکس گرفتند و امضا خواستند و به ما بیگاری و ریاضت تحمیل کردند و ما ها رو در کنفرانس “GIS in day 2010”  و وسط کنفرانس که داشت یکی از دوستان با لهجه ی شیرین و افتضاح انگلیسی صحبت میکرد نشوندند و بعضی از دوستان ما در حالی که بهم تک “Missed Call” می زدند جیغ میکشیدند و هوار میزدند و آبروی همه را بردند ولی ما خم به ابرو نیاوردیم، ما مقاومت کردیم، ما توانستیم چون ایرانی میتواند ما پانزده دقیقه به حرف های اون دوست “انگلیسی قشنگ حرف زن” گوش فرا دادیم و به لطف خدا موفق شدیم! (چی دارم میگم شما میفهمین ؟ خودم که نمیفهمم !) بعد با شیمک (لفظ صحیح شکم!) گرسنه در خیابون ها پی بازی با توپ کوچکی که به جرئت می تونم بگم کمی بزرگتر از فندوق یا با اغراق به گردو میرسید کردیم تا اتوبوسی که با توجه با برنامه ریزی دقیق مدرسه قرار بود بیاد، با چهل و پنج دقیقه(از چهار ساعتش فاکتور گرفته شد!) تاخیر برسه ! بعد بچه ها همچون انسان هایی که در طلب هوایی خنک حاضر به پرداخت چک پول هستند (چه تعبیر چرتی!) پریدن تو اتوبوس و به سمت “سریع غذایی ایرانی” (Iranian Fast Food) براه افتادند!

{بچه ها که در راه میدویدند و با آرنج به دهان هم ضربه میزدند تا به غذا برسند از حالات انسانی خارج شدند و چند شهید دادیم و پیکر بی جانشون را همون جا دفن کردیم (بچه ها همدیگر رو خورده بودن!)} تخیلی فضایی که یک لحظه درذهنم نقش بست !

خلاصه به یک “سریع غذای ایرانی” رفتیم و به طرز وحشیانه ای به اونجا هجوم بردیم ! صحنه ی جالبی بود، بچه ها تا لقمه ها (ساندویچ واژه ی غربی است!) آماده بشه چیزی بالغ بر پانزده لیتر نوشیدنی و نوشابه نوشیدند، میشه گفت ما تقریبا توی یک سوله داخل دانشگاه غذا خوردیم! بعد از اینکه به طرز وحشیانه غذا خوردیم شیخ بلند شد با دوربین دوستش شروع کرد به گرفتن عکس که تعجب همه را بر انگیخته بود چون او داشت از آشغال های غذا عکس می گرفت… ! (عکس موجود در زیر)

میزغذای اقوام مغول
میزغذای اقوام مغول

خلاصه بعد از خوردن ناهار (بیشتر اسمش رو میشه عصرونه گذاشت!!) بطرف شهر برگشتیم و بچه ها در اتوبوس هم خوانی ها کردند و اشعار بس شیرینی رو به زبان جاری کردند…

بقلم و امضای شیخ المعانی شلغم الدین سمنانی بتاریخ پنجم مارس دوهزارو ده میلادی مصادف با سیزدهم (البته چهاردهم) اسپند (منظور اسفند است که زیاد از حد پارسی شده!) هزارو  سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی مصادف با… (کافیه!)

ذیل نامه: خلاصه داستان چون حدس می زنم ۱% از نوشته هامون رو نفهمین: “ما ساعت ۸:۳۵ صبح راه افتادیم نزدیکای ۹:۴۵ رسیدیم، یک ربع بعد رفتیم کنفرانس، از کنفرانس اومدیم رفتیم غذاخوری، غذا خوردیم برگشتیم خونه! بی هیچ هدف ”

ذیل نامه دوم: تیتر مطلب بر میگرده به اینکه تعداد و درصد پرانتز ها در متن بیشتر از خود متن هستش! خوب این هم یک نوع نوشتن دیگه…! شیخ فرماید: «متن وجود خارجی ندارد عشق است پرانتز را»

ذیل نامه سیُم: در آینده ای نزدیک و در زمانی که امتحان فیزیک نداشته باشیم به تفصیل اعمالی رو که بچه ها در دانشگاه انجام دادند شرح میدم و خواهم گفت که بچه ها باعث شدند رتبه ی دانشگاه UPM صد رتبه افت کنه…!

خواندن ادامه مطالب

اندر حکایات درس فجیع «زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)» و تالیف کتب درسی

شیخ مصمم، و با عزمی راسخ تصمیم به مطالعه و بازخوانی یا دوباره خوانی درس بس شیرین، جذاب و ملتهب “زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)” گرفت، او که در دل بس هیجان زده بود که برای بار نخست به این کتاب خود دست میزند و آنرا مورد مطالعه قرار میدهد بصورت وحشیانه به کتاب خود حمله برد و آنرا از توده ی یک متری میز خود بیرون کشید، بدنبال درس جدید بود (آخر نمیدانست درس چند هستیم!) که ناگهان چشمش به چیزی برخورد کرد که باعث شد از شدت شعف و شادی خود را به درو دیوار بکوفته و چند بار خود را از طبقه ی یازدهم منزل به پایین پرت کند، چیزی که او را چنین از حالت انسانی (!) خارج کرده بود  و باعث شده بود از شدت عصبانیت دست خود را جویده و از “نظام آموزشی و تالیف کتب درسی” نیز خونش به غلغل آمده بود درجه اش چیزی فرا ۲۰۰ رسیده بود، شکل زیر بود:

