ستوان‌های یک، فرشتگانِ نظامی

اولین چیزی که در خدمت به شما یاد می‌دهند جدای از شیوه صحیح آنکادر تخت و رعایت «سیمای صالحین» و… آشنایی با این عبارت است: «درجه که مال آبگرم‌کنه!» (البته من حتمن در یک پست به تفضیل در مورد عبارات و اصطلاحات خدمت خاهم نوشت.) از جهاتی این عبارت کاملن صحیح و از جهاتی کاملن چرت است. شخصن خیلی از سرهنگ‌هایی را دیدم که اگر مثلن جای آنها یک زیرلیوانی سخنگو را فرض می‌کردیم، حضور زیرلیوانی بسیار منطقی‌تر می‌آمد. اما در کنار تمام درجات و سلسله مراتب نظامی یک جایگاه است که فی‌الواقع خارج از چارت سازمانی نظامی است و آن ستوان‌یک است!

از ابتدای خدمت «مقدس» سربازی با درجات و سلسله مراتب مختلفی برخورد داشتم. گروهبان‌های جوگیر، ستوان سه‌های تازه افسر شده، سروان‌های در حسرت سرگردی و… اما هیچکدامشان برای من ستوان یک نمی‌شوند. بدون استثناء عمده‌ی این ستوان یک‌ها دور سرشان هاله دارند. که حالا بنا به دلایل مختلف اعم از مصرف انرژی یا روشن ماندن اتاق هنگام استراحت در شب هاله‌هایشان را خاموش می‌کنند یا درجه روشنایی‌شان روی Auto می‌گذارند. حتی یکبار که سرزده وارد اتاق یکی از افسران ستوان‌یک شدم داشت هاله‌اش را دستمال می‌کشید و از دیدن من کمی هول شد و سریع خاموشش کرد.

بیشتر آزادی‌ها، بیشتر رفاقت‌ها، بیشتر مرام‌ها حتی بیشتر اجازه‌های پیچاندن، توسط ستوان‌یک ها صورت می‌گیره. حتی بدون اغراق شاید بتوانم با کمی کلنجار ذهنی تمام بیشترهای جملات قبل را تبدیل به تمام بکنم. حتا چند ماه پیش که یک جابجایی در محل خدمتم اتفاق افتاده بود و افسری که به من معرفی شده بود بسیار انسان شریف و خوبی بود درجه‌اش ستوان دو بود؛ اصن نمی توانستم تحمل کنم آخه مگه چطور میشه انسان به این شریفی ستوان دو باشه؟ چندین صبح به خوبی یادم هست وقتی از خاب بلند می‌شدم و داشتم دستم را با آخرین قدرت روی ساعت کنار تختم می‌زدم وسط فعلِ فرودِ دست، به این فکر می‌کردم «آخه، چرا؟» تا اینکه بعد از شش روز از ماندن در آنجا متوجه شدم ترفیعش آمد و ستوان یک شد.

کم کم در آستانه ثبت این موضوع در قالب یک «اصل» هستم. در پایین تصویر واقعی یک ستوان یک در عالم معنا را برایتان آورده‌ام. «سیمای صالحین» ایشان نیز مرا هم مورد تحسین قرار داد.

 

 

ذیل‌نامه یکم: FYI من اُملت‌نامه را فراموش نکرده‌ام و از هر زمان دیگر بیشتر در قلبم شُرشُر جریان دارد.

خواندن ادامه مطالب

چال‌مجیدی زِ گلستانِ جهان مارا بس

معمولن آدما با کسان مختلفی درد دل می‌کنند. مثلن آشنایی، فامیلی حتا جکی یا نه اصلن جانوری بالاخره آنها هم کس هستند برای خودشان دیگر. بالاخره هرکسی به نحوی خلاصه. اما من دنبال پیدا کردن چیزهای جدید با هم‌دردی و صحبت با آنها هستم. مثلن مدت‌ها با «استفان» عنکبوتِ بالای توالت‌مان که معمولن پشه‌های سفارش‌داده شده‌اش به آن چسبیده بودند و خودش هیچوقت نبود درددل می‌کردم. یعنی اصالت موضوع این بود که خلاصه خودش هیچوقت نبود. حالا نمی‌دانم دو شیفته می‌ایستاد، معتادی چیزی بود یا چه؟ («چه» قبل «چه» ندانم یا عدم اطلاع است، مثل یا چی‌چی مثلن)

بعد از مدتها درددل کردن با استفان، یه روز نزدیک عید بود که دیدم مادر بدون اطلاع دهان خانه استفان را مسواک کرده بود و به کل استفان رفته بود. این اتفاق نامیمون و رفتن استفان مدت‌ها بر دلِ ما تاپ نیوز بود تا چند مدت پیش که با مجید آشنا شدم.

فرق مجید با دیگر موجوداتی که با او درددل می‌کردم این بود که مجید اصالتن جاندار نبود. موجود بود اما جاندار نبود. مجید اینطور آمد که یک روز که من عجله داشتم که باتری لپ‌تاپ را جا بزنم آرنجم خاست بوسه‌ای از دیوار بگیرد و به افتضاح‌ترین شیوه‌ی ممکن خورد به دیوارِ کنار میز و چاله‌ی گردِ نازی در آنجا بوجود آمد که همان موقع وقت نکردم اسمش را بپرسم. بعد که شب آمدم و چاله را گریان دیدم اسمش را پرسیدم گفت مجید است.

مجید نسبت به استفان حُسن‌های زیادی دارد. کم‌ترینش این است که هیچوقت من نباید بروم دنبالش و هروقت پشت میز میشینم مثل بز به من نگاه می‌کند طوری که گاهی اوقات که مطلبی می‌خانم یا چیزی می‌بینم که عصبی می‌شوم برمی‌گردم و می‌گویم: «مجید میشه این زل زدن رو تمومش کنی؟»

Majid

 

ذیل نامه یکم:
این مطلب را بسیار پیشتر نوشته بودم، اما حال چاپش کردم. همین الآن دارد مجید شما را نگاه می کند و سلام می رساند.

خواندن ادامه مطالب

اتفاقن همین لباس زیباست، نشان آدمیت

در زندگی همیشه لحظه‌های «کاش اونطوری می‌شد» وجود داره. همیشه در حسرت لحظه‌های ایده‌آل هستیم و شرایط الآن من دقیقن طوریه که مستمراً شاید به این لحظه‌ها فکر کنم اما حقیقت اینه که فکر کردن به روی دیگر سکه می‌تونه مسائل رو خیلی ترسناک‌تر کنه.

تا قبل از جریان «پلیس شدنم» به این مسئله که «لباس‌ها» چقدر قدرتمند هستند پی نبرده بودم. رفتن در یک لباس که فقط چند تکه نخ و پارچه است می‌تونه انسان‌هارو وادار یا نهی از انجام کارها بکنه، اونم فقط با یه اشاره!

یعنی وقتی شما در چهارراه به کسی می گویید اینجا نایست و حرکت کن و اولین بار با حرکت سر میگوید «الآن میروم، شتر!» و وقتی نرفت جلوی او می ایستید و دست را به جیب سمت چپ روی بازو که خودکارهایتان در آنجا قرار دارد می برید، فرد مذکور با سرعت صفر تا صد بوگاتی ویرون از جلوی شما حرکت می کند، در این تفکر مستغرق می‌شوید که مثلن اگر یک پیرمرد برای رد شدن از خط عابر پیاده هم به راننده‌ای این موضوع را گفته بود آن مرد شخمش هم نبود.

الآن داشتم به این فکر می کردم در ادامه نوشته‎ام چی بنویسم. کمی به سیم تلفن پاره شده زیر میز تماشا کردم و فکر کردم امسال اصلن عید برای من بوی عید نمی‌داد بعد کمی زیر ناخن سبابه دست راست را تماشا کردم بعد به برچسب بالای میزم که رویش نوشته شده «تجربه مدرنیته: مارشال برمن» زل زدم و فکر کردم همیشه دوست داشتم این کتاب را بخوانم و نهایتن هم تصمیم گرفتم به همین مهملی نوشته‌ام را به پایان برسانم.

خواندن ادامه مطالب

قاچ دادن زندگی از استوایش

عدم اعتماد به نفس کافی در اینکه این پست را چگونه شروع کنم خودش غربت اینجا را می رساند. دلم به حالش می سوزد، تقریبن مردی شده برای خودش، پشت سبیلش سبز شده و هیکلش کمی رو آمده است.(املت نامه را عرض می‌کنم) این روزها این مکان مقدس از کشف سیارات فراخورشیدی و اخبار خنده‌دار سیاست‌های خارجی تغذیه می‌شود. البته قبول دارم مدتی است واقعن مفهوم «کم کار» در برابرم به زانو در آمده است اما حقیقت این است ابعاد جدیدی از زندگی و افراد و البته ابعاد روزمره‌تر ولی در عین حال جالب‌تری برایم در حال شکوفایی است.