”][Lesson Tow]

ذیل نامه: بعد از این واقعه تاریخی شیخ کلا قید درس ملتهب (فجیع…!)”زُبان انگلیسی و خارجه ی (۳)” را زد… (چیزی که عیان است ، چه حاجت به خوان است {/Khavan/ بخوانید یعنی خواندن !}

خواندن ادامه مطالب

نویسنده چیست؟ (شرح حال نویسنده ی این وبلاگ املتی)

بسیاری از اقرادی که با این فرد معلول از لحاظ ذهنی معاشرت داشته اند نقل قول کرده اند او بسیار فردی پلید، دراز، جادار، خوش پخت و آسمانی است… آنها در حالی این صفات را بیان میکردند که سر خود را میخاراندند و اضافه وزن داشتند و آدامس ارزون قیمتی رو با دندونهای جرم گرفتشون به حالت سنجاب واری میجویدند و آماده برای مکیدن ماکارونی با چوب استیک میشوند در حالی که یک املت بی زبون هم گوشه ی ماکارونیشون قرار داشت و قرار بود آخر اون رو هورت بکشند اوها بیشتر از چهارصد کیلو وزن داشتند مهره هایی از گردنشون آویزون بود که همیشه اونها رو نگه میداشتند در یک لحظه ممکن بود تصور کنید اونها چهار دست دارند قد آنها حداکثر یک مترو بیست بود و حتی با اصرار زیاد قد اونها با کوالاهای مناطق قطبی مساوی میشد!

حالا بیشتر در مورد شی ء نویسنده بدانیم:

منجمان وقتی رو به نوشتن می آورند مثه شتری میشن که بخوان اپرا بخونن !

ولی اوصاف این منجم نویسنده که خودش ادعا میکنه تنها هم هست ولی خیلی ها این رو یک بلف بیشتر نمیدونن را بیشتر بداینم:

آقای نویسنده اینجا از اون انسانهای بی مصرف، بد اخلاقی بود که با ریش آبی و یک جفت چشم ناجور خون گرفته که مثل پلانگتونی که در غاری چنبره زده باشند به آدم خیره میشه منجم آدم نمایی که از چوب خلال، قند دهن زده و خیس و موز لهیده نفرت داشت او بیشتر اوقات دماغش را فین میکرد و لیس میزد و نی قلیانی بود او با مشت زدن به دماغ افراد کیف میکرد و باعث خنده اش میشد اما از اون خنده های درست حسابی نه بلکه از آن خنده هایی که باب اسفنجی میکند.

دو نفر که باهم در مورد او صحبت میکردند میگفتند: “او هیچ نشان خوبی ندارد!” دیگری گفت “آره یک آدم که بیخودی اکسیژن مصرف میکند و دی اکسید کربن پس میدهد” همان گفت:” اما همیشه بد نیست” دیگری که کاری جز تایید نداشت گفت : ” واقعا عجب خری هستم خوبی هاشو فراموش کرده بودم چه طور چیزی به این روشنی یادم رفته بود جدا که خیلی خرم…! ” بعضی که دید مثبت به زندگی دارند میگویند: “درباره ی او چیز خوبی نمیدانیم او یک شخصیت مرموز است ولی میگوییند او به پیری استالاگمیت ها به دانایی استالاکیت ها ولی به بدقواره ای آنها نبود!” میگویند او در کمال تعجب دو پا و دو دست دارد ! او تنها کسی بود که توانست بزی را در میان گله ای گوسفند پیدا کند! عدد مورد علاقه اش آبی و رنگ مورد علاقه اش بیست و یک است! (گاهی رنگ و عدد را قاطی میکرد) او تنها کسی بود که توانسته بود فیلی را در داخل وانی بطور کامل با جرم گیر بشوید! او تنها کسی بود که برنامه ی گونی ترکه را دوست داشت( برنامه ای که در طول نیم ساعت آن یک گونی ثابت ایستاده بود و حرکت نمیکرد) او تنها کسی بود که توانسته بود در حساس ترین شرایط که برادرش داشت کشته میشد تنیس بازی کرد ! او تنها کسی بود که توانسته بود یک فنجان قهوه را میل کند! او تنها کسی بود که گاهی اوقات او را “جینگبلز سه هری واتر مری کریسمس” مینامند. اما نکته ی مهمی که همیشه با او همراه بود این بود که “با نمک” را “وا نمک” مینامید! بله او انسان نرمالی نیست فقط تنها خوبی دارد این است که دل پاکی دارد…!

خواندن ادامه مطالب

سلام ۱۲۰ درجه ای با طعم املت

نوع‌های مختلفی برای سلام کردن داریم ولی‌ سلام من بالاتر از نقطه جوش آب یعنی‌ ۱۲۰ درجه بپا نسوزی، تاحالا چندین بر واسه اینطوری سلام کردنم مجازات شدم ولی‌ آدم نمی‌‌شم، این وبلاگ خاطرات روزانه و گاه گاهی هم از هزل ها ، جفنگیات و خزعبلات خودم نشات میگیره …

خواندن ادامه مطالب