برای درک این موضوع یک پرتغال را در نظر بگیرید که همیشه بعد از پوست کندنش و قاچ دادنش از وسطش در امتداد خط های پوست هایش قاچش می‌دادید؛ اما این بار از استوایش قاچش می دهید و با نمک و شکر می خوریدش. این ابعاد جدید باید توسط این مثال به شما نمایانده می‌شد که اگر نشد باید متاسفانه شما رو با همین مثال تنها بگذارم.

در این دو ماه تجربیات فوق العاده جالبی کسب کردم. تجربه زندگی کاملن متفاوت در شرایط پادگان و … و کلی وقت برای فکر کردن. اگر آدمِ فکر کردن باشید در این مدت به کشف های کاملن بدیعی می‌رسید. مثلن شاید آخر آموزشی در حالیکه سعی در اثبات عدم وجود گرانش دارید شما رو به زور ترخیص کنند و بگویند «پسرجان بقیه فکراتو ببر پیش بابا و ننه‌ات.» شما تنهایید، بدون هیچ مزاحمتی از جانب فضاهای جانبی و مجازی و غیره و مسلح به کلی وقت خالی در پست های نگهبانی و تامل برای رسیدن صف تلفن و رسیدن به مهدیه و هزاران اتلاف وقت دیگر که اصلن مغزتان تعجب می‌کند.

دیدم انسان‌هایی رو که در خارج از پادگان انقدر بوی لجن زندگی «آدم بزرگونه» اونهارو گرفته بود که می گفتند بودن در پادگان و در کنار انسان‌های شوخ طبعی مثل من (البته در سلامت عقلی‌اش شک دارم!) چقدر در روحیه او تاثیرگذار بوده است و اگر چند ماه دیگر در آن لجن‌سرا زندگی می‌کردند شاید از خفگی می‌مردند.

خواندن ادامه مطالب

از آن سایت‌های درجه یک

ملاک شما را برای انتخاب یک سایت درجه یک نمی‌دانم، مثلن بعضی ها علاقه زیادی به دیزاین سایت و اینکه چقدر داینامیک و فلان و بیسار باشد دارند و از اینکه با اسکرول کردن از جبهه‌های شرق و غرب صفحه چیزی در وسط صفحه بیاید و بدوئد (بِدُوئَد) بسیار خوشحال می‌شود. یا مثلن بعضی دیگر محتوا برایشان مهم است و دوست دارند پشت ال‌دس‌دی ناموزونشان کلمات ریز با فونت ۸ تاهوما را بخوانند و اینطور وانمود کنند که لذت می‌برند.

البته امیدوارم دو گروه بالا به راه راست هدایت شوند اما سایتی که من دوستش دارم نه یک ژورنالیست تخصصی در حیطه موازی‌سازی بیتی است نه یک متخصص علوم غذایی که کلم‌ بروکلی را پرستش می‌کند و نه با مدیریت محتوای حرفه‌ای از پیش طراحی شده و با زبان چی‌چی‌اچ‌پی نوشته شده؛ او یک ملا بنویس متعهد به نویسندگی است که تخصص‌اش «آیین نگارش و نامه نگاری اداری» است و سمت چپ وبلاگ پرشین‌بلاگش دو تا بچه‌ روی فیل سوارند و یکی هم که شازده‌کوچولو طور می‌زند با آن برگ زرین کوچک مثلن دارد فیل را هدایت می‌کند (زهی خیال باطل) البته یک زرافه نمور هم پشت این جماعت است که مشخصن از نگاهش بر می‌آید که دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهد. تا اینجا همه چیز عادی است. اما مسئله شیوه نگارش او با آن زبان لطیف و جای گذاری اشیا و موضوعات با چیزهای بسیار پرمعنی است. طیف وسیع استفاده از عبارات او واقعن نبوغ بنده را هم به وجد آورده، طیف متنوعی که مشخصن از شرایط روحی و روانی او برداشت می‌شود. مثلن:

1

یا مثلن وقتی خیلی عصبانی است:

4

2

3

خودتان می‌توانید قدم رنجه فرموده و به اینجا سر بزنید. ایشان در واقع مرزهای طنز و شطح رو در هم شکسته و واقعن در مسائل عملی و آموزشی نامه‌نگاری انواع مسائل سیاسی و… رو باهم فالوده مانند قاطی کرده و منتشر می‌کنند. جدای از اینکه چندین بار بشدت سایتشون مورد استفاده‌ام قرار گرفت، امیدوارم استفاده کننده‌گان حداقل در این یک زمینه کپی پیست نکنند و رئیس اداره‌ای را با عنوان «رییس محترم شرکت چهل دزد بغداد و شرکاء» خطاب نکنند.

 

امضا

کسی که نهایت احترام را برای شما، سایت‌تان و فعالیت‌تان قائل است

مدیر سایت املت نامه
شاپور شتره

 

ذیل‌نامه یکم: نعل کردن پشه در هوا آخه؟

خواندن ادامه مطالب

جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد

بچه‌ها نباید درگیر هیچ چیز بشوند، نه جنگ نه بیماری نه فقر نه گرسنگی. وقتی خودتان صاحب فرزند شوید یا حداقل نهایتن یک روز با این کوچولوهای آسمانی سر و کله بزنید و مغزتان را بجوند و یک جمله را نهصد و هفتاد دفعه تکرار کنند متوجه این مسئله خواهید شد. وقاحت و بی شرمی این دنیا به هیچ کس رحم نمی‌کند نه به کودکان گرسنه‌ی آفریقا و یا هر کجای زمین نه به بچه‌های جنگ زده سوریه و یمن و نه به تمامی کودکان معصومی که به هر نحوی وسیله هر زشتی می‌شوند.

اول صبح بود که این کلیپ رو توی شبکه های مجازی دیدم، صبحم زهر شد. تحمل نداشتم ببینم وقتی با صورت سفید پر از گرد و خاک روی صندلی آمبولانس نشاندش دستی که به سمت چشم اش برد خون دید. نمی‌دانم آن روز چطور جواب این خون‌ها را خواهند داد…

Because if my time in the army taught me one thing: it’s that war, war never changes.
اگر خدمتم در ارتش یک چیز به من آموخته باشد این است که؛ جنگ هیچ‌گاه عوض نخاهد شد.

خواندن ادامه مطالب

کمپ ایرانی جنگجویان افسانه‌ای برای رقابت‌های درون محله‌ای

من فکر می‌کنم تمام اشیا نسبت به ما هم احساس دارند. کوشولوتر که بودم وقتی آخرای هفته از این کلوپ‌ها سی‌دی بازی کرایه می‌کردم یا می‌خریدم و شب می‌آوردم خونه و خب معمولن اون موقع‌ها بازی ها اجرا نمی‌شدن خیلی ناراحت می‌شدم می‌رفتم کنار دسکتاپم می‌نشستم دستی به روی کیس‌اش می‌کشیدم و حس نوازش یک اسبِ مشکی زیبا رو داشتم و می‌گفتم فردا ناامیدم نکن پسر! و فردا اون بازی اجرا می‌شد و من به مراد می‌رسیدم. البته هنوز هم این رابطه‌ی حسنه‌ام با بسیاری از اشیاء وجود دارد حتا با اباصلت لپ‌تاپ عزیزم!

گاهی اوقات پیش می‌آید وقتی بیرون هستم و اشیاءام رو به درستی نمی‌شناسم اونها دوست دارند با من آشنا بشن. مثل این کوه بلند وقتی داشتم از شمال برمی‌گشتم منو صدا کرد و یه آدرسی از من پرسید که متاسفانه نمی‌دونستم. نمی‌دونید تو نگاه اول چقدر دلبری در نگاهش داشت. البته اگر شما اینکاره نباشید، ناشیانه رفتار می‎کنید و مخاطبتان را می‌پرانید اما من بعد از اینهمه سال قلق کار دستم اومده و اونها برای من ژست‌های قشنگی می‌گیرن.

نمی‌دونم الآن که دارم این پست رو می‌نویسم چقدر جاندار روت زندگی می‌کنن، یا چقدر آدم دارن درختاتو قطع می‌کنن یا چند نفر قوطی رانی رو کنار درختات رها می‌کنن.

من مطئمنم اگر اسطوره‌های افسانه‌ای شائولین این عکس من رو ببینند به من حسودی می‌کنن و می‌دونن چندین استاد بزرگ می‌تونن در ابرهای بالای کوه تو در آرامش به چکیدن صدای شبنم به روی زمین گوش کنند.

یا کلی اژدها هستن که توی نیازمندی‌های روزنامه‎ها دنبال یک کوه همراه با ابر هستند که بتونن بچه‌هاشو پرورش بدن. یا مطمئنم الآن در بالاترین نقطه قله تو یک گل به اسم «میخچه‌ی‌پای‌گراز‌استانبولی» با طیف رنگ RGB وجود داره که می‌تونه فیخ فیخ آبریزش دماغ در صبح تابستان و بهار رو درمان کنه.

من مطمئنم که تو هم همونقدر که من عاشقت شدم، عاشقم بودی!

photo_2016-05-30_00-32-47
این کوهِ بلند پای در بند/این گنبد گیتی این هم‌آورد
خواندن ادامه مطالب

ساعت های دور از خانه

یادمه اون دورانی که حالیمون نبود همه چی -منظورم این نیست الآن خیلی حالیمونه- منظورم اون دورانی بود که انقدر به کلم صفتی این دنیا پی نبرده بودیم و روی بازوهامون چشمی که کنار اشکِ نزده بودیم و جای چاقو روی ساعدهامون نبود و ایناست. یادمه اون دوران ریست روزانه مغزم نه شروع صبح یا شب موقع خابیدن بود، ریست مغزم موقعی بود که از مدرسه به خونه بر می گشتم. برای همین قبل از ساعات برگشتن به خونه تو یه حالت «شبح طورِ برزخ مانند» بودم که مثلن الآن برم خونه جریانات چطوره! و معمولن هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

بعد از یه مدت که دیدم خیلی نمیشه بر پایه این دلخوشی های نداشته زندگی رو پیش برد دامنه توقعاتم رو آوردم پایین؛ بدینصورت که مثلن با یه ماکارانی ته دیگ سیب زمینی دار سوپرایز می شدم. یا مثلن از عوض شدن حوله دستشویی خوشحال می شدم چون نسبت به حوله صورتیه حس رقابت می کردم.

الآن که بزرگ شدم مثلن، گاهی اوقات سر ساعت ۱۱ می رم بیرون و یکی دو ساعت کار خودمو الکی طول می دم که سر ظهر و تعطیلی مدارس برسم خونه و خودمو دلخوش به همون دامنه توقعاتم کنم اما تمام حوله های دستشویی مان صورتی رنگ اند…

خواندن ادامه مطالب

دردِ رستگاریِ خاهرها

اشاره کردن به یک آهنگِ خاص، مخصوصن که شما یک فلسفه‌ی خاص ازش کشف کنید خیلی استایلِ روشنفکرانه دارد. به طور ناخودآگاه هنگام این اشاره می‌تونید فردِ مخاطب رو تحت تاثیر قرار بدید. من خوب یادم می آد که به شیوه‌ی متبحرانه‌ای هم‌سن‌های خودم رو در اون سنین طفولیت با نقدِ فلسفه‌ی «خروس زری پیرهن پری» تحت تاثیر قرار می‌دادم.

خروس زری برای خیلی از هم‌سن‌هایم شخصیت منفی شده بود بخاطر نقدهای زنِ همسایه در عبارت:

«پاشید واسشون یه چنگِ چینه           گفت زود بخورین خروس نبینه»

در صورتی که این چهره‌ی بورژوآ و ویلِن (Villain) زنِ همسایه و تاثیر باورهای خاله‌زنگی در زنان اون موقع منجر به این نتیجه گیری شده بود و من در اون سنین از این حقایق پرده بر می‌داشتم.

حالا این رو بخونید و آهنگش رو هم زیر دانلود کنید و یا بشنوید:

When all are dizzy and happy from too much wine
I leave the party behind
To walk alone with my thoughts and this spinning mind
Through this cold night
But there she stands

And she walks like you
And she smiles almost like you
A child of the wild just like you
Yes.

For a second I think I get a glimpse
Of the real her, behind
She’s warm and fragile
With smiles that reach to her eyes
But just this moment,
A change so sublime

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

But then, an impulse
I almost touched her face
Before I pulled back my hand
And we get nervous
We laugh and she spills her wine
Both so awkward, for what’s on our mind

And she talks like you
And she smells almost like you
A child of the wild just like you
But she’s not all you
Even strives not to be you
Just like every sister would do

And perhaps it’s the want
Of you in her eyes
But I want her this one single time
…Just this one time

If she looked me deep into my eyes
And softly asked me too
I’d be in her bed and in her flesh
And waste a life I knew

So I hold my breath and close my eyes
And focus on the wine
Let this trembling moment pass us by
So I could say goodnight

If I’d looked into her eyes
And softly asked her too
She would give herself and give her flesh
And waste a life she knew

So we hold our breath, and close our eyes
And take a sip of wine
But this thirst has emptied every glass
And we should say goodnight

…God, help me say goodnight.

2010one

Sisters
Road Salt One
by Pain of Salvation
Download
داستان، داستان مجنون از کف رفته ایست درگیر سگِ چشمانِ خاهرِ معشوقه اش میشود که شباهت‌های زیادی با او دارد و به سانِ کتبِ عربی سال های راهنمایی «فوقع ما وقع» میشود. خیلی اوقات ما کسی رو مستقیم نمی بینیم او رو در آیینه کسانِ دیگری می بینیم و به آیینه ها عشق می ورزیم. اما گاهی واقعن لازم است که ما خاهرش را ببینیم.
خواندن ادامه مطالب

ما بی‌تو خسته‌ایم

آدم همیشه باید جلواش رو نگاه کند، مخصوصن وقتی در حال پیمایش قلل و مسیرهای پرافتخار آن‌هم با سرعت بالا هستند. اصن وقتی سرعت بالاست باید تمام نگاه شما به جلو باشد. در واقع اون مخروط دیدی که یک فرد با سرعت بالا از آن به جلو نگاه می کند خیلی کوچکتر است از کسی که با سرعت پایین خرکت می کند و همیشه هم در حال جلو رفتن نیست.

حال اگر سرعت شما خیلی بالا باشد در فتح شهرهای موفقیت و خلاقیت و اینطور مسائل، دیگر وقت نمی کنید پشت را نگاه کنید. البته شاید در حدی باشید که از آینه عقب به مسافرانتان نگاهی بیاندازید که مطمئنن شما دارید آنها را با سرعت تُپُلی به سمت موفقیت و از این بحثا هدایت می کنید اما هیچ وقت نمی توانید خیلی هوای ماشین پشتی یا آدم های پیاده پشت‌تان را داشته باشید.

شاید اون آدم های عقبی خسته شده باشند، شاید میخ تهِ کفششان رفته باشد، شاید نیاز داشته باشند بنزینی، گازوئیلی، موزی چیزی بخورند جانی تازه کنند. شاید اصلن نخاهند دیگر راه جلویی را ادامه بدهند و بزنند جاده خاکی.

این یک مسئله ساده‌ی منطقی است که در همه جا کاربرد دارد. از دویدن‌های بچه‌های راهنمایی در زنگِ ورزش که نفر اولی شبیه گوزن می‌دود تا مسافرت چند خانواده با ماشین‌هایشان که نفر اولی هبچ وقت معلوم نیست کجاست.

***

پاییز واقعی (مهر و آذر پاییزهای ناواقعی هستند که گرایشان تابستانی و زمستانی افراطی دارند) در حال اتمام است. هوا رو به «خیلی» سرد شدن است. لذا این فتوا بر هر املتوری واجب است که یک بعدازظهر یا شب (ترجیحن شب) تمام خستگی و روزمرگی‌اش را بریزد داخل گونی، یک چای/قهوه/نوشیدنی خوب برای خودش مهیا کند. هر آهنگی که دوست دارد و همیشه با پخش آن دوست دارد باهاش هوار بزند (اگر وُکال باشد) و همواره موی بر تنش سیخ می‌کند، برای خودش پخش کند در تنهایی و یا جمعی که دوست دارد بنیشیند. همه چیز را به دور بیاندازد و پتویی دور خود بپیچد و از روی زمین بلند و از متعلقات آن جدا شود.

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه‌ای؟ |مولانا|
ما بی تو خسته ایم
تو بی ما چگونه‌ای؟
|مولانا|
خواندن ادامه مطالب

این قسمت: فیلم‌های سَگ فلسفی

آخ آخ، نمی دونین چقدر دلم می خاد از این فیلم‌های کوتاه معنا گرا بسازم. ازینا که مثلن «سَگ فلسفی‌اند» (با شدت «س» را تلفظ کنید.) بعد مثلن سی و پنج دقیقه از فیلم می‌گذره «نقش اوّل» فیلم در حالیکه داره سیب زمینی پوست می کنه یهو آروغ می زنه بعد این فیلم می ره گونی گونی جوایز بین المللی می بره و همه من باب عروج از کثرت به وحدتش نقدها می نویسن و تحلیل‌ها و تابع‌های مختلف برای اون آروغه ارائه می دن. از این فیلما…

اصن کلن خیلی دوست دارم فیلم بسازم اما خب همیشه در حد همون چقدر خوب میشه فیلم بسازم می مونه چون بعدش یادم می آد دوربین ندارم. الآن حدود پنجاه و هفت ساله می خام دوربین بخرم. بعد هرچقدر جمع می کنم هی نمیشه البته خب حقم دارم چرا قیمت این D7100 Nikon کم نمیشه؟ بعد عین این مفلس ها با سبد سبد امید رفتم تو «کیک‌استارتر» که مثلن بگم می خام فیلم کوتاه سگ فلسفی بسازم بهم پول بدین من دوربین بخرم براتون سگ بسازم که فهمیدم اصن به غیر از مملکت عزیزمون حدود نبراسکا و خود آمریکا و اصلن خودشون رو هم ساپورت نمی کنن.

بعد حالا ساختیم فیلم رو، بعدش؟ بعدش هیچی اولن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و براش اسید به عنوان قطره‌ی چشمی نریزم. دومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و با دیلم سوراخ بینیش رو گشاد نکنم. سومن اینکه باید سعی کنم هیچ کس به هیچ وجه نبینتش چون در شرایط حاضر فقط سعی می کنم احترام مسخره کننده رو نگه دارم و امممم و براش یازده و نیم ساعت «وقتی دلتنگی و تنها، غربت تموم دنیا»رو پخش نکنم.

اول به فکر این افتادم برم با این کمپین ها صحبت کنم اگه یه بار پولی که جمع میشه رو بدن بهم بعد حالا شاید بتونم برم تو مراسماشون خودم شبیه سرطانی ها کنم. البته مذاکراتم با کمپین جمع آوری دربهای بطری پلاستیکی (هستمت) خیلی خوب داشت پیش می رفت که متاسفانه سر کیف دوربین به توافق نرسیدیم. بعدها به این نتیجه رسیدم خودم کمپین بزنم اصن. همین بچه ها املتور نفری هفتصد هشتصد تومن بدن جمع میشه دیگه (تقصیر خودتونه که کم هستینوگرنه سهمتون کمتر میشد.) برای مراجعه به کمپین اینجا را کلیک کنید.

ذیل نامه یکم: به غیر از اون آهنگ «وقتی دلتنگی و تنها» قصد توهین و یا مسخره کردن هیچیک از اسامی و مضامین نام برده شده در بالا را نداشتم. البته مسخره کردیم که کردیم دلمان خاست همانطور که همه دلشان می خاهد مارا مسخره کنند. والا با این مسخره کردناشون.

ذیل نامه دُیُم: سگ . [ س َ ] (صفت) پهلوی «سک » ۞ چیزی را که خیلی شاخ است گویند.

خواندن ادامه مطالب

خلاصه ببخشید

بعضی از مسیرهارو که پیاده می‌رم حالا از هر جا به هر کجا و به زمین نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم پاهام رو حتمن داخل موزاییک‌ها بذارم و روی خط‌هاشون نذارم که نسوزم چنان فکرهایی وجودم رو فرا می‌گیره که حس می‌کنم شاید هر لحظه به سیم‌های برق گیر کنم و یا سرم بخوره به ایوان مردی که در آپارتمانش در حال جرخوندش این چیز ذغال برای قلیون هست و انقدر غرق می‌شم در چیزی، که دوست داشتم همونجا هر چیزی بود داشتم و هرچیزی که رو می‌اومد تو ذهنم می‌نوشتم.

همین چند لحظه پیش سخت درگیر این فکر بودم که کلن من تو زندگیم آدم بدهکاری بودم. بر خلاف بعضیا که همیشه طلبکارن من در بیشتر اتفاقات زندگیم (شاید نه همون لحظه) اما نهایتن همه چیز رو با «خلاصه ببخشید» تمومش کردم. چه مقصر بودم چه نبودم. اصلن تقصیر چه اهمیتی داره وقتی شما قلبن بدهکار همه چیز هستید. حقیقتش اینکه در کنار تمام آدم‌هایی که همیشه طلبکار هستند ما همیشه بدهکاران هستیم که تعادل جامعه رو برقرار می‌کنیم و اگر ما نباشیم جامعه اساسن از اعتدال باز می ایسته و از داخل فرومی پاشه. (تلاش برای مهم سازی خود) انگیزه هایی که در این حس هست اینطوره که مثلن دوست دارید برید بازداشتگاه‌ها و به همه از طرف افرادی که داخل بازداشتگاه یا زندان هستند معذرت خاهی کنید.

  • «آقا ما معذرت می‌خایم ایشون چک‌هاش پاس نشده.»
  • «آقا ما شرمنده‌ایم فلانی انقدر اختلاص کرده، ببخشید»
  • «آقا ایشون خاسته به دوستش بگه تو بمیری یه نیمچه هلی داده ایشون خورده به دیوار پخش زمین شده، سخت نگیرید دیگه من معذرت می‌خام.»

اصلن موضوع بر می‌گرده به همان کوچیکی‌هام که تا می‌رفتیم برای بابا مامانمون ناز کنیم شپلق می‌زدن دم گوشمون می‌گفتن مرد که ناز نمی‌کنه. بعد که می‌دیدیم ناز نهایتن جواب نمی‌ده سعی می‌کردیم قهر کنیم که بالاخره نابرابری و یا هرچیزی رو یه جوری به گوششون برسونیم. هروقت هم قهر می‌کردیم نهایتن با این داستان از بابام داستان با بدهکاری ما ختم می‌شد که: «ما کوچیک بودیم بالاخره یه جوری پول قرض کرده بودیم و شناسنامه گذاشته بودیم تا آتاری اجاره کنیم و این دو تا دسته بیشتر نداشت عموی کوچیکم که خیلی تلاش می‌کرده برای بازی کردن و راهش نمی‌دادن به بازی، یکم دعوا می‌کنه و می‌بینه که نهایتن هیچکس براش تره هم خورد نمی‌کنه داد می زنه و قهر می‌کنه. بعد از اینکه قهر می‌کنه همه برادرا می‌گن آخ جون یکی کم شد و بعد عمو کوچیکم که می‌بینه داره بازی رو از دست می‌ده بر می‌گرده به بازی…» بعد بابام به طرز خیلی افتضاحی «قهر» رو تلفظ می‌کرد و می‌گفت حالا تو «قهر» کن. خلاصه تمام کودکی ما با این داستان و یا شپلق‌های مختلف طنازی و یا قهرمون سرکوب می‌شد.

اخیرن هم که سعی کردیم واسه چند نفر خودمون رو بگیریم و بگیم مثلن من دیگه از این به بعد از همه طلبکارم و اگر یارو بیاد تو صورتم قمه بزنه نگران پیرهنش نیستم که خونی می‌شه و برخلاف همیشه خیلی هم شاکی می‌شم اتفاقن. مثلن اگر یکی اومد ازت کمک خاست و یه فایل درب و داغون وُرد بهت داد و تو بهش یه فایل کلاسیفاید شده و تر تمیز بهش دادی دیگه حق نداره سرت غر بزنه و بگه که چرا تنوین هاتو نذاشتی. یا مثلن اگه از یکی کمک می‌خای باید نهایتن به این نتیجه برسی او غلط می‌کنه کمکت نمی‌کنه. کلن رویکردمون رو رویکرد طلب‌کار محور قرار دادیم و آخر هم انقدر تو خودمون به تناقضات فلسفی-عاطفی-روانی رسیدیم، شدیم همون عمومون.

اصن آدمهایی که قرار است همیشه بدهکار باشند نباید هیچ وقت تغییر موضع بدهند. دقیقن مثل این است که شما همیشه یه چیزی بودید و همه غر می زدن از اینکه آن چیز بودید دقیقن روزی که تصمیم می‌گیرید دیگر آن چیز نباشید همه باز هم غر می‌زنند پس چرا آن چیز نیستید دیگر.

نهایتن هم به این نتیجه می‌رسید که هرچی باشد حق با آنهاست. اصن شما غلط کردید که طلبکار شدید. آخرای راه که داشتم به خونه می‌رسیدم اینو روی دیوار دیدم.

خلاصه ببخشید…

10706667_463119653827217_1345323979_n

خواندن ادامه مطالب